نوجوان شهید مشهد، مرد تکلیف بود
در تاریخ هر کشوری بودهاند و هستند کسانی که در راه دفاع از خاک کشور و جان هموطنان خود، فداکاریها کرده و در این راه حتی از مرگ نیز هراسی نداشتهاند. قهرمانان ملی که از دل جنگها بیرون میآیند، از همین دست هستند. تکتک زنان و مردان سرزمین ما که هشت سال در جنگی نابرابر و دفاع از میهن خود سهمی هرچند کوچک داشتهاند، از همین دست هستند.
شهید مهدی حقانینجاران نیز از همین دست است. یکی از رزمندگانی که اگرچه مدت حضورش در مناطق جنگی زیاد نبود، انتخاب آگاهانهاش از او یک قهرمان ساخت؛ انتخابی که بسیاری از اطرافیان تا قبل از خواندن وصیتنامه او، آن را تحتتاثیر هیجانات نوجوانی و از روی احساس میدانستند.
فرزند اذان
سالها از شهادت پسر جوانش گذشته، اما هنوز هم گفتن از او برای مادر دشوار است و با هر خاطرهای که میگوید، اشک در چشمانش حلقه میزند؛ «در کوچه جوادیه زندگی میکردیم. شب نیمهشعبان بود که با اذان صبح، مهدی بهدنیا آمد. بعد از تولد مهدی، ما زیاد در آن محله نماندیم. پدرش نجاری داشت و کارش از رونق افتاده بود. باروبندیلمان را بستیم و برای پنجشش سال رفتیم تهران.»
مشتری نماز جماعت
خانواده حقانی بعد از بازگشت به مشهد، در محله گاز ساکن میشوند تا سالها بعد حضور در میان بچههای این محله و شرکت در مراسم مسجدی که مسجد نبود، حال مهدی را دگرگون کند و هوای رفتن به جبهه را در سرش بیندازد؛ «مهدی، بچه معتقدی بود. اهل ریا و تظاهر نبود.
بارها دیده بودم میرود در اتاقش و ساعتی خلوت میکند. گاهی صدای قرآن خواندنش را میشنیدم. آن سالها مسجد هفتادودوتن یک زمین خالی بیشتر نبود. اهل محل وقت نماز، زیلو یا موکتی پهن میکردند، با چادری هم قسمت خانمها را از آقایان جدا میکردند و بهجماعت نماز میخواندند. چندبار موقع نماز در همین محل، کفشهای مهدی را برده بودند، اما او میگفت: دلیل نمیشود بهخاطر خطای یک نفر خودمان را از نمازجماعت محروم کنیم.»
استاد بچههای قرآنی
مادر ادامه میدهد: «برادر بزرگتر مهدی، قاری بود و به بچهها قرآن آموزش میداد. مهدی به قدری در خواندن قرآن خبره شده بود که در نبود برادرش، کلاس را اداره میکرد.»
پدر مهدی، نجار بوده و کار هرروزه با اره برقی و سروصدای ناشی از کار با چوب، تاثیر خودش را گذاشته است و حاجغلامحسین این روزها بهسختی میشنود، اما حاجخانم با تکرار چندباره سوالات ما، او را در یادآوری خاطرات پسر شهیدش یاری میدهد؛ «درس مهدی خیلی خوب بود، اما اتفاقی باعث شد که دیگر به مدرسه نرود؛ البته خودش هم چندوقتی بود تصمیم داشت صبحها کمکدست من باشد و شبها درس بخواند.
سهچهار ماهی که گذشت، امیر (نوهخالهام) آمد که اجازه دهید مهدی با من برای ادامه تحصیل در دبیرستان شبانه، ثبتنام کند. با این قول که یکضرب در امتحانات قبول شود، اجازه دادم. مهدی هم با قبولی در همان نوبت اول، به قول خودش عمل کرد.»
مرز میان اجبار و تکلیف
مهدی قبولی سومش را که میگیرد، «رفتن به جبهه» میشود حرف شب و روزش و پدر، سخت مخالف این تصمیم است؛ «مهدی بچه بود. فکر میکردم از روی احساسات نوجوانی تصمیمی گرفته. میگفتم دَرست که تمام شد، وقت سربازیات میرسد و میروی، اما او حرف بزرگی زد که فهمیدم بزرگ شده است و من نفهمیدهام.
