کد خبر: ۸۳۲۳
۲۶ مرداد ۱۴۰۵ - ۱۴:۰۰
دندانپزشک مشهدی، غواص بازمانده عملیات کربلای ۴ است

دندانپزشک مشهدی، غواص بازمانده عملیات کربلای ۴ است

دکتر هاشم انتظاری‌هروی شهروند محله سجاد، غواصی است که در بطن عملیات کربلای ۴ بوده است و از اعضای معدود گروه‌هایی است که توانسته‌اند خط دشمن را در محدوده خود بشکنند، اما با لورفتن عملیات، اسارت و شهادت سهم آنها می‌شود.

روز‌ها از ورود لاله‌های پرپر دست‌بسته در عملیات کربلای ۴ به وطن می‌گذرد. روز‌هایی که حالا با فرارسیدن روز بازگشت نخستین گروه اسرا به ایران، دوباره خاطره آن‌ها زنده می‌شود. شاید حالا مردم بیشتر بتوانند با مفهوم اسارت، شهادت، جنگ، رزمنده و دفاع از کشور هم‌ذات‌پنداری کنند.

آن‌ها با دستان بسته به مام وطن بازگشتند و این‌ها با تنی رنجور و دلی آزرده و با خاطرات همان‌ها. دکتر هاشم انتظاری‌هروی شهروند محله سجاد، غواص بازمانده از عملیات کربلای ۴ است؛ غواصی که در بطن آن ماجرا بوده است و از اعضای معدود گروه‌هایی که توانسته‌اند خط دشمن را در محدوده خود بشکنند، اما با لورفتن عملیات، اسارت و شهادت سهم آن‌ها می‌شود.

سهم خانواده‌های آن‌ها هم بی‌خبری بوده است؛ چون صدام بعد از عملیات کربلای ۴ از دی‌۱۳۶۵ تا مرداد‌۱۳۶۹ نمی‌گذارد صلیب‌سرخ اسرای ما را ببیند و نام آن‌ها را به ایران بفرستد. 

برای ما نوشتن و نشستن پای صحبت‌های دکتر انتظاری آسان است. خاطرات او بسیار شنیدنی و از‌طرفی دل‌خراش است، اما با صبوری برای ما تعریف می‌کند. ویژگی خاص این آدم، جسارت فرار از اردوگاه به همراه دونفر دیگر به قصد رساندن اسامی اسرا به ایران است.

انتظاری‌هروی به همراه دو دوستی که از اردوگاه باهم فرار کرده‌اند، در برنامه ماه عسل هم حاضر شده‌اند و حالا حرف او و همسرش یک چیز است: بروید سراغ آزادگان گمنام‌تر. ۹۰ درصد آن‌ها زندگی بسیار دشواری دارند.   

کودکی؛ محله سرشور و صدای اذان گوهرشاد

هاشم انتظاری هروی متولد سال ۱۳۴۲ در محله سرشور مشهد؛ محله‌ای که صدای اذان مسجد گوهرشاد در منزل بیشتر اهالی آن می‌پیچد. خانه‌ای قدیمی با داشتن اندرونی و بیرونی که ۱۸ نفر از قوم و خویش‌ها دورتادور یک حیاط هر کدام در اتاقی روزگار می‌گذرانند.

شغل پدرش، حاج محمدتقی انتظاری‌هروی کفاشی است و در بازار، معروف به کفاشی سینا. مادر نیز دختر آیت‌ا... آشیخ رمضانعلی قوچانی است. مادری که نمی‌گذارد ۹ فرزندش، ۶ پسر و سه‌دختر، به رسم آن دوران سرِ کار بروند و همه باید تحصیل کنند.  
کودکی دکتر انتظاری‌هروی در چنین فضایی گذشته است.

او برایمان تعریف می‌کند: برادر ارشدم مرحوم کاظم بسیار باهوش بود. از‌طرفی خط خوش و صدای خوبی برای قرائت قرآن داشت. رفتار‌های او روی همه بچه‌های دیگر تأثیر می‌گذاشت و پیرو او بودیم. بزرگ‌تر که شدیم، به خانه‌ای وسیع‌تر در خیابان خاکی رفتیم که شش‌اتاق داشت. یک اتاق ما مخصوص مطالعه بود. رفتن به مجالس مذهبی هم، کار دیگرمان بود.  

یک بار اخوی ما حاج‌محسن، آقای خامنه‌ای را سوار ژیانش کرد. من هم در ماشین بودم


همراه با رهبری در ژیان برادر

برادرم حاج‌محسن، مرید آقای خامنه‌ای بود و همیشه نماز مغربش را در مسجد امام حسن مجتبی (ع) که ایشان در آنجا نماز اقامه می‌کردند، می‌خواند. من هم از کودکی با سخنرانی‌های ایشان آشنا شدم.

به این بخش از حرف‌هایش که می‌رسد، خاطره‌ای فراموش‌نشدنی و جالب را به یاد می‌آورد؛ خاطره‌ای که اتفاقا پیوند غریبی با دوران اسارتش دارد؛ «یادم است یک بار اخوی ما حاج‌محسن، آقای خامنه‌ای را سوار ژیانش کرد. من هم در ماشین بودم. بحبوحه انقلاب بود و ساواک، مقام معظم رهبری را زیر‌نظر داشت و افراد مرتبط‌با ایشان را نیز. من از کودکی از فضا‌ها و مکان‌های تنگ و تاریک ترس داشتم.

همان‌جا در ژیان به این فکر می‌کردم که اگر زمانی به‌دلیل فعالیت‌های انقلابی به زندان بیفتم، چطور فضای زندان را تحمل کنم. آن موقع خبر نداشتم که سال‌ها بعد پس‌از فرار از اردوگاه‌۱۸، چهار ماه را باید در سلول یک‌در‌یک بگذرانم؛ سلولی که در وردی آن ۵۰ در ۷۰ سانتی‌متر است و باید خم‌شده، وارد سلول شد.» لبخندی می‌زند و در ادامه تعریف این خاطره می‌گوید: خداوند قدرت تحمل می‌دهد.

 

منزل ما؛ پایگاه انقلابی قوم و خویش‌ها

در دبیرستان شریعتی خیابان امام خمینی (ره) تحصیل می‌کردم که انقلاب شد. اول دبیرستان بودم. مدارس تعطیل شدند.

منزل ما آن زمان پایگاه خوبی برای قوم و خویش‌های انقلابی‌مان بود؛ چون در خیابان شهید هاشمی‌نژاد سکونت می‌کردیم و از چهارراه شهدا به  کوچه محل سکونتمان راه دررو‌های زیادی وجود داشت و همه می‌توانستند بعد‌از تظاهرات، خودشان را به خانه ما برسانند.  

چهار برادر کنار هم می‌جنگند. در این میان، پدر و مادرشان هم در جبهه حضور می‌یابند

 

جنگ؛ حضور مادر در جبهه و دیدار با پسران

با شروع جنگ، هر شش‌برادر راهی جبهه می‌شوند؛ به‌طوری‌که در عملیاتی مانند والفجر مقدماتی، چهار برادر کنار هم می‌جنگند. در این میان، پدر و مادرشان هم در جبهه حضور می‌یابند.

آزاده ساکن در محله سجاد، درباره حضور مادر مرحومش در جبهه خاطره بسیار شیرینی دارد: وقتی برادر کوچک‌ترم، علی‌رضا به جبهه می‌رفت مثلا تا نه‌ماه خبری از خودش به خانواده نمی‌داد. مادرم هم همیشه نگرانش بود.

سال‌۶۱ علی‌رضا در تنگه چزابه می‌جنگید و من در بستان. ۵۰ کیلومتر حدفاصل این دومسیر بود. در بستان هر روز بمباران بود. رسیدن به تنگه چزابه هم، راه سختی داشت و باید ماشین با سرعت ۱۲۰ کیلومتر حرکت می‌کرد تا ترکش نمی‌خورد.

در این میان، مادرم با خانوداه شهدا برای بازدید راهی جبهه شده بودند و ما از حضورش بی‌خبر بودیم. از‌طرفی با‌وجود این شرایط، طبیعی بود که نتواند به دیدن علی‌رضا در تنگه چزابه برود، اما اتفاق جالب وقتی افتاد که علی‌رضا برای رفتن به حمام به بستان آمد.

من و او داشتیم با هم سمت حمام می‌رفتیم که بمباران شدیدی شد و ترکش از کنار گردن علی‌رضا گذشت و به دیوار خورد. همان‌جا ما را صدا زدند که مادرتان منتظر دیدن شماست. نیم‌ساعتی در کمال ناباوری در‌کنارش بودیم. تمام این ماجرا را جز نتیجه عشق و محبت مادری، طور دیگری نمی‌توانم تصور کنم.  

 

غواص عملیات کربلای 4

 

جا ماندن از کربلای ۴

این دندان‌پزشک آزاده، اولین‌بار سال‌۱۳۶۱ از‌طرف بسیج مسجد الهادی (ع) در خیابان شهیدهاشمی‌نژاد و در نوزده‌سالگی راهی جبهه می‌شود و می‌رود بستان. سال‌۱۳۶۳ هم راهی جبهه‌های غرب در قلاویزان می‌شود و بار آخر که منجر به اسارتش می‌شود، سال‌۱۳۶۵ و در جبهه شلمچه و عملیات کربلای ۴ است.

او درباره این عملیات که قرار است منتهی به تصرف بصره شود، این‌گونه تعریف می‌کند: مربی غواص‌ها بودم. رزمنده‌ها باید از نظر بدنی برای عملیات کربلای ۴ آموزش‌های سختی می‌دیدند؛ به‌طوری‌که تا ۲۰ کیلومتر آن‌ها را می‌دواندیم.

در‌این‌میان، برادرم علی‌رضا در واحد اطلاعات عملیات لشکر ۵ نصر حضور داشت. حضور در این واحد، شجاعت و بدن قوی می‌خواست؛ چون باید برای شناسایی مواضع، پشت جبهه دشمن می‌رفتی. علی‌رضا در روز‌های اوایل دی ۶۵، آپاندیس گرفت و به مشهد آمد و من به واحد او رفتم. این را هم بگویم که من و علی‌رضا مجرد بودیم و به‌دلیل ناراحتی قلبی مادر، نوبتی جبهه می‌رفتیم.

 

شهادت قصاب جوان پیش از عملیات

او ادامه می‌دهد: به اهواز رسیدم، اما در پادگان هیچ‌کس نبود. همه برای عملیات کربلای ۴ رفته بودند خط مقدم. به‌طور اتفاقی ماشینی از جبهه به‌دنبال لباس غواصی به اهواز آمده بود و من هم با آن‌ها راهی شدم.

در ادامه مسیر، تا رسیدن به خط مقدم با کامیونی که روی آن را پوشانده بودند، می‌رفتیم. پشت کامیون با جوانی که شغلش قصابی بود، آشنا شدم. با من درد‌دل می‌کرد که گناهکار هستم و‌... به او گفتم همین که در این راه آمده‌ای، گناهانت ریخته می‌شود.

آن شب عراقی‌ها به‌شدت مواضع ایران را می‌کوبیدند؛ در سنگر خواب بودیم که صدای وحشتناکی آمد. لحظه‌ای تصور کردم در گور خوابیده‌ام. به خودم که آمدم، دیدم تمام سنگر فرو‌ریخته است. از حفره‌ای کوچک، نور مهتاب درون سنگر می‌تابید. بچه‌ها را صدا زدم. قصاب جوان جوابم را نداد؛ او و شش‌نفر دیگر شهید شده بودند.

 

عبور از جاده شیشه 

 با چنین حال‌و‌هوایی، نبرد اصلی و نفس‌گیر آن‌ها در عملیات کربلای ۴ شب بعد شروع می‌شود. انتظاری تعریف می‌کند: دسته ما ۱۳ نفر بود. برای عبور از خط عراقی‌ها، باید از جاده شیشه عبور می‌کردیم؛ جاده‌ای پشت نهر خیّن که عراقی‌ها داخل آن را با موانعی همچون مین، میل‌گِرد، الکترود و سیم خاردار پر کرده بودند.

آن‌ها به جاده شیشه خیلی مسلط بودند. در هر صدمتر، یک نفر تیربار ایستاده بود که به صورت رفت‌و‌برگشتی هر ۱۰ سانتی‌متر را تیراندازی می‌کرد. اگر می‌خوابیدی، باز هم درامان نبودی. خیلی از بچه‌ها همین‌جا شهید شدند.

خیلی‌ها هم گرفتار موانع نهر خیّن شدند و شهید. در این‌میان، تیرباری بود که خیلی بچه‌ها را می‌زد. به سمتش رفتم و تیری شلیک کردم، اما اسلحه‌ام گیر کرد و تیر اسلحه کلاش او به نزدیک کتفم خورد و دستم آش‌و‌لاش شد؛ چون تیر کلاش، منفجر می‌کرد.  

 

به‌دنبال مهمات در کانال‌های عراقی

گروه ما توانست حدود ۲۰۰ متر از خطی را که برای ما مشخص شده بود، بگیرد، اما متاسفانه گردان‌های دست راست و چپ ما نتوانستند خط را بگیرند و این موضوع باعث شد ما که در عمق رفته بودیم، گیر بیفتیم.

از‌طرفی عراقی‌ها با منور همه‌جا را مثل روز روشن کرده بودند و هر جنبنده‌ای را می‌زدند. حالا ما زخمی بودیم و بدون مهمات. طبق تجربه دریافته بودم که عراقی‌ها در کانال‌های خود طاقچه‌هایی دارند که پشت پرده‌های آن مهمات نگهداری می‌کنند. منتها کانال را رگبار می‌بستند و به‌سرعت وارد سنگرشان که به کانال راه داشت، می‌شدند.

در‌این‌میان اگر بچه‌های ما نارنجکی می‌انداختند، در همان پیچ اول منفجر می‌شد و به عراقی‌ها صدمه‌ای نمی‌رسید؛ چون وارد سنگر خود می‌شدند. در این کانال‌ها هم بچه‌ها خیلی شهید شدند. ما برای یافتن مهمات، مجبور بودیم وارد کانال شویم، اما واردشدن همان و دستگیری نزدیک صبح همان.

 

گریز از اردوگاه 18

 

زندان ارشید بغداد؛ الگوی صبر آزادگان چه کسی بود؟

سرانجام اسارت شروع می‌شود. درحالی‌که هاشم انتظاری به‌شدت از ناحیه کتف مجروح است، اسارت برای او با دیدن چنین صحنه‌هایی شروع می‌شود: بستن دستان استخوان بیرون‌زده از پشت، درد‌های وحشتناک، خون‌ریزی شدید، تشنگی و... با دستان و چشمان بسته، آن‌ها را به بصره می‌برند و درمقابل چشم خبرنگاران، زخم‌ها را پانسمان می‌کنند، اما در ادامه در استخبارات بغداد برای بازجویی، بازهم تشنگی و شکنجه‌های عجیب، بدن‌های مجروح فرزندان وطن ما را می‌آزارد و خیلی‌ها اینجا شهید می‌شوند.

 
آزاده بازمانده از عملیات کربلای ۴ تعریف می‌کند: بعد از استخبارات، تمام بچه‌های کربلای ۴ را فرستادند زندان الرشید بغداد. ۲۰ اتاق ۳ در ۳/۵ متر دورتادور یک راهرو که ۴۰ اسیر با شش‌هفت‌مجروح، سه ماه در آن روزگار گذراندند.

تن بچه‌های مجروح کرم گذاشته بود و بوی عفونت تمام‌شدنی نبود. غذا و آب کم بود. فقط یک ساعت اجازه بیرون‌رفتن داشتیم که نیم‌ساعت آن، کتک بود و در نیم‌ساعت باقی‌مانده دستشویی و  و حمام.»

او اضافه می‌کند: در این اردوگاه بعد‌از ۱۸ روز پانسمان اولیه در بصره، دوباره پزشک آمد و به مجروحان رسیدگی کرد، اما اوضاع بچه‌ها خیلی خراب بود. همان زمان از خدا می‌خواستم دوربین می‌داشتم و از جنایات عراقی‌ها عکس می‌گرفتم. اینکه چطور باند‌های دستی را که عفونت داشت، باز می‌کردند و انگشت‌ها با بازکردن باند کنده می‌شد و در‌نهایت با تیغ دست را قطع می‌کردند.

در این میان، به‌دلیل درد وحشتناک دستم، التماس می‌کردم که با تیغ، دستم را قطع کنند. حفره بزرگی در دستم ایجاد شده بود که از این طرف، آن طرفش دیده می‌شد، اما آن‌ها فقط ماهیچه‌های دور‌و‌بر کتفم را بریدند.

التماس می‌کردم دستم را قطع کنند. حفره بزرگی ایجاد شده بود که از این طرف، آن طرفش دیده می‌شد

دکتر انتظاری می‌گوید که این صحنه‌ها را هیچ‌گاه نمی‌توان فراموش کرد و اضافه می‌کند که بعد‌ها صلیب سرخی‌ها به آن‌ها می‌گفتند اگر اروپایی‌ها در شرایط شما می‌بودند، ظرف سه‌روز خودکشی می‌کردند و البته جواب می‌شنیدند که ما الگویی از صبر مانند حضرت زینب (س) داریم.  

 

اردوگاه ۱۱، شهر صدام، تکریت

بعد‌از سه‌ماه اسارت در زندان الرشید، آن‌ها را به اردوگاه ۱۱ در شهر تکریت می‌برند؛ شهر صدام و همه بعثی‌ها. همه این‌ها در‌حالی است که صدام بعد‌از عملیات کربلای ۴ یعنی از دی سال‌۱۳۶۵ تا زمان توافق‌نامه مرداد سال‌۱۳۶۹ تصمیم می‌گیرد هیچ اسیری را به صلیب‌سرخ نشان ندهد.

به گفته غواص عملیات کربلای ۴، سخت‌ترین اردوگاه همین‌جا بود. از شهیدی به نام «رضایی» نام می‌برد که او را وحشیانه به شهادت می‌رسانند؛ به این بهانه که شب عملیات، جیپ فرمانده عراقی‌ها را زده است.

در حمام بعد‌از زدن با کابل، روی او آب‌نمک‌داغ می‌ریزند و با پاشیده‌شدن گوشت‌هایش، روی شیشه غلتش می‌دهند. درنهایت هم صابون در حلقش می‌کنند و به شهادت می‌رسد؛ پیکرش را هم روی سیم‌های خاردار می‌اندازند. دکتر انتظاری، وقتی از این شهادت دل‌خراش تعریف می‌کند، تاکید دارد که شما نمی‌توانید این صحنه‌ها را درک کنید.

 

می‌ترسم از شکنجه‌نکردن پشیمان شوم

 هزارو ۸۰۰ نفر در اردوگاه‌۱۱ دوران اسارت را می‌گذراندیم. در زمستان استخوان‌سوز، پابرهنه مجبورمان می‌کردند با کف دست، حیاط را جارو کنیم که دوساعتی طول می‌کشید. از‌طرفی هر کدام ۱۰ ثانیه فرصت داشتیم از ۱۰ سرویس بهداشتی که برای ۱۸۰۰ نفر بود، استفاده کنیم.

 سه‌سال را در این اردوگاه می‌گذارند. هر روز شکنجه و خاطره‌ای دل‌آزار از یک نگهبان عراقی به نام «علی کابلی»؛ «بچه‌ها را صدا می‌زد و از پشت میله‌ها با انبردست، گوششان را می‌گرفت و تا‌آنجا‌که می‌توانست، فشار می‌داد. یک‌بار به او گفتیم چرا این‌طور شکنجه می‌کنی که گفت: می‌ترسم یک روز شما‌ها آزاد شوید و پشیمان شوم که چرا شکنجه‌تان نکردم!»


استخاره بد آمد و فرار نکردیم

در‌نهایت فکر فرار از اردوگاه ۱۱ شکل می‌گیرد تا بتوانند آمار بچه‌های اردوگاه را به ایران ببرند و به خانواده‌هایشان اطلاع دهند و از دلواپسی خارج شوند، اما به گفته انتظاری، امکان فرار از خود اردوگاه با آن همه تمهیدات ویژه وجود ندارد و باید از‌طریق بیمارستان فرار کنند.

رفتن به بیمارستان نیز به همین سادگی‌ها نیست و باید خود را به بیماری بزنند. در این میان تهدید عراقی‌ها نیز که فرار مساوی با شکنجه تا مرگ است، دلشوره‌ای همیشگی است.

 سرانجام شرایط فرار فراهم می‌شود؛ «قبل‌از اجراکردن نقشه فرار، کلی ورزش و تمرین کرده و اسامی ۲ هزار نفر از اسرا را در پاشنه کفش‌هایمان جاسازی کرده بودیم. بالاخره چهارنفر به بیمارستان رفتیم.

حالا بماند که چطور توانستیم پنجره‌ای را که پشت آن نگهبان‌ها رفت‌و‌آمد می‌کردند با تیغ‌اره ببریم. در این میان، به‌اندازه یک میلی‌متر نرده را باقی گذاشتیم و برای دیده‌نشدن جای بریدگی‌ها با خمیری از صابون، آن را پوشاندیم، اما همان شب فرار، باران وحشتناکی باریدن گرفت و آن لایه خمیر کف کرد. استخاره هم که گرفتیم، بد آمد و نقشه فرار را به ماه آینده موکول کردیم.»

 یک ماه می‌گذرد و عراقی‌ها اسرایی را که به‌نظر آن‌ها حزب‌اللهی و طغیان‌گر بودند، به قلعه‌ای می‌برند و ۴۰‌روز تمام شکنجه می‌کنند. در‌نهایت هم، ۱۸۰ نفر را به اردوگاه ۱۸ در شهر بعقوبه منتقل می‌کنند.  

اردوگاه ۱۸؛ هاشم! شیر مادرت حلال

به گفته انتظاری در اردوگاه ۱۸، فضا بازتر و کمی بهتر بود و شرایط فرار مناسب‌تر؛ بنابراین دوباره با شجاعت نقشه فرار می‌کشند. آزاده محله سجاد، کتف آسیب‌دیده‌اش را که انگار به نخی وصل است، می‌شکند و بهانه‌اش برای رفتن به بیمارستان جور می‌شود.

او در ادامه ماجرای فرار، برای ما از خاطره‌ای می‌گوید که در برنامه ماه‌عسل هم تعریف کرده است: در بیمارستان و در بخش رادیولوژی، دختر ۱۷ یا ۱۸ ساله عراقی را که مینی‌ژوب پوشیده بود، مقابل چشمان من گذاشتند.

نگهبان عراقی گفت سرت را بلند کن و نگاهش کن.نپذیرفتم و گفتم به ناموس شما نگاه نمی‌کنم. هر چه گفت، نگاه نکردم. گفت آن‌قدر شکنجه‌ات می‌کنم تا نگاه کنی، اما باز هم قبول نکردم. همین رفتار من و اینکه متوجه شدند دانشجوی رشته بیولوژی هستم و اطلاعات پزشکی دارم، باعث احترام آن‌ها به من شد. برای عراقی‌ها درس‌خواندن خیلی مهم بود.

بدین‌ترتیب آن نگهبان عراقی هم با من رفیق شد و گفت: هاشم! شیر مادرت حلالت باشد. تاریخ عمل دستم افتاد برای یک‌ماه دیگر و دوباره به اردوگاه برگشتم. منتها این‌بار همان نگهبان، مرا کنار خودش نشاند و دیگر دستان و چشمانم را نبست؛ بهترین فرصت برای من برای بررسی راه و کشیدن نقشه فرار.  


۲ هزار اسم در پاشنه کفش!

دوباره خودشان را برای فرار آماده می‌کنند. نقشه می‌کشند و ورزش می‌کنند برای افزایش قدرت بدنی و چپاندن ۲ هزار اسم در پاشنه کفش. انتظاری ادامه می‌دهد: برای رفتن به بیمارستان، رسول چیتگری فرمانده اطلاعات عملیات لشکر و حاج‌آقا باطنی، معاون فعلی حوزه علمیه اصفهان با من همراه شدند.

بهانه من، عمل کتف دستم بود و رسول وانمود کرد آپاندیس دارد و حاجی هم باد فتق. البته من یک هفته زودتر به بیمارستان رفتم. در این یک هفته با قالب صابون اشکال مختلفی در‌می‌آوردم و به عراقی‌ها می‌دادم.

خیلی خوششان آمده بود و دیگر شب‌ها با دستبند، دستم را به تخت نمی‌بستند تا مثلا برایشان با قالب صابون کار کنم. من هم در این فرصت رفتم سراغ قفل‌گشایی از در‌ها با سیم.

‌می‌خندد و تعریف می‌کند: رسول چیتگری را برای عمل آپاندیس واقعا به اتاق عمل بردند و عملش کردند. لحظاتی که در‌حال به هوش‌آمدن بود، حرف از فرار می‌زد و نزدیک بود عملیاتمان لو برود.

در این میان قرار گذاشته بودیم دو روز بعد از اینکه ما به اردوگاه برنگشتیم، گروه دومی هم به ما اضافه شود تا اگر موفق نشده بودیم، کمکمان باشند.  
احمد چِلداری (پروفسور در رشته مخابرات) و مسعود ماهوت‌چی (دکترای مهندسی صنایع) همان گروه دوم بودند و خود را به بیمارستان رساندند؛ یکی به بهانه سنگ کلیه (نمک و شن و شکر در ادرارش ریخته بود)، یکی هم اسهال خونی.

 

گذر از ۳ خان زندان

هیجان در صحبت‌های انتظاری اوج می‌گیرد و ادامه می‌دهد: ۲ نیمه شب بود که عملیات فرار را شروع کردیم. با بازکردن در، ترس وحشتناکی در وجودمان ریخت.

تمام شکنجه‌هایی که کشیده بودیم، پیش چشممان آمد و وحشت گیرافتادن دلمان را زیرورو کرد، اما تصمیمان را گرفته بودیم. سه‌مرحله گذر از توری بیمارستان، سگ‌ها و دیوار را به‌سختی پشت سر گذاشتیم و به جاده رسیدیم.

در تاریکی نیمه‌شب خودرویی را نگه‌داشتیم و به طرف خانقین و سه‌راه مندلی که به‌سمت ایران می‌آمد، حرکت کردیم. در سه‌راه مندلی از ماشین پیاده شدیم، اما نگهبان گشت مراقبت آن حوالی به ما شک کرد؛ بنابراین به باتلاق زدیم و در ادامه حمله، سگ‌ها را پشت سر گذاشتیم و به رودخانه‌ای بین نیزار‌ها رسیدیم و در‌نهایت جاده.

 

پریدم مقابل تریلی

او ادامه می‌دهد: دوباره در جاده، خودرویی آمد و سوار شدیم، اما مشخص بود که راننده افسر نظام است. ۱۲۰ کیلومتر دور شده بودیم و به ایران نزدیک، اما راننده در پمپ بنزین نگه داشت و ناگهان از خودرویش پیاده شد. آن را خاموش و فرار کرد و گفت با ماشینی دیگر بروید.

ما هم دوباره سوار خودروی دیگری شدیم، اما در اولین پاسگاه، ما را گرفتند و شروع کردند به زدن ما. با چوب محکم به سرِ مسعود زدند و او بیهوش افتاد. من با دیدن نخلستان رو‌به‌روی پاسگاه که پر از سیم‌های خاردار بود، شروع به دویدن کردم.

البته همان لحظه یک تریلی از جاده گذشت و من جلوی تریلی پریدم و خودم را به نخلستان رساندم، اما کفشم که پر از اسم بچه‌ها بود، از پایم درآمد. عراقی‌ها مرا به رگبار بستند. با سرعت تمام در نخلستان می‌دویدم که خاری داخل ناخن پایم رفت. به جوی آبی رسیدم و آب خوردم. با خودم گفتم اگر مرا بگیرند، باز باید تشنگی بکشم، اما خوردن آب همان و بالاآوردن همان. بالا می‌آوردم و بازهم می‌دویدم.

ناگهان از جایی صدای احمد را شنیدم. مرا صدا می‌کرد. احمد المپیادی بود و با تیزهوشی ذاتی‌اش توانسته بود با محاسبات ریاضی، دریابد که چطور و از چه راهی فرار کند، به من می‌رسد.  

 

غواص عملیات کربلای 4

دستگیری در ۵ کیلومتری ایران

ما در ۵ کیلومتری ایران قرار داشتیم. عراقی‌ها به‌دنبال ما و ما درانتظار شب. احمد را در گودالی دفن کردم. خودم هم زیر پل رفتم و خاشاک روی خودم کشیدم، اما عراقی‌ها با زدن نیزه به زمین، هردویمان را پیدا کردند.

آن‌قدر خوشحال بودند که یکی از آن‌ها پایش را روی سینه‌ام گذاشته بود و آن‌های دیگر از خوشحالی دورتادور من با رقص مخصوص خودشان، هلهله راه انداخته بودند و اسلحه‌ها را بالا می‌بردند. در این میان به صاحب باغی که ما داخل آن بودیم و بنده خدا مصری بود، شک کرده بودند که ما را پناه داده و او را می‌زدند.

همان جا به عربی گفتم «من مرد هستم و هر کاری می‌خواهید، با من بکنید و به او کاری نداشته باشید.» وقتی ما را پیش فرمانده‌شان بردند، برای او تعریف می‌کردند که فلانی گفته «من مرد هستم.» فرمانده، اما از من خوشش آمده بود و یک چایی مهمانم کرد که هنوز طعم آن زیر زبانم است. از او خواستم اجازه بدهد دستشویی بروم. اجازه داد.

نگهبان کُردی که فارسی هم بلد بود، همراهم شد و در راه شکسته‌بسته به من گفت: «خاک تو سرت. می‌بینی... این‌ها کوه‌های ایران است.» داخل دستشویی، پنجره‌ای داشت که کوه‌ها را از آنجا می‌دیدم. دوباره از پنجره فرار کردم، اما گیر افتادم.
 درست سه‌ماه بعد از آزادکردن نخستین گروه اسرای ایرای در ۲۶ مرداد‌ماه، آن‌ها را نیز بعد‌از شکنجه‌های سخت به‌دلیل فرار از اردوگاه رمادی آزاد می‌کنند.  

دندان‌های رفتگران شهرداری و برکت زندگی

سال‌۱۳۷۳ ازدواج کرده است با بانویی همراه که تا امروز همپای او بوده است. تحصیلش را نیز ادامه می‌دهد، در رشته دندان‌پزشکی فارغ‌التحصیل می‌شود و با‌وجود کتف آسیب‌دیده‌اش، این شغل را با موفقیت تا امروز ادامه داده است.

او و همسرش بار‌ها تأکید می‌کنند که برای رسیدن به شرایطی که الان دارند، روی پای خودشان ایستاده‌اند و از هیچ کس جز خدا کمکی نگرفته‌اند.

البته دکتر در پایان صحبت‌هایش از بیمارانی می‌گوید که باعث برکت زندگی‌اش بوده‌اند؛ «چندین سال پیش، شهرداری برای خدمات دندان‌پزشکی کارمندانش با من قرارداد بست. رفتگران هم از مریض‌های خاص من بودند که هوایشان را داشتم و معتقدم پول آن‌ها باعث برکت زندگی‌ام شد.» 

 

این گزارش شنبه ۳۱ مرداد ۹۴ در شماره ۱۶۳ شهرآرا محله منطقه یک چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام