کرونا

داستان نجمه شایسته‌پالیزان از یک مسابقه ساده در ماه مبارک رمضان شروع شد، اما تقدیر همیشه با او مهربان نبود. کرونا همه محفوظاتش را گرفت و او را دوباره در نقطه آغاز نشاند. با‌این‌حال، نجمه‌خانم تسلیم نشد؛ از دو‌سال‌و‌نیم قبل شروع به حفظ دوباره قرآن کرد.
هادی شاطری از کارآفرینانی است که در زمان شیوع بیماری کرونا ورشکسته شد. اما او نه‌تنها توانست دوباره کارش را از نو شروع کند، بلکه همسرش را هم تشویق کرد که وارد این حرفه شود.
رضا نظامی‌موظف، پژوهشگر و نخبه مشهدی که هواپیمای فوق‌سبک می‌ساخت، بعد از تزریق یکی از واکسن‌های کرونا فلج شد و حالا کنار خیابان روی ویلچر می‌‎نشیند و ملودیکا می‌نوازد.
سپیدپوشان بیمارستان شهید هاشمی‌نژاد از زمان شیوع کرونا می‌گویند: ما دو سال جنگ را با چشم‌های خودمان دیدیم؛ لحظه‌لحظه مبارزه برای زنده‌ماندن.
کار بهورز روستا تنها مراقبت از نوزاد و تزریق واکسن نیست. آن‌ها امید ساکنان یک آبادی هستند. وظایفشان بسیار است.
داستان عباس مرادی مانند فیلم‌هایی است که در آن، مسیر زندگی قهرمان فیلم ناگهان تغییر می‌کند و مجذوب دنیای جدید می‌شود.
مردم درددلشان را هم پیش دکتر محمد علی‌اکبر محمدی  می‌بردند و برای مشکلات خانوادگی مشورت می‌گرفتند. بین مردم بولوار توس، به مهربانی و خوش برخوردبودن شهره بود.
محمدزاده از 9سال قبل که به بیمارستان منتصریه آمده است، کارش کمی متفاوت‌تر از سایر پرستاران بوده. او مرگ و زندگی را بارها در این سال‌ها دیده است. محمدزاده می‌گوید: ابتدای ورودم به این بیمارستان در بخش ICUمرگ مغزی کار می‌کردم. آن‌ها بیمارانی هستند که خانواده برای اهدای عضوشان رضایت داده‌اند. چند روزی در بخش می‌مانند و بعد برای اهدا به اتاق عمل می‌روند.
عذرا دولتی می‌گوید: شاید تعریف مرگ برای هر کسی متفاوت باشد و برای خودش یک زمان مشخص و یک نقطه پایان قرار داده باشد اما خانم دولتی آن را به اندازه یک پلک زدن نزدیک می‌بیند. می‌گوید: من مرگ‌های عجیبی در سن و سال‌های مختلف دیده‌ام که شاید فرد حتی فرصت یک پلک به هم زدن هم نداشته است. اینکه کسی بخوابد و اصلا بلند نشود هم فراوان بوده است. مثلا جوانی را آورده بودند که اصلا علت مرگش معلوم نشد. چند دقیقه سرش راگرفته بود و بعد هم فوت کرده بود. برای همین، مرگ را بسیار نزدیک می‌بینم.
این ماجرا را که تعریف می‌کنم مربوط به اسفند سال 92 است. مقصد خانه‌ای پشت یک کال بود. در زدم و منتظر ماندم. پیرزنی در را باز کرد. بسته را دادم دستش. یک لحظه با بوسه پیرزن بر دستم غافل‌گیر شدم. نمی‌توانستم هیچ حرفی بزنم. کنجکاو شدم ببینم داخل بسته چیست که او را تا این اندازه شاد کرده است. پیرزن خم‌خم داخل خانه رفت و با یک سینی کهنه و قدیمی برگشت. کنارش یک شیرینی بود، احتمالا مال چند سال قبل. کهنه به نظر می‌رسید، کهنه کهنه. یک اسکناس دویست‌تومانی هم کنار شیرینی گذاشته شده بود که تا نخورده بود، نو نو.
کار در روستا و کار کردن با مردمی که درس نخوانده و اطلاعات بهداشتی زیادی ندارند صبر زیادی می‌خواهد. فاطمه خانم می‌گوید: اول نیاز است که اعتماد مردم جلب شود و حرف‌هایت را بپذیرند. چون کارم را با روستای خودمان شروع کردم و آنجا همدیگر را می‌شناختیم کار خوب بود. در هر روستا ابتدا سرشماری می‌کنیم. برگه‌ای داریم که اطلاعات کامل خانوارها را می‌گیریم و برای هر خانواده و هر عضو آن یک شماره پرونده می‌زنیم. بهورزی شغل بسیار سختی است اما سختی کار به آن تعلق نمی‌گیرد. کارمان زیاد است، از فعال‌سازی پرونده بگیرید تا شناخت بیماری‌ها
از همان دوران کودکی علاقه بسیاری به ورزش‌های رزمی داشت و به خانواده‌اش می‌گفت من را «بروسلی» صدا بزنید. اگر اسم خودش (عرشیا) را می‌گفتند پاسخ نمی‌داد. اسباب‌بازی‌ها و فیلم‌هایی که نگاه می‌کرد بی‌ارتباط به این موضوع نبود. با وجود تماشای فیلم‌های رزمی باز هم «سید امیرعرشیا صفری» کودکی آرام و مهربان بود؛ انگار قهرمانان این عرصه را الگوی خودش کرده بود. علاقه او سبب شد تا خانواده‌اش در سال1397 در نه‌سالگی او را در رشته تکواندو ثبت‌نام کنند.
به گفته کاسبان این بازار، بیش از بیست‌سال پیش گوشت‌فروشی‌های قدیمی گلشهر کار و کاسبی خودشان را در این محدوده داشتند. سال‌ها پیش شهرداری منطقه بازار میوه را در آن راه انداخت که مورد استقبال مردم و کاسبان قرار نگرفت و از همان سال بازار میوه جای خود را به بازار گوشت داد که حالا برای خودش صاحب اسم و رسم است. هم مشتری محلی دارد و هم از دیگر نقاط شهر برای خرید گوشت و متعلقاتش به اینجا می‌آیند. یکی گوشت خوب و مرغوب راسته می‌خواهد و دیگری به دنبال گوشت صورت گاو یا جگر سفید است تا ارزان‌تر تمام شود. اینجا برای هر سلیقه‌ای و هر بنیه اقتصادی چیزی برای فروش دارد.
دورهم‌نشستن خانواده‌ها، دوستان و هم‌محله‌ای‌ها و تلاوت قرآن‌کریم از رویدادها و جلسات زیبایی است که در هر گوشه شهر می‌توان دید؛ جلساتی که برگزاری آن‌ها در دو سال اخیر و با شیوع ویروس کرونا کم‌رنگ شده بود، اما اکنون بار‌ دیگر احیا شده است‌ و صدای تلاوت آیات قرآن در این جلسات شنیده می‌شود. جلسه قرآنی «عترت» از همین محافل قرآنی است که حدود چهارده سال پیش در محله سیدرضی تشکیل شد.
به «پدر بازار» شهرت دارد. پدری که دل‌سوزانه و عاشقانه بار مشکلات ریزودرشت را به‌دوش می‌کشد و خم به ابرو نمی‌آورد! برایش فرقی نمی‌کند نیاز مراجعه‌کننده چه باشد؛ او همه داشته‌هایش را برای رفع آن حاجت پای کار می‌آورد! حالا برای احمد قدمگاهی از آن زمان که مصمم شد برای زندگی در همسایگی امام‌مهربانی‌ها زادگاهش، باغشن قدمگاه، را به مقصد مشهد ترک کند، 35سال می‌گذرد! سال‌هایی که به قول خودش در آن‌ها چیزی نبوده است که از حضرت بخواهد و خیلی زود و به بهترین شکل برایش جور نشود.
مادر بسیار درد داشت. عرق سر و صورتش را خیس کرده و اشک از گوشه چشمانش روان بود اما با تولد نوزاد و پیچیدن گریه‌اش‌ در فضای زایشگاه، ناگهان ‌گریه‌ مادر به لبخند و آه و ناله به قربان‌صدقه‌ بدل تبدیل شد.
بسیاری از ما از معلم ها توقع داریم فراتر از مردم عادی رفتار کنند، همیشه برای بچه ها الگو باشند، گرچه حقوقشان کم است دم نیاورند و با انرژی سر کلاس درس حاضر شوند.
بازار گل خیام یکی از مراکز اصلی فروش انواع گل‌های طبیعی، مصنوعی و لوازم جانبی است. در میان مغازه‌های فراوانی که در این بازار وجود دارد تعداد کمی‌ هستند که هم تولیدکننده و هم فروشنده گل باشند. چون تولید به مراتب سخت‌تر و پرهزینه‌تر از خرید آن است. تولید گل نیاز به هزینه و مجوزهای زیادی دارد به همین دلیل خیلی از گل‌فروشان در این مجتمع ترجیح می‌دهند فقط فروشنده باشند. رضا عفتی یکی از گل‌فروشان بازار گل خیام است که از 10سال قبل تولید و پرورش گل‌های طبیعی را شروع کرده است و یکی از افراد موفق در این شغل شناخته می‌شود.
ما تنها نسلی نیستیم که درگیر بیماری واگیردار شده‌ایم. بیماری‌های واگیردار بارها در طول تاریخ مثل بختک روی سر مردم ظاهر شده و آن‌ها را به مبارزه طلبیده است.
از اواخر سال1398 تا الان چشممان به خبر بد آمار هر روزه تعداد فوت‌شدگان کرونا بوده است. آماری که ابتدا دور از ما و خانواده‌هایمان به نظر می‌رسید اما چندی نگذشت که تک تک ما به طریقی داغدار شدیم. بعضی‌مان عزیزی در خانواده از دست داد، دیگری در فامیل نزدیک و بقیه از دوستان و آشنایان. پیر، جوان و حتی کودک. ایام تیره و تاری بود. این نوشتار به یادبود چند همسایه، هم‌محلی و سوژه‌های خاصمان است که در این ایام به علت ابتلا به ویروس کووید19 از بین ما رفتند. افرادی لایق، سخت‌کوش و دوست‌داشتنی که فوتشان داغ دلمان شد.