کد خبر: ۸۵۲۱
۱۲ تير ۱۴۰۵ - ۱۴:۳۰
جانباز محله سرافرازان: فکر نمی‌کردم گزینه قطع نخاع هم باشد!

جانباز محله سرافرازان: فکر نمی‌کردم گزینه قطع نخاع هم باشد!

حسن بهرام‌‍‍‍‍‍‌فر جانباز محله سرافرازان می‌گوید: روزی که رفتم جبهه فکر می‌کردم یا اسیر می‌شوم یا شهید؛ هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم که گزینه سومی به نام «جانباز قطع نخاعی ۷۰ درصدی» هم وجود دارد.

حسن بهرام‌‍‍‍‍‍‌فر، جانباز ۷۰ درصد قطع‌‍‌نخاعی محله سرافرازان متولد ۱۳۴۹ است که سال‌۶۴ یک‌بار برای آموزش اعزام می‌شود. سال‌۶۵ که دوم دبیرستان را در کاشمر تمام کرده بود، فقط امتحان درس ریاضی از کل امتحاناتش مانده بود که آن را نیمه‌کاره رها کرد. با پدرش صحبت و متقاعدش کرد  که باید به جبهه برود. پدر رضایت داد و برگه رفتنش به جبهه را انگشت زد.           

 

رُس ما را کشیدند!

آخر شب به پادگان مزداور در جاده سرخس رسیدیم. زمانی که به پادگان رسیدیم، همه سربازان را به صف کردند و هر‌کسی جثه‌اش ضعیف‌تر و ریز‌نقش‌تر بود، با همان اتوبوس برگردانده می‌شد. خوشبختانه مرا به‌دلیل قدبلند و هیکل نه‌چندان کوچکم پذیرفتند و از ۱۳ خرداد تا ۱۷ تیر ۶۵ به‌طور خاص آموزش‌های لازم را در این پادگان فراگرفتم.

مربیانی که به ما در این پادگان آموزش می‌دادند، بسیار سخت‌گیر بودند و می‌گفتند «هر چه اینجا اذیت شوید، راحت‌تر می‌توانید سختی‌ها و مسائل جبهه را تحمل کنید.»

خاطره‌ای از یکی از فرماندهان آنجا یادم است. یک بار پرسید: کسی می‌داند «رس کسی را کشیدن» یعنی چه؟ هیچ‌کس معنی این حرف را متوجه نشد. ما را بالای تپه‌ای برد و گفت: اینجا دراز بکشید و یکی‌یکی به پایین غلت بزنید! عده‌ای با یک بار انجام دستور، حالشان به هم خورد و نتوانستند در گرما طاقت بیاورند.

بقیه چند بار آن را انجام دادیم. من هم آن‌قدر این کار را کردم که آب زرد‌رنگی از دهانم خارج شد. فرمانده با دیدن من گفت: این رُس است که باید کشید! روز‌ها و سال‌هایی که در جبهه بودیم و توانستیم سختی‌های جبهه را تحمل کنیم و تاب بیاوریم، معنی حرف او و قدر آموزش‌های او را دانستیم.

یادآوری عملیات صبحگاهی آن هم در ساعت ۵ صبح و آغاز کلاس‌های آموزشی و رفتن به کوه‌ها در نیمه‌های شب و... همه‌و‌همه برایم هنوز جذاب است. با اینکه سختی‌های بسیاری کشیدیم، به‌نظرم آن دوران، دوران خوبی بود؛ آموزش‌هایی را فرا‌گرفتیم که بعد‌ها در زندگی به دردمان خورد.

بعد‌از اتمام دوره آموزشی یک‌هفته‌ای مرخصی داشتم و برگشتم کاشمر. بعداز یک هفته اعلام کردند هر‌کسی می‌خواهد می‌تواند به جبهه اعزام شود. خودم را مشتاق‌تر از همیشه دیدم و نتوانستم دیگر لحظه‌ای درنگ کنم.

خانواده‌ام گفتند نمی‌گذاریم بروی! با دوستم نقشه کشیدیم زمانی که اتوبوس‌ها در‌حال اعزام هستند، من هم به خارج از شهر و در مسیر جاده کاشمر و مشهد بروم و پشت دیواری پنهان شوم و اتوبوس که آمد، مرا سوار کند. متاسفانه اتوبوس آمد و رد شد، اما من متوجه نشدم و دوستم هم مرا ندید.

ظهر شد و با اتوبوس دیگری آمدم مشهد. آن موقع هنوز صدمتری کمربندی باز نشده بود. مستقیم به آخر خیابان نخریسی و پادگان امام رضا (ع) رفتم و از آنجا اعزام شدم و رفتم جبهه.

به کردستان و شهر سنندج رسیدیم و از سنندج هم به شهر کامیاران رفتیم. سپاه، آنجا یک پادگان داشت که در آنجا جمع شدیم. آن زمان، چون جاده‌های کردستان امنیت نداشت، در هر دوسه‌کیلومتری بالای تپه سنگری درست شده بود که چند نیرو ازجمله نیروی بسیجی، نیروی سپاه یا ارتش و یک نیروی کُرد برای تامین امنیت جاده آنجا نگهبانی می‌دادند و از جاده مراقبت می‌کردند.

در این پادگان یکی از فرماندهان مرا برای پادگان روستای «کوره‌دره پایین» انتخاب کرد؛ روستایی خوش‌آب‌وهوا که نزدیک کامیاران بود و تا لب جاده سه‌چهار کیلومتری راه خاکی داشت. رفتیم داخل پایگاهی در این روستا که در مسجد دایر شده بود. فرمانده ما  احمد میرزایی نام داشت. وظیفه ما این بود که یک روز برای تامین امنیت جاده و یک روز هم در خود پایگاه ۲۴ ساعته نگهبانی بدهیم.

جای وحشتناکی نبود تا اینکه یک روز به یکی از دبیرستان‌های سنندج به نام «دبیرستان شهید ناصر رنج‌آوری» رفتم. نامه از دبیرستانم در کاشمر گرفته بودم تا برای درس ریاضی‌ام که امتحانش مانده بود، امتحان بدهم.

بعداز بازگشت متوجه شدم روستا کمی آشفته و به‌هم‌ریخته شده است. نیرو‌های کومله به مردم روستا حمله کرده بودند و درگیری شدیدی به‌وجود آمده بود. تا روز بعد، دائم صدای تیراندازی به گوش می‌رسید. صبح شده بود که درگیری‌ها خوابید و نیرو‌های کومله که با کشتار بی‌ر‌حمانه خود به جان مردم روستا افتاده بودند، توسط سپاه بیرون رانده شدند.

دیدن جنازه‌های شهدا که به‌شکلی دل‌خراش آن‌ها را روی قاطر گذاشته بودند و از کوه پایین می‌آوردند، درحالی‌که دست و پاهایشان خشک‌شده و خون بر بدنشان سیاه شده بود، صحنه‌های دردناکی است که هنوز یادآوری آن، دلم را به درد می‌آورد.
           

تشییع پیکر شهید علیرضا عاصمی، سردار تخریب، عزمم را جزم کرد

۲۳‌مهر همان سال ماموریتم تمام شد. سه‌ماه کردستان بودم و بعد از آن، برای ادامه تحصیل به کاشمر برگشتم. بعد‌از سه ماه، یک روز خبردار شدم قرار است جنازه شهید علیرضا عاصمی که به او لقب «سردار تخریب» داده بودند، در شهرمان تشییع شود.

از آن روز به بعد حالم گرفته بود. هوایی شده بود. رفتم و درخواست اعزام به جبهه را دادم. قرار شد ۲۳ دی‌ماه به جبهه اعزام شویم. اتفاقا در آن روز روضه داشتیم. به‌آرامی خواهرم را صدا زدم و گفتم: می‌خواهم بروم جبهه.

بعد‌از رفتنم به مادر بگو؛ چون نمی‌توانم خداحافظی کنم. خواهرم نتوانست دوباره‌رفتن مرا به جبهه تاب بیاورد و مادرم را درجریان گذاشت. هر‌سه ساعت‌ها گریه کردیم. راضی به رفتنم نمی‌شدند. هرطور بود، خداحافظی کردم و با اتوبوس به مشهد آمدم واز اینجا با قطار به اهواز رفتم.       

   

حسن بهرام‌‍‍‍‍‍‌فر، جانباز ۷۰ درصد قطع‌‍‌نخاعی محله سرافرازان است

 

آثار جنایت عراقی‌ها بر چهره شهر نمایان بود

در ورودی اهواز، ساختمان چهار‌طبقه‌ای قرار داشت که نیرو‌ها آنجا مستقر می‌شدند. برای اعزام، از جلوی کیسه‌های شنی که سنگر بودند، سوار خودرو‌های تویوتا شدیم و به‌سمت پادگان حمید بین اهواز و خرمشهر رفتیم.

