شهید ایزی محموله کمک اهالی را به جبهه میبرد که عاشق خط مقدم شد
سیویکم شهریور سال ۱۳۵۹ فرا میرسد، صدای غرش تانکها و صفیر گلولهها نشان از حمله گسترده دشمن به ایران اسلامی دارد، دشمن به خیال خام خود خواب فتح سه روزه ایران را دیده است، اما غافل از آن است که جوانان و مردان شجاع این سرزمین با پیروی از مکتب حسینی (ع) این خواب شیرین را به کابوسی هشت ساله بدل خواهند کرد.
البته تعدادی از این جوانان شجاع و دلیر نیز در این دفاع مقدس به شهادت میرسند. امروز به دیدن مادر یکی از این حماسهسازان شهید در محله رضاشهر میرویم او نیز از خاطرات فرزند شهیدش میگوید.
تولد یک عاشورایی
شهید علی ایزی سال ۱۳۴۲ در خانوادهای متدین متولد میشود، او از همان سالهای کودکی تحت تربیت مادر که از طبقه سادات است قرار میگیرد و قبل از آنکه به مدرسه برود، با خواندن قرآن و احکام آشنا میشود.
بیبی بتول شارع شهری مادر شهید علی ایزی با یادآوری خاطرات کودکی فرزندش میگوید:، چون در دوران پهلوی، محیط بیرون از خانه چندان مناسب نبود و من نیز اعتقادی به تربیت دولتی (مدرسه) نداشتم از همان سالهای خردسالی تربیت علی را به عهده گرفتم.
او را به مجالس مذهبی و مراسم دینی میبردم و از همان سالهای خردسالی خواندن قرآن و مطالب مذهبی را به او میآموختم، علی نیز با علاقه زیادی این مطالب را فرامیگرفت. از بین تمام امامان، علی علاقه عجیبی به امام حسین (ع) داشت.
هر سال چند روز مانده به ماه محرم لباس سیاه عزاداری به تن میکرد و تا آخر ماه صفر بیرون نمیآورد. یک روز همین طوری که برای عزاداری به مسجد محله میرفتیم، چشم علی به تابلوی بارگاه امام حسین (ع) افتاد، بعد از چند دقیقه سکوت به من گفت: مادر، من خیلی دوست دارم به زیارت امام حسین (ع) بروم، شما فکر میکنید بتوانم به کربلا بروم.
من هم با لبخند به او گفتم: اگر از ته دل آرزو کنی به کربلا هم میروی. علی در همان لحظه چشمانش را بست و آرزو کرد.
شرکت فعال در راهپیماییها
علی ایزی همزمان با انقلاب با تعدادی از نوجوانان محله یک گروه انقلابی تشکیل داده و فعالیت بر ضد رژیم شاه را آغاز میکند. مادر شهید درباره آن روزها میگوید: در آن سالها شهیدشهاب خزایی به همراه پسردایی علی (شهید شارع شهری) و تعدادی از نوجوانان محله یک گروه مبارز انقلابی علیه رژیم شاه تشکیل داده بودند.
علی هم یکی از اعضای فعال این گروه بود. او بیشتر شبها کیف به دست به بهانه درسخواندن از خانه بیرون میرفت و تا نیمههای شب نمیآمد، چون پدر علی راننده خودرو بود بههمین دلیل بیشتر مراقبت و نگرانی او برعهده من بود.
یک شب که علی به بهانه درسخواندن به خانه برادرم رفته بود من با برادرم تماس گرفتم تا از موضوع مطمئن شوم، برادرم به من گفت: اتفاقا علی به خانه ما آمد و پسرای من را هم با خودش برد تا درس بخوانند، من که به موضوع شک کرده بودم، منتظر ماندم تا علی برگردد.
وقتی علی به خانه برگشت از علی خواستم که کیفش را به من بدهد تا داخل کیفش را نگاه کنم، علی که کمی نگران شده بود با تردید کیفش را به من داد. داخل کیف پر بود از گچ، زغال و اعلامیههایی که با خط درشت بر روی آنها نوشته شده بود: مرگ بر شاه.
من با دیدن اعلامیهها تازه متوجه ماجرا شدم، فقط به او گفتم: مواظب خودت باش، گیر ساواکیها نیفتی. علی از سال ۱۳۵۶ تا پیروزی انقلاب در بیشتر راهپیماییها شرکت میکرد، حتی در راهپیمایی ۹ دی سال ۱۳۵۷ نیز شرکت کرده بود. او با کمک چند نفر از نوجوانهای محله یکی از ساواکیها را که در پوشش لبوفروش به محله آمده بود، شناسایی کرده و با اطلاع به اهالی محل باعث لورفتن نقشه ساواکیها شدند.
تشکیل کلاسهای عقیدتی در محله
با پیروزی انقلاب علی ایزی به عضویت پایگاه بسیج مسجد المهدی رضاشهر در آمده و برقراری نظم و امنیت محله را به همراه تعدادی از نوجوانان محله بهعهده میگیرد.
او بهعنوان یکی از اعضای فعال بسیج، در پاکسازی فرهنگی و فکری محله از نمادها و نشانههای طاغوت نقش مهمی را ایفا میکند و با برگزاری نشستها و بحثهای دینی، سیاسی و... برای اهالی محله بهویژه نوجوانان آنها را با ماهیت انقلاب اسلامی آشنا میکند.
علی در موقعیتهای مناسب مذهبی بهویژه در ماه محرم فعالیتها و نشستهای عقیدتی خود را با محوریت امام حسین (ع) و قیام او بر علیه ظلم برنامهریزی میکند و از طریق همین روشنگریهاست که تعداد زیادی از نوجوانان محله جذب انقلاب شده و به عضویت بسیج محله درآمدند. بسیای از این نوجوانان همزمان با شروع جنگ باوجود سن وسال کمی که داشتند، به جبهه اعزام شدند.
تشکیل اولین گروه پشتیبانی جنگ
شهید علی ایزی در کنار برگزاری کلاسهای عقیدتی و آموزشی برای اهالی محله اولین گروه پشتیبانی و کمک به جبههها را نیز سازماندهی و اولین محموله کمکهای مردمی محله را به جبهه اعزام میکند.
با شروع جنگ و فرمان امام برای جمعآوری کمکهای مردمی، علی و دوستانش اقدام به جمعآوری کمکهای مردمی شامل پتو، غذا و نان کردند
مادر شهید بااشاره به این مطلب میگوید: با شروع جنگ و فرمان امام خمینی (ره) برای جمعآوری کمکهای مردمی، علی و دوستانش با تلاش شبانهروزی خود به جمعآوری کمکهای مردمی که شامل: پتو، غذا، نان و.. بود، میپردازند. بعد از آمادهشدن کمکهای مردمی، مشکل اصلی رساندن کمکها به جبهه بود.
علی که متوجه ماجرا شده بود، همان شب هنگامی که پدرش به خانه آمد، موضوع حمل کمکهای مردمی به جبهه را با پدرش مطرح کرد پدر ابتدا با اینکار مخالف بود، اما با اصرار زیاد و گفتگوهایی که علی با پدرش انجام میدهد، سرانجام موافقت او را جلب میکند.
روز بعد با کمک جوانهای بسیجی محله کمکهای اهالی را به همراه پدرش به سوی جبهه برد. هنگامی که پدر علی از جبهه برگشت به من گفت: حق با پسرت بود، از این به بعد خودم کمکهای اهالی را رایگان به جبهه میبرم و تا پایان جنگ کمکهای مردمی را بهصورت رایگان به جبهه میبرد.
اعزام به جبهه وشهادت
شهید علی ایزی هنگامی که محموله کمکهای اهالی را به جبهه میبرد، تحت تاثیر حال وهوای جبهه قرار گرفته و از پدر ومادر میخواهد که با رفتن او به جبهه موافقت کنند.
مادر شهید با یادآوری خاطره آخرین وداع شهید میگوید: ما موافقت کردیم و بعد از آنکه دوبار به جبهه رفت و برگشت، برای آخرین وداع درحالی که لبخند بر لب داشت به من گفت: مادرجان یادت هست که در کودکی آرزوی رفتن به کربلا را داشتم، حالا که دارم میروم جبهه احساس میکنم که خیلی به کربلا نزدیک هستم بوی کربلا را استشمام میکنم.
من که تعجب کرده بودم، گفتم: حق با توست ما بهزودی پیروز میشویم و راه کربلا هم باز خواهد شد. چند روز بعد از این ماجرا خبر شهادتش را برای ما آوردند. روز شهادت که جنازهاش را تشییع میکردند، همه میگفتند: این گل پر پر از کجا آمده از سفر کرببلا آمده علی ایزی سرانجام در جبهه به شهادت میرسد و روحش بهسوی کربلا پرواز میکند.
* این گزارش چهارشنبه، ۲ مهر ۹۳ در شماره ۱۱۸ شهرآرامحله منطقه ۹ چاپ شده است.
