شهید - صفحه 47

بالگرد برای حمل تعدادی از مجروحان در آن هوای سرد روی زمین نشست، مجروحان را سوار کردند و آماده پرواز شدند. او تمام این صداها را می‌شنید؛ نه حس حرکت داشت و نه توان صحبت، چشمانش هم که باز نمی‌شد. چرا می‌گویند او شهید است، اگر شهید است نباید صدایی بشنود، خودش را برای شهادت آماده کرد و به خدا سپرد. ناگهان یک نفر فریاد زد «صبر کنید، صبر کنید، یکی زنده است».
من رفتم کف پای شهید را بوسیدم. پوتین نداشت. گفتند چون خط شکن بوده با پای برهنه بوده است. بعدها پوتین‌هایش را همراه ساکش برایمان آوردند. پیکرش سر نداشت. خمپاره سرش را برده و دستش را قطع کرده بود. یادم هست روز تشییع در بلندگو اعلام کردند امروز یک شهید داریم که به تبعیت از امام حسین(ع) سر در بدن ندارد و به تبعیت از حضرت عباس(ع) دست در بدن ندارد و به نشان حضرت قاسم ابن الحسن(ع) دست‌هایش را حنا بسته است.
هیچ وقت فرزندانش نفهمیدند مادر این همه انرژی را از کجا می‌آورد چون علاوه‌بر خدمت در پشت جبهه هیچ وقت برایشان کم و کاستی نگذاشت و آب در دلشان تکان نخورد. او خودش را مادر تمام رزمندگان می‌دانست و با همان دغدغه‌های یک مادر به دنبال فراهم‌کردن مایحتاج و نیازهای سربازان در پشت جبهه بود. همه خانم‌های محله را بسیج می‌کرد تا برای رزمندگان کاری انجام دهند. خودش که در بافندگی مهارت داشت لباس‌های بافتنی را نظارت می‌کرد تا در صورت مشکل‌دار بودن آن‌ها را بشکافد و درست کند.
چند ماه پیش بود که خبر رسید خانواده‌ای پس از 35 سال خبر شهادت عزیزشان را دریافت کرده‌اند. این خبر به خودی خود می‌توانست نگاه ما را به سمت خودش بکشاند؛ اما وقتی پا در دل ماجرا گذاشتیم داستان برایمان شیرین‌تر شد.
آن روز نیم‌ساعت هم زودتر به قرارمان رسیدم. سر ساعت آمد و روی زمین در حسینیه معراج شهدا نشست و پرسید: «خاطرات انقلابی می‌خواهید؟» گفتم: «خاطراتتان را از روز 2دی‌57 می‌خواهم، فقط همان روز.» گفت: «هر روز از تاریخ را فراموش کنم 3تاریخ در ذهن من حک شده است. 2دی‌، 12بهمن و 22بهمن‌57. ثانیه‌به‌ثانیه این 3روز را به‌یاد دارم.»
شهید اندرزگو جزو شهدای انقلاب است که از او به عنوان مرد هزار چهره هم یاد می‌شده است. نام خیابان، اندرزگو است و دلیل نصب سردیس هم همین است.
محمد هفته‌ای چند تا موشک چوبی می‌سازد. رادیو جیبی، سوژه اصلی نقاشی‌های علی جان است، همان تنها مونس و همدم او در سال‌های سخت اسارت. موشک‌ها و خمپاره‌ها هم پایه ثابت خواب‌های اکبر هستند.
دعای فرج تمام می‌شود، صدای اذان در بیمارستان می‌پیچد، لحظه آخر که بدن پدر تکانی می‌خورد و جان می‌دهد، مائده چشم‌های مادرش را می‌گیرد تا این صحنه را نبیند. مائده نه بی‌تابی می‌کند و نه اشک می‌ریزد. دستانش را رو به آسمان بلند می‌کند و می‌گوید خدایا پدرم هدیه‌ای بود که به ما دادی و اکنون آن را گرفتی، راضی‌ایم به رضای تو.
قلب پدرم پس از مشاهده استخوان‌های برادرم شهادت محمد را باور کرد. پدر پذیرفت پسر ارشدش شهید شده و با وجود سخت بودن این حقیقت آن را تحمل کرد. مادر اما که به محمد علاقه زیادی داشت و پیکر او را ندیده تا به امروز حاضر به قبول این حقیقت نشده است. مادرم هنوز منتظر بازگشت پسر خود است.
اگر بخواهیم از خیابان‌های شلوغ منطقه6 نام ببریم بی‌شک نام پورسینا در ابتدای فهرست قرار می‌گیرد. خیابانی طویل که در ابتدای بولوار حر قراردارد. به گفته اهالی، پیش از اینکه شهر توسعه پیدا کند و به این محدوده برسد اینجا روستایی بوده به نام هدایت‌آباد اما بعدتر که توسعه پیدا می‌کند به «*بازه شیخ» معروف می‌شود.
روز عجیبی بود.دریا رنگ خون گرفته بود و حالت طوفانی داشت. خورشید در حال غروب بود و ناو سهند آرام‌آرام غرق می‌شد. همنوایی عجیبی بود بین غروب آسمان و غروب ناوشکن سهند! غم‌انگیزترین لحظه‌ای که بتوانید تصورش را بکنید. فکری به ذهنم خطور کرد، گفتم «به احترام ناو همیشه‌قهرمان و جاوید سهند، خبردار!» بچه‌ها احترام نظامی گذاشتند و «سهند» زیر آب رفت.
هر زمان به رضا می‌گفتیم آدرس خانه‌تان کجاست هر بار آدرس متفاوتی می‌داد. یکبار با بچه‌ها به تعاون رفتیم تا آدرس خانه‌شان را پیدا کنیم. اما آنجا هم چیزی ثبت نشده بود. به او گفتیم بابا برو تعاون آدرس خانه‌تان را درست کن که جنازه‌ات گم‌ و گور نشود. به او گفتم بالأخره خانه‌تان را پیدا می‌کنیم و یک ناهار می‌آییم خانه‌تان...
سردیس شهید فخرائی‌زاده از سوی شهرداری مشهد به پایگاه هوانیروز مشهد اهدا شد تا در ورودی این پایگاه قرار بگیرد و با حضور مسئولان کشوری و لشکری چهره از نقاب بیرون بکشد. پایگاه پنجم هوا نیروز مشهد که همسایه فرودگاه شهید هاشمی‌نژاد است میزبان مسئولان زیادی از نیروی زمینی، نیروی هوایی، پدافند هوایی و سپاه بود تا ادای دینی به همه شهدای نیروی هوایی کنند.
«علی حسنی قرقی» یکی از دلاور مردان محله قرقی است. او سال 1366 عازم جبهه می‌شود و در برابر کومله‌ها سینه سپر می‌کند تا امنیت به شهر و روستاهای کردستان بازگردد. در عملیاتی کومله‌ها به سمتش شلیک می‌کنند و تیر درست از دهانش وارد و از گردنش خارج می‌شود و به طرز معجزه آسایی زنده می‌ماند.
گلدسته و گنبد ندارد؛ اما 25 سال است صدای اذان در این خانه طنین‌انداز شده است. این خانه نیاز به نشانی ندارد، نشانی‌اش را همه اهل محل می‌دانند. کافی است بگویید «در جست‌وجوی نمازخانه هستم»، آن‌وقت است که نشانی دقیق این خانه را در خیابان امامیه 3 به شما می‌دهند؛ مکانی که به موزه شهدا نیز معروف است.
مسجد موسی بن جعفر(ع) را که در حاشیه بولوار پایداری قرار دارد بیشتر اهالی محله سرافرازان می‌شناسند؛ اما داستانی را که پشت ساخت محرابش قرار دارد شاید کمتر کسی بداند. بیشتر آن‌هایی که برای نماز می‌آیند نمی‌دانند که شهدا برای ساخت محراب، برادرشان را به این مسجد کشانده‌اند تا بالأخره بعد از گذشت 14سال از ساخت مسجد، محراب سروسامانی بگیرد.
آن دوره بیشتر تظاهرات و فعالیت‌های انقلابی در خیابان مشهدقلی انجام می‌شد. آقای علیزاده که اکنون یکی از فعالان فرهنگی این محله است برگزاری تظاهرات را به عهده داشت. یکی دوبار که تجمعات مردمی در توس85انجام شد ژاندارمری آمد و جمعیت را متفرق کرد. این محله در خیابان توس تنها محله‌ای بود که مردمش برای انقلاب قطعنامه صادر کردند. با اینکه جمعیت زیادی نداشت، اما از اتفاقات انقلاب عقب نمی‌ماند. مردم خیابان‌های اطراف هم با این جمعیت همراه می‌شدند.
هر زمان شاه و فرح به مشهد می‌آمدند دانش‌آموزان مدارس موظف بودند با لباس فرم و موهای مرتب و شانه کرده به استقبال آن‌ها بروند. با اینکه ما دوست نداشتیم در این مراسم حاضر باشیم اما اجبار بود. هربار پدر می‌آمد مدرسه و می‌گفت دخترها مریض هستند و نمی‌توانند به مراسم بیایند اما آن‌ها راضی نمی‌شدند. پدر می‌گفت حالا که مجبورید بروید اگر خوراکی به شما دادند آن را نخورید. یادم هست یکبار خوراکی کیم بود. آن زمان تازه بستنی و کیم آمده بود وقتی کیم را در دستم دیدم خیلی خوشحال شدم.
شهادت فرزند و برادر، پایان قصه‌های 8سال دفاع مقدس زهرا انفرادی نیست، او به دلیل عشق و ارادتش به انقلاب و امام(ره) با ازدواج دودخترش با دو مجروح جنگ تحمیلی موافقت می‌کند. یکی از این دامادها، پس از چندین سال تحمل درد ورنج ناشی از جراحات شدید جنگی به درجه رفیع شهادت نائل می‌شود. باشهادت او زهرا انفرادی، افتخار مادری سه شهید را به دست می‌آورد.
نتیجه زندگی مشترک خیراانساء کفیلی که اکنون 73 بهار را پشت سر گذاشته، 2فرزند پسر و یک دختر بود؛ اما 18 فروردین سال 66، «حسین» فرزند بزرگ‌ترش در عملیات کربلای6 به فیض عظیم شهادت نائل آمد و چشمان مادر، 9 سال آزگار بدون دیدن بدن مطهر فرزندش به سوگ نشست. او صبورانه در انتظار رسیدن جنازه منتظر ماند تا سرانجام حسینش را در همان لباس غواصی که بر تن داشت، آوردند.