آرایشگری را با نقش بادبزن شروع کردم!
مردی با پشت خمیده که روپوشی سفید بر تن کرده، با دقت و ظرافت تمام، ماشین اصلاح قدیمی را روی گردن جوانی میراند که روی صندلی آرایشگاه، روبهروی آینه نشسته است. آنقدر سرش را نزدیک برده و چشمش را تیز کرده که محال است از آن فاصله دستش به خطا برود.
بیآنکه سخن بگوید، فقط کار میکند، حتی به مشتری نگاه نمیکند و فقط غرق در اصلاح سر و صورت کسی است که با کمال میل، زیر دست آرایشگر پیشکسوت خیابان فداییان اسلام ۳ نشسته است.
با اینکه سنوسالی از او گذشته است، سرووضعی مرتب و شیک دارد، طوریکه میشود او را جزو معدود کاسبانِ مسنِ سرحالِ اتوکشیده دانست. میگوید وقار و تمیزی برای آدمیزاد است؛ حالا چه برسد به آدمی که خودش مدعی نظافت و آرایشگری است.
حسین مکاریان اهل کاخک گناباد و هفتادودوساله است. خانواده او ۷۰ سال پیش بر اثر خشکسالی به مشهد آمدهاند و او از همان زمان زندگی در این شهر را تجربه کرده است. پدرش خمیرگیر نانوایی بوده، ولی ازآنجاکه برادرش آرایشگر بوده و او هم شاگرد دکان برادر، به این شغل روی آورده است.
جد اندر جدمان سلمانی داشتیم
داخل مغازه، فضای زیادی برای چرخیدن و تماشا کردن نیست. تعداد صندلیها هم فقط به اندازه دو مشتری است که بشود اصلاحشان کرد و یک مشتری دیگر که در صف انتظار بایستد.
صندلیای که کنار بخاری نفتی قرار گرفته است، از آن صندلیهای تاشوی فلزی است که هرجایی به چشم نمیخورد، اما اینجا هست. روی میزها و دوروبر آرایشگر نظیف اینجا، خیلی برقانداخته نیست ولی درمجموع مرتب است. چند بُرس و فرچه ریشتراشی و ماشیندستی و چند وسیله خردهریز دیگر همه وسایل کار آرایشگاه محقر، اما شناختهشده این قسمت از منطقه ماست.
حسین مکاریان، صاحب این آرایشگاه میگوید: «برادرم هفدهساله بود که از کاخک به تربتحیدریه رفت و هنر سلمانی را از داییام یاد گرفت. او سالها، پیش داییام شاگردی کرد تا اینکه ۱۵ سال بعد به مشهد آمد و همین مغازهای را که من در آن مشغولبهکار هستم، اجاره کرد. از همان زمان من شاگرد برادرم شدم. ۲۰ سال بدون هیچ حقوقی برایش کار کردم که آن مدت برای من هم حکم کمک به برادرم را داشت، هم یاد گرفتن هنر سلمانی.»
با تعجب میپرسیم «بدون هیچ حقوقی» که نگاهش را به چهره ما میاندازد و با صدای کشداری میگوید: «ها»؛ البته کمی بعد که بیشتر با او صحبت میکنیم، متوجه میشویم این شیوه «ها» گفتن، خاص آقای مکاریان است و معنی تایید زیاد میدهد.
اوایل، بادبزن بودم!
او از وظایفش در مغازه برادرش میگوید: «خاطرم هست هوا خیلی گرم بود و ما در مغازه، وسیله خنککنندهای نداشتیم، بنابراین آن اوایل من مشتریها را باد میزدم؛ یعنی بادبزن بودم.»
مکاریان که دوباره با تعجب بسیار زیاد ما روبهرو شده است، دست از کار میکشد و «ها»ی کشدار دیگری میگوید و توضیح میدهد: «یک بادبزن حصیری داشتیم که برادرم از من خواسته بود با آن، مشتریها را باد بزنم تا در زمانی که منتظر هستند، گرما نخورند و اخلاق خوشی داشته باشند.»
میپرسیم چند کلاس درس خواندهاید، میگوید: «تا پنج و شش» و بعد ادامه میدهد: «از چهاردهسالگی شروع به کار کردم. درسم ضعیف بود و پشتسر هم مردود میشدم و برای همین من را از مدرسه بیرون کردند تا اینکه شاگرد آرایشگاه شدم؛ یعنی درواقع پادویی میکردم.»
سَرِ ما را آلمانی بزن
مکاریان از روزگاری میگوید که هر مراجعهکنندهای با دستور مدل خاصی به آرایشگاه آنها میآمده؛ «سرها را که ماشین میکردم، میگفتند سر ما را آلمانی بزن. من هم میگفتم یاد ندارم. میگفتند بزن، شد دیمه، نشد آبی. معنی حرفشان هم این بود که اگر خراب شد، اشکالی ندارد و دست آخر همه سرمان را ماشین میکنی.»
میپرسیم دیگر چه مدل موهایی آن دوره مرسوم بوده. میگوید: «همین آلمانی و کرنلی. موها را طبقهطبقه میزدند. مدل خوبش، کرنلی بود؛ بغلها کوتاه و جلوی سر بلند و فر؛ البته گاهیاوقات که بعضی فیلمها نمایش داده میشد، مدل موی بازیگرانش هم سرِ زبانها میافتاد؛ مثل مدل قیصری. فر کردن هم مد بود؛ فر ششماهه و یکساله.»
مشتریها میگفتند سر ما را آلمانی بزن. من هم میگفتم یاد ندارم. میگفتند بزن، شد دیمه، نشد آبی
از زمانی که پنجزار میگرفت
محمدرضا اخلاقی از مشتریهای پروپاقرص آقای مکاریان است. او کانالساز بازنشسته و از همدورهایهای این آرایشگر دقیق و نظیف است. از او میپرسیم شما از چه زمانی برای اصلاح پیش حسینآقا آمدید، میگوید: «از زمانی که برای اصلاح پنجزار میگرفت، ما پیش ایشان آمدهایم. حالا هم از چهارراه لشکر به اینجا میآیم. از کارش خیلی راضی هستم. حسینآقا مشتریهایی دارد که از اطراف مشهد میآیند.»
مکاریان هم خودش را وارد صحبت میکند که: «من خیلی سطح بالا اصلاح میکنم، حتی سر دامادها را هم میزنم و حدود دو سال قبل اصلاح نوه دختریام را که داماد شده بود، خودم انجام دادم.»
طبق سفارش مشتری، کار میکنم
حسینآقا ۱۲ نوه دارد که اصلاح همه آنها را باید خودش انجام دهد. میگوید: «آنها به من پول نمیدهند و من با کمال میل، افتخاری برای آنها کار میکنم. اصلا نوههای من نباید پول به سلمانی بدهند. معمولا همه از کار من راضی هستند؛ چون طبق سفارش مشتریام اصلاح میکنم؛ چه نوهام باشد چه غریبه.»
صورت، تراشیده نمیشود
مکاریان برمیگردد به خاطراتش؛ به آن روزهایی که برای مشتریهای کودک و نوجوانش از پیامبر و قرآن، داستان تعریف میکرده و به آنها دستورهای دین و نحوه غسل کردن، وضو گرفتن و احکام را میآموخته است.
میپرسم چرا روی شیشه مغازهتان نوشتهاید صورت، تراشیده نمیشود؟ اینگونه مشتریهایتان را از دست نمیدهید؟ دوباره با «ها»ی کشدار دیگری میگوید: «اینکه خوب است. من صورت نمیتراشم؛ چون خدا راضی نیست. در دین اسلام تراشیدن موی صورت مرد، حرام است. روزی را خدا میرساند و من نگران آن نیستم. من صورت کسی را نمیتراشم ولی سر مشتریها را میتراشم؛ چون ثواب دارد.»
حسینآقا پنج دختر و دو پسر دارد که هیچکدام از پسرهایش در حرفه او کار نمیکنند. علتش را که میپرسیم، میگوید: «چون آنها نسل بعد از من هستند و ممکن بود اگر آرایشگر شوند، در برابر سفارش مشتری کوتاه بیایند، پس برای اینکه در آینده ریشتراش نشوند، نخواستم که آرایشگر شوند.»
او از بهترین خاطرهاش هم یاد میکند؛ «معلمی بود که دخلوخرجش با هم نمیخواند. برای اینکه معاشش بگذرد، پیش من آمد و خواست که به او آرایشگری یاد بدهم. او بسیار باتربیت بود. من هم یادش دادم.»
آرایشگر محله کوشش به جوانهای زیادی این حرفه را آموزش داده است و به داد بیبضاعتها و سربازهایی که پول ندارند، هم میرسد.
* این گزارش سه شنبه، ۱۷ فروردین ۹۵ در شماره ۱۸۷ شهرآرامحله منطقه ۷ چاپ شده است.
