مشهد قدیم - صفحه 46

تعریف حسین قصاب بیدکی را از افراد مختلفی شنیدیم. می‌گویند او مردی است که نیازمندان را دست خالی از دکانش برنمی‌گرداند، همیشه لبخند به لب دارد و هر کاری می‌تواند برای کمک به دیگران انجام می‌دهد. همه این‌ها جملاتی است که کسبه و اهالی خیابان فداییان اسلام درباره او می‌گویند.
کامیاب تا یک جایی از جهان تصمیم می‌گیرد خبرنگار باشد و به یکی از خبرنگارهای جسور روزگار خودش ‌تبدیل شود، اما از یک جایی می‌ایستد و در مسیرش تجدیدنظر می‌کند. او این‌بار به سراغ کاری می‌رود که با خبرنگاری زاویه‌ای 180 درجه‌ای می‌سازد،‌ با این حال از این تغییر مسیر ناگهانی نمی‌هراسد. کامیاب راننده ماشین سنگین و سپس موزع آرد روستایی می‌شود تا از دنیای سیاست و خبر فاصله‌ای همیشگی بگیرد.
از سیزده‌سالگی شاگرد یکی از بهترین پرچم‌دوزهای مشهدی شد، اما هرگز فکر نمی‌کرد دست سرنوشت چه برایش رقم خواهد زد. فکر می‌کرد قرار است پرچم‌دوز ساده‌ای باشد، اما اتفاقات جالبی در مسیر زندگی او قرار گرفت. اتفاقی مانند خودنمایی هنر گلدوزیاش بر گلدسته‌های حرم حضرت رضا(ع).
عباسعلی کمالی که 77بهار از زندگی‌اش می‌گذرد از ابتدای انقلاب در محله بهشتی ساکن است و هر روز صبح برای ورزش به بوستان کوهسنگی می‌آید. او بانشاط‌تر از بسیاری از جوانانی است که در اطرافم می‌بینم و می‌شناسم. آن‌قدر او را در بوستان دیده وبا یکدیگر سلام و علیک کرده ایم که اکنون با یکدیگر دوست شده‌ایم.
گلایه شهروندان از پمپ بنزین انتهای خیابان شهید نامجو و ترافیک پمپ گاز انتهای خیابان ثامن‌الائمه است. برخی از آن‌ها به‌اندازه‌ای شاکی هستند که چیزی از بمب ساعتی کم ندارد و چه‌بسا ممکن است زودتر از پمپ‌ها حادثه‌ساز شوند.
خانواده ساعی‌ها در طرق که اکنون بیشتر به نام شهیدشان معروف هستند، پیشتر به نام صابون‌پزها شناخته می‌شدند. خانواده‌ای که صابون‌پزی خانگی و سنتی نسل به نسل در میان زنان آن گشته است تا به حاجیه خانم علی‌تنه، مادر شهید ساعی، برسد. تا پیش از اینکه صابون‌های صنعتی در میان مردم رواج پیدا کند هرکس در طرق صابون می‌خواست خانواده صابون‌پزها را می‌شناخت. مهارتی که حالا به یکی از فامیل‌های دورشان رسیده است تا همه مادر محمد را در طرق به صابون‌هایش بشناسند.
بنای تاریخی «منبع آب خردو» در کوچه سیابان بعد از دستور دولت وقت و ساختش توسط سازمان آب مشهد، با تصمیم مسئولان استانی در نزدیکی قبرستان خردوی مشهدی‌ها نصب شد.
بازارچه وقفی این کوچه به نام بانی‌اش، یعنی حاج‌آقا‌جان، شناخته می‌شود و مهر خورده است. بعضی قدیمی‌ها هم آن را به نام «آق‌بابا»می‌شناسند. حاج‌آقاجان ملاک بزرگ نوغان بود که در اواخر دوره قاجار به‌واسطه هنر و اعتبار فامیلی‌اش با دربار و همچنین با مهربانی و دست خیرش در نزد مردم بسیار محبوب بود.
هیچ وقت فرزندانش نفهمیدند مادر این همه انرژی را از کجا می‌آورد چون علاوه‌بر خدمت در پشت جبهه هیچ وقت برایشان کم و کاستی نگذاشت و آب در دلشان تکان نخورد. او خودش را مادر تمام رزمندگان می‌دانست و با همان دغدغه‌های یک مادر به دنبال فراهم‌کردن مایحتاج و نیازهای سربازان در پشت جبهه بود. همه خانم‌های محله را بسیج می‌کرد تا برای رزمندگان کاری انجام دهند. خودش که در بافندگی مهارت داشت لباس‌های بافتنی را نظارت می‌کرد تا در صورت مشکل‌دار بودن آن‌ها را بشکافد و درست کند.
چند ماه پیش بود که خبر رسید خانواده‌ای پس از 35 سال خبر شهادت عزیزشان را دریافت کرده‌اند. این خبر به خودی خود می‌توانست نگاه ما را به سمت خودش بکشاند؛ اما وقتی پا در دل ماجرا گذاشتیم داستان برایمان شیرین‌تر شد.
آن روز نیم‌ساعت هم زودتر به قرارمان رسیدم. سر ساعت آمد و روی زمین در حسینیه معراج شهدا نشست و پرسید: «خاطرات انقلابی می‌خواهید؟» گفتم: «خاطراتتان را از روز 2دی‌57 می‌خواهم، فقط همان روز.» گفت: «هر روز از تاریخ را فراموش کنم 3تاریخ در ذهن من حک شده است. 2دی‌، 12بهمن و 22بهمن‌57. ثانیه‌به‌ثانیه این 3روز را به‌یاد دارم.»
شهید اندرزگو جزو شهدای انقلاب است که از او به عنوان مرد هزار چهره هم یاد می‌شده است. نام خیابان، اندرزگو است و دلیل نصب سردیس هم همین است.
از سال 1355 مغازه پدر مجتهدزاده در پاساژی دور میدان بیت‌المقدس بود که در کنار آن، انتشاراتی و کتاب‌فروشی آقای دستور قرار داشت. او به‌خاطر دارد هر چند وقت یکبار ساواکی‌ها سرزده به کتاب‌فروشی می‌آمدند و کتاب‌ها را زیر و رو کرد و اگر کتاب ممنوعه‌ای پیدا می‌کردند، دستگیری صاحب مغازه حتمی بود. در آن‌زمان طبقه سوم پاساژ خالی بود، برای همین عده‌ای از انقلابیون عکس شهدا را آنجا چاپ کرده و می‌فروختند، مردم این عکس‌ها را می‌خریدند و پخش می‌کردند.
این روستا 200نفر جمعیت دارد، به هر خانواده 2هزار لیتر آب می‌دهند که در این شرایط کرونایی با تأکید بر شست‌وشوی دست‌ها جواب‌گوی نیاز هیچ یک از خانواده‌ها نیست.
سردیس شهید فخرائی‌زاده از سوی شهرداری مشهد به پایگاه هوانیروز مشهد اهدا شد تا در ورودی این پایگاه قرار بگیرد و با حضور مسئولان کشوری و لشکری چهره از نقاب بیرون بکشد. پایگاه پنجم هوا نیروز مشهد که همسایه فرودگاه شهید هاشمی‌نژاد است میزبان مسئولان زیادی از نیروی زمینی، نیروی هوایی، پدافند هوایی و سپاه بود تا ادای دینی به همه شهدای نیروی هوایی کنند.
زمان‌ ‌جنگ تحمیلی اگر اشتباه نکنم نزدیک همین میهمان‌سرا جنگ‌زده‌های جنوب از شهرستان شادگان آمده و در اینجا جمع شده بودند. همسایه‌ها به آن‌ها آب و برق داده بودند. یک تنور انتهای خانه داشتیم که زن‌ها برای پختن نان در آنجا جمع می‌شدند و دور هم نان می‌پختند.
سید مرتضی در همان سن نوجوانی که شاید 13سال هم نمی‌شد موتور برادرش را برمی‌داشت و در محله دور می‌زد در آن سن سوار موتور 4سیلندر شدن جای تعجب دارد، اما برای آن‌هایی که پا در رکاب موتور بزرگ شوند کار سختی به حساب نمی‌آید. موتور سنگین برادرش او را قانع نکرد و هیجان کافی را برایش نداشت، در نهایت تصمیم گرفت در رشته موتور کراس فعالیت کند.
آموزشگاه کوچکی در حاشیه امام رضای 70 که مدیر آن طاهره خرامان است. او حدود 25 سال است دنیایش شده طراحی، پارچه، لباس و دوخت و دوز! کارشناسی طراحی دوخت و کارشناسی ارشد پژوهش هنر دارد. تخصصش طراحی لباس و پارچه است و پای ثابت جشنواره‌های مد و لباسی است که در شهر برگزار می‌شود.
حدود 6 سال است از مسجد امام خمینی (ره) بولوار ایمان چیزی جز یک زمین خالی و یک بدنه نیمه‌ساز بتنی که اهالی چشم می‌کشند کی دیوارهایش بالا رود، باقی نمانده است.
در 2سمت بولوار جمهوری اسلامی تا میدان غدیر، 11ایستگاه اتوبوس وجود دارد اما فقط در یکی از آن‌ها دستگاه شارژ من‌کارت نصب است.