بخارایی، خیابانی که در اولین روزهای انقلاب نامش تغییر کرد
خیابان بخارایی حدفاصل میدان احمدآباد و میدان فلسطین، یکی از فرعیهای خیابان احمدآباد است که در اولین روزهای انقلاب به نام محمد بخارایی تغییر کرد. کسی نام قبلی این خیابان را نمیداند. این خیابان در محله راهنمایی است.
از هر سمت که به خیابان بخارایی وارد شوی، نشانهای از گذشته در آن نمیبینی. ساختمانهای قدکشیده و بلند وچندین طبقه جای خود را به خانههای حیاطدار دادهاند. ما از سمت خیابان احمدآباد وارد بخارایی میشویم. خیابانی با عرض دهمتر که در حاشیه آن شاهد ردیف پارک خودروها هستیم و رفت و آمد خودروها از این خیابان به آسانی امکانپذیر نیست.
برایمان چادر میآورد تا در راهپیمایی شرکت کنیم
خانم ملایی با کالسکه و کودکی حدودا یکساله درحاشیه خیابان راه میرود. با خنده به ما میگوید که نوهام را برای هواخوری به بوستان بخارایی میبرم. حرف را به سمت جریانات انقلاب میبریم. میگوید: اتفاقا آن زمان در دبیرستان سعدی درس میخواندم. یادم است یکی از دوستانم بهشدت محجبه بود و برای بعضی از ماها که چندان مقید به حجاب نبودیم، چادر آورده بود تا در راهپیمایی شرکت کنیم.
او هر روز با خودش اعلامیه به مدرسه میآورد و ما را با مشکلات مردم و ظلمی که پهلویها مرتکب شده بودند، آشنا میکرد. او ادامه میدهد: این دوست ما یکی از کسانی بود که سر کلاس بحثهای سیاسی راه میانداخت و معلم و مدیر و ناظم را زیر سوال میبرد.
من هم دختر ترسویی بودم، ولی شور و هیجان او مراهم به وجد میآورد و گهگاهی در راهپیماییها با او شرکت میکردم. خانم ملایی با ناراحتی سرش را پایین میاندازد و آهی میکشد و ادامه میدهد که متاسفانه بعدها شنیدم آن دوستم به مجاهدین پیوست و کشته شد.
چون شب ۲۲ بهمن به دنیا آمدم، اسمم را آزاده گذاشتند
به ساختمان دبیرستان الزهرا (س) نزدیک میشویم. صدای سروصدای بچهها از داخل حیاط مدرسه به گوش میرسد. خانم مقدم والدین یکی از بچهها خاطرهای از مادرش مربوط به ۲۲ بهمن سال ۵۷ تعریف میکند: مادرم باردار بود و همراه با پدرم برای تماشا و پیوستن به خوشحالی مردم به خیابان میروند.
از ذوق و هیجان زیاد، مادرم دچار درد زایمان میشود. مادرم تعریف میکرد پدرم بوق میزد تا جمعیت کنار بروند تا زودتر مرا به بیمارستان برسانند. اما مردم فکرمیکردند این بوقها برای شادی پیروزی انقلاب است؛ بنابراین به سختی به بیمارستان میرسند و، چون شب ۲۲ بهمن به دنیا آمدم، اسمم را آزاده گذاشتند.
کوچهای که در زمان انقلاب، دردار شد
اقای افخمی یکی از مشتریان سوپرمارکتی در محله بخارایی است. او روایتش از انقلاب به خاطرات کودکیاش برمیگردد. میگوید: من هنوز کودکستان هم نمیرفتم. ولی در همین محله بهدنیا آمدم. تنها چیزی که یادم مانده و برایم جالب بود، خانه خالهام در خیابان آبکوه است. کوچهای که در داشت.
در همان روزهای انقلاب برای اینکه مردم در حین فرار واردش نشوند دری بزرگ در ورودی کوچه نصب کرده بودند. این در آنقدربرای من بزرگ بود که مانند یک دروازه در ذهن من کاملا پررنگ مانده است.
او ادامه میدهد: مثل اینکه شبی، در زمان حکومت نظامی، دونفر از دست نظامیها فرار کرده بودند و در خانه یکی از اهالی این کوچه پنهان شدند. آن شب نظامیها تمام خانهها را گشته بودند. اما آنها را پیدا نکردند. در زمان حکومت نظامی آن در بسته میشد و فقط دونفر از ساکنین کوچه که کلید داشتند، میتوانستند در را باز کنند یا ببندند.
هنگام فرار داخل کال پریدم
هر چه به خیابان سلمان فارسی نزدیکترمیشویم، بر تعداد طبقه خانهها نیز افزوده میشود. از طرفی عرض خیابان نیز پهنترمیشود و مغازههای بیشتری به چشم میخورند که هیچکدام در زمان انقلاب وجود نداشتند.
در این میان کال قرهخان نیز به بوستان بخارایی تبدیل شده و روی آن پوشانده شده است. آقای فیضوی که روی یکی از نیمکتهای پارک نشسته و بهقول خودش آفتاب گرفته برایمان تعریف میکند: برادرم سرپرشوری داشت و مرا که نوجوانی بودم با خودش همراه میکرد.
یکبار وقتی در خیابان احمدآباد مشغول تظاهرات بودیم، ارتش با باتوم به همه حمله کرد. با برادرم در کوچه پس کوچههای این خیابان میدویدیم و مجبور شدیم به داخل کال بپریم و خودمان را زیربوتهها و تلهای خاک پنهان کردیم. آن زمان هنوز دربعضی نقاط، دور کال حصاری وجود نداشت و بهراحتی امکان پنهانشدن وجود داشت.
ما شیر و موز نمیخوایم؛ ما شاه دزد نمیخوایم
آقای محبوب که دوست آقای فیضوی هست، به جمعمان اضافه میشود و کنارمان مینشیند و میگوید: من از آن بچههای شرمدرسه بودم. مدرسهام دور میدان راهنمایی بود. از تغذیه رایگان استفاده نمیکردیم و به جای آن شعار میدادیم: «ما شیر و موز نمیخوایم، ما شاه دزد نمیخوایم.»
خواهرم آن زمان کارهای هنری میکرد. چندتا قوطی اسپری رنگ داشت که من برمیداشتم و با دوستانم میرفتیم روی دیوارها شعار مینوشتیم.
سرود «خمینیای امام» را هم بعد از ۱۲ بهمن که از رادیو و تلویزیون پخش شد، یاد گرفته بودیم و با دوستانم دستهجمعی میخواندیم. البته مقابل در خانه یکی از همسایههایمان که میگفتند طاغوتی است و داستانهای زیادی دربارهاش بود، آنقدر این سرود را بلند میخواندیم تا صدایمان میگرفت یا اینکه داد و بیداد او بلند میشد و شروع به فحشدادن میکرد و ما فرارمیکردیم.
این گزارش شنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۵ شماره ۲۳۲ در شهرارا محله منطقه یک چاپ شده است.
