زهرا امینینیا در آغوش پرچم آرام گرفت
پریشان و مضطرب بین مجروحان دنبال عزیزشان میگشتند. بالای سر تکتکشان رفتند. نبود! با خودشان گفتند خدا را شکر حتما زنده است. همینطورکه از این سو به آن سو میرفتند، یک لنگه کفشش را پیدا کردند. یکیدو دقیقه بعد لنگه دیگر کفش را دیدند. دیگر جایی نبود که نگاه نکرده باشند. یک نفر حدود بیستمتر آنطرفتر در کندرو بولوار وکیلآباد روی زمین افتاده بود. به خاطر فاصله زیادش گمان نمیکردند مربوط به مجروحان و شهدای این حادثه باشد. اما انگار خودش بود؛ شهید زهرا امینینیا! همسرش که رفت بالای سرش، از ناراحتی شروع کرد به گریه.
همزمان سینه میزد و «حسین (ع) حسین (ع)» میگفت. پسرش هنوز با لنگهکفش در دست، دنبال مادر بود که پدرش را دید. باور نمیکرد آن فرد روی زمین افتاده مادرش باشد. وقتی رسید بالای سرش باید این اتفاق تلخ را میپذیرفت. مادر چهلوهفتسالهاش دیگر نه نفس داشت و نه نبض. در همان اولین لحظات جان داده بود و یکی از دو بانوی شهید سنگر خیابانهای مشهد نام گرفته بود.
سه قدم برداشتم، پشت سرم غوغا شد
داغ ازدستدادن مادر سخت است، اما مادری که بچه کوچک و قدونیمقد دارد و از دنیا میرود، انگار غمی بیپایان را بر جای میگذارد. خانواده زهرا امینینیا که در محله ولیعصر(عج) و مجتمع پردیس زندگی میکنند، روزهای سختی را پشت سر میگذارند.
پسر پنجسالهاش، محمدحسین، کوچکتر از آن است که بتواند دردش را بیان کند و بگوید آغوش گرم مادرش را میخواهد. در مدت زمان حضور ما مدام بهانه میگیرد؛ همه نازش را میکشند. هرچه دوست دارد دراختیارش میگذارند. شاید اگر زبانش میچرخید، میگفت حاضر است همه این خوراکیها و اسباببازیها و... را بدهد، اما دوباره مادرش را ببیند. محمدمهدی یازدهساله دل و دماغ مدرسهرفتن ندارد. همیشه مادرش برایش ساندویچ و چاشت را درست میکرد. خودش او را به مدرسه میبرد و میآوردش.
موقع وقوع حادثه هردو اینها در محل بودند و همهچیز را از نزدیک دیدهاند. تا پنجدقیقه قبل از حادثه محمدحسین کنار مادرش بود. دوچرخهاش را برداشت و رفت بازی کند. نمیدانست آخرین حضور و دیدارش است.
سجاد پسر نوزدهساله خانواده هم آنجا بود. او تعریف میکند: محمدحسین و محمدمهدی مثل همیشه رفته بودند مقابل مسجد بازی میکردند. آخر مراسم بود. به پدر و مادرم گفتم نمیخواهید برویم؟ مادرم گفت برو بچهها را بیاور تا کمکم برویم. من هم به سمت مسجد رفتم.
در این زمان زهراخانم به همسرش، محمدعلی زنگویی که کنارش نشسته بود، میگوید تشنه است. محمدآقا بلند میشود برود برایش از موکب یک استکان چای بیاورد. او تعریف میکند: از سمتی که ماشین وارد جمعیت شد، من نفر اول بودم که نشسته بودم. وقتی بلند شدم، همسرم اولین نفر شد. با یک دستش پرچم را تکان میداد و در دست دیگرش تسبیح تربت امامحسین (ع) بود و ذکر میگفت. من سه قدم به طرف موکب برداشتم که پشت سرم غوغا شد.
به دنبال نشانههای مادر
سجاد ادامه صحبت را در دست میگیرد و میگوید: کسانی که سمت مسجد بودند، فکر کردند انفجار شده است. صدای مهیبی پیچید. برقها خاموش شد و گردوخاک بلند شد.
او برادرانش، محمدمهدی و محمدحسین را به یک نفر میسپارد و خودش بین جمعیت میرود. دلواپس بوده و میگفته خدا کند برای پدر و مادرم اتفاقی نیفتاده باشد. ماشین را میبیند که وارد محوطه جمعیت شده. متوجه میشود تصادف رخ داده. پدرش را پیدا میکند و هردو با هم دنبال مادر میگردند.
سجاد تعریف میکند: ابتدا یک لنگه کفش مادرم را پیدا کردم و به پدرم نشان دادم. میدیدم یک نفر وسط بولوار افتاده، اما اصلا فکر نمیکردم مربوط به این حادثه باشد.
پدرش که میبیند همسرش در محدوده جمعیت نیست، بالای سر همان فردی میرود که وسط بولوار بوده و وقتی میبیند همسرش است، فریادحسین (ع) حسینش بلند میشود.
لنگه کفش مادرم را پیدا کردم و به پدرم نشان دادم. میدیدم یک نفر وسط بولوار افتاده، اما اصلا فکر نمیکردم مربوط به حادثه باشد
داغ ازدستدادن مادر سخت است، اما مادری که بچه کوچک و قدونیمقد دارد و از دنیا میرود، انگار غمی بیپایان را بر جای میگذارد. خانواده زهرا امینینیا که در محله و مجتمع پردیس زندگی میکنند، روزهای سختی را پشت سر میگذارند.
پسر پنجسالهاش، محمدحسین، کوچکتر از آن است که بتواند دردش را بیان کند و بگوید آغوش گرم مادرش را میخواهد. در مدت زمان حضور ما مدام بهانه میگیرد؛ همه نازش را میکشند. هرچه دوست دارد دراختیارش میگذارند. شاید اگر زبانش میچرخید، میگفت حاضر است همه این خوراکیها و اسباببازیها و... را بدهد، اما دوباره مادرش را ببیند. محمدمهدی یازدهساله دل و دماغ مدرسهرفتن ندارد. همیشه مادرش برایش ساندویچ و چاشت را درست میکرد. خودش او را به مدرسه میبرد و میآوردش.
موقع وقوع حادثه هردو اینها در محل بودند و همهچیز را از نزدیک دیدهاند. تا پنجدقیقه قبل از حادثه محمدحسین کنار مادرش بود. دوچرخهاش را برداشت و رفت بازی کند. نمیدانست آخرین حضور و دیدارش است. سجاد پسر نوزدهساله خانواده هم آنجا بود.
او تعریف میکند: محمدحسین و محمدمهدی مثل همیشه رفته بودند مقابل مسجد بازی میکردند. آخر مراسم بود. به پدر و مادرم گفتم نمیخواهید برویم؟ مادرم گفت برو بچهها را بیاور تا کمکم برویم. من هم به سمت مسجد رفتم.
در این زمان زهراخانم به همسرش، محمدعلی زنگویی که کنارش نشسته بود، میگوید تشنه است. محمدآقا بلند میشود برود برایش از موکب یک استکان چای بیاورد.
او تعریف میکند: از سمتی که ماشین وارد جمعیت شد، من نفر اول بودم که نشسته بودم. وقتی بلند شدم، همسرم اولین نفر شد. با یک دستش پرچم را تکان میداد و در دست دیگرش تسبیح تربت امامحسین (ع) بود و ذکر میگفت. من سه قدم به طرف موکب برداشتم که پشت سرم غوغا شد.
سجاد ادامه صحبت را در دست میگیرد و میگوید: کسانی که سمت مسجد بودند، فکر کردند انفجار شده است. صدای مهیبی پیچید. برقها خاموش شد و گردوخاک بلند شد.
او برادرانش، محمدمهدی و محمدحسین را به یک نفر میسپارد و خودش بین جمعیت میرود. دلواپس بوده و میگفته خدا کند برای پدر و مادرم اتفاقی نیفتاده باشد. ماشین را میبیند که وارد محوطه جمعیت شده. متوجه میشود تصادف رخ داده. پدرش را پیدا میکند و هردو با هم دنبال مادر میگردند.
سجاد تعریف میکند: ابتدا یک لنگه کفش مادرم را پیدا کردم و به پدرم نشان دادم. میدیدم یک نفر وسط بولوار افتاده، اما اصلا فکر نمیکردم مربوط به این حادثه باشد.
پدرش که میبیند همسرش در محدوده جمعیت نیست، بالای سر همان فردی میرود که وسط بولوار بوده و وقتی میبیند همسرش است، فریادحسین (ع) حسینش بلند میشود.
فقط ۱۰ شبی که رفتیم کربلا در اجتماع نبود
سجاد هم بالای سر مادر میآید. محمدمهدی و محمدحسین از دور نظارهگر این صحنهها بودهاند. اطرافیان توصیه به اقداماتی مانند احیای قلبی و تنفس دهانبهدهان میکردند؛ همه را انجام میدهند، اما ته دلشان میدانستند بیفایده است و درنهایت پرچمی را که زهراخانم در دست داشته، روی خودش میکشند.
سجاد میرود همان پرچم خونآلود و کفشهای آن روز مادر را میآورد و بعد تعریف میکند: آمبولانس که رسید، یک پرستار را آوردم بالای سر مادرم. نور موبایل را در چشمش انداخت و باز دوباره پرچم را رویش کشید. آن لحظه فهمیدم دیگر هیچ امیدی نیست.
محمدآقا میگوید: دراثر شدت ضربه، تمام استخوانهای بدن همسرم، نرم، پایش چرخیده و شاهرگش بریده شده بود.
او به تأکید همسرش برای حضور در اجتماعات شبانه اشاره میکند و ادامه میدهد: تا زمان شهادت همسرم از ۱۸۰شب، ۱۷۰شب را در اجتماع حضور داشتیم. ۱۰شبی هم که نبودیم، رفته بودیم کربلا. وقتی میآمدیم، دوست داشت تا آخر اجتماعات باشیم.
به گفته محمدآقا، از ابتدای پاگرفتن اجتماعات، هر جای شهر که بودند، همسرش میگفته برای اجتماع باید خودشان را به ابتدای بولوار اقبال برسانند. معتقد بوده رفتوآمد مخالفان از این محدوده زیاد است؛ برای همین تأکید داشته در این محل حضور داشته باشند.
بند مادیات نبود
حجتالاسلام و المسلمین محمدحسین امینینیا، پدر شهیده زهرا امینینیا که تا حالا سکوت کرده، با صبری که انگار در اعتقادات محکمش ریشه دارد، شروع به سخنگفتن میکند، اما نه از غم فراق دخترش مینالد و نه از خاطراتش میگوید.
او با اشاره به آیات و احادیث بیان میکند: مخالفانی که سخن حق در آنها تأثیر نمیگذارد، شکمهایشان از لقمه حرام پر شده است. او بر اهمیت تدبر در قرآن تأکید میکند و میگوید: اگر افراد در آیات قرآن تدبر کنند، بسیاری از شبهات برایشان برطرف میشود و اینطور بهسمت راهی که دشمنان و یهودیان رفتهاند نمیروند.
در ادامه محمدآقا به خصوصیات اخلاقی همسرش اشاره میکند و میگوید: اصلا بند مادیات نبود. در طول سیسال زندگی مشترکمان حتی یک بار خواسته نامعقول از من نداشت. با اینکه خدا را شکر وضع مالیام خوب است، حتی یک گوشواره به گوشش نداشت. برایش سرویس طلا خریده بودم ولی استفاده نمیکرد. اگر هم میگفتم فلان قطعه طلایت را میدهی بفروشم، میگفت همهاش را بفروش.
او ادامه میدهد: هیچوقت دروغ از همسرم نشنیدم. حتی در صحبت با بچههای کوچک اینطور نبود که الکی چیزی بگوید.
محمدآقا به تأکید همسرش بر نماز اول وقت اشاره میکند و میگوید: هرجا بود، نماز را اول وقت اقامه میکرد. مقید بود که شبها برویم مسجد. حتی اگر خسته بودم، باز میگفت بهتر است نماز جماعت مسجد را از دست ندهیم، اما اگر به هر دلیلی به مسجد نمیرفتیم، پشت سر من نمازش را اقامه میکرد.
زنگویی که نظامی است و بهواسطه شغلش از این شهر به آن شهر میرفته، میگوید: بین همکارانمان میبینم کسانی هستند که همسرانشان با آنها همراهی نمیکنند، اما همسر من بدون اینکه بپرسد قرار است کدام شهر برویم، میگفت هرجا تو بروی، ما هم پشت سرت هستیم و میآییم.

خادمی حرم به یاد زهراخانم
سجاد که نکتهای یادش آمده است، میگوید: مامانم همیشه باوضو بود. وقتی میخواست بیرون برود، وضو میگرفت. وقتی بچه شیر میداد، وضو میگرفت. وقتی میخواست بخوابد، وضو میگرفت. خیلی هم وفای به عهد داشت. هرقولی به هرکدام از ما حتی محمدحسین میداد، عمل میکرد.
بغض گلوی محمدآقا را میگیرد و با صدایی لرزان میگوید: زهراخانم حق من و بچههایم را کامل ادا کرده و هیچی برایمان کم نگذاشته بود. الان هر کار برایش بکنم، کم است؛ برای همین هر روز به نیت او به شیفت افتخاری خادمی در حرم امامرضا (ع) میروم.
او از نوه دختری یکسالهاش حورا یاد میکند و ادامه میدهد: زندگیمان با وجود این نوه، که دختر ساجده است، شیرینی و حال و هوای دیگری پیدا کرده بود. بچههایم حالاحالاها به مادر احتیاج داشتند. زهراخانم چه در زمان حیات و چه الان با شهادتش، تاجی بر سر ما بود. خودش عاقبت بهخیر شد، اما ما حسرت میخوریم که چه کسی را از دست دادیم.
حکم رهبری دلگرممان کرد
محمدآقا قامت راست میکند و با صدایی رسا ادامه میدهد: دشمنان بدانند ما از این انقلاب نمیگذریم و با این چیزها جا خالی نمیکنیم. راه رهبر شهیدمان را ادامه میدهیم و حتی اگر تکهتکهمان کنند، از آرمانهایمان کوتاه نمیآییم.
او از رهبر کشورمان، آیتالله سیدمجتبی خامنهای که دستور دادند فوتشدگان این حادثه را شهید اعلام کنند، تشکر میکند و میگوید: این حکم دلگرمی بزرگی برای ما و همه سنگربانان خیابان بود.

در غربت به دادم رسید
سمانه قرائی، از دوستان صمیمی و نزدیک شهید زهرا امینینیا بوده است. همسر او هم نظامی است و چندسالی در بیرجند با هم بودند. او از زهراخانم به عنوان فردی مهربان، ساده و بیآلایش نام میبرد و میگوید: با اینکه زهرا بیشاز ۱۰سال با من تفاوت سنی داشت، آنقدر اخلاقش خوب بود که با هم صمیمی شده بودیم.
او تعریف میکند: بیرجند که بودیم، یک شب به خاطر سنگصفرا حال من بد شد. بچه شیرخوار داشتم. آن موقع محمدحسین هم شیرخوار بود. زهرا آمد من را برد به بیمارستان و دو روزی که حالم بد بود، بچهام را مثل بچه خودش نگهداری کرد و به او شیر داد. این محبت خالصانهاش باعث شد مهرش دوچندان بر دلم بنشیند و از آن موقع انیس و مونسم شد.
شب قبل از شهادت، زهراخانم خانه دوستش سمانه بوده. او تعریف میکند: زهرا درزمینه آشپزی، کیکپزی و... خیلی ماهر بود. من کره حیوانی گرفته بودم. میخواستم آن را باز کنم و از زهرا خواستم بیاید کمکم. آنقدر با جان و دل کمک میکرد که آدم با او راحت بود.
دو روزی که حالم بد بود، بچهام را مثل بچه خودش نگهداری کرد و شیر داد. این محبت خالصانهاش مهرش را در دلم دوچندان کرد
سمانهخانم ادامه میدهد: آن شب خیلی دورمان شلوغ بود و کار داشتیم، اما زهرا خیلی باحوصله همه را انجام میداد. همان شب پسر کوچکش دهبار به بهانههای مختلف، او را بلند کرد و میگفت «مامان بیا اینجا، مامان بیا آنجا.» صبورانه میرفت و جواب بچه را میداد. میگفتم زهرا تو چه حوصلهای داری!
او به پایبندی زهرا برای حضور در اجتماعات اشاره میکند و میگوید: میدانستم هر شب در تجمعات شرکت میکند. برای همین حتی یک شب که خودم خانهاش بودم، زودتر برگشتم تا او به اجتماع برسد.
آرامگرفتن در آغوش پرچم
محبوبه آلسیدان مادر هفتادوششسالهای است که شب حادثه در اجتماع حضور داشته. او زهراخانم امینینیا را چشمی میشناخته و میگوید: میدیدم که پرچم تکان میداد. همیشه هم خانوادگی حضور داشتند. زن افتاده و بیآلایشی به نظر میرسید. موقع حادثه از شدت استرس و ناراحتی، قند و فشارم بالا رفت. او تعریف میکند: زمان حادثه چنددقیقه اول دنبال دختر و نوه و داماد خودم بودم. وقتی پیدایشان کردم و دیدم حالشان خوب است، با خودم میگفتم چقدر تحمل این حادثه برای خانواده مجروحان و شهدا، سخت و ناراحتکننده است.
آلسیدان ادامه میدهد: وقتی پسر زهراخانم داشت بالای سر مادرش گریه میکرد و به سر و صورتش میزد، من هم به پای خودم میزدم و میگفتم یا زینب (س) جان کمکشان کن. خیلی سخت است که یک پسر نوجوان اینطور داغ مادر را ببیند.
فاطمه پهلوان هم مادر دیگری است که شب حادثه حضور داشته. شهید امینینیا را وقتی دیده که رویش پرچم انداخته بودند. او تعریف میکند:، چون ایشان به دورتر از محل اجتماع پرت شده بود، اول متوجهش نشدم، اما بعدش با خودم گفتم چه مرگی زیباتر و باشکوهتر از اینکه در راه وطن و اعتقادات باشد و رویت پرچم کشورت را بیندازند. ما هم آنجا بودیم، اما لیاقت شهادت را نداشتیم. آنها لیاقت داشتند. اعتقادشان خالص بوده است. خوش به سعادتشان.
* این گزارش چهارشنبه ۱۵مهرماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۷۹ شهرآرامحله منطقه ۹ و ۱۰ چاپ شده است.
