کد خبر: ۸۱۴۱
۲۶ مرداد ۱۴۰۵ - ۱۷:۰۰
علیرضا محمدپور در اولین عملیاتش اسیر شد

علیرضا محمدپور در اولین عملیاتش اسیر شد

علیرضا محمدپور، آزاده محله سرافرازان ۷ سال در زندان‌های تکریت، موصل و رمادیه در اسارت بوده است. او که به محض آموزش نظامی در ۱۷ سالگی راهی جبهه شده در اولین عملیات اسیر شد.

علیرضا محمدپور، آزاده محله سرافرازان، فـرزند مرحوم حاج‌غلامعلی ۱۰ دی ۱۳۴۵ در محله مصلی مشهد در خانواده‌ای مذهبی به دنیا آمد. پدرش دست‌فروش بود و دارای سواد قرآنی. با اینکه سواد نداشت، قرآن و زیارت و ادعیه را خوب می‌خواند.

علیرضا تحصیلات ابتدایی خود را در دبستان عبداللهیان و راهنمایی را در مدرسه پاسداران میدان عدالت مشهد و در مدرسه پهلوی در کوچه تنباکوچی در بحبوحه انقلاب گذراند. پای درددل این آزاده محله سرافرازان می‌نشینیم تا خاطرات اسارت هفت‌ساله‌اش را برای ما روایت کند.   

 

۷ سال اسارت و یک دنیا حرف

در سال‌های ۶۱ و ۶۲ سال‌های بعد از پیروزی انقلاب، پدرم از فعالان هر شب بسیج بود و من هم همراه ایشان آزادانه در بسیج رفت‌وآمد می‌کردم، اما نمی‌گذاشتند در اموری از‌جمله نگهبانی، مراقبت از خانه‌های تیمی و امثال این‌ها فعالیت کنم و به‌جای آن مرا در کار‌هایی مثل باز و بسته‌کردن اسلحه و روغن‌کاری تسلیحات شرکت می‌دادند.

سال‌های جنگ و اعزام نیرو به جبهه بود. با یک سخنرانی امام خمینی (قدس سره) مردم همانند سیل روانه جبهه‌ها شدند ازجمله بسیاری از هم‌سن‌وسالان من که از متقاضیان سرسخت اعزام بودند.  

 

اثر انگشت پدر را با انگشت پایم جعل کردم!

با بچه‌های محله عهد و پیمان بستیم که هرطور شده به جبهه برویم. راه‌های مختلفی را برای گرفتن رضایت خانواده‌هایمان امتحان کردیم که همه ناموفق بود. رضایت کتبی و اثر انگشت پدر و مادر و تمام‌شدن سن ۱۷ سال، دوشرط اساسی اعزام به جبهه بود.

متاسفانه هیچ ترفندی کارساز نشد. آن زمان عضو بسیج دانش‌آموزی پایگاه مسجد ۷۲ تن در خیابان خسروی نو بودم. به هر طریقی بود، امضای پدرم را، چون خیلی آسان بود، جعل کردم و به جای اثر انگشت او، از انگشت پایم استفاده کردم که بزرگ دیده شود!

پدر با رفتنم مخالف بود و من هم نباید از این موضوع به او چیزی می‌گفتم. روز اعزام فرارسید. طبق روال هر روز باید با دوچرخه به مدرسه می‌رفتم. برای اینکه خانواده متوجه نشوند، باد چرخ دوچرخه را پنهانی خالی کردم.  

ساک کوچکی را که روز قبل، یک دست لباس داخل آن گذاشته و زیر تخت پنهان کرده بودم، برداشتم. کتاب‌هایم را آنجا گذاشتم و با زیرکی از خانه خارج شدم و به سمت پادگان رفتم. صبح ساعت ۷ تا ۱۱ پادگان نخریسی مشهد مرا پذیرش کرد. ساعت‌۱۱ هم اعزام به‌سمت پادگان‌های آموزشی شروع شد.

در‌حال خروج از پادگان، متوجه شدم پدرم که از‌طریق خواهرم از اعزام من خبردار شده بود، اطراف پادگان دنبال من می‌گردد. پدر رسید و مرا جلو پادگان دید. بغض گلویم را گرفته بود و چشمانم نمناک شده بود. نمی‌توانستم صحبت کنم. وقتی پدر مرا در این حالت دید و می‌دانست که تهدیدهایش کارساز نیست و من حرف خودم را می‌زنم، همان‌جا رضایت داد و گفت:، چون راهی که می‌روی برای خداست، موافقم. به این ترتیب راهی پادگان تربت جام شدم.   

 

علیـرضا محمـدپور ۷ سال در اسارت بعثی‌ها بوده است

 

از جبهه تا اسارت

پشت جبهه آموزش‌های لازم را برای مهیاشدن در عملیات‌ها فراگرفتم. در گردان ما چهار گروهان وجود داشت. بعد از آموزش‌ها و تیراندازی با سلاح‌های مختلف دو دسته (دسته ۳ و ۴ از گروهان یک)  به‌عنوان بهترین‌ها انتخاب شدند که امتیاز این دو گروه تقریبا با هم برابر و بالاتر از دسته‌های دیگر گروهان بود. من هم در این دسته بودم و قرار بود در عملیات اختصاصی و در محوری مهم فعالیت داشته باشیم.

عملیات نزدیک بود و ما تا شب عملیات در‌حال آموزش و تمرینات نظامی بودیم. به ما می‌گفتند که در این عملیات، احتمال برگشت و زنده‌ماندن کم است و به احتمال زیاد بیش‌از نیمی از ما شهید و بقیه مجروح می‌شویم. هر که می‌خواهد برگردد. همه ماندیم و تنها یک نفر آن هم به‌دلیل گرفتاری‌هایی که داشت، برگشت.

اتوبوس‌های استتارشده با گِل، برای بردن نیرو‌ها به خطوط مقدم آمدند. ابتدا برای فریب دشمن، نیرو‌ها را به محور‌هایی که عملیات نبود، کشاندند تا دشمن نیز در آن محور، بر نیرو‌ها متمرکز شود. بعد نیرو‌ها را به‌سرعت و درحالی‌که تمام آن‌ها را مسلح کرده بودند، به منطقه‌ای دشت‌مانند به نام سایت‌۵ بردند.

صبح زود که هنوز هوا روشن نشده بود، نیرو‌ها به طرف هورالهویزه حرکت کردند. بعد از چندساعت پیاده‌روی به منطقه هور رسیدیم و صبحانه را داخل قایق‌ها خوردیم. در ابتدا دو گردان حرکت کردند و نماز ظهر را در هورالهویزه خواندند.

مقداری از راه را با قایق‌های خاموش و مقداری را با موتور روشن رفتیم. نیرو‌های راهنما که غواص بودند، برای راهنمایی در آب‌ها شناور و بعضی زیر آب مخفی بودند. قایق‌ها در مسیر باریکی حرکت می‌کردند و گاهی برای استتارشدن بین نی‌ها می‌رفتند.  

 

پلی که تصرف شد

در این مسیر طولانی، قایق‌هایی غرق و نیرو‌های بسیاری شهید و خوراک ماهیان هور شدند... گاهی هم قایق‌ها به‌دلیل تاریکی، با هم تصادف می‌کردند. گردان اول، رسیده و خط را شکسته بود. ساعت ۲ نیمه‌شب بود که به آن طرف آب رسیدیم؛ از بین دو دسته برتر فقط نیمی از هر دسته کنار آب رسیده بودیم. از بین این دو گروه، افرادی انتخاب شدند که من هم جزوشان بودم.

به‌همراه چند فرمانده محورخط، منشی و معاون گردان و چندنفر از برادران تخریب قرار بود عملیات نفوذی انجام دهیم. به ما دستور دادند که فقط نفوذی عمل کنیم و برای تصرف پلی در شهر القرنه برویم و به موانع و نیرو‌های سر راه، کاری نداشته باشیم. درواقع پاک‌سازی نیرو‌ها با گردان پشت سر ما بود.

به محض رسیدن به آن طرف آب از داخل کانال‌های آب حرکت کردیم و به صورت نفوذی و به راهنمایی چندنفر مجاهد عراقی که اهل همان روستا بودند، به محل عملیات رسیدیم.

به علت خستگی زیاد فرماندهان دستور دادند که اصلا توقف نداشته باشیم؛ چون ممکن بود نیرو‌ها از شدت خستگی بخوابند. خلاصه رسیدیم و نماز صبح را نشسته در کانال کوچک و باریکی خواندیم. بعضی نیز نمازشان را درحال حرکت خواندند.

چند دقیقه بعد با شلیک گلوله آرپی‌جی به یک دکل در این سمت پل، عملیات و درگیری شروع شد. با دادن چند زخمی و بدون دادن شهید، پل به تصرف ما درآمد. نیمی از گروهان ما از روی پل عبور کرده و به آن طرف پل رفتیم. این پل مهم و استرتژیک، تنها محل گذر نیرو‌های عراقی به محدوده وسیع و گسترده پشت سر ما بود که این ارتباط قطع شد.

گردان پشتیبانی باید پشت سر ما را پاک‌سازی می‌کرد و به ما می‌رسید و یک گروهان پشتیبان از تخریب نیز باید جایگزین ما می‌شد که درصورت لزوم، پل را منفجر کنند. متاسفانه گروهان پشتیبانی در آب‌ها راه را گم کرده و اشتباهی رفته بودند.

تا صبح استقامت کرده و دو طرف پل را نگه‌داشتیم که پیروزی اولیه خوب به دست آمد، اما بعد به‌علت کثرت نیرو‌های دشمن در پشت سر و آمدن عراقی‌های دیگر از جلو که شهر القرنه بود، در محاصره قرار گرفتیم. با بی‌سیم خبر دادند که ما به شما نمی‌توانیم نیرو برسانیم و ما بالاجبار بعداز دادن تلفات زیاد و متقابل از دشمن عقب‌نشینی تاکتیکی کردیم و به‌علت نداشتن مهمات اختصاصی قوی نتوانستیم پل را منفجر کنیم. معبر عراقی‌ها نیز باز شد و تانک‌ها و نیرو‌های عراقی با عبور از پل، در منطقه به طور وسیع پخش شدند.

عراقی‌ها در عملیات خیبر به‌علت زخم و جراحت شدید نیروهایشان در ابتدای عملیات، خیلی غضبناک و خشن شده بودند. نیرو‌های ما نیز کشته و زخمی و بعضی زیر زنجیر‌های تانک له شده بودند. بالای پل القرنه آتش شدیدی روی نیرو‌های ما بود و نمی‌توانستیم مجروحان و شهدا را به عقب انتقال دهیم.

عراقی‌ها با تانک‌های خود از روی آن‌ها می‌گذشتند. دیدن این صحنه‌ها موجب تاثر و تاسف رزمنده‌ها شده و کینه و خشم از بعثیان در دل برادران رزمنده بیشتر شد. در محاصره قرار گرفته بودیم. در عملیات خیبر، کل نیرو‌ها شهید و زخمی و اسیر شدند و دلیل این ناموفق‌بودن، آتش سنگین عراقی‌ها و گلوله‌باران شیمیایی منطقه به وسیله دشمن بود.

وسط دشت و داخل سنگر‌هایی که نیرو‌های رزمنده پناه گرفته بودند، به‌وسیله توپخانه نیرو‌های زرهی دشمن کوبیده می‌شد. بچه‌ها غرق در خون به زمین می‌افتادند و سعی آن‌ها بر این بود که محاصره را بشکنند و خود را عقب بکشند. عراقی‌ها از هر طرف عرصه را تنگ کرده و بعضی از زخمی‌ها را کشته یا اسیر می‌کردند و از روی بعضی با تانک‌های خود رد می‌شدند. 

 

علیـرضا محمـدپور ۷ سال در اسارت بعثی‌ها بوده است

 

فریاد‌های خاموش

نیرو‌های بسیاری اسیر بعثیان شدند. اسرای ایرانی را جمع می‌کردند و دست‌ها و چشم‌های آن‌ها را بسته و با کتک و ضربه‌های قنداق اسلحه، به سنگر‌های پشت جبهه انتقال می‌دادند. عراقی‌ها مرا همراه بقیه اسرا به پشت جبهه تحویل نیرو‌های پشتیبانی دادند.

ما را به کانکس‌های بازجویی که زنان و مردان درجه‌دار عراقی در آن مستقر بودند، انتقال دادند. صبح زود به مرکز دیگری در کنار بصره منتقل شدیم که زیرزمین آن، محل شکنجه و قسمت بالا اقامتگاه اسرا بود. سروصدا و فریاد بچه‌ها آن منطقه را فراگرفته بود.

آن‌قدر اسیر آورده بودند که جایی برای نشستن و درازکشیدن برای بچه‌ها و حتی مجروحان نبود. تقریبا ۱۵ روز بازجویی طول کشید که از صبح زود تا نیمه‌های شب ادامه داشت.

بعداز ۱۵ روز اسارت و بازجویی‌های متعدد، اسرا را به اردوگاه‌های تکریت و موصل ۲ منتقل کردند که تقریبا پنج‌روزی طول کشید. در هر جابه‌جایی اسرا، معمولا نیرو‌های عراقی مامور می‌شدند که از دوطرف، دیواری گوشتی همراه با کابل تشکیل دهند و اسرا را از بین آن با چاشنی شکنجه بگذرانند.

اتوبوس‌ها را دورتر متوقف می‌کردند و یک‌نفر، یک‌نفر و گاهی هم دونفر، دونفر بچه‌ها را از ماشین با لگد به پایین پرت می‌کردند که بین آن‌ها فاصله بیفتد و هیچ اسیری از کابل سربازان بی‌نصیب نماند.

در اردوگاه، سربازان عراقی، ریش و سبیل بچه‌ها را دانه‌دانه می‌کندند و خون بیرون می‌زد. به بهانه‌های مختلف بچه‌ها را تنبیه‌های انفرادی و جمعی می‌کردند و برای جذب‌کردن افراد ضعیف به سوی خود، فرماندهان عراقی جمله «تشویق برای یک نفر، تنبیه برای همه»را گوشزد می‌کردند

بعد از عبور از دیوار گوشتی، افراد را در صف‌های پنج‌تایی ردیف می‌کردند و به‌اصطلاح (خمسه‌خمسه) با لگد و پرش، به پشت بچه‌ها و سروکله آن‌ها می‌زدند و دوباره با کابل شروع به زدن می‌کردند و پنج‌تا پنج‌تا می‌شمردند و اسرا را تحویل می‌دادند تا مرحله انتقالی که اسرا را به همین نحو به اردوگاه می‌رساندند و دوباره در اردوگاه موصل افراد را بازجویی می‌کردند.

این اردوگاه‌ها قانون‌های مخصوص به خود را داشت که اکثر قوانین برخلاف قوانین بین‌الملل ژنو بود.

در اردوگاه، سربازان عراقی، ریش و سبیل بچه‌ها را دانه‌دانه می‌کندند و خون بیرون می‌زد. به بهانه‌های مختلف بچه‌ها را تنبیه‌های انفرادی و جمعی می‌کردند و برای جذب‌کردن افراد ضعیف به سوی خود، فرماندهان عراقی جمله «تشویق برای یک نفر، تنبیه برای همه» را گوشزد می‌کردند و می‌گفتند اگر فردی با ما همکاری کند، تشویق می‌شود و اگر  خطایی انجام دهد، تنبیه آن برای تمام افراد اردوگاه است.  

 

انتقال از موصل به رمادیه ۲

روز‌ها سپری می‌شد و تقریبا بعد از گذشت یک‌ماهی از اسارت، خواب انتقالی از موصل به رمادیه را دیدم، به‌طوری‌که اتوبوس‌ها به دنده عقب وارد اردوگاه می‌شدند. روز بعد، خوابم همان‌طور‌که دیدم، تعبیر شد و مرا به رمادیه منتقل کردند.
در تمام مدت اسارت، محدودیت‌های زیادی حاکم بود.

محدودیت استفاده از امکانات موجود و اینکه در تمام مدت روز باید در اتاق‌هایمان می‌ماندیم و فقط ساعاتی برای پرداختن به امور روزمره بیرون می‌آمدیم. هر کمپ (قاطع) از چهار قسمت مشابه تشکیل شده بود و هر بخش دارای هشت‌اتاق ۶۴ نفره بود.

موقعیت مکانی برای استراحت هر نفر، دو موزاییک یا کمتر و تقریبا ۵۰ سانتی‌متر بود. شب‌ها کسی حق خروج نداشت. هفت‌توالت برای ۵۰۰ نفر وجود داشت که در عرض ۲ ساعت باید مورد استفاده قرار می‌گرفت که بعضی از آن‌ها خراب بود.

یک حمام با پنج‌دوش برای استفاده همه بود که همه دوش‌ها نیز سالم نبود. ۶ تا ظرف‌شویی نیز برای شستن ظروف بود که هم ظرف و هم لباس‌های کل افراد باید آنجا شسته می‌شد.

محدودیت‌های مطالعه، تدریس و یادگیری نیز تا مدت‌های مدید وجود داشت. بعد از چندین سال برای کمپ، یک جلد قرآن از صلیب سرخ آوردند. این قرآن نوبت‌بندی شده بود و هر ۱۰ دقیقه، بین هشت‌اتاق می‌چرخید تا همه آن را بخوانند. 

 

دور از چشم عراقی‌ها

روزی سه‌بار با شنیدن سوت عراقی‌ها باید در عرض چنددقیقه به ستون پنج‌ردیفی می‌ایستادیم تا سربازان به‌صورت گروهی بیایند و بازرسی کنند. بعد از اینکه اجازه نشستن می‌دادند و سرهایمان را پایین می‌گرفتیم، ما را می‌شمردند و می‌رفتند و اگر کسی اشتباه یا تاخیر می‌کرد، تنبیه می‌شد.

گاهی کل اتاق را تنبیه می‌کردند و از دوساعت آزادی بیرون منع می‌شدند. برای هر ۶۰ نفر نیز داخل هشت ظرف غذا می‌دادند و داخل همان نیز می‌خوردیم. به‌علت کمبود غذا معده‌ها جمع شده بود و اکثر بچه‌ها مشکل گوارشی و التهاب معده و زخم اثناعشر گرفته بودند.

با‌توجه‌به تمام محدودیت‌ها بچه‌ها استفاده‌های بهینه‌ای از زمان و مکان می‌کردند. به‌ویژه در سال‌های پایانی بچه‌ها نگهبان می‌گذاشتند و دور از چشم عراقی‌ها زبان و ورزش‌های رزمی را به هم می‌آموختند. تاحد امکان نماز را به‌صورت جماعت برپا می‌کردیم و دعا‌های توسل و کمیل و ندبه را نیز دسته‌جمعی می‌خواندیم. بچه‌ها آنجا همیشه یار و یاور هم بودند و همدیگر را در گرفتاری‌ها و سختی‌ها یاری می‌کردند، با اینکه امکانات به اندازه کافی نبود.  

 

علیـرضا محمـدپور ۷ سال در اسارت بعثی‌ها بوده است

 

روز سکوت در اردوگاه

یک روز در اردوگاه سکوت مطلقی برقرارشد. سال ۶۸ بود که بچه‌ها از ضایعه اسف‌بار تاریخ اسارت یعنی رحلت امام خمینی (ره)  از‌طریق رادیویی که پنهان کرده بودند، مطلع شدند. گویی آن روز همه با هم قهر بودند. حرفی بین بچه‌ها ردو‌بدل نشد. همه محزون بودند و حتی نگهبانان عراقی نیز از این سکوت به شیوع خبری پی برده بودند و از این ارتباط قوی ملت و رهبرشان متحیر و گیج شده بودند. آن روز بچه‌ها برای رحلت امام عزاداری و قرآن قرائت کردند.  

 

آزادی شیرین

بعد‌از پذیرش قطعنامه‌۵۹۸ صلیب سرخ آمد و خبر‌هایی از آزادی می‌داد که بچه‌ها باور نمی‌کردند تا اینکه زمزمه‌هایی از عراقی‌ها شنیدیم. این در‌حالی بود که محدودیت‌های ما نیز کمتر شده بود. بعد از چندماه از حمله عراق به کویت و اعلام پیروزی‌های مکرر عراقی‌ها، اعلان کرده بودند که صدام با آزادی اسرا موافقت کرده است و پیام عربی آن را از بلندگو‌های اردوگاه پخش کردند. همهمه‌ای حکمفر‌ها بود. بچه‌ها از هم آدرس می‌گرفتند که بعد از آزادی همدیگر را فراموش نکنند و بدین ترتیب به لطف خدا و دعای مردم، آزادی ما در ۲۶‌شهریور‌۶۹ رقم خورد.


* این گزارش چهارشنبه، ۲۸ مرداد ۹۴ در شماره ۱۶۰ شهرآرامحله منطقه ۹ چاپ شده است

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام