میهمان خانوادهای شدیم که هنوز درگیر جنگ هستند. ایندفعه قضیه فرق میکند و قهرمان قصه ما با بیماری یادگار از جنگش دستوپنجه نرم میکند. احمد سیفی، جانباز40درصد که دیگر تنها 40درصد جانباز نیست و بیماری همه جان و تنش را درگیر کرده است. احمد آقا با اکراه ما را میپذیرد چون دلش نمیخواهد کاری را که برای خدا کرده است در جایی انعکاس داده شود. شاید هم دل پری از بیمهری دارد و نمیخواهد زبانش به گلایه باز شود. هرچه که هست با بیبی حمیده حسینی مادر سن و سالدار و سختی کشیدهاش همکلام میشویم تا شرح حالی از فرزند درد کشیدهاش بدهد.
سید عبدالکریم هاشمینژاد را مشهدیها به مبارزات سیاسی و انقلابیاش خوب میشناسند. فعالیتهای سیاسی هاشمی نژاد از سال 1340 آغاز شد. او برای اولین بار در جریان 15 خرداد 1342 دستگیر شد و جزو اولین دستگیرشدگان بود. شهید هاشمینژاد از سال ۱۳۴۲ تا ۱۳۵۷، پنج بار بازداشت شد. پس از انقلاب در جریان تدوین قانون اساسی نمایندهٔ اول استان مازندران بود و نقش مؤثری در تصویب اصول مهم آن داشت. هاشمینژاد پس از انقلاب هیچ سمت رسمی قبول نکرد.
هاشمینژاد نویسنده بود. کتابهایش را اکنون نیز میشود خواند. در حوزه مسائل اعتقادی قلم میزد. یکی از کتابهایش بهنام «مناظره دکتر و پیر» رمانی است که بیش از ۶۰ سال پیش یک روحانی نوشته است. در این کتاب یک پیر مراد و یک پزشک سکولار در قطاری همراه میشوند و درباره معارف دینی سخن میگویند.
در این عملیات تروریستی، هادی علویان توانست با مخفی کردن یک نارنجک جنگی در فتقبند خود، وارد ساختمان حزب شود و هنگام خروج آیتالله هاشمینژاد از کلاس درس صبحگاهی، ایشان را از پشت در آغوش بگیرد و نارنجک همراه خود را منفجر کند که به شهادت شهید هاشمینژاد و مجروحیت شدید خودش منجر شد.
آشنایی من با ایشان به سالهای 48 یا49 بر میگردد. به علت علاقهای که به مجالس سیاسی و مذهبی داشتم، صحبتهای شهید هاشمینژاد از نظر انقلابی صحبتهای قابل استفادهای برای جوانان بود، به مسجد فیل میرفتم و یادم هست که روی نیم دایرههایی که اطراف مسجد بود مینشستم و سخنرانیهای داغ ایشان را گوش میدادم.
وقتی پدرم ترور شدند هیچ مسئولیت رسمیای در انقلاب اسلامی نداشتند. جریان نفاق به چه دلیل فردی چون شهید مفتح را ترور کردند؟ زیرا او وحدتی بین حوزه و دانشگاه ایجاد کرد که دشمن این امر را مخالف اهداف خود میدید.
آیت الله شهید سید عبدالکریم هاشمینژاد در چهاردهسالگی ضمن تحصیل، بعدازظهرها در مغازه پدرش مشغول کار بود. معنی سختی و فقر را میدانست و بهخوبی درد مردم را حس میکرد. در همین سن بود که به ادامه تحصیل در حوزه علمیه علاقهمند شد و این خواسته را با پدرش در میان گذاشت. پس از جلب رضایت پدر، به حوزه علمیه آیتالله شیخ محمد کوهستانی در روستای کوهستان واقع در ششکیلومتری بهشهر رفت و تحت آموزش آیتالله کوهستانی قرار گرفت.
از مهمترین وقایع مبارزاتی شهید هاشمینژاد میتوان به سخنرانیهای افشاگرانه او در مسجد فیل با مستمعین حدود 6 تا 8 هزار نفری در 21 مهر سال 42 اشاره کرد که به انتقاد شدید از دولت وقت پرداخت و به خیمهشببازی انجمنهای ایالتی و ولایتی، سخت اعتراض کرد.
از در چوبی مسجد که وارد بخش مردانه بشوید، دیوار روبهرو توجه شما را به خود جلب میکند؛ طراحی مواج پرچم سهرنگ ایران که در دوسوی نشان الله، تمثال شهدا خودنمایی میکند. المان پلاکی که از بالای پرچم آویزان است، غرفههای سبزرنگ که با یادگاریهای شهدای محله تزیین شده است، چفیه، کلاه، خودکار و گاه دفترچهای با کاغذهای کاهی که نشانی از کهنگی دارد، همه آن چیزی است که در موزه یادمانهای شهدای مسجد فقیه سبزواری جانمایی شده است، با یادگاریهایی از اولین شهید محله طلاب و ...
غلامرضا شریفزاده از قدیمیهای خیابان نهضت میگوید: این روستاها از همه امکانات زندگی فقط یک منبع آب داشته است و بس و بعد ادامه میدهد: ما هرکاری که داشتیم و هرچیزی که میخواستیم بخریم باید میرفتیم میدان شهدا. تنها راه رفتوآمد ما به شهر بولوار وکیلآباد بود. پایِ پیاده از روستا راه میافتادیم و میرفتیم آنجا که سوار خودروهای میدان شهدا شویم. همین بُعد مسافت تا شهر باعث میشود که اربابها زمینی را که الان دقیقاً میدان نمایشگاه فعلی است، به قبرستان اختصاص بدهند.
سال 1337 بود که قدیمیترهای محله کوی دکتری خواستند مسجدی داشته باشند تا در آن بتوانند در کنار عبادت همبستگی بین همسایهها را بیشتر و مشکلات اهالی را رتق و فتق کنند. آن سالها یکی از مهمترین کاربریهای مسجد رفع مشکلات اهالی محله و ایجاد دوستی بین آنها بود. این شد که زمینی را خریدند و چند نفر از بزرگترهای محله مانند حسنخسرومنش، محمدنیا، محمدی، غفوریان و مسلمدوست هزینههای کلان ساخت را دادند و بقیه اهالی هر چه در چنته داشتند گذاشتند تا دیوار مسجد بالا برود و سقفی بر سر دوستیهای محله نبش خیابان ابومسلم20 شکل بگیرد.
سال اول دبیرستان، امام جماعتی داشتیم به نام آقای اسماعیلی. ایشان گروه تئاتری راهاندازی کرده و از آنجا که آوازه شیطنتهایم به گوشش رسیده بود، برای اینکه من را زیر نظر داشته باشد در آن تئاتر نقش پدر پیر یک شهید را هم به من داد. در آن نمایشها که در مدارس برگزار میشد، نمایش ما رتبهای کسب نکرد، اما نقش اول بازیگری به من داده شد. این موفقیت برای من خیلی خوشحالکننده بود. از آن به بعد تقلید را کنار گذاشتم. این نتیجه یک کار درست فرهنگی بود؛ اینکه چطور آقای اسماعیلی هوشمندانه دانشآموز شر و شیطان را بدون گرفتن هیجانات و شور نوجوانی از راه برنامههای فرهنگی جذب کرد.
رجب نیکو متولد سال 1331در مشهد است، مردی در کارنامه فعالیتش از تشکیل اولین پایگاه بسیج در سیدی تا مسئولیتهای مختلف در حوزههایی همچون تسلیحات، تدارکات و روابط عمومی دارد. او پیش از انقلاب کارش نقاشی ساختمان و سپس تولید لباس ورزشی بوده است. نیکو در سال 56 با سکونت در سیدی وارد مسیر جدیدی در زندگی میشود.
16مهر1398 ساعت10 گروهی از اشرار مسلح در محدوده شهرستان «مهرستان» استان سیستان وبلوچستان وارد خاک مقدس کشورمان شدند. بلافاصله حافظان امنیت در این شهر برای دستگیری اشرار عملیات تعقیب و گریزی را شروع کردند که در جریان آن یک خودرو نیروی انتظامی دچار سانحه و واژگون شد. 2تن از سرنشینان این خودرو دچار جراحت شدند، اما سرنشین سوم که استواریکم مرتضی ایزانلو بود، به شهادت رسید. مراسم دومین سالگرد شهادت این مدافع 25ساله وطن، زمینه ساز آشنایی ما با خانواده او شد؛ خانواده ای که هرروز را با خاطرات مرتضی زندگی می کنند. مادرش او را شهید جوان مظلوم می نامد. دل بستگی همه اعضای خانواده به مرتضی را می توان در تک تک جملاتشان حس کرد؛ به ویژه پدر مرتضی که جانباز دفاع مقدس است.
زمان رفتوآمدش هیچ وقت معلوم نبود. لباس بسیجیاش را میپوشید و از خانه بیرون میرفت. یکی 2روز پیدایش نبود و بعد از آن صبح زود خسته و کوفته به خانه میآمد. یکی 2ساعت استراحت میکرد و دوباره بیرون میزد. یک دقیقه توی خانه بند نبود. اقوام و خویشان به ما پیشنهاد دادند اگر محمد ازدواج کند با داشتن زن و فرزند پایبند زندگی خواهد شد. ما نیز تازه دست به کار شده و به دنبال همسر مناسب برای او بودیم که ماجرای داعش و تجاوزهای آنها به عراق و سوریه پیش آمد و همهچیز تغییر کرد.
در آن روزها او بهندرت به خانه میآمد و برای دیدنش باید راهی مساجد و خیابانها میشدیم تا شاید بهطور اتفاقی او را ببینیم. بهجرئت میتوانم بگویم سیدحسین همواره گوش به فرمان امام راحل به عنوان مقتدا و مراد خویش بود، برای همین با فرمان امام از ارتش بیرون آمد و پس از فرمان حکیمانه امام راحل مبنی بر بازگشت افسران و نظامیان به پادگانها، بلافاصله اطاعت محض کرد و به پایگاه نیرو هوایی بازگشت و در پایگاه هوایی همدان و پس از آنجا در دزفول به خدمت پرداخت.
قرارگاه فرهنگیجهادی «سردار شهید جواد اسماعیل پورطرقی و شهدای محله» در محله حسینآباد متشکل از افراد فعال 2محله حسینآباد و کوی سلمان در ناحیه یک است. پیش از شیوع کرونا این مجموعه هر ساله یادواره باشکوهی برگزار میکرد و یاد 114شهید محله را گرامی میداشت. با شیوع ویروس کرونا اعضای این قرارگاه فعالیتهای خود را معطوف به کنترل و پیشگیری از شیوع بیماری کردند و در کنار آن اقدامات حمایتی از افراد نیازمند را نیز برعهده گرفتند.
شمایل شهید حسین صادقی در همان ابتدای ورود به خیابان، روی دیواری بلند دیده میشود. او یکی از اهالی همین محله بوده که سال ١٣٦٢ در عملیات خیبر در جزیره مجنون به شهادت میرسد. ابتدای امسال به درخواست اهالی و مشارکت اداره فرهنگی و اجتماعی شهرداری منطقه6 شمایل او روی دیوار این محله نقش میبندد. کوچهای که سالها با نام ٢٢بهمن یا کوی صادقیه شناخته میشد اما حالا مدتی است که به نام یکی از شهدای محله نامگذاری شده است.
ساخت بنای جامعه الحسین(ع) برمیگردد به سالها پیش. به روزهایی که خبری از شلوغ بازار راسته مصلی در محله شیرودی نبود، خیابان مصلی یک جاده خشک و خالی و بیآب و علف بیشتر نبود و پرنده اینجا پر نمیزد. اعضای هیئت رزمندگان جامعه الحسین(ع) در همان روزها تصمیم گرفتند که پایگاه خودشان را اینجا بسازند. آن سالها اعضای هیئت برای اجرای مراسمشان از این مسجد به آن مسجد کوچ میکردند. مکان واحدی نداشتند و دلشان میخواست فعالیت متمرکز داشته باشند.شهید نورعلی شوشتری که مؤسس این هیئت است همان سالها پیشنهاد ساخت بنای جامعه الحسین(ع) را میدهد. یکی 2نفر واقف پیدا میشوند که زمینهای ملکی خودشان را وقف میکنند. زمینهای اطراف هم توسط رزمندگان و خیران خریده میشوند. این میشود که بنای جامعه الحسین(ع) ساخته میشود.
علی اکبر عباسی کارمند اسبق روزنامه کیهان بوده است و در جریان انقلاب سال 57 حضوری فعال در راهپیماییها و تظاهرات ضد رژیم شاهنشاهی داشته است. وی بعد از انقلاب هم عازم جبهههای جنگ شده و همانند اغلب خراسانیها به تیپ ویژه شهدا پیوسته و در غائله کردستان در کنار سردار شهید محمود کاوه و شهید آقا مصطفی چمران، رشادتهای فراوانی را از خود برجای میگذارد.شهید علی اکبر عباسی مدتی نیز رانندگی سردار قاآنی(فرمانده فعلی سپاه قدس) را برعهده داشته و سرانجام در سال 1367به شهادت میرسد.