مرتضی دانایی، پاکبان پاکدست مشهد
توی دنیای پر غوغای امروز تصمیم راحتی نیست دو راهی انتخاب بین خودت و دیگران. آن هم در شرایطی که وسوسه یک انتخاب ناصحیح هر لحظه میتواند تصمیمت را عوض کند. وقتی پول یا شیء ارزشمند بادآوردهای سر راهت قرار میگیرد، پا روی نفس بگذاری و از آن بگذری. به امید دلشاد کردن کسی که حالا چشم انتظار برگشتن مالش است.
ماجرایی که حدود یک ماه قبل برای یکی از پاکبانان خیابان ستایش اتفاق افتاد. بازگرداندن قطعه طلایی ارزشمند و دیدن اشک شوق به یکی از زیباترین خاطرات مرتضی دانایی تبدیل شد.
- کمی از خودتان برایمان میگویید
مرتضی دانایی هستم. متولد فریمان.۳۶ سال دارم. پدرم کشاورز است. بچه که بودم شرایط سخت زندگی روستایی این فرصت و اجازه را به من نداد بیشتر از سوم ابتدایی درس بخوانم.
تا وقتی در روستا بودم تابستانها کشاورزی و زمستانها هم کارگری میکردم، اما بعد از ازدواج به مشهد آمدم و از طریق آشنایی در قسمت خدمات شهری منطقه ۱۰ بهعنوان پاکبان مشغول خدمت شدم.
- چند وقت است در این محدوده شهری مشغول به خدمت هستید؟
کمتر از یک سال است.
- از جریان آن روز برایمان میگویید؟
ساعت از ۹ صبح گذشته و تقریبا آفتاب روی زمین پهن شده بود. آن روز مشغول جارو کردن جوی آبی بودم. همانطورکه جارو را لبه جدول بردم تا گل و لجنها را به کناری بزنم حس کردم شیء زنجیر مانندی به سر جارو گیرکرد.
کشیدمش بالا. لجن و گل دور زنجیر که قطعه دیگری هم به آن آویزان بود، گرفته بود. با دستمالی که در جیب داشتم تمیزش کردم و رو به نور گرفتم. طلایی رنگ میزد و ظاهرا گرانقیمت.
یک لحظه در نظرم گذشت که اگر واقعا طلا باشد، صاحبش الان چه حس و حالی دارد، آن هم در این اوضاع گرانی طلا که روز به روز ارزشش بیشتر میشود.
کار را همان لحظه تعطیل و به سمت دفتر حرکت کردم. دعا میکردم اگر طلا باشد، صاحبش هر چه زودتر پیدا شود. نمیتوانستم تصمیم درستی بگیرم و به همین خاطر بعد از تحویل آن به سرکارگر دوباره به محل خدمتم برگشتم و کارم را ادامه دادم.
- برایتان مهم نبود صاحب آن چه کسی است؟
مهمتر این بود که بالاخره دست امینی رساندهام و خیالم بابت آن جمع شد. خلاصه به محل خدمتم برگشتم، مشغول کار بودم. متوجه شدم خانم سالمندی کنجکاوانه و با دقت روی زمین را نگاه میکند.
گاه روی زمین خم میشد و خیره به دنبال چیزی میگشت حرکاتش توجهم را به خود جلب کرد. جلو رفتم و پرسیدم «دنبال چیزی میگردید» گفت گردنبندم از گردنم باز شده و افتاده است. مطمئن بود همان حوالی گمش کرده است.
نشانیها را که پرسیدم دیدم همانی است که من پیدایش کردهام. این موضوع را به خودش هم گفتم. آن لحظه برق شادی و اشک خوشحالی را در چشمانش دیدم که ناباورانه تکرار میکرد «باورم نمیشود» برای گرفتن امانتش راهنماییاش کردم به جایی که آن را داده بودم.
- مشابه این ماجرا برایتان اتفاق افتاده است؟
بله. حدود یکسال و نیم قبل هنوز هوا گرگ و میش بود که کیف پول مردانهای را کف خیابان پیدا کردم. چند تراول بود و کارت شناسایی و تعدادی شماره تلفن روی آن نوشته شده بود.
به یکی از شمارهها زنگ زدم. خوشبختانه با صاحب کیف آشنایی داشت. جایی قرار گذاشتیم. بعد از دادن نشانی دقیق کیف را به او برگرداندم.

- واکنش اطرافیان نسبت به این موضوع چه بود؟
ظهر که به خانه رفتم ماجرای پیدا کردن طلا را برای خانم و بچهها تعریف کردم. پسرم با اینکه سن و سالی ندارد و ۱۰ ساله است خیلی خوشحال شد و گفت: حتما برای دوستان و معلمهایش تعریف خواهد کرد.
نگاه همکاران هم به این ماجرا مثبت بود، اما کسانی هم بودند که بعد از شنیدن ماجرا سرزنشم میکردند که چرا این کار را کردهام. سرزنش از دست دادن پولی باد آورده که میتوانست شرایط زندگیام را تغییر دهد.
- اگر به شما بگویند ۲۰ میلیون تومان را در قرعهکشی یا بانک برنده شدهاید، اولویت هزینهکردن آن پول چه مواردی از ضرورتهای زندگیتان است؟
من سالهاست مستاجر هستم با درآمدی کمتر از یکمیلیون و پانصد تومان. اگر به قول شما چنین پولی به دستم برسد اولینکار سر و سامان دادن به زندگیام است.
بخشی از آن را برای پول پیش خانه کنار میگذارم تا نخواهد هر ماه مبلغی برای اجاره خانه بپردازم. کمی بیشتر از حالا به بچههایم میرسم. میدانید بعضی وقتها آنها چیزهایی خواستهاند که به عنوان یک پدر هر چه دو دوتا چهارتا کردهام، متوجه شدم اگر آنجا هزینه کنم، جای دیگر در زندگیام لنگ میماند برای همین خیلی وقتها شده شرمند زن و بچهام شدهام.
تنها چیزی که دلم را آرام میکند این است که من تمام تلاشم را برای راحتی و رفاه خانوادهام میکنم و امیدم به خداست که اهل و عیال من هم چیزی کم نداشته باشند.
- کار شما معمولا از چه ساعتی شروع میشود؟
۳ صبح
- و تا کی ادامه دارد؟
۱۱ ظهرروز بعد
- بیدار و خوابیهای شبانه اذیتتان نمیکند، اینکه بخواهید هر شب ظرف یک ساعت مشخص از خوابتان بزنید؟
معلوم است اینکه هرشب ساعت ۲ و نیم بامداد بخواهی از جای گرم بیرون بیایی و بعد هم بزنی بیرون خانه برای هر کسی سخت است. آنهم زمانی که همه خواب هستند.
اوایلی که سر کار آمده بودم، از این بیخوابیها و بدخوابیها سردرد میشدم، اما کمکم عادت کردم. الان چند سال است دیگر به این کار خو گرفتهام. به هر حال هر کاری سختیهای خودش را دارد، سختی کار ما هم همین نیمهشب از خانه بیرون زدن است و نداشتن خواب شب.
- آن وقت بامداد چطوری سرکار میروید؟
چون ساعت کاری ما به شکلی است که نه اتوبوس است نه تقریبا خودرویی، با پسانداز چند ماهه، موتوری را به صورت قسطی خریدهام که تنها سرمایه و داراییام است.
خدا را شکر با خرید آن کمی از هزینه رفتوآمدم کاهش پیدا کرده است. حالا با این تورم و گرانیها چیزی از حقوقم باقی نمیماند که برای فردا پسانداز داشته باشم.
- بهترین یلدایی که در خاطرتان دارید؟
هر سال شب یلدا خانه مادرم هستیم و تا نیمهشب دور و بر هم. برای ما که کمتر فرصت این دورهمیها پیش میآید این موضوع نعمت است. اما یکی از بهترین و خاطرهانگیزترین برنامهها همین مراسمی بود که به همین مناسبت در مجموعه همدم، مرکز نگهداری دختران بیسرپرست، برگزار شد.
کنار شهردار مشهد بودن خیلی به من و اهل و عیالم که از مدعوین بودیم، چسبید. تصور نمیکردم بخواهند از من هم تقدیر کنند. زمانی که برای گرفتن لوحتقدیر به بالای سن رفتم برایم بسیار ارزشمند بود. میدانستم آن لحظه همسر و فرزندانم هم حال خوشی دارند. آن یلدا، برای من بهترین یلدای عمر ۲۶ سالهام بود.
- بزرگترین آرزویی که نارنجی پوش محله ما دارد؟
بزرگترین آرزوی من این است که خدا نعمت سلامت را از من نگیرد که بالاترین ثروت و نعمت داشتن همین سلامت است؛ اما دوست دارم شرایط کاری طوری برای همه کارگرها فراهم شود که هیچوقت شرمنده زن و بچهشان نباشند.
امید دارم روزی را ببینم که من هم خانهدار شدهام و دیگر دغدغه خانه به دوشی و اجارهنشینی ندارم. اما الان هم خدا را شاکرم که تن سالم دارم، خانهای که سرپناه زن و فرزندانم باشد و خانوادهای که شرایطم را درک میکنند و هوای خستگیهایم را دارند.
* این گزارش یکشنبه ۲ دی سال ۱۳۹۷ در شماره ۳۲۲ شهرآرامحله منطقه ۴ چاپ شده است.