«گرگهای المپیک» در کمین مدالهای رنگارنگ
در و دیوار سالن پر شده از بنرها و عکسهایی که نشان میدهد بچهها بارها و بارها در مسابقات مختلف مقامآور شدهاند. گوشهای دیگر هم برق طلایی انبوه جامها و کمربندهایشان جلب توجه میکند. پسران رزمیکار محله شهیدرستمی در خیابان محمدآباد سخت مشغول تمرین هستند؛ در سالنی کوچک که درواقع زیرزمین مسجد المهدی (عج) است.
هرکدام گوشهای مشغولاند و جدیت از چهرههایشان پیداست. بین همه، مهرداد با قد و قواره کوچکش بیشتر از بقیه جلب توجه میکند. روبهروی کیسه بوکسی ایستاده است که شاید سهبرابر خودش باشد و با همان مشتهای کوچکش، ضربههای محکم و پیدرپی به آن میزند؛ آنقدر جدی که انگار حریفش همین کیسه بزرگ روبهروست.
گوشه رینگ انتهای باشگاه، مهدی و محمد را میبینم؛ دو برادری که از تربت حیدریه خودشان را به اینجا میرسانند. آنها هم دوبهدو مشغول تمرین و مبارزهاند و هر بار یکی ضربهای میزند، دیگری خودش را برای پاسخ آماده میکند. کمی آنطرفتر، امیرمحمد حواسش به همه هست؛ مخصوصا کوچکترها. از بچههای قدیمیتر و باتجربهتر باشگاه است و هرجا ایرادی در حرکت یکی از بچهها میبیند، جلو میرود و تذکر میدهد.
بیدلیل نیست که پسران باشگاه «المپیک» در این منطقه و میان اهالی ورزش به «گرگهای المپیک» معروف شدهاند؛ لقبی که انگار خوب با روحیه جنگندهشان جور درمیآید. زیرا پشت هر ضربه، هر فریاد و هر حرکتشان، ساعتها تمرین و تلاش خوابیدهاست.
تازهترین نشانه این تلاش را هم شهریور امسال در تهران به نمایش گذاشتهاند؛ جاییکه در بیستوهشتمین دوره مسابقات قهرمانی کشور در سبک کاراتهدایدو، در مجموع ردههای مختلف، مقام دوم تیمی را به دست آوردند و با بیستمدال رنگارنگ به خانه برگشتند.
چالشهای آخرین نبرد
هرکس سرگرم تمرین خودش است و در حال و هوای تمرین غرق شده. صدای برخورد مشتها با کیسه، رفتوآمد بچهها و تشویقهای گاهبهگاه، سالن کوچک زیرزمین مسجد را پر از شور و انرژی کردهاست. چنددقیقه بعد، با دستور دو استادشان تمرین متوقف میشود. بچهها یکییکی وسایلشان را کنار میگذارند و دور هم مینشینند تا گفتوگو را شروع کنیم. آخرین مبارزه برای این تیم یک رکورد تازه در زمینه مدالآوری به ارمغان آوردهاست و حالا آنها کلی داستان جدید برای تعریفکردن دارند.
به گفته بچهها هیچ مسابقهای برایشان تا این حد چالش برانگیز نبوده است و تقریبا هرکدام درگیر دردسری تازه شدهاند. اما در هیچ میدان نبردی هم تا این اندازه نتوانستهبودند از پس چالشها بربیایند. هجدهنفر از اعضای باشگاه، صبح ۱۹شهریور سوار اتوبوس شدند و بیست شهریور هم در تهران به مبارزه در رشته کاراته دایدو پرداختند. درنهایت بچهها در دو رده جدولی وامافسی (MFC) درمجموع بیست مدال به دست آوردند. «گرگهای المپیک» بیشترین مدال را بین دیگر اعضای تیم خراسان کسب کردند و به همین دلیل آنها بودند که جام را به خانه آوردند.
مسابقه با زانوی شکسته
امیرمحمد آرنده، متولد سال۱۳۸۸
در سالن همه او را دست راست مربیها میدانند؛ مبارزی که اگر مربیها به هر دلیلی حضور نداشته باشند، میتواند کلاس را بچرخاند و حواسش به بچهها باشد. اما پررنگترین ویژگی امیرمحمد، روحیه حمایتگرش نیست. همه اینجا او را به جنگندهبودنش میشناسند. پسری که به قول خودشان اهل کمآوردن نیست!
پزشک مسابقات من را از ادامه رقابت منع کرد، ولی من تا آنجا نیامده بودم که بخواهم دقایق اول کنار بکشم!
تجربه آخرین مسابقه هم شاید بهترین نمونه برای نشاندادن همین روحیه باشد؛ مسابقهای که امیرمحمد با زانوی آسیبدیده تا آخر ادامه داد و درنهایت به مقام دوم رسید؛ «برای این مسابقات هرروز در سالن تمرین میکردم و قصدم گرفتن مدال طلا بود، اما آسیب زانو همهچیز را خراب کرد. همان دقایق اول بازی، پایم وسط مسابقه پیچ خورد و زانویم آسیب دید. پزشک مسابقات من را از ادامه رقابت منع کرد، ولی من تا آنجا نیامده بودم که بخواهم دقایق اول کنار بکشم!
اصرار کردم که بازی را ادامه بدهم و درنهایت با دادن تعهد (که مسئولیت هر اتفاقی را بپذیرم) دوباره به میدان برگشتم. دو تا بازی بعد را با اسپری بیحسی مبارزه کردم که درد را نفهمم. بازی آخر به حریفی خوردم که پارسال شکستش داده بودم و در همان مسابقات اول شدهبودم. انگار که از من زمینه ذهنی داشت! دو بار به زانویم ضربه زد و باعث شد دوم شوم.»
مسابقه که تمام شد، دیگر حتی نتوانست راه برود. از آنجا به بعد در سفر هرجا میرفتند، بچهها زیر بغلش را میگرفتند و کشانکشان او را با خودشان میبردند. وقتی به مشهد برگشتند هم وضعیت زانویش بهتر نشد و دوسههفتهای نمیتوانست درست راه برود. بااینحال، وقتی از آن مسابقه حرف میزند، از اینکه ادامه داده راضی است و بیشتر از هر چیز خوشحال است که وسط راه جا نزدهاست.

سرباز مبارز
سیدحسن هنرور، متولد سال۱۳۸۶
او یکی دیگر از چهرههای قدیمی باشگاه است. مربیها وقتی از بازیاش حرف میزنند، بیشتر از هرچیز روی تکنیکش دست میگذارند. میگویند وقت مسابقه گاهی همه سالن ساکت میشوند و نگاهها به سمت رینگ میرود تا ببینند سیدحسن چطور با حرکات حسابشدهاش حریف را زمین میزند.
او حالا پنجسال است که به این باشگاه میآید و در همین مدت ۱۰مدال استانی و کشوری به دست آوردهاست. اما سهسال از این پنجسال را نه در سالن، که در تهران و در دوران خدمت سربازی گذرانده؛ روزهایی که فرصت تمرین چندانی نداشته و رویهمرفته شاید فقط دو ماه توانسته در این مدت تمرین کند. بااینحال، هر بار که مرخصی میگرفته و به مشهد برمیگشته، اول سراغ بچهها میآمده است؛ «یک بار حتی راهبهراه، با کوله و لباس سربازی، قبل از اینکه به خانه بروم، آمدم باشگاه تا بچهها را ببینم. بعدش خانوادهام دلخور شده بودند و میگفتند بچهها برایت مهمتر از پدر و مادرت هستند؟»
لبخندی میزند و ادامه میدهد: حتی اگر آمدنم یکروزه بود و فرصت تمرین نداشتم، باز هم میآمدم و حال بچهها را میپرسیدم. دیگر مثل خانوادهام هستند و دلم برایشان تنگ میشود.
شاید همین دلبستگی بود که باعث شد برای آخرین مسابقه هم از خدمتش در تهران مرخصی بگیرد. با همین آمادگی محدود راهی مسابقه شد و خودش هم انتظار نداشت در رده سنی بزرگسالان به مقام نخست برسد.
حذف شدن از مسابقه
ابوالفضل احمدی، متولد سال۱۳۸۵
او در سهسالی که به این باشگاه آمده، چندین مدال استانی گرفته است، اما اینبار قرار بود در تهران و در یک رقابت کشوری خودش را محک بزند. نتیجه هم درنهایت مقام دوم بود، هرچند چالش این مسابقه، برایش از چند روز قبل شروع شدهبود؛ «باید در وزن خودم مبارزه میکردم. درست سه روز قبل از اعزام به تهران روی وزنه رفتم و دیدم به طرز عجیبی سه کیلو اضافه وزن پیدا کردهام! اگر این سه کیلو را کم نمیکردم، اصلا اسمم از لیست خط میخورد.»
دو روز آینده برای ابوالفضل بیشتر با آب و نوشیدنی گذشت؛ «داخل اتوبوس هم فقط در حد چند لقمه غذا میخوردم. هربار میخواستم غذای بیشتری بخورم، بچهها میگفتند نخور و حتی بعضی وقتها لقمه را از دستم میگرفتند!».
اما روز وزنکشی، خستگی و ضعف به جانش افتاد؛ «با همان حال نزار روی ترازو رفتم و خداخدا میکردم که وزنه عددی را که میخواهم نشانم بدهد. استرس آن لحظهها برایم کمتر از استرس مسابقه نبود. آن عدد قرار بود تکلیف مسابقهام را مشخص کند. روی وزنه که رفتم و عدد را که دیدم، یک نفس راحت کشیدم. بالاخره وزنم به عدد موردنظر رسیدهبود و میتوانستم مبارزه کنم.».
اما این کاهش وزن، خودش را وسط مسابقه نشان داد. ابوالفضل هنوز از ضعف روزهای قبل خلاص نشده بود و حتی در جریان مبارزه دچار خوندماغ شد. خودش هم میگوید نتوانست آن نتیجهای را که در ذهنش داشت، به دست بیاورد و درنهایت روی سکوی دوم ایستاد.

از تربت تا مشهد، به عشق ورزش
محمد و مهدی علیپور، متولد سالهای ۱۳۹۳ و ۱۳۹۴
این دو برادر سختکوش سه روز در هفته مسیر تربت حیدریه تا مشهد را طی میکنند تا خودشان را به تمرین برسانند. مهدی در کارنامهاش چندمدال استانی دارد و محمد که یک سال بزرگتر از برادرش است، امسال توانسته در مسابقات کشوری مقام نخست در ردهسنی نونهالان را به دست بیاورد. اما وقتی پای صحبت با آنها مینشینم، پشت این مدالها فقط تلاش خودشان دیده نمیشود؛ پدری هم هست که برای موفقیت آنها از جان و دل مایه میگذارد. او هربار باید این مسیر طولانی را طی کند تا بچهها به تمرین برسند.
پدرشان ابوطالب علیپور ابتدا بچهها را به باشگاه دیگری برده بود، اما در یکی از مسابقات، مربیهای باشگاه المپیک را که آنجا داوری میکردند، دید و جدیت و شیوه کارشان نظرش را جلب کرد. همین شد که مسیر بچهها تغییر کرد و حالا دوسال است که مهدی و محمد، خودشان را از تربت حیدریه به باشگاه المپیک میرسانند.
محمد میگوید در این دوسال، حتی یک جلسه تمرین را هم از دست ندادهاند؛ «در سرما و گرما خودمان را به باشگاه رساندیم. یک بار به خاطر برف و بوران، جاده مشهد فریمان بسته شده بود، اما ما دور زدیم و از جاده آبروان آمدیم.»
ابوطالب که کنار پسرهایش نشسته است، ادامه حرف محمد را میگیرد و میگوید: بخشی از ماجرا تلاش بچههاست؛ بخشی هم والدین تأثیر دارند؛ اینکه چقدر حامی بچهها باشند و پشت آرزوی آنها بایستند.
کوچکترین گرگ المپیک
مهرداد هراتی، متولد سال۱۳۹۴
مهرداد کوچکترین عضو باشگاه است. اما او با همین جثه کوچک، کارنامهای دارد که شاید از خیلی از بزرگترهای باشگاه هم پُرو پیمانتر باشد؛ شش کمربند قهرمانی در رشتههای مختلفی مثل کیکبوکسینگ، کاراته دایدو، جودو و....
خودش از بین این رشتهها، کاراته دایدو را بیشتر دوست دارد و دلیلش را هم تنوع آن میداند؛ اینکه ترکیبی از چند رشته جودو، کیکبوکسینگ و... است.
در سرما و گرما خودمان را به باشگاه رساندیم. یکبار به خاطر برف،جاده مشهد فریمان بسته شده بود که دور زدیم و از جاده آبروان آمدیم
اما قصه مهرداد و باشگاه المپیک، فقط به مدال و کمربند ختم نمیشود. مربیها روزهای اول ورودش را هنوز به یاد دارند؛ پسربچهای که ششسال بیشتر نداشت. آن زمان حتی نمیتوانست جملههایش را درست و کامل بیان کند و کمکم در همین سالن قد کشید و بزرگ شد. آنقدر که خودش میگوید زندگی قبل از باشگاه را به یاد نمیآورد.
او میگوید: مادرم تعریف میکند که وقتی کوچکتر بودم، خیلی بیشفعال بودم و مدام جنبوجوش داشتم. برای همین تصمیم گرفت من را اینجا ثبتنام کند تا انرژیام تخلیه شود.
از مسابقات اخیر که میپرسم، میگوید مقام سوم را گرفته است. وقتی پای سفر و روزهای خوب کنار بچهها وسط میآید، ناراحتی نتیجه مسابقه هم کمرنگتر میشود؛ «مربیها بعد از مسابقات برای ما بچهها یک باغ اجاره کرده بودند؛ به استخر رفتیم و با هم بازی کردیم. خیلی بهمان خوش گذشت و باعث شد که کمتر به نتیجه مسابقه فکر کنم.»

مدالی که آرزویش را داشتم
احمد بارکزهی، متولد سال۱۳۸۵
احمد چندین مدال استانی در کارنامهاش دارد، اما این اولین بار است که در مسابقات کشوری مقامکسب میکند. خودش این موفقیت را بیشتر از هر چیز نتیجه ادامهدادن و جا نزدن میداند؛ اینکه بارها در مسابقات کشوری شرکت کرده، کنار بچهها مبارزه کرده و برخلاف خیلی از آنها، مدالی به خانه نبرده، اما هیچوقت کنار نکشیده است؛ «اینکه هربار دست خالی برمیگشتم حس خوبی نداشت، اما سعی کردم ناامید نشوم و بالاخره مدال کشوری گرفتم.»
البته رسیدن به این طلای شیرین، در همین مسابقات هم برای احمد بیدردسر نبودهاست. در دومین مبارزه، انگشت شستش شکست و در ادامه هم با سردرد و حال نامساعد به مبارزهها ادامه داد؛ خستگیای که بخشی از آن به شب قبل و خوابیدن در اتوبوس در مسیر مسابقات برمیگشت. بااینحال، مصدومیت و خستگی هم نتوانست او را از ادامه راه منصرف کند.
احمد درنهایت در مسابقات MFC به مدال طلا رسید؛ رقابتی که به گفته بچههای باشگاه، از بسیاری از مسابقات جدولی معمول سختتر و نفسگیرتر است. مبارزهها در قفس برگزار میشوند و زمان بیشتری دارند و همین، توان بدنی و استقامت بیشتری از ورزشکار میخواهد؛ «حریف روبهرویم هم سرسخت بود، اما با وجود مصدومیت ادامه دادم و توانستم این برد شیرین را تجربه کنم.»
* این گزارش دوشنبه ۱۳ مهرماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۸۹ شهرآرامحله منطقه ۵ و ۶ چاپ شده است.