محمود خادمالخمسه میگوید: هنگام اقامت در عراق فرصت شد به محلی که امام خمینی(ره) نماز میخواندند برویم. بعد از چند شب خواستم مکبر امام شوم و اذان بگویم. ایشان هم مخالفتی نکردند و این افتخار برای همیشه شامل حال من شد.
محمد وفایی و حاجآقا اربابی دو روحانی محله چهنو هستند که در گذشته هم حجرهای بودند، با هم فعالیت انقلابی کردند، با هم فرار کردند و با هم دستگیر و زندانی شدند.
جرقه آشنایی حجتالاسلام احمدآبادی با آیتالله خامنهای برمیگردد به مراسمی که در منزل پدر خانم ایشان بهمناسبت ایام فاطمیه برگزار میشد، این آشنایی با حضور او در کلاسهای تفسیر آیتالله خامنهای در مدرسه میرزاجعفر ادامه پیدا میکند.
محمد سلیمی یک مشاور امین بود؛ فرقی نداشت چه کسی برابر او ایستاده باشد. خواه یک غیرنظامی منحرف باشد و خواه یک افسر عالیرتبه. او همانی است که صریح و بیپرده، بدون واهمه از بهخطر افتادن موقعیتش، اصول اعتقادی و موازین اخلاقی را یادآوری میکرد.
وحید ضیافتی ۱۴ سالش بود که تصمیم گرفت وارد جنگ شود. هرچه به این در و آن در زد، بهدلیل جثۀ کوچکش او را قبول نکردند، اما بعد از دستکاری شناسنامهاش، بالاخره تلاشها نتیجه داد.
پدر و مادر شهید محسن خسروی، بعد از گذشت سالها، هنوز هم خاطرات پسرشان را با یکدیگر مرور میکنند و آنها را مینویسند.
علیاصغر خالقپور، مداح انقلابی و فعال فرهنگی محله بهشتی است، که از بیستسالگی فعالیتهای انقلابیاش را آغاز کرد. او میگوید: قبل از انقلاب گروهی بیستنفره بودیم که آن زمان به ما «جانفدا» میگفتند.
سال ۱۳۸۲ که رهبری در بازدیدی غیرمنتظره به دیدار خانواده برادران شهید دشت حائری رفتند به همه فرزندان و نوهها یک سکه هدیه دادند و به مادر شهیدان دو سکه. شهید محمدمهدی دشت حائری پیشنماز بود و محمدحسین مخترع و تخریبچی.
علیاکبر لطفیپور قاری بیستوهفتساله برجسته مشهدی است که سابقه تلاوتهایش به دوران کودکیاش میرسد؛ او بهواسطه داشتن صوت جلی از همان زمان مورد توجه مردم و علاقه مقام معظم رهبری قرار گرفت.
قدسی در شمار یاران نزدیک علی شریعتی و از همرزمان محمد تقی شریعتی و آیتالله خامنهای متخلص به «امین» بود. او در زندان با آیتالله سید محمود طالقانی و محمدتقی شریعتی همبند بود.
رهبر انقلاب درباره حضورشان در منزل مرحوم میردامادی میگویند: به یاد دارم ما پسران به خانه پدربزرگمان مرحوم میردامادى میرفتیم. ایشان هم مثل پدرها و پدربزرگهاى دیگر، یک ریال یا نیم ریال به ما میداد.
تأثیر شیخ هاشم قزوینی بر شاگردان خود از نظر اخلاقی و علمی بسیار زیاد بود تا جاییکه به گفته رهبری، او نمونهای از تربیت حوزه علمیه مشهد در آن نسل و دوران شکوفایی این حوزه بود.
محله سرشور در گذشته به واسطه سکونت بازاریها در آن، شهریترین محله مشهد محسوب میشده به این معنا که شغلهای روستایی در آن کمتر بوده است.
من کوچکترین فرد آن مکتب بودم -شاید آن وقت، حدود پنجسالم بود- و، چون هم خیلى کوچک بودم، هم سید و پسر عالم بودم، این آقاى «ملّامکتبى»، صبحها من را کنار دست خودش مىنشاند.
محمدعلی غفاریان در زیرزمین خانهاش، دو دستگاه تکثیر داشت که اعلامیهها را با آنها، چاپ و توسط پسرش محمدصادق و دوستانش بین مردم توزیع میکرد. خانواده غفاریان، یکی از ۲۰ خانوادهفعال انقلابی در مشهد بود.
حاج رجبعلی دهنوی میگوید: مادرش برای آنکه حمید را پایبند خانه کند، به او گفت: دختری را برایت انتخاب کردهام؛ بیا امشب برویم خواستگاری. حمید گفت: من با جبهه ازدواج کردهام.
محمد حشمتیان، دندانپزشک تجربی مشهدی، در روز ورود امام خمینی (ره) به ایران، پای تلویزیون، چیزی را میبیند که شاید فقط توجه یک دندانپزشک به آن جلب شود.
حسن بهرامفر جانباز محله سرافرازان میگوید: روزی که رفتم جبهه فکر میکردم یا اسیر میشوم یا شهید؛ هیچوقت فکر نمیکردم که گزینه سومی به نام «جانباز قطع نخاعی ۷۰ درصدی» هم وجود دارد.
ارهکشی و کار کردن در این حجره قدیمی آنقدر وسوسهانگیز است که پای خیلیها را وقت گذشتن و عبور از کوچه، سست میکند تا با اوستاحسین، عکس یادگاری بگیرند.
سیدعلیاکبر مستعلی میگوید: چند کاسب همدل بودیم که سرگروهی به نام آقای چاووشی داشتیم. هرزمان که او میخواست به راهپیمایی برود، خبرمان میکرد. مغازهام را میبستیم و همگی راهی میشدیم.