گفت: بابا! دفاع از اسلام در چنین شرایطی، تکلیف است و رفتن به سربازی اجباری. من الان باید به تکلیفم عمل کنم. اگر تا سال دیگر جنگ تمام شد، تکلیفی که امروز ادا نکردهام، چه میشود؟ با این حرف گفتم: خب، اگر احساس تکلیف میکنی برو، درحالیکه دلم راضی به این رفتن نبود.»
گفتم: اگر احساس تکلیف میکنی برو، درحالیکه دلم راضی به این رفتن نبود
خداحافظی در لباس بسیجی
مهدی و امیر -همدرس و همراه همیشگیاش- دوران آموزشی را در پادگان بجنورد میگذرانند. مادر مهدی به یاد دارد که؛ «بچهها بعد از دو ماه از آموزشی برگشتند.» میگوید: «زهرا دخترم سهروزه بود که مهدی برگشت. فردایش یکباره با آن قد رشیدش در لباس بسیجیها جلویم ظاهر شد.
نمیدانم چرا با دیدن آن صحنه یاد حضرت علیاکبر (ع) در دشت کربلا افتادم و بیاختیار اشکهایم جاری شد. گفت: خب، مامان! وقت رفتن است. صورتم را بوسید. از بقیه هم خداحافظی کرد و رفت. برای همیشه رفت.»
پرچمدار کربلای ۲
مدت حضور مهدی در مناطق عملیاتی بسیار کوتاه است. دوهفته بعد از اعزامش است که زمزمههای آغاز عملیات کربلای ۲ شنیده میشود؛ عملیاتی که محمود کاوه یکی از فرماندهانش بود.
مادر نحوه شهادت پسرش را از زبان همرزمانش شنیده؛ «مهدی قد بلندی داشت. تعریف میکردند که سردار کاوه، پرچم را به دست او داده بود تا جلوتر از بقیه حرکت کند. کمی بعد چند خمپاره ۶۰ از طرف دشمن شلیک میشود و یکی از آنها میخورد نزدیک مهدی. ترکشهایش خورده بود به پشت سر و شکم مهدی و او را از پا انداخته بود.»
قاصدان شهادت
پدر شهید حقانی رسیدن خبر شهادت فرزندش را اینطور روایت میکند: «اگرچه به مادر مهدی گفته بودم خواب زن چپ است تا بلکه دلش آرام گیرد، در دل خودم غوغایی بود. رفتم مغازه و خودم را مشغول کردم، بلکه آرام بگیرم. ساعتی نگذشته بود که پسرخالهام آمد. دیدم از جنگ میگوید، از اینکه چطور جوانهای ما دارند پرپر میشوند و... دیگر مطمئن شدم وقت شنیدن آن خبری رسیده که منتظرش بودم. گفتم بگو طاقت شنیدنش را دارم.»
اشک، پهنای صورت حاجغلامحسین را خیس کرده و صاف کردن صدا هم نمیتواند لرزش و بغض کلامش را مخفی کند؛ «پدر امیر هنوز چیزی نگفته بود که دو نفر با لباس سپاه وارد مغازه شدند. دیگر نیازی به دادن هیچ خبری نبود. حضور همین سهنفر، خود گواه همهچیز بود؛ مهدی شهید شده بود.»
به گفته مادر، آن روزها عمه کوچک شهید حقانی در بیمارستان شریعتی کار میکرده و رابط بنیادشهید و بیمارستان بوده. وقتی مهدی برای حلالیت طلبیدن و خداحافظی به منزل عمهاش میرود، از او تقاضایی میکند؛ مهدی از او میخواهد به این خواسته عمل کند؛ «گفته بود عمهجان! اگر من شهید شدم، احتمالا شما زودتر از بقیه خبردار شوید و به معراج بیایید. در این صورت یک شیشه گلاب فراموشتان نشود. همینطور هم میشود. او زودتر از ما، خبردار شهادت مهدی شد و قبل همه در معراج شهدا، سر و صورت او را شستشو داده و تمیز کرده بود.»
مهدی قد بلندی داشت. تعریف میکردند که سردار کاوه، پرچم را به دست او داده بود تا جلوتر از بقیه حرکت کند
وصیتنامه ای که نوشته شد
خواندن و عمل به وصیتنامه شهدا توصیه شده است، اما عمل به بعضی وصیتها بهویژه اگر زمانش گذشته باشد، کار را کمی مشکل میکند؛ مثل عمل به وصیتنامه شهید مهدی حقانی؛ «ده روز بعد از دفن مهدی، از سپاه آمدند و ساکش را برایمان آوردند. وصیتنامه، لابهلای وسایل شخصی مهدی بود. وصیتی که امضا و تایید ۴۰ مومن را از ما میخواست.
مهدی از ما خواسته بود اگر لباس رزمش سالم بود، ۴۰ مومن بر روی همان لباس امضا کنند و اگر لباسش سالم نبود، بر روی کاغذی، امضاها را بگیریم و بر روی سینهاش بگذاریم تا فردای قیامت شهادت ۴۰ مومن را همراه خود داشته باشد.»
مادر تعریف میکند: «با همه سختیها و موانعی که بر سر راه بود، بر روی کاغذی امضای ۴۰ عالم و روحانی را که در حوزه علمیه تحصیل یا تدریس میکردند، گرفتیم. با گرفتن مجوزهای لازم، سنگ قبر برداشته شد تا عمل به آخرین خواسته فرزندم هم انجام شده باشد.»
همرزم و فامیل بودیم
امیر، همرزم و نوهخاله مهدی که کودکی را با هم به بزرگی رسانده بودند، از شبی میگوید که در قطار به سمت منطقه حرکت میکردند؛ «زهرا -خواهر کوچک مهدی- سهروزه بود که ما عازم جبهه شدیم. آن شب میگفت از اینکه دیگر خواهرم را نمیبینم، ناراحتم. دیگر اینکه مهدی، پسر چشمپاکی بود و من تابهحال ندیده بودم از زن یا دختری حرف بزند.
آن روز صبح در قطار وقتی بیدار شد، با اشتیاق از دختری میگفت که در خواب دیده و اینکه آن دختر مثل یک راهنما جلوی او حرکت میکرده و مهدی هم پشت سرش. وقتی به منطقه رسیدیم، از هم جدا شدیم. من رفتم واحد تخریب و او شد تیربارچی. شب عملیات دوباره هم را دیدیم.
گفت: امیر! یک چیز بگویم شاید باور نکنی، جایجای جبهه آن دختری که در خواب دیدم، جلوی چشمم ظاهر میشود. آن شب، من و مهدی با هم به حمام رفتیم و غسل شهادت کردیم. اغراق نیست اگر بگویم آن شب آثار شهادت را در چهرهاش دیدم. گونههایش گل انداخته بود و چهرهاش زیباتر از همیشه بود. موقع خداحافظی وقتی هم را بغل کردیم، حس کردم این آخرین دیدار ماست.»
رویای صادقه
روزی که مهدی بار سفر میبندد و قصد رفتن میکند، پدر حال مساعدی ندارد. مهدی از او میخواهد استراحت کند و برای بدرقهاش به راهآهن نرود؛ «بعد از رفتن او به خواب رفتم. در عالم خواب دیدم در مسیر بهشترضا (ع) قدم میزنم و مهدی به همراه امیر، نوهخالهام در آسمان هستند و آن بالا دارند راه میروند.
به آنها گفتم کجا میروید؟ مهدی جواب داد میرویم کمی بگردیم. به آنها گفتم بروید خواجهربیع، خواجهمراد هم هست که از خواب بیدار شدم، اما دلم گواهی میداد که خبرهایی میشود.»
همان شبی که مهدی شهید میشود، مادر خوابی میبیند؛ «آن سالها سرتاسر محله ما سه ردیف درخت اقاقی کاشته شده بود و شبها از آب چاه موتور کنار مسجد، جویها پرآب میشد. در عالم رویا دیدم روحا... پسر کوچکم در آب افتاد. چند ثانیهای طول نکشید تا او را از آب گرفتم، اما دیدم جان ندارد. پریشان از خواب بیدار شدم و به حاجآقا گفتم مهدی شهید شده است. ایشان هم برای دلداری من گفت نترس، خواب زن چپ است، اما صبح همان روز خبر شهادت مهدی را برایمان آوردند.»
*این گزارش پنجشنبه ۲۱ خرداد در شماره ۱۴۷ شهرآرا محله منطقه ثامن چاپ شده است.