جانباز - صفحه 2

میرفخرایی می‌گفت: توسط برادران دلاور به بوکس کشانده شدم و با کمک حسن دلاور دستکش به دست کردم و در باشگاه طاهر نزد استاد علی یزدزاد بوکس را فراگرفتم. سال۱۳۴۷ برای شرکت در مسابقات بوکس قهرمانی کشور از شیراز به مسابقات رفتم.
محمد شافعی جانباز شیمیایی دوران دفاع مقدس است که سال‌هاست برای نفس‌کشیدن به یک کپسول اکسیژن سفیدرنگ پناه آورده است. او کلکسیونی از مجروحیت است، زیرا هم مشکل بینایی پیدا کرده هم شیمیایی و اعصاب و روان.
همسر شهیدهاشم سنجری که سال‌ها علاوه‌بر نقش همسری، پرستار بوده می‌گوید: لحظه‌های آخر انگار که کسی را ببیند، خودش را خم می‌کرد و سلام می‌داد، خودش را به محل نماز خواندنش رساند و به‌آرامی جان داد.
همسر محمدصالح احمد‌جامی می‌گوید: مرد کم‌حرفی بود و کمتر برای ما از جبهه و جنگ تعریف می‌کرد. داستان مجروحیت‌ها را هم از زبان هم‌رزمانش می‌شنیدیم که به دیدن او می‌آمدند. اما مهمترین مجروحیتش مربوط به افتادن تانک در رود‌خانه کارون می‌شد.
جانباز آسایشگاه امام خمینی(ره) هنوز در عملیات کربلای ۵ است، زمان برای او همان ۱۹‌دی سال‌۶۵ است و مکان شلمچه. هوا برایش بوی همان گاز اعصاب ۲۶، ۲۷ سال پیش را می‌دهد.این حال خیلی از جانبازان اعصاب و روان است.
رجب‌علی رحیمی رزمنده‌ای که ساکن شهرک آزادگان در بولوار پایداری است، مدت ۲۴ ماه در عملیات‌های والفجر ۱ و ۲ و بدر در جبهه حضور داشت و ۲۶ ماه در اسارت بود.
محمود، یکی از ۸ فرزند محمد یاسایی جانباز محله امیرآباد است. پسری که سال‌ها از پدر پرستاری کرد. می‌گوید: پدرم به عنوان تخریب‌چی در حال باز کردن راه مین‌گذاری شده بود، اما پاهایش پر از ترکش شد.
در طول هشت سال دفاع مقدس، پنج تا از پسران خانواده شیشه‌چی و حتی پدر میان‌سال آنها، دفاع از تمامیت ارضی و کیان جمهوری اسلامی را ترک نکردند و تا روز‌های پایانی در سنگر مبارزه با دشمن باقی ماندند.
فارغ از اینکه فاطمه دهنوی خواهر دو شهید است، او را به‌واسطه قدم‌های خیری که در محله برداشته است، می‌شناسند. هرکسی کارش گره بخورد یک‌راست به خانه خانم دهنوی می‌رود! همه احترام زیادی برایش قائلند و به او لقب «مادر محله» را داده‌اند.
محمد الهیان بهترین سال‌های عمرش را در جبهه بوده و حالا با دستانی که روزی با اسلحه سروکار داشت، به چوب جان می‌بخشد؛ صندوقچه و سینی چوبی با نقوشی زیبا می‌سازد و به گوشه‌گوشه ایران می‌فرستد.
سازمان‌دهنده اولین کمیته‌های انقلاب، سازمان‌دهنده اولین پایگاه‌های بسیج، جنگجوی چریک جبهه های کردستان، بسیجی فعال پشت جبهه و امدادگر خطوط مقدم تنها بخشی از فعالیت های سیدحسن مهدی‌زاده در زمان جنگ بوده است.
سید‌جلال امینی تازه هجده‌سالش تمام شده بود که ناگهان با تلخی زندان بعثی‌ها روبه‌رو شد. ۱۹۹۰‌روز اسارت. این تنها یک عدد ساده برای آقا سیدجلال نیست؛ هر لحظه از آن روز‌ها برای او با درد، دلتنگی و امید گره خورد!
عباس سبزواری یکی از جانبازانی است که در دوران جنگ پای ثابت جبهه بود، حتی چندبار بعد از جانبازی‌اش. او در کردستان پس از اصابت ترکش بیشتر شنوایی‌اش را از دست داد.
سیف‌الله رضایی از قدیمی‌های محله امیرآباد است. سال ۶۶ به همراه همسرش به حج تمتع رفت و در واقعه خونین مکه دچار قطع نخاع شد. می‌گوید: آن روز ماموران به سمت زائران حمله‌ور شدند و خیلی‌ها شهید شدند.
محمد عبدی، فرزند شهید قدرت‌الله عبدی می‌گوید: در‌جریان یکی از مجروحیت‌های پدرم، او را کنار تعداد زیادی از شهدا خوابانده بودند. پزشک وقتی به‌سراغ پدرم می‌رود و متوجه می‌شود هنوز نفس می‌کشد.
مجید نظری می‌گوید: یکی از بچه‌ها را برای شکنجه برده بودند. معمولا اسرا را برای شلاق زدن، از سقف آویزان می‌کردند. او تمام مدتی که تازیانه می‌خورد، ذکر می‌گفت. بعدش می‌گفت: «مشکلی نیست، زکات گناهانمان است.»
مسجد محمد رسول‌الله(ص) محله چهارچشمه با تمام مساجد محله فرق دارد. وقتی وارد آن می‌شوی، سادگی آن جلوه‌گر است؛ به همین دلیل مردم محله با آن انس عمیقی گرفته‌اند و جمعیت فراوانی برای نماز می‌آیند.
محمد نباتیان نجار قدیمی محله طلاب است. او سال‌ها بعد، درست پس از جانبازی حرفه نجاری را کنار می‌گذارد و خادم افتخاری حرم امام رضا (ع) می‌شود. او درحال حاضر بانی تور‌های زیارتی برای هم محله‌ای هایش است.
عبدالله امینی از نفس‌گیر‌ترین عملیات دوران حضور در جبهه یاد می‌کند: فرمانده گروهان ما و معاونش شهید شده بودند. دشمن شروع به پیشروی کرده بود و چاره‌ای جز تسلیم نداشتیم، اما ایستادگی و شهادت را به اسارت ترجیح دادیم.
وقتی در خانواده‌ای سه بچه باشند و هرکدام از این سه در زمینه‌ای موفقیتی به دست آورده باشد، دیگر بحث تصادف یا فقط استعداد و تلاش نیست؛ لابد اطرافیانی بوده‌اند که محیط و شرایط مناسبی برای این سه بچه فراهم کرده‌اند.