کد خبر: ۸۲۳۹
۰۴ تير ۱۴۰۵ - ۱۴:۰۰
حمیدرضا خراسانی یکی از غواصان عملیات کربلای چهار است

حمیدرضا خراسانی یکی از غواصان عملیات کربلای چهار است

حمیدرضا خراسانی جانبازی ۵۵ درصد است که از ۱۶ سالگی به جبهه رفته، اول جذب گردان تخریب شد و بعد هم دوره غواصی دید و خط شکن شد.

رادمنش| به ۱۶ سـالگی که رسید مثل خیلی‌های دیگر ساز رفتن به جبهه را کوک کرد. رفت و مثل هزاران نفر دیگر برگشت؛ اما نه مانند وقتی که رفته بود؛ بازگشت با ۱۸ گلوله و ترکش که همه را در یک شب خورده بود.

با دیدن برخورد خوب یک فرمانده، جذب گردان نخریب شد و شد تخریب‌چی. کمی بعد دوره غواصی دید و خط شکن هم شد. در چند عملیات مهم شرکت کرد، از جمله عملیات باز پس‌گیری شهر مرزی مهران. بعد در عملیات کربلای چهار و کربلای پنج هم شرکت کرد. در اولی شاهد پر پر شدن هم‌رزمانش بود و در دومی یک شب تا صبح تیر و ترکش خورد.

حمیدرضا خراسانی جانبازی ۵۵ درصد است، ساکن محله شریف. بهترین دوستانش، درست پیش چشمانش شهید شدند. عکس یکی از آنان (شهید تقوایی) را به دیوار زده که زنده پیش چشمانش باشد. در قاب عکس نزدیک ۳۰ سال است که او جوان و تقوایی زنده، کنار کارون ایستاده‌اند، در لباس غواصی، و هر دو یک جا را نگاه می‌کنند در دور دست.  

سال گذشته همین روز‌ها بود که پیکر ۱۷۵ غواص شهید که با دستان بسته زنده به گور شده بودند را آوردند. در این گزارش علاوه بر آشنایی با این رزمنده سابق، می‌خواهیم کمی حال و هوای شب کربلای چهار برای‌مان زنده شود.     

 

اهل فردوس‌ام 

خودش را معرفی می‌کند و می‌رود سر اصل مطلب: حمیدرضا خراسانی، متولد ۱۳۴۷. اهل فردوس‌ام. مهر ماه سال ۱۳۶۳، ۱۶ ساله بودم که برای اولین بار اعزام شدم. اول یا دوم دبیرستان. زیاد تلاش کردم که بتوانم بروم. اما جثه کوچکی داشتم و موافقت نمی‌کردند.

قبلش شناسنامه را هم دست کاری کرده بودم، اما، چون فردوس شهر کوچکی است و همه هم دیگر را می‌شناسند نمی‌شد این چیز‌ها را خیلی پنهان کرد. تازه وقتی هم که ۱۶ سالم بود به سختی گذاشتند بروم؛ اسلحه ژ-۳ با سرنیزه از قد من بلندتر می‌شد.     

 

اولین اعزام، جا ماندن از عملیات بدر

فرصت رفتن، اما میسر می‌شود: از اول تا آخر مهر را آموزش دیدیم و قرار بود سوم آبان اعزام شویم. آن هم با هزار مشکل و هزار راز و نیاز. پدرم می‌گفت درس‌ات را بخوان و مادرم هم رضایت نمی‌داد. برای همین ساکم را بسته و آماده گذاشته بودم پشت در حمام که یواشکی بردارم و بیایم مشهد و اعزام شوم.

اما مادر خدابیامرزم ساک را دیده و برداشته بود و در زیر زمین قایم کرده بود. خیلی گریه و التماس کردم، مادرم می‌گفت نه، پدرت گفته باید درست را بخوانی. تا اینکه زن داداشم دلش سوخت و جای ساک را نشان داد و من هم ساک را برداشتم و در رفتم.

در مرحله اول به اهواز اعزامم کردند و، چون تخصصی هم در کار نبود، من را به مخابرات منتقل کردند و باز ما را بردند طرف‌های شوش در سایت پنج. سه چهار ماهی هم آنجا بودیم. سری اول سه ماهم که تمام شد، ترخیصی گرفتم و برگشتم، اما چند روز بعد در همان منطقه عملیات بدر انجام شد که من، چون خبر نداشتم و ترخیص شده بودم، از عملیات جا ماندم. 

 

حمیدرضا خراسانی یکی از غواصان عملیات کربلای چهار بوده است

 

دومین اعزام، ورود به گردان تخریب

او در دومین اعزام مسیرش را عوض می‌کند: در مرحله بعد تا خرداد ماندم و درس خواندم، اوایل تیر ۱۳۶۴ بعد از امتحانات اعزام شدم و این دفعه وارد گردان تخریب شدم. تخریب لشکر پنج نصر. آموزش تخریب معمولا یک هفته است، آموزش کار با مین، نحوه مسلح و خنثی کردنش.

اما دوره ما، چون عملیاتی در کار نبود و فرصت داشتیم، به جای یک هفته، ۴۵ روز آموزش دیدیم. آموزش فوق تخصصی بود که در طول جنگ، چنین دوره آموزشی در هیچ لشکر و گردانی چنین برگزار نشد.

بعد از این مرحله اول دیگر یک نیروی تخصصی بودیم و روی کارت‌های‌مان نوشته بود اعزام مجدد، یعنی نیرو‌های تخصصی و آموزش دیده. به لحاظ تخصصی آموزش‌ها را دیده بودم و یک نیروی تخصصی تخریب بودم که می‌توانست جنگ مین داشته باشد، انفجارات داشته باشد، در میادین مین دشمن و خودی بدون دغدغه رفت و آمد کند.  

اما علت رفتنش به گردان تخریب را با این خاطره توضیح می‌دهد: یک روز همان موقعی که در مخابرات و در سایت پنج بودم یک آقایی آمد، خوش سیما و خوش برخورد. حال و احوالی کرد و گفت ما از بچه‌های تخریب هستیم، چند کیلومتر

پایین‌تر مستقر شده‌ایم و یک خط تلفن می‌خواهیم. برخورد این آقا، با اینکه یک فرمانده بود، آنقدر خوب بود که مجذوبش شدم، سر ظهر بود و با اینکه داشتم نهار می‌خوردم، گفتم برو من هم آمدم. او با موتور رفت و من هم چند کیلومتر، یک حلقه توپ سیم را گذاشتم روی شانه و رفتم.

به آنجا هم که رسیدم باز برخورد خوب آن فرمانده من را تحت تاثیر قرار داد و این بود که مجذوب تخریب شدم، و این شخص کسی نبود جز شهید جلیل محدثی‌فر؛ که بعد‌ها هم فرمانده گردان ما شد. متاسفانه در مدتی که آنجا بودیم باز هم عملیاتی انجام نشد. برگشتیم، ولی یک ماه نشده بود که نامه درخواستی از واحد تخریب آمد در خانه که به منطقه اعزام شویم. آبان ۱۳۶۴ بود. من هم با اولین اعزام رفتم منطقه. 

 

سومین اعزام، آموزش غواصی در کارون خروشان

در سومین اعزام دوره سخت غواصی را در کارون خروشان می‌بیند: ما را در این اعزام فرستادند گردان تخریب لشکر ۲۱ امام‌رضا (ع). آنجا هیچ دوست و آشنایی نداشتم و همه دوستانم در لشکر پنج نصر بودند، این بود که گفتم من اینجا نمی‌مانم. هر چه آن‌ها گفتند بمان من هم لج بازی کردم و گفتم باید بروم لشکر پنج نصر.

چند روز همین‌طور درگیر بودم تا عاقبت انتقالی گرفتم. باز آنجا یک دوره تخصصی دیگر را برای عملیاتی که در پیش بود گذراندم. و، چون عملیات آبی خاکی بود، این بار آموزش غواصی دیدیم. رفتیم ۲۵ کیلومتری آبادان در رود کارون یکی دو ماه آموزش دیدیم. آموزشی سخت‌تر از آموزش تخریب.  

اما در این اعزام هم از عملیاتی مهم جا می‌ماند: وقتی دوره آموزش تمام شد و برگشتیم گفتند فرمانده گردان تخریب عوض شده است و این فرمانده جدید، حاجی آخوندی بود، (همان فرمانده گردان تخریب لشکر ۲۱ امام رضا (ع) که حاضر نشده بودم آنجا بمانم) از من خواست بروم توی گردان پیاده و من هم به خاطر تمرین‌ها و دوره‌هایی که دیده بودم و نیروی تخصصی محسوب می‌شدم، و از طرفی کلی برای آموزش من هزینه شده بود مخالفت کردم و برگه ترخیصم را گرفتم و برگشتم و این بود که از عملیات والفجر هشت جا ماندم. خیلی از دوستان ما در همان عملیات شهید شدند. 

 

چهارمین اعزام، کربلای یک، باز پس‌گیری مهران

فروردین ماه سال ۱۳۶۵ چهارمین اعزام او بود که به گردان تخریب لشکر ۲۱ امام رضا (ع) می‌رود: دیگر با وجود حاجی آخوندی نمی‌توانستم به گردان خودم که گردان تخریب لشکر پنج نصر بود بروم. مدتی را آنجا و در کوه‌های سر به فلک کشیده اطراف ایلام تمرین داشتیم که آمادگی بدنی‌مان را بالا ببریم.

تا اینکه در تاریخ دهم تیرماه عملیات کربلای یک بود که قبل از آن مستقر شدیم در چند کیلومتری مهران. کربلای یک شروع شد. ۲۵ روز قبل از کربلای یک، عراق مهران را گرفته بود و در کربلای یک ما مهران را پس گرفتیم.

قرار بود عملیات در سه مرحله و در سه شب انجام شود، ولی، چون دشمن فرصت نکرده بود در مدت ۲۵ روز استحکاماتی آنجا برپا کند، ما در دو شب مهران را گرفتیم. آنقدر فرصت‌شان کم بود که مین‌ها را آکبند گذاشته و رفته بودند. باز خود ما روز‌ها می‌آمدیم از منطقه‌ای مین‌های خودشان را جمع می‌کردیم و شب می‌رفتیم همان‌ها را در جلوی خودشان می‌کاشتیم. بعد از عملیات هم حدود ۱۰ روز ماندیم و خط را که تحویل ارتش دادیم، برگشتم فرودس. 

 

حمیدرضا خراسانی یکی از غواصان عملیات کربلای چهار بوده است

 

پنجمین اعزام، کربلای چهار، پر پر شدن غواصان

پنجمین اعزام نقطه عطفی بود در زندگی حمیدرضا خراسانی، او از این اعزام سالم بازنگشت. دوستان زیادی را از دست داد و صحنه‌های سنگین شهادت مظلومانه هم‌قطاران را دید: یک ماه و نیم یا دو ماه فردوس بودم که باز از لشکر ۲۱ امام رضا (ع) نامه آمد.

فکر می‌کنم اوایل آبان ماه ۱۳۶۵ بود که اعزام شدم. بعد از چند روز ما را انتقال دادند خرمشهر و دوباره آموزش غواصی دیدیم که برای عملیات کربلای چهار و پنج بود. از بین بچه‌ها، عده‌ای که باتجربه‌تر و آماده‌تر بودند را انتخاب کردند و ما را مامور کردند به واحد اطلاعات عملیات.

تمرین‌ها آنقدر ادامه داشت که ما به سطحی آمادگی جسمانی رسیدیم که می‌توانستیم در یک شب ۱۴ کیلومتر شنا کنیم. در لشکر ۲۱ امام رضا (ع) گردان نوح و گردان یاسین دو گردان خط شکن بودند که بچه‌های گردان یاسین بچه‌های تخریب و بچه‌های گردان نوح اطلاعات عملیات بودند.  

خراسانی ادامه می‌دهد: نزدیک عملیات که شد، سه‌شنبه چهارم دی ۱۳۶۵ نیرو‌ها را انتقال دادند به شلمچه و در پاساژی مستقر کردند. چون نزدیک دشمن بودیم، از جلوی پاساژ تا لب آب را کانال کنده بودند. چون عملیات آبی بود، تمام عملیات هم دست غواص‌ها بود و نیرو‌های پیاده قرار بود اگر جایی را تصرف کردیم بعد با قایق بیایند و آنجا را پشتیبانی کنند.

در کربلای چهار ما قصد تصرف تا خود بصره را داشتیم. با بچه‌ها می‌گفتیم، فردا شب از بصره زنگ می‌زنیم به خانه

شب شد و آماده شدیم برای عملیات. شب چهارشنبه بود، دعای توسلی برگزار شد و بچه‌ها لباس غواصی پوشیدند. وقت وداع بود، معلوم نبود فردا صبح چه کسی زنده است و چه کسی به شهادت رسیده است.

او در شرح برنامه و نقشه عملیات می‌گوید: در این عملیات قرار بود ابتدا دو جزیره ماهی و ام‌الرصاص که هر دو هم دست عراقی‌ها بود را بگیریم. گردان یاسین ما قرار بود از دهانه که وارد می‌شود به نوک ماهی بزند، ما هم قرار بود از وسط دشمن از بین دو جزیره بگذریم و از پشت وارد جزیره ماهی بشویم.

بعد از آن هم پیش‌روی ادامه داشت. در کربلای چهار ما قصد تصرف تا خود بصره را داشتیم. شب قبل از عملیات با بچه‌ها می‌گفتیم، فردا شب از هتل بصره زنگ می‌زنیم به خانه. کربلای چهار عملیاتی بسیار گسترده و سرنوشت ساز بود. یعنی از اول تا آخر جنگ، این عملیات بزرگترین عملیات بود و می‌توانست سرنوشت جنگ را رقم بزند.

اما پیش‌بینی‌ها آن طور که خوش گفته و شنیده می‌شد، از آب در نیامد: متاسفانه عملیات لو رفته بود، دشمن فهمیده بود و با آمادگی کامل منتظر بچه‌های ما بود. مثلا چهار تا چهار لول که با آن هواپیما می‌زنند را از جزیره ام‌الرصاص قفل کرده بود روی دهانه‌ای که می‌خواستیم از آن وارد آب شویم. مرگ و زندگی که دست خدا بود، ولی خوب.

دیده‌بان‌های ما می‌گفتند که از ظهر سه‌شنبه عراقی‌ها همان‌طور نیرو و تجهیزات می‌آورند، ولی آن موقع دیگر هیچ کاری نمی‌شد کرد. از او می‌پرسیم وقتی به لو رفتن عملیات شک کردید، چرا باز هم انجام شد و این همه تلفات دادیم که می‌گوید: دیگر زمانی نبود که عملیات را کنسل کنند.

چند ماه کار کرده بودیم برای این عملیات و روی احتمالات نمی‌شد تصمیم گرفت و عملیات را کنسل کرد. ریسک این عملیات بالا بود، ولی هزینه زیادی شده بود، قرار بود سرنوشت جنگ را رقم بزنیم. نرفته بودیم که هر وقت جان‌مان در خطر بود بکشیم کنار. کسانی هم که فرمانده بودند حتما دلایلی برای خودشان داشته‌اند. فکر می‌کنم آنجا نمی‌شده دیگر کاری کرد.  

او به خاطر می‌آورد: تا نزدیک دهانه هم که رفتیم حتی یک گلوله شلیک نشد، می‌گفتیم بچه‌ها عجب شبی است امشب. یعنی سکوت عجیبی تمام خرمشهر و شلمچه را در برگرفته بود، اگر صدایی می‌آمد صدای امواج آب بود. هیچ صدای دیگری نبود. تا اینکه دستور رسید وارد عمل شویم.

اولین گردان ما که وارد آب شد، دشمن تحرکات را دید و در عرض پنج ثانیه به صورت ویرانگری رگبار را بست، گلوله بود که می‌آمد. کاملا آماده بودند. گردان یاسین اول وارد شد و تا نوک جزیره ماهی هم رفته بودند و درگیر هم شده بودند. در یک آن هواپیما‌ها هم منور زدند و تمام آسمان مثل روز روشن شد، آن منور‌ها همه اروند را روشن کرد.  

حرف‌هایش بوی خاطره‌ای زنده و تلخ را می‌دهد: دشمن بچه‌های ما را می‌دید و یکی یکی را می‌زد. بعضی وقت‌ها طناب‌هایی که گروه‌های ۱۲ نفره را به هم وصل می‌کرد با اصابت گلوله یا ترکش پاره می‌شد و موج آب بچه‌ها را می‌برد سمت عراقی‌ها. از گروهان ستار ما بعد از هفت هشت روز دو سه نفر برگشتند.

نمی‌دانستند کدام سمت عراق است، کدام سمت ایران است، خیلی از بچه‌ها که گم شده بودند، بعد از چند روز بعضی جنازه‌ها را آب می‌آورد. دسته ما دم دهانه بود و آتش دشمن اجازه نمی‌داد وارد آب شویم. مجبور شدیم توی کانال بمانیم. آتش شدیدی بود، وحشتناک.

تا اینکه، چون بچه‌ها در آب گیر کرده بودند و از طرفی آتش زیاد شده بود، دستور از فرماندهی رسیدکه دیگر کسی وارد آب نشود. آن‌هایی که وارد شدند در آب گیر کرده بودند. هر کسی رفت برنگشت. شاید ۱۰ درصد برگشتند. برگشتیم و رفتیم توی سنگر‌ها پناه گرفتیم. آنقدر خسته بودیم که زیر آن آتش سنگین و سرپا خواب‌مان برد. ببینید چه گذشته بر ما.

او به یاد می‌آورد: در تمام عملیات‌ها هیچ وقت همچین آتشی ندیدم که آن شب در آن عملیات دیدم. عجیب بود. کم کم بچه‌ها آمدند و دیدیم بله فلانی نیس، فلانی شهید شده، بچه‌ها آمار می‌دادند، فلانی نیست، فلانی نیست. بیشترین تعداد شهدای آن شب که شاید چهار هزار نفر می‌شدند، همه غواص بودند.

بعد از ظهر روز بعد از عملیات گفتند آماده باشید که شاید دوباره مجبور باشید وارد آب شوید، گفتیم خدایا با این وضعیت روحیه و خستگی چطور می‌شود. اما اتفاقی نیفتاد و دستور جدیدی نرسید. از گردان ما دو دسته از یک گروهان وارد آب شده بودند که از آن‌ها هفت هشت نفر برگشتند.

از ۱۷۵ غواص شهید می‌پرسیم، از ۱۷۵ مرد دست بسته‌ای که سال گذشته آوردند. می‌گوید: آن‌ها بچه‌های ما بچه‌های ما بودند که زودتر از ما به آب زده بودند، ولی کسی نبود که از آن‌ها پشتیبانی کند. دستان آن‌ها را بسته بودند و همه را ریخته بودند توی گودال و روی آن‌ها خاک ریخته و زنده به گورشان کرده بودند.

مردم می‌توانند این‌ها را بفهمند و هضم کنند، ولی برای ما که آنجا بودیم خیلی زجرآور است، می‌دیدیم که بچه‌های ما چه مظلومانه گیر افتاده بودند وسط دشمن؛ دشمنی که هیچ رحمی نداشت. شاید خواست خدا بوده که بعد از ۳۰ سال جنازه‌ها پیدا شود تا مظلومیت بچه‌های ثابت شود.   

 

حمیدرضا خراسانی یکی از غواصان عملیات کربلای چهار بوده است

 

کربلای پنج، مجروحیت با ۱۸ گلوله و ترکش.

اما کار تمام نمی‌شود با شکست، هر چند سنگین باشد، دوباره باید شروع کرد: بعد از این عملیات آموزش‌های دیگری را شروع کردند. چون قرار بود از چند کیلومتر آن طرف‌تر، از نهر خین در همان منطقه وارد عمل شویم. دو هفته بعد، ۱۹ دی ماه، تاریخ عملیات کربلای پنج بود.

در عملیات کربلای پنج قرار بود از توی خاکریز‌ها که ارتفاع زیادی داشتند تونل بزنیم. این تونل‌ها کنده شده بود و فقط لایه آخر آن مانده بود؛ که کلنگ‌ها را گذاشته بودند آنجا که شب عملیات تونل را باز کنیم. حمیدرضای جوان در آن شب با دستانش قرار است آغازگر عملیات باشد: در منطقه ما عملیات با دست ما قرار بود آغاز شود.

به این صورت که من وارد آب می‌شدم و پس از خنثی کردن مین‌ها به همراه شهید قربانی وارد خاکریز دشمن می‌شیم و سنگر‌ها را با نارنجک منهدم می‌کردیم تا بعد از آن بچه‌ها وارد عمل شوند. در این عملیات و در دسته ما، شهید قربانی مسئول گروه اطلاعات عملیات، من مسئول گروه تخریب و شهید تقوایی هم معاون من بود. شروع عملیات یک و نیم شب بود. آقای مصباحی که فرمانده اطلاعات بود آمد و گفت دسته برادر قربانی و برادر خراسانی آماده حرکت شوند.

او ادامه می‌دهد: شهید قربانی اولین بود نفری بود که وارد تونل شد، بعد من، و پشت سر من شهید تقوایی. تا تونل را باز کردیم (از دهانه تونل تا لب آب دو متر فاصله بود) نیرو‌های دشمن دیدند و یک رگبار بستند به سمت ما. توجهی نکردیم و رفتیم بیرون که رگبار دوم را شلیک کردند و همان جا سه تا گلوله خورد به ران پا و یکی هم به بازویم.

با توجه به اینکه قبلا گفته بودند اگر کسی مجروح شد کسی نیست کمک کند و خودتان باید به هم کمک کنید. من سریع زدم کف فین (کفش مخصوص غواصی) شهید قربانی، در همین لحظه شهید تقوایی هم از تونل آمد بیرون (من و شهید تقوایی از کودکی رفیق و هم کلاسی بودیم) که یک خمپاره ۶۰ وسط سه نفرمان خورد زمین، شهید تقوایی ترکش به سر و صورتش خورد و همانجا شهید شد، قربانی هم پا‌ها و پهلوهایش ترکش خورده بود، من هم به سرم و بدنم خورد و بیهوش شدم.

قربانی، چون هنوز زنده بود و دست و پا می‌زد کشانده بودندش داخل تونل و برده بودند عقب که تا صبح آنجا بود و صبح شهید شد از خونریزی جراحات. من همانجا ماندم و کسی مرا داخل تونل نبرد، چون فکر می‌کردند شهید شده‌ام. چند سال پیش یکی از بچه‌های دسته را دیدم، گفت شهید قربانی و سیرجانی را من کشیدم توی تونل.

تو را  نگاه می‌کردم و همین‌طور گلوله بود که به تو می‌خورد. گفتم این که شهید شده، بگذار بخورد. او که در مرز بی‌هوشی و هوشیاری به سر می‌برد: بچه‌ها که وارد عمل شدند من به هوش آمدم. یک تکانی به خودم دادم، باز دشمن متوجه شد. نمی‌دانم کجا بود که اینقدر در تیر رسش بودم.

باز نشانه گرفت و زد. در همان حال یک خمپاره خورد نزدیکم و ترکشش خورد به شکمم، درست وسط دو تا نارنجکی که به کمرم بسته بودم و شکمم پاره شد. توان هیچ کاری نداشتم. تا صبح به هوش می‌آمدم و از هوش می‌رفتم. فکر می‌کنم ۴۰-۵۰ تا خمپاره ۶۰ سوت می‌کشید و دور و برم می‌خورد زمین و فکر می‌کنم از این تعداد ۳۰-۴۰ خمپاره رفت توی گل و عمل نمی‌کرد.

صبح شده بود، بچه‌ها رفته بودند خط را شکسته بودند. نمی‌دانم باز چه کسی بود من را نشانه گرفت و یک تیر رسام (گلوله‌هایی که نور دارند و دو زمانه هستند) آمد خورد به قوزک پای چپم. وقتی خورد، توی پا منفجر شد؛ و این تلافی همه آن‌های دیگر را کرد، چون خورد به استخوان و آن را متلاشی کرد. امانم را برید که حتی نمی‌توانستم گریه کنم.

آخرین گلوله‌ای هم که خوردم همین بود. اگر این گلوله نبود ۱۰ روز بعد می‌توانستم برگردم، ولی همین گلوله سه سال مرا زمین گیر کرد و هنوز بعد از ۳۰ سال گاهی درد می‌گیرد و اذیتم می‌کند. او زنده می‌ماند، در حالی که هیچ‌کس فکرش را هم نمی‌کرد: بعد از تمام شدن عملیات دیدم بچه‌های امدادگر آمدند.

هفت، هفت و نیم صبح بود، مجروح‌ها را جمع می‌کردند. همان موقع فینی که در پای راستم بود را به زحمت تکان  دادم. نفر آخر متوجه شد. لباس غواصی هم، چون جیر است جلوی خون ریزی را می‌گیرد و گرنه از یک و نیم شب تا هفت صبح دوام نمی‌آوردم و از خون ریزی می‌مردم. آمدند بالای سرم و برم گرداندند.

(به صورت افتاده بودم روی زمین) وقتی برم گرداند درد تمام گلوله‌ها و ترکش‌ها یک جا آمد سراغم و یک دادی زدم که گفتم در جزیره ام‌الرصاص الان همه خبردار شده‌اند. بعد‌ها گفتند یک ناله‌ای خیلی ضعیف از تو در آمده. خودم فکر می‌کردم فریاد زدم. اما پرستار اورژانس شلمچه هم به زنده ماندنش باور نداشته و وقتی می‌بیندش می‌گوید: «این را ببرید که به معراج شهدا هم نمی‌رسد.»

مجروح زیاد بود و نیرو‌های بهداری کم و آن‌ها هم می‌خواستند کسانی که امکانش هست را نجات دهند. ما را بردند بیرون و دو پتو انداختند رویم و اول بردند خرمشهر و از آنجا با هلی‌کوپتر بردند امیدیه. بعد از بیمارستان امیدیه مرا به بیمارستانی در اصفهان انتقال دادند.

اولین گردان ما که وارد آب شد، دشمن تحرکات را دید و در عرض پنج ثانیه به صورت ویرانگری رگبار را بست

او که ترکشی هم به سرش اصابت کرده بود، دچار اشکال در حافظه می‌شود: حافظه‌ام آسیب دیده بود و خیلی چیز‌ها را به یاد نمی‌آوردم. شماره یکی از اقوام را به خاطر آوردم و به مسئولان بنیاد شهید گفتم و آن‌ها از این طریق به خانواده‌ام اطلاع دادند.

پدرم وقتی آمد، جلوی در اتاق ایستاد، داخل نمی‌آمد، چون نتوانست مرا بشناسد، شاید در آن چند روز ۳۰ کیلو وزن کم کرده بودم. بعد از مدتی مرا به بیمارستان دکتر شریعتی در مشهد منتقل کردند. درمان ماه‌ها طول کشید و بار‌ها عمل شدم. چند بار بدنم به شدت عفونی شد و تحت درمان در اتاق ایزوله هم قرار گرفتم. اما به لطف خدا بهبود پیدا کردم و کم کم توانستم با کمک عصا روی پا بایستم.

او دلیل این نجات معجزه‌وار را از این می‌داند که آماده رفتن نبوده: شهید نشدم، چون لیاقتش را نداشتم، وگرنه چرا شهید تقوایی و شهید قربانی که کنار من بودند با ترکش یک خمپاره (همان خمپاره‌ای که مرا هم مجروح کرد) شهید شدند و من با ۱۸ گلوله و ترکشی که خوردم شهید نشدم.

حمیدرضا خراسانی و هزاران نفر مانند او در ابتدای جوانی به جایی قدم گذاشتند که بعضی‌ها از فکرش دیوانه می‌شوند. دلیل این شجاعت را می‌خواهیم بدانیم که می‌گوید: خیلی جوان بودیم، اما شجاعت و اعتماد به نفس داشتیم. چون می‌دانستیم خدا ما را در این مسیر قرار داده و هدفی داریم.

نه که بگویم اصلا از مرگ نمی‌ترسیدیم، اما برای‌مان مهم نبود. مگر می‌شود آدم از مرگ نترسد؟ ولی ما هدف بزرگی داشتیم. اما الان چرا، می‌ترسم، چون الان به مادیات دنیا دل بسته‌ام. زن و بچه دارم، ملک و املاک دارم، ماشین دارم، خانه دارم. هر لحظه فکر می‌کنم اگر بمیرم تکلیف این‌ها چه می‌شود. چون هدفی هم ندارم. اما آن زمان هم تعلقی به دنیا نداشتیم و هم هدف داشتیم.   

 

ششمین اعزام، آخر داستان 

او ماه‌ها سال را در بیمارستان و اتاق عمل و راه میان آنجا و خانه را طی می‌کند تا سال ۱۳۶۶: سال ۱۳۶۶ که کمی بهتر شده بودم، با همان عصا دوباره رفتم. آن زمانی که بمباران شیمیایی شده بود و جبهه نیاز داشت.

یک روز سر سفره نشسته بودیم، همان پدری که جلوی ما را می‌گرفت گفت: این روز‌ها جبهه نیاز دارد، کاش می‌توانستم بروم، حیف که نمی‌توانم، اما هر کس به هر طوری که می‌تواند باید برود. یعنی بابا درسته عصا زیر بغلت هست، اما اگر می‌توانی، یا علی.

این شد که دوباره برگشتم گردان تخریب و آمدم طرف‌های کردستان. آنجا گفتن بیا برو جزیره، آنجا به تو بیشتر نیاز دارند. من هم رفتم. در همان جزیره دوباره مشکل پا شدت گرفت، دوباره مجبور شدم برگردم و عمل کنم و بعد از آن هم قطعنامه پیش آمد و جنگ تمام شد.

او برای حسن ختام حرف‌هایش می‌گوید: آن دوران، حتی اگر خدای ناکرده جنگی رخ بدهد دیگر تکرار نمی‌شود. تکرار ناشدنی‌اند آن حال و هوا و آن بچه‌ها.


* این گزارش پنج شنبه، ۳۰ اردیبهشت ۹۵ در شماره ۱۹۱ شهرآرامحله منطقه ۱۱ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام