نویسنده - صفحه 13

مبینا جعفری‌راد، مدرس زبان و دانش‌آموز رشته سینما در محله امام هادی(ع) است که به نوشتن علاقه دارد. او می‌گوید: برای رسیدن به اهداف باید برنامه‌ریزی کرد و با تلاش و پشتکار به آن‌ها رسید. ضمن این‌که همسن و سالان من نیاز به حمایت و راهنمایی خانواده‌ها دارند. اگر پدر و مادر، علایق و استعداد واقعی فرزندان خود را بشناسند و به آن‌ها در رشد استعدادشان کمک کنند، نوجوانان نیز موفق می‌شوند.
افسانه میرآبی درباره کار جدیدش می‌گوید: یک کار علمی‌تخیلی در 9جلد نوشته‌ام که جلد اول آن در مرحله تأیید است. داستان این مجموعه 9جلدی ماجرای یک موجود تخیلی است که از اعماق زمین به سطح می‌آید و درگیر یک سری اتفاق می‌شود. «داستان‌های موجود ناشناس و حیوانات جنگل» نام کل مجموعه است که هر جلد آن یک نام اختصاصی هم خواهد داشت. از بعد جذابیت کار هم ایده‌ای به ذهنم رسیده که در کنار چاپ کتاب، انیمیشن مجموعه را هم بسازم تا بتوانم یک بسته ارائه دهم.
صحبت های محسن رحیم دل، پاکبان بوستان بهشت، پر از بوی کلمه است؛ از تعداد تألیفاتش می گوید و از کتاب هایی که به دیگران هدیه داده است، از عشق و علاقه وافری که به ادبیات و نویسندگی دارد و از حوصله ای که بین کار پاکبانی برای نوشتن به خرج می دهد. او مرد آرامی است و وقتی کنارش می نشینیم، قصه گو هم می شود. شاید خیلی از شهروندان محسن رحیم دل را نشناسند. پاکبان میان سالی که با جارویش بر تن خشک شده برگ های زرد می کشد و از گیاهان بادقت خاصی مراقبت می کند، یک داستان نویس است.
آرینا حکیم‌زاده مانند تمام دختران هم‌سن و سالش که دوران بلوغ را پشت سر می‌گذارند، با مشکلات این دوران روبه‌رو است. می‌گوید: با دیگر دوستان و هم‌سالانم که صحبت می‌کردم متوجه شدم آن‌ها هم مانند من پرسش‌های بی‌پاسخ و گاه اطلاعات اشتباهی دارند. همین موضوع فکرم را به خودش مشغول کرد، به کتابخانه مراجعه کردم و به دنبال کتابی گشتم که بتواند به همه پرسش‌های یک دختر در آستانه سن بلوغ پاسخی بدهد اما چنین کتابی پیدا نکردم. به همین دلیل تصمیم گرفتم دست به کار شوم و کتابی در این زمینه تألیف کنم.
«گروه تئاتر سلما» برآمده از مؤسسه‌ای قرآنی است که سال‌هاست معارف دینی را برای مخاطبان نوجوان و جوانش آموزش داده است. الهام فکور سال‌هاست که در قالب همین گروه، تئاترهای مذهبی را سروسامان داده و همراه با 30بازیگر نمایشی برگرفته از رویدادهای عاشورای حسینی و مدافعان حرم را به‌صورت ترکیبی نگاشته و اجرای صحنه‌ای داشته است. او نویسنده آثار مذهبی و همچنین مربی تئاتر برای فراگیران مؤسسه قرآنی است. بازیگران این تئاتر از میان خانم‌های دانشجو و طلبه انتخاب شده‌اند و بدون دریافت دستمزد تئاتر را روی صحنه برده‌اند. آن‌ها معتقدند می‌توان معارف دینی را در قالب‌های نوین هنری متناسب با ذوقیات مخاطبان امروزی ارائه داد.
درست از کلاس هشتم ابتدایی سرودن شعر را شروع می‌کند. می‌گوید که فقط قالب مثنوی را دوست دارد و مضامین اشعارش هم بیشتر اخلاقی و تعلیمی هستند. چند بیتی را می‌خواند. آن‌قدر استخوان‌دار و قوی هستند که به‌سختی می‌توان باور کرد یک دختر هفده ساله آن‌ها را سروده باشد. گپ و گفتی با یگانه رضایی در کتابخانه آیت‌الله قزوینی در محله محمدآباد داشتیم. شاعر جوان همین محله که از کودکی عضو کتابخانه بوده است. او یکی از دلایل علاقه‌اش به کتاب، مطالعه و نوشتن را هم همین کتابخانه می‌داند. البته خانواده و مطالعه مستمر پدر و مادرش هم در ایجاد این علاقه نقش بسزایی داشتند.
دکتر سیدابوالقاسم حسینی نویسنده روانشناس محله سعدآباد می‌گوید: پدرم سال ۶۵ از دنیا رفت و من به یادبود ایشان سعی کردم جمعه‌های آخرماه قمری را به بحث و گفتگو با دوستان و استادان درباره مسائل روان‌شناسی اسلامی بپردازم و هنوز هم این روند ادامه دارد. ما در این جلسات درباره اصول بهداشت روانی و روان‌شناسی اسلامی بحث می‌کنیم. یکی از نتایج این جلسات، کتابی با عنوان «حکمت اسلامی و عرفان اسلامی» بود که با یکی از همکاران خود به نام محمد حسین‌پور آن را به چاپ رساندیم. به ذهنم رسید که کتاب روان‌شناسی اسلامی را به زبان عربی هم تجربه کنم تا افراد بیشتری از آن استفاده کنند.
مردی که حافظه انجمن‌های شعر و مداحی مشهد بود، اما نه ادعای شاعری داشت و نه تحصیل‌کرده آن‌چنانی بود. او ۵ کلاس بیشتر درس نخوانده بود. با وجود این، ذوق سلیمی داشت در دیدن و برگزیدن که نتیجه آن شده بود سرودن چندین شعر و تألیف ۴ کتاب آیینی. کتاب‌هایی به نام «علی، راز ناشناخته»، «حسین، پیشوای انسان ها»، «زهرا، گلبانگ عفاف» و «امام‌زمان (عج)» که مشهورترین آن‌ها «حسین، پیشوای انسان‌ها» است که سال‌ها قبل از کتاب «حماسه حسینی» استاد مطهری منتشر شده و به تیراژ بیستم رسیده است.
توصیه‌ امیر ماماغانی، نوجوان موفق محله احمدآباد به هم‌سن و سالان خودش این است که هیچ وقت نباید موهبت خدا را دست‌کم گرفت و ذره‌ای از کمک خدا ناامید شد: من پیش از این خیلی ناامید بودم و فکر نمی‌کردم که بتوانم با کتابم در جشنواره خوارزمی ثبت‌نام کنم و به این موقعیتی که اکنون دارم برسم اما خدا خواست و توانستم این مسیر را بروم.
سیدشهاب شاه عالمی می‌گوید: از 10سال پیش، نویسندگی را به‌طور حرفه‌ای شروع‌کردم، به عنوان یک نویسنده و منتقد ادبی بیشتر در حوزه طنز فعالیت می‌کردم و نوشته‌هایم عموما در نشریاتی همچون روزنامه خراسان( هفته‌نامه جیم)، آفتاب یزد و وقایع الاتفاقیه به چاپ رسید و مورد استقبال خوانندگان قرار گرفت.
کتاب با خنده آغاز و روایت می‌شود و از آنجا که قرار نیست آخر هر خنده‌ای باز هم خنده باشد، انتهای کتاب حسابی اشک را درمی‌آورد و دل را می‌سوزاند. این کتاب در ۲ بخش «زندگی» و «دوباره زندگی» توسط مریم قربان‌زاده، نویسنده دفاع مقدس، نگاشته شده و از مجموعه کتاب‌های تاریخ شفاهی زنان قهرمان، دربرگیرنده خاطرات مرحومه «فاطمه دهقانی»، همسر سردار شهید «ابوالفضل رفیعی»، جانشین فرمانده لشکر ۵ نصر است.
بیماری باعث شد دیدگاه من به زندگی تغییر کند و با توجه به مطالعات و روحیه خوب و پذیرش بیماری بتوانم کتاب‌ بنویسم. من هم به عنوان یک انسان خاکی دچار این بیماری شده و به واسطه آن واکنش‌هایی داشتم. گاهی خوب و حساب شده و گاهی بچه‌گانه . واکنش‌هایی از جنس ترس به‌دلیل نداشتن آگاهی. این شد که وظیفه خودم دانستم که هر آنچه از واقعیت این بیماری یافته‌ام بنویسم تا نگاه بیماران را به این موضوع تغییر بدهم.
«اعظم عظیمی» جوان دهه شصتی محله رسالت است. او علوم دینی‌اش را در حوزه علمیه مشهد آموخته و در کنار تدریس فلسفه و دیگر درس‌های حوزوی به داستان‌نویسی و تدریس آن می‌پردازد.
علاقه به کتاب‌خوانی از همان دوران کودکی با عاطفه اکبری بوده است. از زمانی که به یاد می‌آورد عاشق خواندن کتاب بوده تا جایی که تنها انتخاب مادر و پدرش برای هدیه تولد کتاب بوده است. عاطفه حالا کلی سررسید پرشده دارد که از کودکی خاطراتش را داخل آن‌ها می‌نوشته است. خاطره‌نویسی از یک جایی به بعد برای او تبدیل به داستان‌نویسی می‌شود.
علی لشکری درباره دورانی که از آن به عنوان بهترین دوران زندگی‌اش یاد می‌کند، می‌گوید: در مرکز آموزش هنر فعالیت می‌کردم گروه‌های دیگر هم در زمینه‌های هنری از جمله گویندگی فعالیت داشتند. هنرمندانی که در صدا و سیما برنامه‌های هنری اجرا می‌کردند هم به این مرکز رفت و آمد داشتند. این رفت‌وآمد‌ها سبب آشنایی‌ام با برخی از این هنرمندان از جمله رضا رضاپور شده بود. او در رادیو صدای خراسان برنامه‌های نمایشی طنز اجرا می‌کرد. از من دعوت کرد که برای گویندگی به رادیو بروم و با او همکاری کنم. گاهی متن‌هایی را برای برنامه می‌نوشتم، اما به نام خودم نبود و با نامی مستعار کارهایم را اجرا می‌کردم.
«او بعد از آنکه جسد زنان خیابانی را در گوشه‌وکنار شهر رها می‌کرد، دوباره به صحنه جرم بازمی‌گشت. حتی گاه به نیروهای پلیس برای جلوگیری از تجمع مردم یاری می‌رساند‌. وضعیت ترسناکی در شهر به‌وجود آمده بود، به‌گونه‌ای که خیلی از این زن‌ها جرئت خروج از خانه را نداشتند.» این‌ها گوشه‌ای از خاطرات هولناک سید‌خلیل سجادپور خبرنگاری است که اولین‌بار در کشور ماجرای قتل‌های عنکبوتی را در روزنامه خراسان فاش کرد.سجادپور دبیر صفحه حوادث روزنامه خراسان بوده که حدود 3دهه چشم در چشم جانیان و تبهکاران قلم زده است.
سیدخلیل حسینی عطار درباره محل سکونتش می‌گوید: خانه ما منزلی دو طبقه و قدیمی است که سیدجلال آشتیانی در یکی از آن طبقات و دکتر حسن لاهوتی در دیگر طبقه آن می‌زیسته‌اند و سال‌ها در کنار یکدیگر همسایگی کرده‌اند. این خانه برای من یک خانه فرهنگی محسوب می‌شود که خاطرات آن هنوز در یادم جاری است. حس خوبی به همراه دارد و با این علم که این خانه متعلق به چه فرهیختگانی بوده است پا در این جا گذاشتم و به این سکونت افتخار می‌کنم.
حمیدرضا صدوقی می‌گوید: قصه آدم‌های جنگ، حکایت عروج دگرباره انسان است از خاک به افلاک و از فرش به عرش. صیاد از جنس همین آدم‌هاست. در میان همه حکایت‌هایی که از جنگ و آدم‌هایش شنیده‌ایم، خواندن قصه صیاد، مسافر صبح، لذت دیگری دارد. مگر می‌شود او را، خاطراتش را، حماسه‌هایش را، نمازهای اول وقتش را، صفای باطنش و دوستی و رفاقتش با مردم کوچه و بازار را از یاد برد.
نیلوفر موسوی می‌گوید: زمان نوشتن انشا به دنیای کلمات وارد می‌شدم. وقتی نوشته‌ام را در کلاس می‌خواندم معلم و بچه‌ها لذت می‌بردند. اوایل دبیرانم فکر می‌کردند نوشته‌ها کار خودم نیستند اما به مرور متوجه علاقه‌ام شدند و من را تشویق به نوشتن داستان کردند.
اسلام زاده در این مستند، زندان های زیرزمینی و خوفناک طالبان را به تصویر می کشد. او با اینکه تجربه حضور در مناطق بحرانی افغانستان را داشته است، می گوید: منطقه ای که رفتیم و از آنجا فیلم گرفتیم، به نظرم منطقه ای نفرین شده بود. یکی از بدترین روزهای زندگی ام را در آنجا گذراندم چون اضطراب کشته شدن داشتم. سی وچند روز از اقامتمان گذشته بود و نیروهای طالبان در گفت و گوهای تلفنی شان درباره ما صحبت می کردند و شرایط برای من و تصویربردارم دشوار شده بود.