کد خبر: ۱۵۵۸۵
۱۳ مهر ۱۴۰۵ - ۱۳:۰۰
گرمخانه

گرمخانه مشهد در زمان جنگ جهانی دستکمی از اردوگاه نازی‌ها نداشت!

خبرنگار روزنامه «اطلاعات»، در مهرماه سال ۱۳۲۴ خورشیدی، سری به گرمخانه مشهد زده است و آنجا را به زندان‌های هیتلر و کارکنانش را با سربازان هیتلر مقایسه کرده و اقرار کرده که آن‌ها در قساوت قلب و آدم‌کشی گوی رقابت را ربوده‌اند.

خبرنگار روزنامه «اطلاعات» در مهرماه سال ۱۳۲۴ خورشیدی، وقتی کشور هنوز در نابسامانی جنگ جهانی دوم به سر می‌برد، سری به گرمخانه مشهد زده است؛ مکانی که از ابتدای پاییز مأمن بی‌خانمان‌ها برای فرار از سرمای خزان و زمستان بوده است. سطری که این خبرنگار در ابتدا برای توصیف گرمخانه مشهد آورده، بسیار درخور تأمل است.

او آنجا را به زندان‌های هیتلر و کارکنانش را با سربازان هیتلر مقایسه کرده و چنین توضیح داده است: «تا قبل از دیدن مناظر عجیب گرمخانه مشهد باید اقرار کنم که نمی‌توانستم باور کنم کسی در قساوت قلب و آدم‌کشی بتواند گوی رقابت را از دارندگان بازوبند‌های صلیب شکسته (منظور سربازان هیتلر است) برباید؛ اما وقتی دیدم که مردمی از ملت پرافتخار ما بر اثر فقر و گرسنگی تنها به خاطر اینکه کاری پیدا نکرده‌اند، دارند این‌گونه جان می‌دهند، قلبم به درد آمد؛ در حالی که می‌دانم سرمایه ملی این مردم که می‌شود خرج آنان شود، دارد من‌باب خوش‌رقصی به روس و انگلیسی‌ها بخشیده می‌شود.»

این اوضاع را چند تن تاجر اداره می‌کنند و برای رد گم کردن عمامه به سر می‌گذارند

او پس از این سطر، دست به توصیف افرادی می‌زند که در گرمخانه مشهد دیده است: «مثل مرده‌های متحرک با رنگ و روی پریده و دهانی از قی آلوده، با چشمانی به‌زور ازهم‌بازمانده، با لباسی که از بس پاره است معلوم نیست از کدام سوراخش باید پوشید، با پای برهنه، با بدنی که از چرک و کثافت به سیاهی گراییده و آن‌قدر مانده که به رنگ اصلی پوست بدل شده، در اتاق‌های تاریک، بدبو، بدون فرش، بدون هیچ‌چیز، با در و دیوار‌هایی که از مدفوعات مختلف انسانی لک‌لک رنگین شده است و بوی تند شاش و مرده، انسان را خفه می‌کند، جماعتی زندگی می‌کنند که، چون خانمانی ندارند، باید در اینجا به اسم گذران روزگار، ذره‌ذره بمیرند.»

این مکان با این توصیفات، قطعا تلفات بالایی دارد و خبرنگار روزنامه «اطلاعات»، آن را چهار نفر در هر روز برمی‌شمارد: «در اینجا، هر صبح سه یا چهارتاشان می‌میرند و هرکدام از آنهایی که در اینجا هستند، بدون دغدغه، بدون ترس و واهمه در انتظار نوبه مرگ خود هستند. وقتی شنیدم از ۳۶۰ نفر در ظرف مدتی کمتر از دو ماه، ۶۰ نفر باقی مانده‌اند، وقتی شنیدم که خیلی‌ها سه شبانه‌روز چیزی نخورده‌اند و یکی‌شان در چهار شبانه‌روز، تنها یک عدد هویجی را که خیّری به او داده خورده است، وقتی این‌همه خونسردی را در قبال مرگ خودشان دیدم، دنیا روی سرم خراب شد.»

نکته جالب این ماجرا آنجاست که خبرنگار می‌گوید این مکان به‌وسیله چند تاجر معروف اداره می‌شود. این افراد وجوهی از خیران برای رتق‌وفتق امور این مکان می‌گیرند، اما آن را در جیب خود می‌ریزند و عجیب‌تر اینکه برای رد گم‌کردن و ناشناخته‌ماندن، لباس روحانیت می‌پوشند و عمامه به سر می‌گذارند: «شنیدم که این اوضاع را چند تن تاجر اداره می‌کنند و برای رد گم کردن عمامه به سر می‌گذارند. وقتی با آنها روبه‌رو شدم دیدم با کمال وقاحت و بی‌شرمی در جواب صحبت‌های خشمگین و عصبانی ما، با کمال خونسردی از بی‌تقصیری خودشان و از بار و بارنامه و تجارت خودشان صحبت می‌کردند و این‌همه مرگ‌ومیر در مکانی را که خود سرپرستی آن را به عهده دارند نمی‌بینند و اینجا و آدم‌هایش را در مقابل یک نفع کوچکی که از یک معامله پر شروشور عاید شود، بی‌اهمیت‌تر می‌دانند و حاضرند اینجا را معاوضه کنند، بی‌اختیار به یاد صحبت‌ها و امیال سیاسی و اجتماعی آنها در موقعی که آلمان از پا نیفتاده بود افتادم و رابطه معنوی این‌همه قساوت قلب شیطانی را با آن سلیقه سیاسی که اکثریت قریب‌به‌تمام این انسان‌ها که صورت آدم‌خوار داشتند و دارند، پیدا کردم.»

او در پایان هم می‌نویسد: «یکی از همراهان ما که خود از اعیان زادگان است با دیدن این مناظر گفت بعضی از اینها مستحق نیستند و گویا منظورش این بود که اینها استحقاق بیش از این ندارند و باید در منجلاب این زندگی کثیف و مرگبار باقی بمانند.»

 

* این گزارش دوشنبه ۱۳ مهرماه ۱۴۰۵ در شماره ۴۸۷۴ روزنامه شهرآرا صفحه تاریخ و هویت چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
05:00
03:04
اینستاگرام