روایت مادری که خانهاش را وقف کمپ ترکاعتیاد کرد
درِ کوچک قهوهای که روی آن عدد ۳۵ بزرگی بهچشم میخورد، محل ورود به کمپ ترکاعتیاد بانوان آفرینش است؛ کمپی که در توس ۴۱ یا همان شهرک حجت واقع است. زنگ در کمپ را که میزنم، پیرزنی از خانه کناری سرش را بیرون میآورد و جویا میشود که آنجا چهکار دارم. با پاسخ من سری بهنشانه تایید، تکان میدهد و به داخل خانهاش میرود. لای در کمی باز میشود، فقط بهاندازهای که یک نفر بتواند وارد شود. چند لحظه بعد مدیر مرکز آفرینش مقابلم میایستد.
طولی نمیکشد که متوجه میشوم هر فردی که داخل این خانه در رفتوآمد است، بهجز آن پیرزن همسایه، همه بهبودیافتهاند. از دفتردار مجموعه گرفته تا کلیددار و مدیرعامل و... استقبال گرمی از من بهعنوان خبرنگار شهرآرا میشود. بهنوعی همه مانند پروانه دورم میچرخند. یکی چادرم را میگیرد. دیگری برایم چای میآورد.
آن یکی شعله بخاری را زیاد میکند. هرازگاهی هم صدای موزیک بلند میشود. صوتی و کفی و... در این گزارش، داستان زندگی زنانی را میخوانید که مادری را با بغض، نجوا میکنند؛ مادرانی که گوشه آسایشگاه چشم به روزهای آینده دوختهاند تا شاید بتوانند بهجای پایپ، دستان کوچک فرزندانشان را در دست بگیرند. علاوهبر این با زنی آشنا میشوید که زندگیاش را برای بهبود زنان معتاد گذاشته؛ زنی که خانه و حقوق بازنشستگیاش را وقف این راه کرده است.
تا حالا ۲۵۰۰ نفر را ترک دادهام
زن درشتهیکلی است. به نظرم میرسد فقط او با این هیبت میتواند به آن همه زن مدیریت کند. مریم نظری، مدیر مرکز آفرینش، خودش بهبودیافتهای است که از زمان تاسیس مرکز آفرینش، آن را میچرخاند. دوره تخریب مریم با تریاک شروع و به کراک ختم شده است. نظری از زیر عینک نگاهی به اطراف میاندازد. مشکلی هم ندارد که نامش را در گزارش بیاورم.
میگوید: «چهاردهساله بودم که من را به عقد مرد معتادی درآوردند. همسرم راننده جاده بود. او مواد سنتی مصرف میکرد. من هم کناردستش مینشستم و با او مصرف میکردم. وقتی به خودم آمدم که معتاد شده بودم. خانوادهام گفتند مهرت را ببخش و جانت را آزاد کن. به خانه برگشتم. چهار سالی پاک بودم اما لذت مصرف مواد نمیگذاشت پاک بمانم.»
مریم که مطلقه میشود، در خانه مصرف میکند و سه خواهر کوچکتر از خودش هم با او بهسمت مواد کشیده میشوند: «با رفقا در منزل مصرف میکردیم. پدرم فوت کرده بود. برادر نداشتیم و بیچاره مادرم هم حریفمان نمیشد. چندباری ترک کردم و دوباره به مصرف روآوردم.»
ارثی که دود شد
نه مریم شاغل بود نه سه خواهر دیگرش. سوالم این است که چطور پول مواد را جور میکردهاند که پاسخ میدهد: «پدرم برایمان ارث خوبی گذاشته بود. ما نُه خواهر بودیم و پدری که یک راسته خیابان زارع را برایمان به ارث گذاشته بود.
من و سه خواهر دیگرم ارثمان را فروختیم و دود کردیم. اوایل، سنتی مصرف میکردیم. یک روز خواهرم آمد و گفت میگویند موادی آمده که بو ندارد. ارزان است. سه تا دود هم مصرف کنی، توپ توپ میشوی. فراوان هم هست. قبول کردم که امتحانش کنیم. اینگونه شد که کراک وارد خانهمان شد.»
روآوردن به مواد صنعتی آنقدر وضع جسمانی چهار دختر خانواده نظری را خراب میکند که ظاهرشان داد میزد اعتیاد دارند: «وقتی سنتی مصرف میکردم، ظاهرم نشان نمیداد اما از وقتی بهسمت مواد صنعتی رفتم، صورتم زرد شد. برای هر بار بیرون رفتن، مجبور بودم آرایش کنم تا مردم متوجه نشوند. بهمرور خواهرهای دیگرم از ما چهار خواهر فاصله گرفتند. ما را جایی دعوت نمیکردند، حتی عروسی بچههایشان دعوت نمیشدیم. از ما خجالت میکشیدند.»
مواد صنعتی آنگونه که شنیدهها حکایت میکرده، ارزان نبوده و خیلی هم خرجتراش بوده است. نظری در اینباره اینطور توضیح میدهد: «اوایل خیلی ارزان بود. نفری هزار تومان میدادیم، جنس یک روزمان جور میشد، اما کمکم کار به جایی رسیده بود که روزی ۴۰ هزار تومان مصرف میکردیم. بالاخره بعد از ۱۲ سال، جوری شده بود که روزی سه وعده مصرف میکردیم.»
مریم دوباره ازدواج میکند. اینبار همسر دومِ مهندسی میشود که حاصل زندگی مشترکشان، پسری است که حالا دوره نوجوانیاش را سپری میکند: «با اینکه حس مادری زیباترین احساس است، هیچ حسی به پسرم نداشتم. یکبار در خماری بهسمت او دمپایی پرت کردم که بینیاش از آن ضربه شکست.»
او اینگونه ادامه میدهد: «دست پسرم را میگرفتم و به در خانه ساقی مواد میرفتم. یکبار وقتی همسرم به خانه آمد، پسرم را با خودش سوار ماشین کرد تا کمی بگرداندش. وقتی سوار ماشین شده بودند، پسرم با وجود سنوسال کم، آدرس خانه ساقی را به همسرم داده بود، طوریکه همسرم را به در خانه ساقی برده و گفته بود مادرم به اینجا میآید، ولی همسرم باور نکرده بود که اعتیاد دارم. فکر میکرد برای خواهرم بهدنبال مواد رفتهام. این موضوع برایم زنگ خطری بود که پسرم بزرگ شده است و باید ترک کنم.»
تصمیم گرفتم ترک کنم
مریم ابتدا خواهرش را به کمپ ترکاعتیاد میبرد و خواهر کوچکتر مریم با کمک او، مواد را کنار میگذارد. این بار نوبت خود مریم است که از شر مواد خلاص شود: «من در خانه ترک کردم، به روش ابتدایی. یعنی توی اتاق حبس شدم تا اینکه ترک کردم. روز پنجم ترک، همسرم متوجه شد که اعتیاد داشتهام.
دقیقا وقتی به وجودش نیاز داشتم، ترکم کرد و بعد از مدت کوتاهی از من جدا شد. یکی از خواهرهایم هم که با من میخواست مواد را کنار بگذارد، روز سوم به درودیوار لگد میزد که نمیخواهد ترک کند. بالاخره در را برایش باز کردند. او از اتاق بیرون رفت و هیچوقت هم ترک نکرد. از ما چهار خواهر سهنفرمان اعتیاد را کنار گذاشتیم و دیگر بهسمتش نرفتیم.»
بابای خواهرزاده
پسربچه پنجششسالهای وارد دفتر مدیریت میشود. بلند مریم را بابا خطاب میکند. با دیدن من، خودش را به مریم نظری میچسباند. زیر گوشش چیزی میگوید. پسرک نگاهش را از من میدزدد و به نارنگیهای روی میز چشم میدوزد. مریم با لبخند یک نارنگی از درون سبد میوه برمیدارد و به دستش میدهد.
نگاه کنجکاوم باعث میشود نظری اینگونه توضیح بدهد: «همان خواهرم که ترک نکرد، بچهای دارد که من بزرگش میکنم. هم پدرش هستم و هم مادرش؛ برای همین بابا صدایم میزند. پسر خواهرم بیشناسنامه است. خیلی برای آیندهاش نگرانم؛ چون بیهویتی درمان ندارد.»
همه چیز از یک اتاق شروع شد
وقتی مریم اعتیاد را کنار میگذارد، مادر خانهاش را دراختیار مریم قرار میدهد و از او میخواهد که برای ترک دادن خانمهای دیگر هم همت کند: «کارم را از یک اتاق شروع کردم. اولین نفری که ترک دادم، متاسفانه دوباره به مواد روآورد. او مادر دوستم بود. برای این کار آموزشی ندیده بودم و از همان روشی که خودم ترک کرده بودم، استفاده میکردم.
اولین بیماری که ترک کرد، سمانه یکی از دوستانم بود که خبر دارم هنوز پاک است.» در این هفت سال، مریم دورههای مختلف را گذرانده و خانه را بهمرور تبدیل به کمپی درستودرمان کرده است: «مادرم همه حقوقش را صرف اینجا کرد. هنوز هم هرچه از حقوق بازنشستگی میگیرد، صرف مرکز میکند. از بهزیستی مجوز گرفتیم. تا حالا ۲ هزارو ۵۰۰ نفر در این مرکز ترک کردهاند و باخبرم که لااقل ۵۰۰ نفرشان پاک ماندهاند.»
جاده قدیم و ساقیهایش
دربین بیمارهایش هنوز تعدادی را بهخاطر زندگی سختشان به خاطر میآورد: «دختری شانزدهساله را از نوده به اینجا آوردند که ترک کند. پایش بهخاطر مصرف شیشه عفونت کرده بود. شوهرش، بچه اولشان را فروخته بود. مادر دختر هم در زندان بهسر میبرد. هزار بلا سر دختر شانزدهساله آمده بود.
یکی دیگر از بیمارها که الان در مرکز حضور دارد، دختری است که در جاده کلات، کنار سطل زباله پیدا شد. به او آزار جنسی رسانده بودند، طوریکه حافظهاش را از دست داده بود. بعد از گذشت ۱۰ ماه، تازه توانسته است آدرس خانه پدریاش را به خاطر بیاورد.»
نظری به مشکلات متعدد بانوان معتاد اشاره میکند و میگوید: «ما در این مرکز بانوان ترنس داریم که با این مشکل جنسی درگیرند و هزینه جراحی ندارند. زنان کارتنخواب داریم. زنانی که هدف تعرض جنسی قرار گرفتهاند، هم هستند. درکل آسیبهای اجتماعی زنان معتاد از مردان معتاد خیلی بیشتر است. زنان کارتنخواب بعد از ترک، جایی را برای رفتن ندارند و دوباره به مواد رومیآورند؛ چون حمایت نمیشوند. ازطرفی جاده قدیم، قدمبهقدم پر از ساقیهای مواد است. زنی که پاک از مرکز بیرون میرود، مدام با وعدهووعید ساقیها وسوسه میشود. آخر شهرک حجت، نوده و... پر از مکان مصرف و ساقی مواد است.»
مشکلاتم را فراموش میکردم
نظری کولهباری از تجربه دارد. او حالا، هم مصرفکنندگان را از صدفرسخی تشخیص میدهد و هم انواع مواد را خوب میشناسد: «همان خواهرهایی که به من و خواهران مصرفکنندهام پشت کرده بودند، حالا برای هر خواستگاری که برای دخترهایشان میآید، با ما مشورت میکنند. با ما درددل میکنند و از ما راهنمایی میخواهند.»
سوالی که برایم پیش میآید، این است که معمولا علت معتاد شدن زنها چیست که او اینگونه پاسخ میدهد: «زنها مصرف میکنند تا عقدههایشان را فراموش کنند. تا وقت نشئگی مشکلاتشان را از یاد ببرند. خواهر خودم در خانه خیلی محدود بود. نمیتوانست پایش را از خانه بیرون بگذارد، درحالی که همسرش همه کار میکرد و بیبندوبار بود. خواهرم نمیتوانست این شرایط را تحمل کند و با مواد، خودش را آرام میکرد.»
هیچ بیماری بهخاطر بیپولی رانده نمیشود
مدیر مرکز آفرینش تا حالا بیماری را بهخاطر نداشتن پول از جلوی در نرانده است. با اینکه مرکز کاملا شخصی اداره میشود و از جایی کمکهزینهای دریافت نمیکند، برای پذیرش بیمار، او را ملزم به پرداخت پول نمیکند: «ماهی ۵ میلیون تومان هزینه مددکار، روانشناس، پزشک و... میدهم.
مجوزمان برای پذیرش ۳۰ نفر است. ۵ نیروی خدمتگزار هم داریم که یکی از آنها پاسکلید است. پاس کلید وظیفهاش تفتیش افرادی است که وارد مرکز میشوند تا مبادا مواد به داخل کمپ راه یابد، با این وجود هر مریضی هر چقدر در توان داشته باشد، برای پذیرش میپردازد. کم نیستند مریضهایی که پولی ندارند اما پذیرش میشوند.»
اینکه هر مریض چند روز در مرکز میماند، سوال دیگری است که نظری به آن پاسخ میدهد: «شورای درمانگری داریم که پس از بررسی اعلام میکنند که بیمار باید چند روز در مرکز بماند. معمولا ۱۵ روز برای مصرفکنندگان سنتی و سه تا ششماه برای مصرفکنندگان مواد صنعتی، زمان لازم است.»
ماجرای من و ۸ دخترم
بتول خیرعلیزاده ۷۵ سال دارد. او مادر مریم نظری است. همان زنی که بانی راهاندازی کمپ آفرینش است. خیرعلیزاده بیش از ۴۰ سال است که در شهرک حجت زندگی میکند: «زمینی در شهرک داشتیم. همسرم که فوت کرد، به اینجا آمدیم.
قسمتی از زمین را ساختیم و در آن زندگی کردیم. آن وقتها آب نداشتیم. با تانکر آب برایمان میآوردند. در همه شهرک حجت، شش خانوار ساکن بودند. همسرم وقتی فوت کرد، هشت دخترم در خانه بودند و تنها دختر بزرگم سر زندگیاش رفته بود. باید شکم هشت دختر را سیر میکردم.»
برای مادر دخترها در دانشگاه علومپزشکی کاری جور میشود: «هر روز صبح هوای تاریک از خانه بیرون میرفتم. یک کیسه داشتم که آن را پر از سنگ میکردم. با خودم تا سر خیابان میبردم تا اگر کسی قصد اذیت کردنم را داشت، از خودم دفاع کنم. در زمستانها وقتی به خانه میرسیدم، چادر و پایین شلوارم قندیل بسته بود. در تابستانها هم ساعت ۳:۳۰ ظهر به خانه میرسیدم.»
شهرک حجت یا خیریه
خیرعلیزاده از قدیمهای شهرک حجت میگوید: «به شهرک حجت، خیریه میگفتند؛ چون حاجآقای جورابچی در این شهرک، ۱۰ باب خانه برای افراد بیبضاعت ساخت. این شد که به این شهرک خیریه میگفتند.
شهرک که چه عرض کنم، بیابان بود. بنا بود گاوداریهای بحرآباد به اینجا منتقل شود که نشد. همان زمان به من هم گفتند بیا یکی از خانهها را به تو و دخترهایت بدهیم، قبول نکردم و گفتم من خودم خانه دارم. بدهید به آنهایی که نیاز دارند.»
او ادامه میدهد: «جورابچیها آدمهای خیّری بودند. مدرسه و مسجد ساختند و شهرک را آباد کردند. آنوقتها آب لولهکشی نبود. خاطرم هست آن زمان ۱۵۰ هزارتومان دادم تا آب را به نزدیک خانه ما بیاورند. همسایهها هم برای خودشان انشعاب کشیدند و صاحب آب لولهکشی شدند.»
حیف دخترهای نازنین نیست؟
زنگ در حیاط را میزنند. پاسکلید پس از کنترل، رهجو را به داخل راه میدهد. رهجو خم میشود و دست خیرعلیزاده را میبوسد. آنقدر مادر مادر میکند و با او گرم میگیرد که فکر میکنم او هم یکی از نظریهاست.
پیرزن با لبخند پاسخ میدهد: «همه دخترهای مرکز مانند دخترهای خودم هستند. یک روز وقتی در دانشگاه کار میکردم، میخواستم به مسجد نزدیک دانشگاه بروم. دیدم نگذاشتند وارد مسجد شوم. گفتند معتادها در مسجد معتکف شدهاند و میخواهند ترک کنند.
چشمم که به داخل مسجد افتاد، دیدم کلی دانشجو درمیان جمع هستند. رویم را بهسمت حرم امامرضا (ع) کردم و گفتم: یا امامرضا (ع)! اگر دخترهایم ترک کنند، خانه و زندگیام را در راه ترک اعتیاد میدهم.»
خیرعلیزاده ادامه میدهد: «وقتی دخترها اعتیاد را ترک کردند، به نذرم عمل کردم و خانهام را برای کمپ دادم. از وقتی هم که بازنشست شدهام، هرچه حقوق میگیرم، در این راه خرج میکنم، با این حال مخارج کمپ بهسختی تامین میشود، طوریکه قبوض آب و برق و گازمان سر به فلک میکشد. اگر پول داشتم، خانهای رهن میکردم و همین خانه کوچکم را هم میانداختم سر کمپ تا جای دخترها بزرگتر شود.»
این گزارش شنبه ۹ دی ۹۶ در شمـاره ۲۷۴ در شهرآرا محله منطقه دو به چاپ رسیده است

