کد خبر: ۱۳۳۱۹
۰۹ فروردين ۱۴۰۵ - ۱۲:۰۰
شفیعی کدکنی از اهمیت خیاطی در عیدهای قدیم می‌گوید

شفیعی کدکنی از اهمیت خیاطی در عیدهای قدیم می‌گوید

محمد حسین شفیعی کدکنی پسرعموی دکتر شفیعی‌کدکنی است. پیدا کردن شغل، او را در نوجوانی به بازارچه‌های خیابان تهران می‌کشاند و بعد‌ها یکی از خیاط‌های معروف اطراف حرم می‌شود.

مریم بهادر| این روز‌ها می‌توان از درز باز هر پنجره‌ای هوای دوباره عید را نفس کشید؛ عیدی که آمدن هرسالش چیزی از اشتیاق منتظرانش کم نکرده و نمی‌کند. عیدی که نه‌تنها سال را که حال را هم تحویل می‌کند و خوش. گفتن ندارد که عید برای همه ما یعنی بوی تازگی. بوی پوشیدن لباس نو، بوی خریدن طرح‌ها و رنگ‌های جدید. این جمله را بگذارید کنار دیدار ما با محمد‌حسین شفیعی‌کدکنی، خیاط قدیمی محله که رسیدن سال تازه بهانه نشستن دوباره پای حرف‌ها و خاطراتش از مردم و دوختن لباس نو شده.

 

درباره محمد‌حسین شفیعی‌کدکنی

متولد ۱۳۱۴ در کدکن نیشابور است. هنوز پشت لب سبز نکرده که با خانواده راهی مشهد می‌شود و به رسم تمام مردم قدیم، آموختن شغل و حرفه‌ای برای آینده، او را به بازارچه‌های خیابان تهران می‌کشاند تا با پادویی برای آقای فدایی بعد‌ها بشود یکی از خیاط‌های معروف اطراف حرم. ۶ سال به همین منوال می‌گذرد تا کاربلد شدنِ محمد‌حسین، او را از گرفتن حقوق ۲۵ قِرانی، به دوخت کت و شلوار ۱۲ تومانی برساند. حالا هم که ۵۰ سالی از آن روز‌ها می‌گذرد، همچنان با همین هنر امرارمعاش می‌کند و برای همه اینها خدا را شاکر است.

 

در گیرودار رنگ‌به‌رنگ شدن‌های امروزی

او را می‌شود هنوز هم توی حجره قدیمی‌اش در خیابان سرخس پیدا کرد وقتی مشغول برش، دوخت و صاف کردن لباس است؛ آن هم با همان مقراض قدیمی، چرخ خیاطی و اتوی آهنی‌اش. شاید شما هم تابلوی چوبی خیاط‌خانه شفیعی را دیده باشید یا برای دوخت کت و شلوار عید ۱۰ پله باریک آن را بالا و پایین رفته باشید. آن هم در خیابانی که پیدا کردن ردپایی از مشاغلی که در گیرودار رنگ‌به‌رنگ شدن‌های امروزی گم شده است، یکی از تماشایی‌ترین تصاویر آن است.

نزدیک شدن به سال ۱۳۹۴، حوصله‌مان را برای شنیدن از حال‌وهوای عید آن هم با کسی که بیش از نیم‌قرن رونق کاسبی‌اش با آمدن بهار گره خورده، گرم می‌کند. خیاط قدیمی محله سرخس حال وهوای دوختن لباس را در حوالی عید این‌طور تعریف می‌کند: «پاییز که به آخر می‌رسید، کمتر خیاطی سفارش تازه قبول می‌کرد، چون تا آن موقع حتما آن‌قدر سرش شلوغ شده که تا وقت سال تحویل هم فرصت سرخاراندن نداشته باشد.

قدیم‌تر‌ها از آنجا که مردم تازه شدن را با آمدن سال نو تجربه می‌کردند، یک خیاط موظف بود تا قبل از اول فروردین همه سفارش‌ها را به مشتریانش تحویل دهد؛ البته خیلی از لباس‌ها دوخت پارچه جدید نبود و خیلی‌ها با رفو یا پشت و رو کردن لباس به استقبال بهار می‌رفتند.

این برای آن‌وقت‌ها تازگی نداشت. مردم اهل اسراف نبودند. مثلا اگر برای یکی در سال گذشته کتی دوخته بودم و بنا به دلایلی کهنه و رنگ‌ورورفته شده بود، مشتری آن را می‌آورد تا مرتبش کنم. من هم تمام درز‌ها را باز می‌کردم و با پشت و رو کردن پارچه، لباس جدیدی برایش آماده می‌کردم. آن مشتری هم لباس تازه‌اش را با خوشحالی تمام می‌پوشید و می‌رفت. اصلا کم اتفاق می‌افتاد که مردم لباس پلوخوری‌شان را در وقتی غیر از اول عید سفارش بدهند، برای همین کار ما هم توی همین دوره رونق می‌گرفت. اصلا یکی از قشنگی‌های زندگی در زمان جوانی ما، همین سادگی و سرزندگی مردمانش بود.»

 

چندباری هم من به دیدنش رفتم، اما مردم آن‌قدر دوروبرش جمع می‌شوند که نوبت به ما نمی‌رسد

لباس سوخته را رفو می‌کردیم

خودم سه پسر دارم، اما اجازه ندادم هیچ‌کدام از آنها وارد این حرفه بشوند. فرستادمشان دنبال درس خواندن و خداراشکر حالا برای خودشان کسی شده‌اند، اما خودم خیاط بودم. برای اولین کسی هم که لباس دوختم، یک آسیابان بود در همسایگی خودمان به اسم آقای ناجی. از لباسش خیلی راضی بود، اما گاهی هم می‌شد که لباس آن‌طور که خودم دلم می‌خواسته، در نیامده.

البته مشکل سر دوخت‌ودوزش نبوده. بیشتر مشکل به اتوی لباس برمی‌گشت که کار خیلی سختی بود. اتو‌ها زغالی بود و اگر حواست یک لحظه پرت می‌شد، لباس می‌سوخت و شرمنده مشتری می‌شدی. خودم یک‌بار گوشه لباسی را سوزاندم، اما بردمش پیش رفوگر و رفویش کرد. مشتری هم حرفی نزد و لباسش را پوشید و رفت.

 

خودمان آقای دکتر را نمی‌بینیم

من و دکتر محمد‌رضا شفیعی‌کدکنی پسرعمو هستیم. اوایل جوانی یک‌بار به حجره‌ام در خیابان تهران آمد، اما به‌خاطر اینکه او اهل ادبیات بود و من با شعروشاعری میانه‌ای نداشتم، کم پیش می‌آمد بیرون از دیدوبازدید‌های فامیلی همدیگر را ببینیم. البته سالی چندبار به مشهد می‌آید و هربار هم یادی از ما می‌کند، اما به دلیل مشغله کاری نمی‌شود آن‌طور که باید و شاید با هم حرف بزنیم. چندباری هم من به دیدنش رفتم، اما مردم آن‌قدر دوروبرش جمع می‌شوند که نوبت به ما نمی‌رسد، اما آقای دکتر مرد بسیار خوب و خوش‌قلبی است؛ آن‌قدر خوب که چشم‌وچراغ فامیل و مایه افتخار ماست.

 

*این گزارش در شماره ۱۳۹ شهرآرا محله منطفه ۶ مورخ ۱۱ اسفندما سال ۱۳۹۳ منتشر شده است.

کلمات کلیدی
آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام