ایرانیها و عراقیها در ایستگاه «طلاب»
ابوثائر از بغداد آمده؛ ایستاده وسط چهارراه برق محله طلاب و دستش را دور پرچم ایران حلقه کرده است. جاییکه شبها از آدم خالی نمیشود. یک نفر از همشهریهایمان میآید جلو و پیشانی ابوثائر را میبوسد. میگوید شبی نبوده که نیامده باشم. دیگر عادت کرده هرشب با پرچم و دخترهای دوقلوش بیاید اینجا. بعد با خانواده دیگری چاقسلامتی میکنند. همه انگار همدیگر را شناختهاند.
باب آشنایی و دوستی در شبهای جنگ باز شده است. خیابانها انگار حافظه دارند؛ هرشب، رد پاها را نگه میدارند و دوباره همان جمعیت را فرا میخوانند. ابوثائر و یک گروه چندنفره، همهشان تقریبا ارتباطی با آستان مقدس حرم حضرتعباس (ع) دارند و تعدادیشان هم همانجا مشغول به کارند. آنها از همان روزهای اول هجمه دشمن به ایران، تصمیمشان را گرفتند. نشستن و نگاهکردن برایشان ممکن نبود. باید میآمدند. باید کاری میکردند.
کمکهای مردمی را جمع کردند، با هزار زحمت از مرزها عبور کردند و خودشان را به مشهد رساندند. راه، راه آسانی نبود. هر قدمش با تردید و انتظار و خبرهای ضدونقیض همراه بود. اما چیزی در دلشان ثابت مانده بود؛ اینکه باید برسند. تصورشان چیز دیگری بود. فکر میکردند مشهد هم زیر بمباران است. تصویر شهری در دود و آتش را در ذهن داشتند. اما وقتی رسیدند، شهر را متفاوت دیدند.
خبری از آن تصویر نبود، اما حالوهوای شهر چیز دیگری بود؛ حالوهوایی که آنها را درکنار امام رضا (ع) و مردم شهر امامرضا (ع) نگه داشت. شهری که در ظاهر آرام است، اما زیر پوستش، یک بیقراری جمعی جریان دارد. حالا یازده روز است که ماندگار شدهاند. بعضی از رفقایشان به شهرهای دیگر رفتهاند؛ تهران، اصفهان و جاهای دیگر. هرجا که نیاز بوده، پخش شدهاند تا کمکهای نقدی را به دست مردم برسانند.
خیمهای در سایه گنبد، کنار مردمی که میایستند
اینجا، در نزدیکترین نقطه به حرم و کنار علیبنموسیالرضا (ع)، موکب کوچکی راه انداختهاند. چای لیمو میدهند. آخر شب هم شام مختصری و بعد تا هروقت مردم در خیابانها باشند، آنها هم هستند و هرکاری از دستشان بربیاید، انجام میدهند. جای نقلی کوچکی درست کردهاند که همه به عربی به مردم خوشامدگویی میکنند. بوی چای و لیمو در هوا پخش میشود و با بوی خیابان و حضور آدمها قاتی میشود. کنار جمعیتی که هر شب پرچمبهدست، خیابانها را ترک نمیکنند. آدمهایی که انگار آمدهاند فقط بایستند؛ کنار هم، بیآنکه سازماندهی خاصی
شده باشند. حضورشان خودش یک جمله است، یک اعلام. با تیپ و قیافههای مختلف. اگر خسته شوند روی نیمکت ایستگاههای بیآرتی و اتوبوس مینشینند و اگر حال و حوصله داشته باشند توی دل جمعیت میایستند. این حضور، دوستان عرب عراقیمان را شگفتزده کردهاست.
ابوثائر میگوید: «هر شب که میخواهم برگردم به محل اقامتمان، به رفقایم میگویم این مردم چارهای ندارند؛ زیرا محکوم به پیروزی هستند.» این جمله را با قطعیت میگوید؛ نه از روی تحلیل، که از روی نوعی یقین درونی. از نگاه پیرمردی که سالها هم دیکتاتوری صدام را تجربه کرده و هم حضور اشغالگران در محل زندگیاش را. برای همین به این مردم که هرشب به محله طلاب و سایر نقاط شهر میآیند افتخار میکند و به این وحدت و همدلی و یکدستی، احتمالا غبطه میخورد.

پرچمها و نشانهها؛ از بغداد تا مشهد
سردر موکبشان پرچم عراق، لبنان، ایران و باقی گروههای مقاومت آویزان است. رنگها در باد تکان میخورند و هرکدام نشانه یک جغرافیاست، اما کنار هم معنای دیگری پیدا میکنند. چند جان در یک بدن. خونی که جاری است و دلهای ناامید را زنده میکند. خودشان با دشداشه و پرچم ایران دور موکب میچرخند.
با مردم حرف میزنند، عکس میگیرند، میخندند و همراهی میکنند و با زبان عربی با هم حرف میزنند، بدون اینکه نگران فهمیدن معنی لغات باشند. کی از کجا آمده مهم نیست؛ مهم این است که اینجا برای هدف مشترکی ایستاده است. زبانها فرق میکند، اما نگاهها نه؛ زیرا درنهایت این حضور برای تحقق یک نگاه و یک هدف شکل گرفته است.
علی هادی، یکی از جوانهای گروه، ایستاده پشت دیگ و چای لیموی داغ میریزد توی استکان. بخار از استکانها بالا میرود و صورتش را نیمهپنهان میکند. میگوید: «روزهای اول ناخودآگاه به مردم میگفتم زوار امام حسین (ع) خوش آمدید! و مثل راهپیمایی اربعین، از همه خواهش میکردم بدون خوردن چای از کنارمان رد نشوند.»
هادی لبخند میزند، انگار دارد صحنهای را دوباره میبیند: «مدام خودم را وسط موکبهای اربعین در عراق میبینم. عادت کردهام دوستان ایرانیام را آنجا ببینم. انگار همهشان را میشناسم. برای همین همان جملهها را اینجا هم تکرار میکنم.»
مکثی میکند و ادامه میدهد: «وقتی میآیند کنار موکب، خوشحالاند. راضیاند. به ما به چشم برادر نگاه میکنند. برادرانی که باید در روزهای سخت کنار هم باشند. من از این نگاه ذوق میکنم. انگار ما یک خانوادهایم.» و بعد دوباره با صدای بلند به زائران حسین (ع) خوشامد میگوید!
آمدهایم برای تسلیت، برای همراهی، برای وظیفه
یکی دیگر از اعضای گروه شمردهشمرده حرف میزند. بلند و رسا و بلیغ، طوری که کلماتش وزن پیدا میکنند، مثل همه عربهایی که حتی حرفزدن عادیشان هم بلند است و غرّا؛ «ما از عراق آمدهایم که شهادت سیدعلی خامنهای، رهبر انقلاب، را به مردم ایران تسلیت بگوییم و در غمشان شریک باشیم. آمدهایم به اندازه خودمان کمک کنیم. با تمام وجودمان، با کمک بچهها و جوانها و پیرمردها، مبلغی جمع کردهایم. ناچیز است، اما از دل آمده. ما وقتی در خیابان هستیم، در این موکب حضور داریم و بعد برمیگردیم به محل اقامتمان. اما دلمان همینجاست. پیش همین مردمی که انگار قرار نیست به این زودیها خسته شوند.»
او ادامه میدهد: «من شک ندارم پیروزی از آنِ جمهوری اسلامی ایران است. این یک جنگ معمولی نیست. این معرکهای بین حق و باطل است. از نگاه معنوی، این پرچمها زمین نمیافتد، بلکه خون شهدا آنها را بالا نگه داشته. همه ما ساکنان این مسیر هستیم؛ مسیر شهادت و ایستادگی.»
درمیان جمع، یکی از جوانها هست که از دوربین فرار میکند. هر بار که لنز به سمتش میرود، خودش را کنار میکشد. انگار دیدهشدن، چیزی از کارش کم میکند. مترجمش توضیح میدهد: او حتی در عراق و مسیر اربعین هم تلاش میکند در هیچ تصویر و فیلمی نباشد. باور دارد خادم امامحسین (ع) فقط با او دیده میشود، نه جای دیگر.
ما نمیتوانستیم بیتفاوت باشیم. وجدانمان اجازه نمیداد. هم شرع، هم عرف، هم نگاه انسانی میگفت باید کاری کنیم
این نوعی از خدمت است که در سکوت تعریف میشود. بینام، بیچهره. حضوری که هست، اما خودش را اعلام نمیکند. در شلوغی موکب، او بیشتر از همه شبیه سایه است؛ در رفتوآمد، در کار، در خدمت. راستش من بیشتر از همه او را با چشم دنبال میکنم و بیشتر از باقی، دلبسته این خصیصه کمیابش میشوم. دوباره برمیگردم سراغ ابوثائر و از او میپرسم وقتی خبر شهادت رهبر انقلاب را شنید، چه کرد. کمی سکوت میکند. انگار دوباره به همان لحظه برمیگردد؛ «اول باور نکردیم. رسانههایی خبر را منتشر کردند که به آنها اعتماد نداشتیم. بااینحال، ته دلمان خالی شد. حس تهیبودن داشتیم.»
بعد آرامتر ادامه میدهد: «وقتی خبر تأیید شد، بهخصوص در جنوب عراق، مردم از صبح تا شب بیرون آمدند. عزاداری کردند. چندروز در خیابانها بودند.» تصویری که توصیف میکند، از مرزها عبور میکند؛ خیابانهایی در کشوری دیگر که برای فقدانی در اینسو، سیاهپوش شدهاند، برای کسی که بودنش برای خیلیها قوتقلب بود و عراقیها شاید بهتر از هر کشور دیگری در این دنیا معنی نبودنش را میدانند.
از تردید تا حرکت؛ فتوایی که همهچیز را تغییر داد
بعداز حمله دشمن صهیونیآمریکایی به ایران، سؤال اصلی برایشان این بوده: چه باید کرد؟ من هم از او درباره این میپرسم که چه فکر میکردند و چه خیالها در گمانشان میدوید. ابوثائر میگوید: «از روز اول با دوستانمان صحبت میکردیم. جلسه میگذاشتیم. اینکه چطور کمک کنیم و چه کاری از دستمان برمیآید و چطور باید راه بیفتیم و کجاها برویم.»
میگوید بعضیها تردید داشتند، بعضی کمک مالی را ناچیز و کم میشمردند؛ «تعدادی از دوستانمان میگفتند ایرانیها خودشان روی پای خودشان ایستادهاند و نیازی به کمک ما ندارند. اما برای بعضیها، این پاسخ کافی نبود. ما نمیتوانستیم بیتفاوت باشیم. وجدانمان اجازه نمیداد. هم شرع، هم عرف، هم نگاه انسانی میگفت باید کاری کنیم.»
نقطه عطف، وقتی بود که فتوای آیتالله سیستانی صادر شد. این فتوا همهچیز را تغییر دارد و نقطه پایانی بود بر تمام دودلیها؛ «بعد از آن، همه تکان خوردند. بچه، جوان، زن و مرد. هرکسی هرچه از دستش برمیآمد، انجام داد. هرکسی هر مقدار پولی که داشت، کمک کرد.» کمکها جمعآوری و تصمیمها قطعی شد؛ و بعد ساعت و روز حرکت را مشخص کردند و در اولین فرصت راه افتادند به سمت ایران.
حالا یازده روز است که این گروه در محله طلاب مستقر شدهاند و مأموریتشان رو به پایان است. اما فقط اینجا نیستند. بخشی از دوستانشان در تهراناند، بخشی در شهرهای دیگر. آنها شبیه یک جریاناند؛ آرام، اما پیوسته هرجا که باید حضور پیدا میکنند. از دل مردم آمدهاند و به دل مردم وصل میشوند. کمکها را میرسانند، کنار آسیبدیدگان میایستند، و بعد بیهیاهو به نقطه بعدی میروند.

چهارراه برق، جایی برای ایستادن کنار هم
ما از خودمان میگذریم، حتی از جانمان، تا کنار مردم باشیم. ایران و عراق دو جان در یک تن هستند
هیچکدامشان از طبقات خاص یا ثروتمند نیستند. همان مردمیاند که در محرم و صفر، با دستهای خالی، اما دلهای بزرگ، از زائران پذیرایی میکنند. ابوثائر میگوید: «ما خودمان هم در تنگنای معیشتی هستیم. اما وقتی برادران دینیمان به مشکل میخورند، این موضوع کنار میرود و باور جای آن را میگیرد.»
و بعد، با لحنی که بیشتر شبیه جمعبندی است، میگوید: «ما از خودمان میگذریم، حتی از جانمان، تا کنار مردم باشیم. ایران و عراق دو جان در یک تن هستند. اگر ضرری به ایران برسد، ما هم متضرر میشویم و برعکس.»
شب که جلوتر میرود، جمعیت کمتر نمیشود. پرچمها هنوز بالا هستند. صداها در هم میپیچد. گاهی شعار، گاهی حرفهای آرام، گاهی خنده. موکب عراقیها روشن مانده است. چای لیمو هنوز داغ است. استکانها دستبهدست میچرخد و کسی برای رفتن عجلهای ندارد. در این چهارراه، چیزی فراتر از یک ایستگاه پذیرایی شکل گرفته است. فاصلهها کوتاه شدهاند. بغداد، تهران، مشهد، همه در یک قاب جا گرفتهاند.
ابوثائر و رفقایش هرشب جمع میشوند، برمیگردند، و دوباره فردا میآیند. انگار این ایستادن، پایانی ندارد. چهارراه برق حالا فقط یک تقاطع نیست. جایی است که در آن، برادری، نه بهعنوان شعار، که بهعنوان یک عمل روزمره، هر شب تکرار میشود. جایی که یک استکان چای لیمو، میتواند فاصله دو کشور را به اندازه یک قدم کم کند.
* این گزارش یکشنبه ۳۰ فروردینماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۵۹ شهرآرامحله منطقه ۳ و ۴ چاپ شده است.