وحید ضیافتی ۱۴ سالش بود که تصمیم گرفت وارد جنگ شود. هرچه به این در و آن در زد، بهدلیل جثۀ کوچکش او را قبول نکردند، اما بعد از دستکاری شناسنامهاش، بالاخره تلاشها نتیجه داد.
محمود باقرزاده جانباز روشن دل محله بهشتی است که چشمانش را بدون دریافت هیچ بهایی بهخاطر میهنش از دست داده است. او میگوید: «من در ۱۸ سالگی فرمانده گردان شده بودم. جان ۴۰۰ نفر در دست من بود.»
این رزمنده میگوید: در ۱۸ ماه دوران خدمتم از ساعت ۷ صبح تا آخر شب، تخلیه شهدا را انجام میدادم که کار بسیار دشواری بود و از خود صبح تا آخر شب، چکمههایم را درنمیآوردم، حتی نماز را با کفش میخواندم.
راستگو از دهه۹۰ دیگر توان کارکردن نداشت و زندگیاش بهسختی میگذشت. حتی برای اینکه خرج زندگیاش را دربیاورد کارگری کرد، اما هیچوقت به کاری که برای رضای خدا انجام داده بود، تردید نکرد. او هفته گذشته بر اثر تصادف از دنیا رفت.
عباس کلانتر، جانباز قطعنخاعی که روزگاری قهرمان دو و میدانی بود. او در استان و در مسابقات دو و میدانی آموزشگاهها، رکورددار ۲۰۰، ۴۰۰ و ۸۰۰ متر بوده و عنوان سومی کشور را هم کسب کرده بود.
آمنه درستکار میگوید: اگر بگویم رنج و درد نبوده است، دروغ گفتهام. مگر میشود جابهجایی یک مرد آن هم با صدکیلو وزن سخت نباشد؟ مگر میشود بستری شدنهای دوسهماهه در این بیمارستان و آن بیمارستان رنج نداشته باشد؟
موسی محمدی میگوید: کله قندی در واقع شکل و شمایل کوهی بود که بهطور کامل در محاصره بعثیها بود. فتح این کوه بدون شک یکی از معجزات شیرین خداوند بود که اتفاق افتاد.
سمیه صادقی از مرحوم پدرش میگوید: از خود او شنیدم در کمپ اسرای عراقی یک کیسه طلا جمع کرده و همه را تحویل تهران داده بود. همیشه مراقب بود که مقرری سربازان سر موعد پرداخت شود.
سید غلامعباس جمسوار که در عملیات آزادسازی خرمشهر، جانباز و اسیر شد داستان اسارتش را اینطور تعریف میکند: ترکش، دندههایم را شکسته بود و در بدنم فرو رفته بود و چون قلبم سمت راست بدنم بود، زنده ماندم.
حاج اکبر نجاتی میگوید: فکر میکردم از موج انفجار پاهایم تا خورده است، اما وقتی سر چرخاندم به سوی پاهایم، دیدم استخوان پای راستم کاملا شکسته و پایم فقط به شلوارم آویزان است. بدون هیچ نقطه اتصالی به بدنم...»
محمد محمدی میگوید: خیلی از بچههای جبهه با شرایط جنگ آشنا بودند و میدانستند که شهادت آنها حتمی است؛ اما به دلیل اعتقاد و ایمانی که به اسلام داشتند با وجود دیدن شهیدان زیاد با علاقه به جبهه میرفتند.
اسماعیلیان در سفرهایی که به سوریه و شهرهای مرزی لبنان و سرزمینهای اشغالی داشت، سیدحسن نصرالله را که در آن روزها یکی از فعالان جنبش تازهپاگرفته حزبالله لبنان بود، همراهی میکرد.
«علینجات» جانباز ۷۰ درصدی که بدون یک دست و یک چشم و البته با صورتی که بعد هفده عمل جراحی سنگین سر جایش نشسته، همه این سالها را به جمعکردن خاطرهها و ساختن مستندهای جنگ گذرانده.
امیر سرتیپ حسین عرب سالها بعد از آتشبس و تا بازنشستگی در مناطق عملیاتی و مرزهای غرب و جنوب خدمت کرده؛ دوبار در جبهه مجروح شده و جانباز ۲۵ درصد است.
علیاکبر حسنی وقتی به خانه برگشت دیگر آن پسر ریزنقش سیزدهساله نبود که با هزار کلک، خودش را به خط مقدم جبهه رسانده بود. او اصلا آدم قبل از جنگ نشد!
مجید خاوری راضی از تلاشِ به سرانجام رسیده اش، کردستان را چند بار زمزمه میکند. او از روزهایی روایت میکند که کوملهها داعشیوار سر میبریدند و جنایتهایی هولناک میآفریدند.
اینجا آسایشگاه جانبازان امامخمینی(ره) در بوستان ملت است؛ جایی که برای جانبازان قطع نخاعی که قادر به کمترین حرکت نیستند، راهاندازی شد.؛ شهدای زندهای که هر لحظه ممکن است نیاز فوری به پزشک داشته باشند.
چهار دهه از جنگ میگذرد، اما هنوز ترکشهای آن گریبان خانواده جانبازان را رها نکرده؛ معصومه زارچیپور یکی از این پرستاران دلسوز است که ۳۸سال میشود از همسر جانبازش، ابوالقاسم فرامرزیزاده مرقبت میکند.
سه پسر خدیجهخاتون، در جزیره مجنون شهید شدند. اول از همه علی شهید شد، بعد هم نوبت به حسن رسید و آخر سر هم حسین بود که ابتدا جانباز شیمیایی شد و بعد از ۱۵ سال به شهادت رسید.
مهدی آهنگری جانباز شیمیایی و مربی آینهکاری در سازمان فنیوحرفهای است که چهل چراغی را به مناسب صدمین سالگرد تولد امام خمینی (ره) ساخت و به مرقد ایشان هدیه کرد.