امید، سربازی که در سراوان آسمانی شد
پنج فرزند پسر دارد که همه را دوست دارد و از آنها راضی است و بعد از سالها هنوز صحنههای بازی و شیطنتشان بر لب حوض خانه یادش هست، اما امید برایش چیز دیگری بود، بهواقع امیدش بود و یار و غمخوار و عصای دستش. فکر نمیکرد او را به این زودی و در اوج جوانی از دست بدهد.
با وجود گذشت چهار سال از شهادتش، هنوز در داغ فراق جوان رشیدش میسوزد و این را چهرهاش بهوضوح نشان میدهد، تاجاییکه پیش از ورود به خانه و شروع صحبت تصور میکنم همین یکیدو ماه پیش داغدار شدهاند.
اسماعیل پارداد، پدر ۶۰ سالۀشهید مرزبان، امید پارداد، است که در خانۀ بسیار ساده و کوچک، اما باصفایش، پذیرایمان میشود تا دقایقی را دربارۀ جگرگوشۀ شهیدش با او به گفتگو بنشینیم.
حاجاسماعیل که بهدلیل دیسک کمر و نیز آسیبدیدگی پا بهزحمت قادر به نشستن و راهرفتن است، با حسرت و تأثر میگوید: «شهید متولد ۷۲ و فرزند چهارمم بود. سه برادر دیگرش سربازی رفته بودند و قانون بود که اگر از سربازی برادر سوم یک سال گذشته باشد، فرزند چهارم معاف است. اما هنگام اعزام امید، هنوز یک سال از خدمت برادرش نگذشته بود.
خودش هم میگفت بالأخره برای گرفتن گواهینامه و ازدواج باید خدمت بروم، پس لزومی ندارد منتظر معافیت باشم. بااینحال از عروسم که در پلیس+۱۰ کار میکند، خواستم تلاشش را بکند، بلکه معاف شود، اما نتوانست و درنهایت، امید ما راهی سربازی شد. هر دوماه یکبار به مرخصی میآمد. گاهی هم هر دو هفته.
تا اینکه سوم آبان سال ۹۲ درحالیکه ۱۰ ماه از سربازیاش در مرزبانی سراوان میگذشت، حوالی بعدازظهر هنگام تعویض پست (هفت نفر در حال رفت و هفت نفر در حال برگشت) توسط عوامل ریگی در یک دره غافلگیر شده و جز یک نفر که از تیر خلاص جان سالم به در برده بود، همه به شهادت میرسند.
پیکرش را که آوردند، دیدم از پشتسر تیرخلاص زدهاند و یک چشمش پریده، چند تیر هم به قلب و کمرش اصابت کرده بود.».
حلال مشکلات بود و اهل کار و تلاش
وی دربارۀ اخلاق و ویژگیهای شخصیتی شهید خاطرنشان میکند: «ذاتاً خوب و نمونه بود. بسیار خونگرم و اهل رابطه و رسیدگی به همسایههابود. از همان ابتدای کوچه با همه سلام و احوالپرسی میکرد.
با اینکه سنش کم بود، ولی درک بالایی داشت؛ لذا محرم رازمان بود و راحت با او درددل میکردیم. دلسوز و همهجا حلال مشکلات بود. خیلی اهل کار و تلاش بود.
از همان دوران ابتدایی تا پیش از سربازی، سرکارمیرفت. اولش خودم خواستم بیاید جای من کار کند که در کنار درس، کار بلد هم باشد، اما بعد خودش با علاقه ادامه داد.
از کلاس دوم دبستان نصفهروزی که مدرسه نمیرفت (صبح یا عصر) همراه من کار میکرد. محل کارم در کوچۀ دریادل بود. میگفتم کار کم است، من نصف روزه برمیگردم، نمیخواهد بیایی، اما در خانه نمیماند و با من میآمد.
بزرگتر که شد، کارهای مختلف دیگری مانند اغذیه، پیتزافروشی و کیفدوزی را هم تجربه کرد، اما اولین درآمدش از عسلفروشی بود که آن را هم معمولا برای خانه خرج میکرد. حتی اگر نداشت، قرض میکرد و برای روز پدر یا مادر کادو میخرید.».

هرگز از او بیاحترامیندیدیم
پدر شهید پارداد ادامه میدهد: «ابتدای زندگی وضعمان خوب بود. تولیدی کفش داشتم و همۀ بازار رضا مرا میشناختند، اما بعد از شکستن پایم از چشم بازار افتادم.
آن زمان خانهای ۱۲۰ متری در چهارراه سیلو داشتیم که حوض بزرگی وسطش بود و پسرها دور آن بازی میکردند. شبها ودر تاریکی همه بچهها برای بیرونرفتن ما را صدا میزدند، اما امید خودش تنهایی میرفت و میآمد و از همان بچگی نترس بود.
درعینحال هرگز از او بیاحترامیندیدیم. هرچه میگفتیم، پاسخش "چشم" بود. اذیتمان نمیکرد. بچۀ سربهراهی بود و اهل رفیقبازی نبود. حتی یکبار کسی در مدرسه از او شاکی نشد.
درسش هم خوب بود. وقتی میدیدیم در خانه درس نمیخواند، اعتراض میکردیم که چرانمیخوانی؟ میگفت سر کلاس درس را فهمیدهام، نیازی نیست. صبر و تحمل بالایی داشت و از سختیهایی که میکشید، به ما چیزی نمیگفت تا مبادا غصه بخوریم.
همین اواخر خیلی اتفاقی دیدم روی پایش زخمهایی مانند زخم سوختن با سر سیگار است که میگفت جای نیش پشههای منطقه است.».
گفت غصه نخور بابا، سربازی که تمام شود، از خجالتت درمیآیم، میروم سر کار و نمیگذارم شما کار کنید
گفت سربازیام تمام شود، از خجالتت درمیآیم
وی به آخرین دیدار با شهید اشاره میکند و میگوید: «یک بار سرپست چندلحظه خوابش برده بود و عدهای رد شده بودند. برای همین او و یکی از دیگرسربازان را زندانی کرده و برای بازجویی کتکشان زده بودند.
دستآخر هم برای آزادیشان سند خواستند، اما وقتی بیگناهیشان معلوم شد، هم سند را آزاد کردند، هم به آنها مرخصی دادند تا روحیهشان عوض شود و این آخرین باری بود که امیدبه مرخصی آمد و یک ماه بعد از رفتن، شهید شد.
یادم هست وارد خانه که شد، سرش را پایین انداخته و دست روی صورتش گذاشته بود. پرسیدم چرا اینطور میکنی؟ گفت: "شرمندهام که باعث شدهام برایم سند بگذارید. من دیگر نمیتوانم سرم را جلوی شما بالا بگیرم. ". بعد هم نشست کنارم و درحالیکه پایم را چرب میکرد و ماساژ میداد، گفت غصه نخور بابا، سربازی که تمام شود، از خجالتت درمیآیم، میروم سر کار و نمیگذارم نه شما و نه مادرم کار کنید.».
حاجاسماعیل درحالیکه با چشمانی اشکبار به تصویر شهید روی دیوار نگاه میکند، با آهی جانسوز ادامه میدهد: «امید مدام همراهم است. من هم زیاد برایش خیرات میکنم. فکر میکنم خیرات بدهم، به او نزدیک میشوم و تسلی میگیرم.».

از هیچ کمکی دریغ نداشت
در ادامه با زهراخانم، مادرخواندۀ شهید همراه میشوم. او نحوۀ اطلاع از شهادت امید را اینگونه توضیح میدهد: «دو پسر بزرگترمان با مادرشان زندگی میکردند.
بعد از واقعۀ سراوان، برادر بزرگتر شهیددر روزنامه نام امید را دیده و متوجه شهادت او میشود و پدرش را مطلع میکند، اما باور برای همۀ ما سخت بود و روزهای بسیار دشوار و غمانگیزی را پشتسر گذاشتیم.».
وی با اشاره به خصوصیات اخلاقی شهید اضافه میکند: «امید کلاس سوم بود که پدرش با من ازدواج کرد. از همان سن هشتنهسالگی اهل هیئترفتن و مسجدرفتن بود.
علاقه و ارادت خاصی به حضرت عباس (ع) داشت و در ماه محرم خادم هیئت بود. همچنین مدتی کلاس صوت و لحن قرآن میرفت و در هیئتهاقرآن را با صوت میخواند.
خیلی محترمانه برخورد و بابت کوچکترین کاری تشکر میکرد. از هیچ کمکی برای ما و دیگران دریغ نداشت. صبحها که برای خرید نان بیدارش میکردم، هیچ اعتراضی نداشت و اگر خوابش میآمد، بعد از خرید نان میخوابید.
حتی اگر میگفتم فلانهمسایه مشکل دارد و نمیتواند نان بخرد، فوراًمیرفت برایشان میخرید. برای سفرهانداختن، جاروزدن و ظرفشستن کمکم میکرد و گاهی اگر بیرون بودیم، برایمان غذا درست میکرد.».
مادرخواندۀ شهید اضافه میکند: «هیچ تفاوتی بین من و مادرش قائل نمیشد. به مادرش میگفت هرچه برای او میخرد، برای برادرش مهدی (فرزند من) هم بخرد.
از دوچرخه گرفته تا بازی یارانهای و.. خیلی غیرتی بود و هر وقت با هم در خیابان بودیم، مراقب بود با نامحرم تماس پیدا نکند. از سربازی که میآمد، با شوروشوق مرا در آغوش میکشید و مادرجان خطاب میکرد.
از درِخانه که میآمد، با ذوق داد میزد زهراخانم پسرت آمده و، چون هندوانه خیلی دوست داشت، مستقیم میرفت سر یخچال. هر وقت میخواست برود، میگفت مراقب خودت و مهدی باش.».

همیشه دوست داشت مرا خوشحال کند
در ادامه، مهدی، برادر ۱۴ سالۀ شهید که عزیزدردانۀ او بود، رشتهکلام را به دست میگیرد و میگوید: «همیشه دوست داشت مرا خوشحال کند. از مسجد که برمیگشتیم، بادکنک میگرفت و در خانه با هم بازی میکردیم.
در مراسمهای جشن یا عزاداری مسجد با هم شرکت و کمک میکردیم. عضو بسیج بود و بعد از شهادتش وقتی کارت بسیجش را دیدم، تصمیم گرفتم جای او را در بسیج پر کنم.
در هیئت مسجد علوی، کلاس قرائت قرآن میرفت و مرا هم تا هشتسالگی با خود میبرد. باشگاه بدنسازی میرفت، اما با من فوتبال بازی میکرد.».
نه فقط ما، که همه به یادش هستند
او ادامه میدهد: «وقتی میخواست خانۀ مادرش برود، میگفتم نرو، دلم تنگ میشود. میگفت زود برمیگردم و وقتی میآمد، جبران میکرد. همچنین مدتی که مادرم بهخاطر بیماری مادربزرگم بیمارستان میماند و نمیتوانست به خانه بیاید، برادرم امید از من مراقبت و با من بازی میکرد و خیلی هوایم را داشت.
به گفتۀ یکی از همخدمتیهایش در دوران خدمت هم هر کاری میگفتند، بدون اخم و غرزدن انجام میداد. درحالیکه سایرین بهسختی راضی میشدند. نه فقط ما که اطرافیان نیز هنوز به یادش هستند و هنوز هم هر جا میروم، میگویند عکس امید را بده داشتهباشیم یا در مسجد و مدرسه بگذاریم.».
مهدی دربارۀ نحوۀ اطلاع از شهادت برادرش میگوید: «ابتدا به من چیزی نگفتند، از مدرسه که برگشتم، دیدم پدرومادرم ناراحتاند. علت را پرسیدم، گفتند امید مریض شده و او را آوردهاند مشهد.».
او همچنان که اشک میریزد، اضافه میکند: «کمکم که دیدم هر یک از فامیل میآیند، گریه میکنند، فهمیدم امید پرکشیده است. یک بار خواب دیدم یک نان دستش هست و از پشتش چیزی درمیآورد روی نان میگذارد ومیخورد.
گفت میخواهی به تو هم بدهم؟ گفتم بله. خواب را که برای پدرم تعریف کردم، گفت حتماً خیرات میخواهد.
من همیشه با شما هستم
مادرخواندۀ شهید صحبتهای پسرش را اینگونه ادامه میدهد: «شهید تا لحظات آخر با مادرش ارتباط تلفنی داشت و آخرینبار هم که میخواست برود به مادرش گفته بود "پشت سرم آب نریز، من که نمیخواهم برگردم. ".
باوجوداین هرگز فکر نمیکردیم واقعاًبرنگردد و باور رفتنش برایمان خیلی سخت بود. از طرفی موقع اعزام، نشانی خانۀ مادرش را داده بود که، چون تغییر کرده بود، هنگام شهادت، نیروی انتظامینتوانسته بود اطلاع دهد.
من هم، تا خبر واقعۀ سراوان را شنیدم، با خود گفتم نکند امید هم جزوشان باشد و دلهره گرفته بودم، اما امید داشتم که دلهرهای بیش نیست و واقعیت ندارد.».
زهراخانم بیان میکند: «وقتی مشکل دارم، با عکسش صحبت میکنم. یک بار که خیلی دلم گرفته بود، خواب دیدم ما در مراسم دعای ندبه هستیم و شهید از روی یک تپه که خاکی نورانی دارد، یکدفعه بلند شد و ایستاد.
من مشکلم را توضیح دادم و کمک خواستم ووقتی به خانه رسیدم، پدرش گفت"به این زودی شکایت مرا به امید کردی؟ ". بعد هم مشکلم حل شد. درمجموع زیاد شهید را در خواب میبینم و هر بار میگویم امید چرا خانۀ ما نمیآیی؟ میگوید من که همیشه خانۀ شما هستم.».
داغش، دلم را میسوزاند
پدر شهید در پایان میگوید: «هنوز بعد از چند سال، رفتنش را باور نکردهام، مثل آتشی روی دلم هست و میسوزم. با وجود بیماری و ناتوانی، مدام بهشت رضا میروم سرخاکش مینشینم صحبت میکنم و افسوس میخورم که چرا من زنده باشم و جوانم زیر خاک.
به قول قدیمیها خدا گلچین است. با اینکه پسر دیگرم هم سرمرز خدمت کرد، اما فقط امید، آسمانی شد. انگار قسمتش شهادت بود، وگرنه یک بار با موتور بهشدت زمین خورده بود، تاحدی که هیچ کس فکر نمیکرد زنده بماند.
واقعاً افتخار و خدا را شکر میکنم که در راه خدا و دفاع از نظام رفته و اگر پسر آخرم هم برود، باکی ندارم. اصلااو که هیچ، خودم هم میروم.».
*این گزارش یکشنبه ۱۸ تیر سال ۱۳۹۶ در شماره ۲۵۲ شهرآرامحله منطقه ۴ چاپ شده است.