دفاع مقدس - صفحه 57

براتعلی ارشی مردی است که سعی می‌کند زمختی‌ سال‌های سختش را با شوخی بپوشاند. هرچند جدی و تلاشگر بودن او در رفتار و کردارش پیداست. به بهانه‌ای از سربازی معاف شده اما وقتی جنگ شروه می‌شود به جبهه می‌رود و سال‌ها در رزم و اسارت تاب می‌آورد. امروزه به کار آبا و اجدادی‌اش که باغداری بوده مشغول است. می‌گوید نگذاشته‌ام کرونا به باغچه‌ام بیاید.او مجروح جنگی و آزاده دوران دفاع مقدس است.
اگر در جنگ اسیر شوم، شرافت سربازی وطن را پاسداری خواهم کرد. اگر اسیر شوم، هیچ رازی از کشورم را بازگو نخواهم کرد. این‌ها فقط شعار نبود، بلکه در تمام سال‌های دفاع مقدس، با پوست و گوشت و استخوانمان عجینشان کردیم و هرگز ازشان دست نکشیدیم. در عملیات فتح خرمشهر، فرمانده گروهان یکم گردان 110 لشکر 77 بودم و از یکم تا سوم خرداد، 3 شبانه‌روز بیدار بودیم؛ این‌ بخشی از روایت مرد سال‌های جنگ، سرهنگ قاسم کریمی، است که در سال 85 از نیروی زمینی ارتش لشکر 77 خراسان بازنشسته شد و از آن سال به بعد به خاطره نگاری از سال‌های جنگ ایران و عراق مشغول شده است
در علمیاتی پلاکم گم شد.به تعاون مراجعه کردم و دوباره پلاک گرفتم و مسئول تعاون روی اسمم خط کشید و در آخر دفتر یادداشت کرد که دوباره پلاک گرفته‌ام. هنگامی که پدرم شهید می‌شود، دفتر را نگاه می‌کنند و می‌گویند خبری از بهدگانی نداریم، روی اسمش خط قرمز کشیده شده. این خبر را به مادرم می‌دهند. آن‌ها هم تصور می‌کنند که شهید یا مفقودالأثر شده‌ام.
پدرش به‌دلیل فعالیت‌های انقلابی‌ای که داشتند برایشان دوربین خریده بود و عباس و برادرش از هر چیزی که می‌دیدند عکس می‌گرفتند. آن‌ها به دنبال ثبت و ضبط خاطرات و وقایع اطراف بودند.عباس در آن زمان 17ساله بود، اما به‌تبع آنچه از خانواده‌اش آموخته بود حضور فعالی در راهپیمایی‌ها و برنامه‌های انقلابی داشت.
تا چشم کار می‌کند در این اتاق کوچک سماور دیده می‌شود، از هر جنس و نوع و مدلی که فکرش را بکنید. سماورهای قدیمی هر کدام خاطره‌ای را برای رجبعلی درباری، سماورساز قدیمی خیابان چهنو، زنده می‌کنند. البته او حالا مدت‌هاست به دلیل کهولت سن دیگر از سماورسازی دست کشیده است. روز‌ها در مغازه کوچکش می‌نشیند و سماور و کتری همسایه‌ها را تعمیر می‌کند.
«محسن خانچی» شاعر و معلم قدیمی شهرک پردیس و شهید بهشتی است. او پنج دفتر شعر دارد و در هر قالبی که بگویید هم شعر سروده است.
بالگرد برای حمل تعدادی از مجروحان در آن هوای سرد روی زمین نشست، مجروحان را سوار کردند و آماده پرواز شدند. او تمام این صداها را می‌شنید؛ نه حس حرکت داشت و نه توان صحبت، چشمانش هم که باز نمی‌شد. چرا می‌گویند او شهید است، اگر شهید است نباید صدایی بشنود، خودش را برای شهادت آماده کرد و به خدا سپرد. ناگهان یک نفر فریاد زد «صبر کنید، صبر کنید، یکی زنده است».
من رفتم کف پای شهید را بوسیدم. پوتین نداشت. گفتند چون خط شکن بوده با پای برهنه بوده است. بعدها پوتین‌هایش را همراه ساکش برایمان آوردند. پیکرش سر نداشت. خمپاره سرش را برده و دستش را قطع کرده بود. یادم هست روز تشییع در بلندگو اعلام کردند امروز یک شهید داریم که به تبعیت از امام حسین(ع) سر در بدن ندارد و به تبعیت از حضرت عباس(ع) دست در بدن ندارد و به نشان حضرت قاسم ابن الحسن(ع) دست‌هایش را حنا بسته است.
هیچ وقت فرزندانش نفهمیدند مادر این همه انرژی را از کجا می‌آورد چون علاوه‌بر خدمت در پشت جبهه هیچ وقت برایشان کم و کاستی نگذاشت و آب در دلشان تکان نخورد. او خودش را مادر تمام رزمندگان می‌دانست و با همان دغدغه‌های یک مادر به دنبال فراهم‌کردن مایحتاج و نیازهای سربازان در پشت جبهه بود. همه خانم‌های محله را بسیج می‌کرد تا برای رزمندگان کاری انجام دهند. خودش که در بافندگی مهارت داشت لباس‌های بافتنی را نظارت می‌کرد تا در صورت مشکل‌دار بودن آن‌ها را بشکافد و درست کند.
من که نانوا بودم، پیش از شروع بعضی از عملیات‌ها برای بچه‌ها نان می‌پختم و این نان پختن در آن شرایط سخت، اصلا کار آسانی نبود. آب‌وهوای شهر سومار بسیار گرم و شرجی بود و من در تنور خانه یک دامدار در همان نزدیکی برای بچه‌ها نان می‌پختم. فاصله ما با نیروهای عراقی نزدیک بود. درز در و پنجره‌ها را با پارچه سیاه می‌پوشاندم تا نوری به بیرون درز نکند و دشمن متوجه حضور ما نشود. هیچ هوایی در آن محیط بسته رد و بدل نمی‌شد و من کنار تنور داغ تا صبح کار می‌کردم و عرق می‌ریختم.
چند ماه پیش بود که خبر رسید خانواده‌ای پس از 35 سال خبر شهادت عزیزشان را دریافت کرده‌اند. این خبر به خودی خود می‌توانست نگاه ما را به سمت خودش بکشاند؛ اما وقتی پا در دل ماجرا گذاشتیم داستان برایمان شیرین‌تر شد.
محمد هفته‌ای چند تا موشک چوبی می‌سازد. رادیو جیبی، سوژه اصلی نقاشی‌های علی جان است، همان تنها مونس و همدم او در سال‌های سخت اسارت. موشک‌ها و خمپاره‌ها هم پایه ثابت خواب‌های اکبر هستند.
از سال 1355 مغازه پدر مجتهدزاده در پاساژی دور میدان بیت‌المقدس بود که در کنار آن، انتشاراتی و کتاب‌فروشی آقای دستور قرار داشت. او به‌خاطر دارد هر چند وقت یکبار ساواکی‌ها سرزده به کتاب‌فروشی می‌آمدند و کتاب‌ها را زیر و رو کرد و اگر کتاب ممنوعه‌ای پیدا می‌کردند، دستگیری صاحب مغازه حتمی بود. در آن‌زمان طبقه سوم پاساژ خالی بود، برای همین عده‌ای از انقلابیون عکس شهدا را آنجا چاپ کرده و می‌فروختند، مردم این عکس‌ها را می‌خریدند و پخش می‌کردند.
قلب پدرم پس از مشاهده استخوان‌های برادرم شهادت محمد را باور کرد. پدر پذیرفت پسر ارشدش شهید شده و با وجود سخت بودن این حقیقت آن را تحمل کرد. مادر اما که به محمد علاقه زیادی داشت و پیکر او را ندیده تا به امروز حاضر به قبول این حقیقت نشده است. مادرم هنوز منتظر بازگشت پسر خود است.
سردار اکبر نجاتی از همان روزهای نخست جنگ به جبهه رفته و با آنکه پای راستش را از دست داده، تا آخر کارزار، لحظه‌ای سنگر را خالی نکرده است. این روایت از لحظه‌ بعد از فتح خرمشهر است که سردار وارد شهر شده است. آن‌قدر از دیدن شهر یا به قول خودش آن «ویرانه‌» شوکه شده بودند که تا ساعت‌ها در گوشه و کنار می‌گشتند و به حال شهری که روزی عروس شهرهای ایران بود افسوس می‌خوردند.
قدمت مشهدقلی در مقایسه با بسیاری از محلات مشهد مثل محله قاسم‌آباد بسیار بیشتر است، اما در سال‌های اخیر، محله قاسم آباد پیشرفت و رشد بیشتری نسبت به مشهدقلی داشت، زیرا مردم این محله بی‌ادعا هستند و از کسی یا سازمانی توقعی ندارند، حتی اگر کاری هم در این محله انجام شده، به واسطه تلاش و جمع‌آوری کمک‌های نقدی اهالی بوده است. مردم دست به دست هم دادند و خیریه، درمانگاه، حسینیه و ... ساختند و خیلی از کوچه‌ها را آسفالت کردند.
روز عجیبی بود.دریا رنگ خون گرفته بود و حالت طوفانی داشت. خورشید در حال غروب بود و ناو سهند آرام‌آرام غرق می‌شد. همنوایی عجیبی بود بین غروب آسمان و غروب ناوشکن سهند! غم‌انگیزترین لحظه‌ای که بتوانید تصورش را بکنید. فکری به ذهنم خطور کرد، گفتم «به احترام ناو همیشه‌قهرمان و جاوید سهند، خبردار!» بچه‌ها احترام نظامی گذاشتند و «سهند» زیر آب رفت.
هر زمان به رضا می‌گفتیم آدرس خانه‌تان کجاست هر بار آدرس متفاوتی می‌داد. یکبار با بچه‌ها به تعاون رفتیم تا آدرس خانه‌شان را پیدا کنیم. اما آنجا هم چیزی ثبت نشده بود. به او گفتیم بابا برو تعاون آدرس خانه‌تان را درست کن که جنازه‌ات گم‌ و گور نشود. به او گفتم بالأخره خانه‌تان را پیدا می‌کنیم و یک ناهار می‌آییم خانه‌تان...
«علی حسنی قرقی» یکی از دلاور مردان محله قرقی است. او سال 1366 عازم جبهه می‌شود و در برابر کومله‌ها سینه سپر می‌کند تا امنیت به شهر و روستاهای کردستان بازگردد. در عملیاتی کومله‌ها به سمتش شلیک می‌کنند و تیر درست از دهانش وارد و از گردنش خارج می‌شود و به طرز معجزه آسایی زنده می‌ماند.
شهادت فرزند و برادر، پایان قصه‌های 8سال دفاع مقدس زهرا انفرادی نیست، او به دلیل عشق و ارادتش به انقلاب و امام(ره) با ازدواج دودخترش با دو مجروح جنگ تحمیلی موافقت می‌کند. یکی از این دامادها، پس از چندین سال تحمل درد ورنج ناشی از جراحات شدید جنگی به درجه رفیع شهادت نائل می‌شود. باشهادت او زهرا انفرادی، افتخار مادری سه شهید را به دست می‌آورد.