وقتی رهبری خانواده شهید شاهنگی را غافلگیر کرد
آدمها بین سالهای زندگیشان، حرف و خاطره زیاد دارند، اما بعضی از آنها خاصترند، فراموشنشدنی و بهیادماندنی. دیدار با سید انقلاب، از این دست ماجراهاست که سهم هر کسی نمیشود. رهبر انقلاب اگر به خانه شهیدی پا بگذارد، اهالی فقط سکوت میکنند تا فیض این حضور و دیدار از دستشان نرود. اتفاقی که برای خانواده شهید محمد شاهنگی در چند سال گذشته رخ داد.
آنها هنوز هم حسوحال و تبوتاب آن دیدار را فراموش نکردهاند و از غافلگیری حضور رهبر در منزلشان میگویند و به این دلیل بیشتر به فرزند شهیدشان میبالند.
پیداکردن پدر و مادر شهید در خانه کار سختی نیست، آن هم در روزهای سالخوردگی که توان راهرفتن ندارند و خانهنشین شدهاند. سکینه عطاران مادر شهید، خمیده و سالخورده است و بهشدت میهماننواز.
عکسهای محمد، دیوار خانه را گرفته است. مادر انگشت اشارهاش را میگذارد روی عکسی از محمدش که او را در سنگر نشان میدهد؛ عکسی که برای او از روزهای جنگ فرستاده است. چندبار روی آن دست میکشد و مادرانه نگاهش میکند و بعد آرام روی قابهای دیگر میچرخد و روی عکس رهبر با لبخندی متوقف میشود. میگوید: رهبر بهخاطر محمد به خانه ما آمده است. اشتیاق و هیجان از کلام و نگاهش میبارد وقتی از سید انقلاب میگوید.
قبلاز رفتن سراغ این خاطره، میخواهیم کوتاه از فرزندانش بگوید و بیشتراز محمد شهیدش. مادر شهید، تاریخ و سال دقیق ازدواجش را به خاطر ندارد، اما ماحصل این زندگی مشترک چندین و چندساله، چهار پسر و سهدختر است. انگار هنوز هم محمد زنده است؛ او را یکی از پسرانش به شمار میآورد.
محمد شاهنگی متولد۱۳۳۸ فرزند سوم خانوادهای است که اصالتا فاروجی هستند. کودکیاش را در شهر آجیل و خشکبار گذرانده است. تصمیم براتعلی شاهنگی، پدر محمد برای آمدن به مشهد، نوجوانی و جوانی او را به جریاناتی گره میزند که در این شهر و در محله امام خمینی (ره) اتفاق افتاده است و بعد به خط مقدم و جنگ و عملیات میرسد؛ همان مسیری که جوانان آن روزها انتخاب میکردند. جنگ، حرف اول و آخر آنها بود.
میگفت: مادرانه دعایم کن
سکینه عطاران میگوید: محمد به درس و مدرسه و کتاب علاقهای نداشت و تحصیلاتش را در همان دوران متوسطه نیمهتمام گذاشت. شغلش آزاد بود و، چون آرزوی دامادیاش را داشتیم و میخواستیم زود سروسامان بگیرد، برایش آستین بالا زدیم. مقدمات ازدواجش خیلی زود آماده شد. شاید به این دلیل که جوانها آن روزها سختگیر نبودند و به زندگی ساده قناعت میکردند.
مادر ادامه میدهد: هنوز مهر عقدنامهاش خشک نشده بود که تصمیم به رفتن به جبهه گرفت. حالا فقط رضایت ما مهم نبود و پای یک نفر دیگر هم در میان بود. خیلی سعی کردیم تا با حرفزدن او را از رفتن منصرف کنیم، اما فایدهای نداشت. میگفت «جنگ شوخیبردار نیست.» جوانان دهه ۶۰ بیشتر از هر چیزی به فکر دفاع از مرزها و میهن بودند و در این راه، از هیچچیز دریغ نداشتند حتی جانشان.

قسمتش جای دیگری بود
ساکش را برای رفتن بست و عازم شد؛ «چند بار تلگراف و نامه فرستاد. یکیدوبار که برای مرخصی آمده بود، گفتم «محمد تکلیفت را انجام دادهای. حالا وقت این است که سراغ زندگیات بروی؛ همسرت منتظر است.»، اما محمد قاطعتر شده بود، میگفت «جنگ، مهمتر از زندگی است» و برای اینکه نگرانیهایم را کمرنگ کند، میگفت «من تنها نیستم» بعد پیشانیام را میبوسید و میخواست مادرانه دعایش کنم. میگفت «دعا کن مادر، زندگیمان عاقبت به خیر تمام شود.» محمد اصلا به این دنیا دل نداشت و خدا جای دیگری را برایش درنظر گرفته بود.
مادر مکثی میکند و دوباره نگاهش مینشیند روی عکسهای فرزند شهیدش. حالا نوبت براتعلی است تا از خاطرات رفتن فرزند بگوید. او هنوز هم در همان حجره دیواربهدیوار خانه، خواروبارفروشی میکند و سرش، گرم کار خودش است. پیرمرد مینشیند تا از حال وهوای روزهای جنگ و رفتن محمدش بگوید؛ «جوانهای محله که تک تک رفتند، یا برمیگشتند یا شهید میشدند. وقتی محمد با من و مادرش مشورت کرد، نگران بودیم که نکند او را از دست بدهیم. بهخصوص اینکه نامزد هم داشت و ما دوست داشتیم بیشتر به فکر آینده و زندگیاش باشد. اما جنگ به قول خودش شوخیبردار نبود.»
حرفزدن فایدهای نداشت و محمد برای رفتن مصمم بود؛ «عازم سنندج شد. بعداز رفتن او بیشتر خبرهای جنگ را پیگیری میکردیم. قبلاز شروع هر عملیات، پای اخبار مینشستیم. نگرانی ما کمتر از رزمندهها نبود. تنها ذکر خدا دلمان را آرام میکرد. محمد در اینبین، چندبار برای مرخصی آمد و من هر بار میترسیدم نکند این دیدار آخر ما باشد، اما هیچوقت این ترس را به زبان نیاوردم و فقط وقت رفتن، تماشایش میکردم.»
پدر شهید ادامه میدهد: آخرین بار چند روز بیشتر مرخصی نماند و خیلی زود برگشت منطقه. از همان درِ مغازه خداحافظی کرد. نمیدانستم این آخرین دیدار ماست و از پشت سر تا جاییکه میرفت، تماشایش کردم.

آخرین تصویر همراه مادر
نوبت مادر است که رشته کلام را دوباره به دست بگیرد و به ۳۰سال گذشته برگردد که محمد، سنندج بود و همانجا هم شهید شد. عکس محمدش را که همرزمانش در وقت شهادت از او گرفتهاند، گوشهای گذاشته و هر وقت دلش تنگ میشود، نگاهش میکند. خیسی چشمهای سکینه، طبیعی است، وقتی دست نوازش روی یک تکه از کاغذی میکشد که سر پسرش را تیر دشمن برده است. میگوید: این عکس، آخرین لحظه زندگی محمد است و نگاهمان میافتد روی تاریخی که قید شده ۱۸ مهر ۶۲.
برای عوضکردن فضای گفتگو، حرف را به چندسال قبل میکشانیم و دیدار رهبر انقلاب با خانواده شهید شاهنگی. تصویر آقا را کنار عکسهای محمد به یادگار روی دیوار چسباندهاند.
روبهروی سکینه عطاران میگوییم: دوست داریم از واکنش یک مادر به یک دیدار خاطرهانگیز بدانیم. چشمهای پدر و مادر محمد از هیجان میدرخشد و مادر با اشتیاق شروع به حرفزدن میکند؛ «جریان به سه یا چهارسال قبل برمیگردد. قرار بود که از بنیاد به دیدنمان بیایند. اینطور به ما گفته بودند. فکر میکردیم مثل همیشه یک دیدار معمولی است، اما مأمورها که آمدند و خیابان و کوچه، قرق شد، حدس زدیم نباید یک دیدار ساده معمولی باشد.
هنوز در فکر بودیم چه اتفاقی قرار است بیفتد. رهبر انقلاب که در قاب در ایستاد، غافلگیرمان کرد. بههر چیزی فکر میکردیم جز این موضوع که آقا قابل بدانند و بخواهند به کلبه درویشی ما بیایند. آنجا هیچ چیزی به ذهنمان نمیرسید که بگوییم. من و حاجآقا بغض کرده بودیم؛ مثل خواب بود.»
خدا حافظ رهبرمان باشد
انرژیای که خانوادههای شهدا از دیدار با رهبر انقلاب میگیرند، وقت حرفزدنشان پیداست؛ عشق و علاقهای که پنهان نمیماند و لابهلای حرفهایشان، خودش را نشان میدهد. خانواده شهیدشاهنگی، دیدار سرزده رهبر از منزلشان را از بهترین خاطراتشان میدانند.
حرف آخرشان را هم به همین موضوع ختم میکنند؛ «از رهبر خواستیم هم در حق محمد دعا کند که دوست داشت عاقبتبهخیر شود و هم در حق خودمان.» پدر و مادر شهیدشاهنگی، صمیمانه برای سلامتی رهبر انقلاب دعا میکنند تا ما آمینگویش باشیم.
*این گزارش در شمـاره ۲۱۸ سه شنبه ۲ آذر ۹۵ شهرآرامحله منطقه ۸ چاپ شده است.