کد خبر: ۸۱۵۶
۰۹ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۱۶:۰۰
بعد از ۲۶ سال به جای پسرم  به ما دست گل دادند

بعد از ۲۶ سال به جای پسرم به ما دست گل دادند

بعد از ۲۶ سال صبر و بردباری، یک‌روز به خانواده جاوید‌الاثر محمد‌علی سروی خبر دادند در همایشی قرار است به جای جگرگوشه‌شان گلی به آن‌ها بدهند؛ نه نشانی، نه کالبدی و نه حتی پلاکی.

نمی‌دانم بعد از ۲۶ سال صبر و بردباری، دیدن فرزند چه حسی دارد وقتی یک‌روز با صدای زنگ گوشی مثل همیشه از جا بپری و این‌بار خبر دهند در همایشی قرار است به جای جگرگوشه‌ات گلی به تو بدهند؛ نه نشانی، نه کالبدی و نه حتی پلاکی.

خانواده جاوید‌الاثر محمد‌علی سروی سال‌هاست از اهالی ساکن در محله فلسطین هستند؛ شاید از همان روزی که پدرخانواده در شهرداری استخدام شد و چندسالی گذشت و زمین این ملک را که آن روز‌ها ارزش چندانی نداشت، به او سپردند؛ چیزی نزدیک به ۵۰، ۶۰ سال پیش. روزگاری فرزند ارشد این خانواده که به دلیل شفا گرفتن از محضر امام‌رضا (ع)، رضا صدایش می‌کردند، پایش را در یک کفش کرد که به بسیج بپیوندد، اما پس از چندبار مراجعه، به دلیل سن کم او را نپذیرفتند.

تولد و رشد در یک خانواده متدین و مذهبی، او را برای ورود به بسیج مصمم‌تر کرد تا اینکه سرانجام در پانزده‌سالگی توانست به این نهاد ملحق شود و به قول خودش برای اینکه دینش را به انقلاب ادا کند، زمان جنگ با عراق، سربازی‌اش را در جبهه بگذراند. او رفت و پس از دوسال خدمت در حالی که قرار بود بازگردد و داماد شود، دیگر هیچ‌وقت بازنگشت...  


رزمندگی قسمتم نشد

«پیش از اینکه رضا بخواهد برود جبهه، از طرف شهرداری برای اعزام، نام‌نویسی می‌کردند. من هم که بسیار به دفاع از میهنم علاقه داشتم، با وجود ۹ سر عائله نام‌نویسی کردم، اما با وجود اینکه وسایلم را هم تحویل داده بودم و چندروزی در منزل چشم‌انتظار تماس‌شان برای اعزام بودم، گفتند درخواست ۵ نفر قبول نشده است که یکی از آن‌ها شما هستید. نمی‌دانم خدا چه حکمتی داشت که نخواست من بروم و نگذاشت فرزندانم بدون پدر، بزرگ شوند؟ قسمت نبود؛ وگرنه من حتی در زمان انقلاب هم همیشه سر نترسی داشتم و در تظاهرات و مراسم آن زمان شرکت می‌کردم.»

مادر شهید توضیح می‌دهد: «شیخ‌عباس راست می‌گوید. آن‌روز‌ها خیلی فعال بود. خاطرم هست که همان زمان‌های شلوغی پیش از انقلاب، یک‌روز چند مرد قُلچماق در خانه‌مان را کوبیدند. من آن روز‌ها پنج‌ماهه باردار بودم. در را که باز کردم، وارد شدند و تا می‌توانستند حاج‌آقا را کتک زدند.

می‌گفتند بار آخرت باشد که سردستگی آشوبگران را به عهده می‌گیری. آن روز من بسیار شوکه شدم و کودک پنج‌ماهه‌ام را سقط کردم. یادم هست آن روز‌ها رضا ده‌ساله بود و برای برنامه‌ها و تظاهرات با پدرش همراه می‌شد.»


از نوجوانی، شیخ‌عباس صدایش می‌کردند

آن‌طور که حاج‌خانم قانع می‌گوید، حاج‌عباس از همان زمان کودکی و حتی زمانی که هر دوی آن‌ها در روستای کاظم‌آباد فردوسی زندگی می‌کردند و هنوز سن زیادی نداشتند، پای ثابت مسجد بوده و کار‌های خرده‌ریزه پیش از نماز را انجام می‌داده. گاهی اذان می‌گفته و سجاده‌ها را پهن می‌کرده و گاهی به نمازگزاران خدمت‌رسانی‌های دیگر می‌کرده. از همان زمان بود که به دلیل انجام فعالیت‌های مسجد، حاجی را شیخ‌عباس صدا می‌کردند؛ وقتی که ۱۰، ۱۲ سال بیشتر نداشت.

لبخندی بر لبان شیخ‌عباس می‌نشیند و می‌گوید: «از همان ده‌سالگی سعی کردم همیشه نمازم را به‌جماعت و در مسجد بخوانم و از همان زمان هیچ‌گاه نمازم را ترک نکردم، حتی بیشتر اوقات سعی کردم زود‌تر از هرکسی دیگر در مسجد حاضر باشم و با خدمت به نمازگزاران، برکت این کار خداپسندانه را نصیب خود و خانواده‌ام کنم.

حالا همه مرا در محله فلسطین و در مساجد المهدی (عج) و جواد‌الائمه (ع) همین‌گونه صدا می‌کنند. مطمئنم این‌ها همه از برکت آن نماز‌های اول وقت و تاجی به نام شهید است که بر سر من پدر شهید قرار گرفته؛ وگرنه من کجا و این لقب به این بزرگی کجا؟ خدا کند که شایسته‌اش باشم.»


شهیدان برای آرامش جوانان ما رفتند

«روستای کاظم‌آبادفردوسی جایی بود که من و همسرم هر دو در آن زندگی می‌کردیم. همسرم دخترعمه‌ام است. پس از ازدواج، پدر و مادرم به ما در پستوی کوچکی انتهای خانه‌شان جا دادند و با چند وسیله اولیه زندگی که خانمم آورده بود، زندگی‌مان را شروع کردیم.

بعد از عقد، رفتم خدمت سربازی و در این مدت همسرم با پدر و مادرش به مشهد آمده بود و من هم پس از بازگشت از سربازی در همین شهر ساکن شدم و کم‌کم پول درآوردم و به‌سختی زندگی را می‌گرداندم.»

این‌ها را شیخ عباس می‌گوید و ادامه می‌دهد: «کارگر شهرداری که شدم، زمین این خانه را به ما دادند، ولی پولی برای ساخت آن نداشتم، بنابراین ابتدا خانه‌ای کلوخی ساختم؛ خانه‌ای که با هر بارندگی، نم می‌زد و خانواده‌ام در آن خیس می‌شدند.

بعد از چندسال توانستم خانه را کمی بازسازی کنم؛ آن‌قدر که دیگر نم دیوار‌ها وارد آن نمی‌شد. آن‌روز‌ها همه‌چیز ساده بود و با کمترین امکانات اولیه خوش بودیم، ولی الان جوان‌ها پرتوقع شده‌اند. انگار یادشان نیست برای آرامش آن‌ها چند شهید داده‌ایم که سر کوچک‌ترین مسئله‌ای، آرامش خود را به‌هم می‌ریزند و طلاق، ورد زبانشان شده است.»

 

هنوز هم چشم‌ به‌ راهیم

«آن روز بیش از ۵۰۰ خانواده مفقود‌الاثر در مراسم حضور داشتند. تلویزیون و رادیو چندین‌بار در برنامه‌ها زمان و ساعت این روز بزرگ را اعلام کرده بودند. خاطرم هست قرار بود آخرین دسته اسرای بازمانده در عراق را آزاد کنند.

خیلی‌ها از بزرگان و اقوام، آن روز تصور می‌کردند پسر من هم می‌آید. همه آمده بودند خانه ما و یک‌هفته چشم‌انتظار بودند

 تا پس از این همه‌سال، چشمشان به دیدن رضا روشن شود.

من و پدرش هم آرام‌وقرار نداشتیم، اما در آن روز عده‌ای را آزاد کردند و عده‌ای دیگر مانند رضا هیچ نام‌ونشانی از آن‌ها پیدا نشد.» این‌ها را مادر او، صدیقه قانع‌قالیچی تعریف می‌کند و توضیح می‌دهد: «رضا صدایش می‌کردیم، چون در کودکی بیماری صعب‌العلاجی گرفت و دست‌به‌دامان آقا علی‌بن‌موسی‌الرضا (ع) شدیم و شفایش را گرفتیم.

از آن روز نامش بین فامیل و دوستان، رضا شد. آزاده‌ها می‌گفتند رضا همراه دسته آخر بوده است، اما عر‌اقی‌ها دوباره آن گروه را بازگردانده‌اند. بعد‌ها هم بنیادشهید تابلویی به ما داد که شهادت رضا را به تاریخ ۲۱ تیر ۶۷ در دهلران، نهر عنبر نشان می‌داد. من با شنیدن حرف‌های آزاده‌ها و پیدا نشدن کوچک‌ترین ردی از جسم پسرمان، هنوز هم تصور می‌کنم او زنده است. خیلی‌وقت‌ها تلفن که زنگ می‌زند، به‌شوق شنیدن صدای رضا سریع گوشی را برمی‌دارم.»


شهید بی‌وصیت

شیخ‌عباس سروی، رشته کلام همسرش را در دست می‌گیرد و می‌گوید: «اگر رضا شهید نشده بود، حتما بعد از این همه‌سال ردی از او پیدا می‌شد. حتما شهید شده است که بنیاد هم همین را می‌گوید. هرچه باشد، خوشا به سعادتش؛ ما که سعادت حضور در جبهه و شهادت را نداشتیم.

رضا می‌خواست مرا همراه خودش به جبهه ببرد، اما فرزندان دیگرم کوچک بودند و نمی‌شد تنهایشان بگذارم. گفتم تو برو و سالم برگرد؛ من بعد از تو می‌روم تا اگر اتفاقی برای من افتاد، لااقل تو بالای سر این بچه‌ها باشی. او خاطرخواه یکی از دختران فامیل بود و به همین دلیل امید بازگشت داشت. گفته بودیم پس از برگشتن از جبهه، او را برایت عقد می‌کنیم. هیچ‌گاه وصیت‌نامه‌ای ننوشت. تا بار آخری که رفت و گفت این‌بار که برگردم، حتما وصیت‌نامه می‌نویسم، اما او هیچ‌گاه بازنگشت...»


تفنگش بزرگ‌تر از قدش بود

«وارد بسیج که شد، تفنگش بزرگ‌تر از قدش بود، اما آن‌قدر اصرار کرد و از من و مادرش خواست که برای ورودش به بسیج محله میانجیگری کنیم که آن‌ها پذیرفتند تعلیمات را با همان سن کم، به او آموزش دهند. برای فراگرفتن آموزش‌های سخت به شهرستان‌ها می‌بردندش و زمانی که می‌خواست برای جنگ برود، کاملا آماده بود.»

این‌ها را شیخ‌عباس سروی می‌گوید و باز خاطرات کودکی رضایش می‌نشیند بین تعریف‌هایش؛ «کوچک‌تر که بود، مستقل رفتار می‌کرد و بچه مطیعی نبود. سعی می‌کرد هرچیزی را کشف کند و بسیار کنجکاو و خلاق بود. از همان کودکی می‌رفت به دوره‌های قرآن و روضه‌های محلی و سعی می‌کرد پذیرایی از مخاطبان را در کنار فیض بردن از تلاوت قرآن به عهده داشته باشد.» 


نشانه‌ای برای برکت

مادر شهید در حالی که از نداشتن آلبومی از تصاویر فرزندش یاد می‌کند، می‌گوید: «از زمانی که اهالی محل متوجه مفقودالاثر شدن رضا شدند، حاجی به هر روضه، جلسه قرآن و مسجدی که می‌رفت، از او می‌خواستند نشانه‌ای از پسرمان برای برکت آن محفل به آن‌ها هدیه کند. این‌گونه بود که عکس‌های پسرم شد برکت این قبیل مجالس و حالا هیچ عکسی غیر از تصاویر بزرگش در منزل نداریم.»


*این گزارش شنبه ۲ اسفند ۱۳۹۳ در شمـاره ۱۴۲ شهرآرامحله منطقه یک چاپ شده است.  

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام