دفاع مقدس - صفحه 23

قصه همسایگی ابراهیم فضائلی، سرهنگ سید‌محمود علوی و سرتیپ علی‌اکبر شهرکی به چهل‌سال پیش برمی‌گردد، از نخستین روز‌های شهریور سال ۶۰ که در اردوگاه موصل با هم در یک آسایشگاه زندگی می‌کردند.
سیدحسین عبدی می‌گوید خاطرات جنگ، رهایش نمی‌کند و نمی‌گذارد در رفتار، گفتار، قضاوت‌ها و ارتباطش با خانواده، مشتری‌ها و هم‌محله‌ای‌ها، بی چارچوب و بدون قید‌و‌بند باشد.
برات بیگ‌زاده خاطراتش را با ساخت تابوت برای رزمنده‌ها دوره می‌کند و می‌گوید: «توی جبهه تابوت‌ساز بودم.» علاوه بر اینها صداقت حاج‌برات‌ باعث شده مردم، لقب کلانتری محله را هم بیندازد پشت اسمش.
عباس غفوری جانباز محله علیمردانی با وجود جراحات جنگ، عزمش را جزم می‌کند و بعد از سال‌ها دوری از درس دوباره پشت نیمکت کلاس درس می‌نشیند و دیپلمش را می‌گیرد و هم‌زمان با فرزندانش از دانشگاه فارغ‌التحصیل می‌شود.
حسین عرب طی هشت‌سال و چهارماه اسارات، زبان‌های انگلیسی و عربی را از برخی از اسرا آموخته و سپس خود در نقش معلم آن‌ها را به سایر اسرا درس داده است.
حسین هرگز خودش را لایق شهادت نمی‌دانست، اما زمان رفتنش چنان لبخندی به شهادت زد که این لبخند برای همه کسانی که در معراج شهادت، او را دیده بودند، محسوس بود.
رمضان رمضانی می‌گوید: قدیم بوریابافی رونق خوبی داشت. آن روز‌ها هنوز سدی روی رودخانه هیرمند نبود و اطراف مشهد نیزار‌های فراوانی پیدا می‌شد که ماده اولیه کاروکسب را در اختیارمان قرار می‌داد.
زهرا عرفانی‌پور (فعله) تعریف می‌کند: همسرش پس از شهادت مهدی، متوجه شد باردار است و برادرم هرگز نفهمید که پدر شده است. مهدی به‌شدت منتظر روزی بود که پدر شود، اما هرگز فرصت تجربه این حس را پیدا نکرد.
برادر شهید جواد اسماعیل‌پورطرقی می‌گوید: شنیده‌‎ایم هنگامی که نیرو‌های امدادی قصد داشتند برادرم را که تیر خورده بود به عقب برگردانند، اصرار می‌کند که اول دیگر مجروحان را ببرند.
جای مادر کنار عکس محمدجواد است. همیشه خنده بر لب دارد و دیگر خبری از اشک‌های آرام و بی‌صدای سال اول شهادت نیست. از اوایل دهه ۷۰ هیچ‌کس ندیده است او برای محمدجواد گریه کند.
اصغر دهباری که از هفت سالگی به‌عنوان شاگرد در یک کفاشی مشغول به کار شده است، با شروع جنگ به عنوان سرباز به جبهه می‌رود. یکی از کار‌هایی که در جبهه انجام می‌دهد واکس زدن کفش سرباز‌هاست.
حامد سامی‌نژاد فقط ۱۵ سالش بود که از پشت میز و نیمکت هنرستان به جبهه رفت. در دومین عملیاتی که شرکت کرد، باران گلوله بر سرش بارید، میان مهلکه ماند و شهید شد.
در مدت ۱۲ ساعت، محسن نوکاریزی زیر لب ذکر ائمه‌اطهار (ع) را می‌گفته و چند بار هم از فرمانده تیپ آب خواسته، اما به دلیل خونریزی شدید، آن‌ها نمی‌توانستند به او آب بدهند.
دسته ویژه خط‌شکن جبهه، گروهی هستند که هرگز برنمی‌گردند. محسن با علم به این موضوع به عضویت دسته ویژه درآمده بود. او ۵ اردیبهشت‌۱۳۶۶ در عملیات کربلای‌۱۰ به شهادت رسید.
سید‌عبدالرحیم و عادله، پدر و مادر شهید سید‌مهدی نعمتی هر سال در روز عید غدیر سر صبح بر سر مزارش در بهشت‌رضا (ع) حاضر می‌شوند و مزارش را گل‌باران می‌کنند.
حمیده پاینده، همسر شهید مرادعلی پاینده از نوروز و خاطرات روزهای تنهایی‌اش می‌گوید
شهید علی‌اکبر شافعی یک روز تمام دوستان نزدیکش را به مسجد دعوت می‌کند و همگی سوگند می‌خورند که تا لحظه سرنگونی حکومت پهلوی یا هر ظالم دیگری در کنار هم باشند. با این سوگند آنها فعالیت‌های انقلابی خود را آغاز کردند.
بانو عصمت بهشتی، آیینه تمام‌نمای صبر و شکیبایی بود. نماد و اسوه مادری مهربان و از‌خود‌گذشته. مادری که هشت پسر داشت.روز‌هایی بود که پنج فرزندش در میدان جنگ بودند، اما او خم به ابرو نیاورد.
اسدالله کارگر می‌گوید: اینکه مردم من را معتمد محله می‌دانند به من لطف دارند. شاید به این دلیل است که وقتی دلخوری یا مشکلی ایجاد می‌شود پا پیش می‌گذارم و با آنها صحبت می‌کنم و پیگیر مشکلشان می‌شوم.
صدیقه دائمی‌نژاد، مادر شهیدان دوران دفاع مقدس حمید و مجید نجفی، در جوار فرزندان شهیدش در خاک آرام گرفت. نوه مرحومه می‌گوید: فاصله شهادت عموهایم یک‌سال بود و این موضوع، ضربه بزرگی به مادربزرگم وارد کرد.