یکی از هم‌کلاسی‌هایم به نام مرتضی حسین‌زاده قبل‌از اینکه از پادگان راهی خط شویم، گفت: اگر وصیتی یا سفارشی داری، بگو. گفتم: من شهید نمی‌شوم، به من الهام شده که حتما دو دست یا دو پایم را از دست می‌دهم. خندید و گفت مگر علم غیب داری!

هم‌زمان‌با لورفتن عملیات کربلای‌۴ آنجا رسیدیم. عملیات کربلای‌۴ نام عملیات نظامی تهاجمی نیرو‌های ایرانی در جنگ ایران و عراق بود که با رمز «محمد رسول‌ا... (ص)» در محور ابوالخصیب به‌صورت گسترده ۵‌دی‌۱۳۶۵ به فرماندهی سپاه انجام شد.

لو‌رفتن این عملیات شکست سختی برای کشورمان به همراه آورد، اما ایران در عملیات کربلای‌۵ که ۱۹ دی‌ماه انجام شد، شکست قبلی را جبران کرد؛ به‌طوری‌که عراقی‌ها غافل‌گیر شده بودند و اصلا گمان نمی‌کردند ایران بعد‌از آن همه تلفاتی که داده است، بتواند دوباره پای صحنه بیاید و تا این حد موفق شود.

زمانی‌که به پادگان رسیدیم در‌قالب گردان کوثر‌۲ جایگزین بچه‌های کاشمر شدیم. شب ۲۷ دی بود که از پادگان حمید به‌سمت خرمشهر راه افتادیم. خرمشهر مدتی در اشغال عراقی‌ها بود؛ شهری که روز‌ها زیر آتش‌خمپاره روشن بود و حالا جز خرابه‌ای و خاکستری از آن‌ها باقی نمانده بود.

همه‌جای شهر از بین رفته بود. در و پنجره‌های خانه‌ها شکسته بود. تمام وسایل و اسباب و اثاثیه مردم را به غارت برده بودند. خرمشهر، خالی شده و آثار جنایت عراقی‌ها بر چهره شهر نمایان بود.         

 

از۷۰ نفر فقط ۷ نفر برگشتیم

دوسه‌روزی در مدرسه‌ای که نیمه‌ویران بود، مستقر شدیم. شب اول بی‌سیم زدند و گفتند بروید خط شلمچه. من به‌عنوان کمک بی‌سیمچی همراه بقیه رفتم. هفت خودروی تویوتا آمد و هرکدام ۱۰ نفر از ما را سوار کردند که سرجمع ۷۰ نفر راهی شلمچه شدیم.

از ۷۰ نفر، هفت‌نفرمان برگشتیم. تعدادی اسیر و عده‌ای هم شهید شده بودند

عراقی‌ها عملیات هوایی خود را شروع کرده بودند؛ هم خمپاره می‌زدند و هم دوشکا. ماشین‌های ما را بمباران کردند. از بالای سرمان بمب می‌ریخت. هواپیما‌های عراقی آن‌قدر به زمین نزدیک شده بودند که پرچم هواپیمایشان را می‌دیدیم. بالاخره هر هفت خودرو به خط رسیدند.

سریع پیاده شدیم و به خاکریز رسیدیم و پشت سنگر رفتیم. عمود بر این خاکریز، کانالی قرار داشت که پر از کشته‌های عراقی و شهیدان ایرانی بود. مجروحان ایرانی نیز در این کانال بودند. ما هم وارد این کانال شدیم. درگیری تمام شده بود که به‌ناگاه یک خمپاره نزدیک ما زدند و بی‌سیمچیِ ما را موج گرفت. یک برگه پر از کد و رمز‌های عملیات را به من که کمک‌بی‌سیمچی بودم، داد و به عقب برگشت.

آخر شب بود. با سختی جعبه فشنگ را باز کردم و به بچه‌ها دادم. پنج‌شش‌نفری توی کانال مانده بودیم. یکی از بچه‌ها فریاد کشید که عقب‌نشینی کنید! از کانال بیرون آمدیم و رفتیم بالای خاکریز. عراقی‌ها رگبار بستند که همه روی زمین افتادند، اما من بی‌سیم‌به‌دست، پشت خاکریز پنهان شدم. عراقی‌ها فکر کردند همه شهید شده‌اند و حواسشان به من نبود.

شب تا صبح به مرکز بی‌سیم می‌زدم، اما پاسخی نمی‌آمد. بچه‌ها شب قبل‌از عملیات برگشته بودند عقب. خلاصه از ۷۰ نفر، هفت‌نفرمان برگشتیم. تعدادی اسیر و عده‌ای هم شهید شده بودند. از بین هفت نفر نیز دوسه‌نفری به شهرستان برگشتند و من و بقیه ماندیم. یک هفته بعد، غروب شب هشتم راه افتادیم و به همان مدرسه در خرمشهر رفتیم.          

 

امداد‌های غیبی در بیابان

آخر شب با صدای کمک بی‌سیمچی بیدار شدم. گفت: پیام آمده، ترجمه‌اش کن. نوشته شده بود همین الان حرکت کنید خط شلمچه. دوباره با یک گروه ۷۰ نفره به خط اعزام شدیم. نکته‌ای که در این شب برایمان خیلی عجیب بود و هنوز که هنوز است از ذهنم دور نمی‌شود، امداد‌های غیبی آن شب است.

بی‌سیم ما دو نوع آنتن داشت؛ یک آنتن میله‌ای که زمانی که باز باشد، اندازه آن سه‌چهارمتر می‌شود و دیگری آنتن شلاقی که زمانی که فضا و فاصله کم باشد، از این آنتن استفاده می‌شود. داخل ماشین که نشستیم، ارتباطمان با مرکز قطع شد. پشتم را که خم کردم تا آنتن را عوض کنم، ماشین در دست‌انداز افتاد و آنتن شکست.

ناگهان دلهره عجیبی وجودم را فراگرفت. ۷۰ نیرو داریم به کجا می‌رویم و از کی باید فرمان بگیریم و نقشه و... در همین فکر‌ها بودم که در آن تاریکی شب و برخلاف عملیات قبلی که همه‌جا را بمب و آتش فراگرفته بود، درکنار جاده بیابانی، مردی جلوی ماشین ظاهر شد که آنتنی میله‌ای در دستش بود! باورکردنی نبود اما... آنتن را گرفتیم و از آنجا دور شدیم.

به محل قرار رسیدیم و داخل سنگر رفتیم. نیمه‌های شب عملیات آغاز شد. من آخرین نفر بودم که از سنگر بیرون آمدم. در همان لحظه که بیرون آمدم، یک خمپاره‌۶۰ نزدیکم اصابت و موجش مرا یک‌متر از زمین بلند کرد؛ بدنم شروع به لرزشی شدید کرد.

           

به خاطر مادرم از خدا خواستم زنده بمانم

فرمانده از بالای خاکریز دید که من مجروح شده‌ام. درگیری شروع شده بود. بی‌سیم و کد‌های مربوط را به کمک بی‌سیمچی تحویل دادم. مرا به‌همراه چند مجروح دیگر داخل ماشین گذاشتند و از آنجا دور کردند. در مسیر نیز عراقی‌ها چندین‌بار ماشین را مورد اصابت گلوله قرار دادند، طوری‌که ماشین آتش گرفت.

بقیه مجروحانی که همراه من بودند، توانستند از ماشین بیرون بپرند، اما من و یک نفر دیگر دقایقی در آتش ماندیم. در آن حال تنها از خدا می‌خواستم زنده بمانم؛ به خاطر مادرم نمی‌خواستم شهید شوم. خدا هم در آن شب دعایم را مستجاب کرد.

۳۰ سال از آن زمان می‌گذرد و همیشه افسوس می‌خورم که عجب بی‌لیاقتی بودم که از این دنیا دل نکندم. گرچه به‌خاطر مادرم بود اما...

یقین دارم واقعا شهادت تصادفی نیست؛ شایستگی می‌خواهد. اگر لیاقت داشته باشی، شهید می‌شوی. دلم برای حال و هوای جبهه تنگ می‌شود. بعد‌از اینکه مجروح شدم، فهمیدم چیزی به نام تصادف در این دنیا وجود ندارد.

من به حکمت خدا اعتماد نکرده بودم. بین ۷۰ نفر، آخرین نفری که سالم برگشت، من بودم. هفته بعد از آن نیز، اولین نفری که مجروح شد، من بودم. برایم مسجل شد اگر خدا نخواهد، هیچ اتفاقی نمی‌افتد. شهادت لیاقت می‌خواهد. تا خودت نخواهی خدا تو را به بهشت نمی‌برد. 

         

حسن بهرام‌‍‍‍‍‍‌فر، جانباز ۷۰ درصد قطع‌‍‌نخاعی محله سرافرازان است

 

ماه‌هایی که ابدی شدند

ما را به بیمارستان صحرایی بردند. آنجا می‌خواستند لباس‌های مرا به‌دلیل شدت جراحت پاهایم پاره کنند که اجازه ندادم. گفتم این شلوار را به‌تازگی خریده‌ام و حیف است! فکر نمی‌کردم که شدت جراحت تا چه حد است! گفتند تو داری می‌میری؛ آن‌وقت به فکر شلوارت هستی؟! در همین حال‌وهوا بیهوش شدم و مرا با برانکارد سوار هواپیمای سی ۱۳۰ کردند.

وقتی به هوش آمدم، خودم را در یک سالن بزرگ در خرم‌آباد دیدم. هرچه به پاهایم سوزن می‌زدند، حسی نداشتم. دوباره مرا سوار بر هواپیما کردند و به فرودگاه مهرآباد رساندند. زمستان سردی بود و استخوان‌سوز، اما پا‌های من حسی نداشت که این سرما را احساس کند.

همان‌جا مجروحان را تقسیم کردند و به شهرشان فرستادند؛ مرا نیز به بیمارستان امدادی مشهد آوردند. دکتر اعتماد رضایی، ترکش را از کمرم درآورد، اما این ترکش، نصف نخاعم را قطع کرده بود. تا دوم اسفند همان سال در بیمارستان بودم و بعد به آسایشگاه جانبازان امام‌خمینی(ره) معرفی شدم.

دکتر اعتماد رضایی، ترکش را از کمرم درآورد اما این ترکش، نصف نخاعم را قطع کرده بود 

یک روز برایم کارتن‌هایی بسته‌بندی‌شده آوردند. وقتی بازش کردم، دیدم همین ویلچری است که اکنون روی آن نشسته‌ام. پرستار به‌زور من را سوار بر ویلچر کرد و ویلچرنشینی را نیز بر‌خلاف میلم یاد گرفتم. هنوز امید داشتم که تا چندماه دیگر خوب می‌شوم، اما این ماه‌ها ابدی شدند...

روزی که رفتم جبهه فکر می‌کردم یا اسیر می‌شوم یا شهید؛ هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم که گزینه سومی به نام «جانباز قطع نخاعی ۷۰ درصدی» هم وجود دارد. معنی جانباز‌بودن را نمی‌فهمیدم، اما امروز آن را با جان و دل درک می‌کنم.           

 

برای قبول‌شدنم در دانشگاه، یک سکه از رهبر گرفته‌ام

آخر سال‌۶۶ برگشتم شهرستان کاشمر. سال‌۶۷ دیپلمم را گرفتم و سال‌۶۸ هم در کنکور شرکت کردم و به‌عنوان نفر اول پذیرفته‌شده در رشته مهندسی عمران دانشگاه فردوسی قبول شدم و یک سکه تمام بهار آزادی از مقام معظم رهبری هدیه گرفتم.

یک‌سال‌و‌نیم بعد یعنی در سال ۷۰ ازدواج کردم. به‌دلیل طولانی‌بودن مسیر خانه که در شهرک امام مشهد بود، تا دانشگاه از ادامه درس و دانشگاه انصراف دادم. دو ماه بعد به استخدام آموزش‌و‌پرورش درآمدم و تا سال‌۷۴ به‌عنوان دفتردار یکی از مدارس شهرک امام مشغول فعالیت بودم.

همان سال به پیشنهاد همسرم دوباره در دانشگاه شرکت کردم و در رشته حسابداری دانشگاه فردوسی مشهد قبول شدم. سال‌۷۷ فارغ‌التحصیل شدم و از همان سال در هنرستان شهید رثایی به عنوان هنرآموز مشغول به کار هستم. چهارفرزند و یک نوه دختری دارم.

* این گزارش چهارشنبه، ۱۸ تیر ۹۴ در شماره ۱۶۳ شهرآرامحله منطقه ۹ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام