از بزرگترین تفریحها و لذتهای زندگی کتاب است. مطالعه در ساعتهایی که افراد بیکار هستند و اوقات فراغتشان بهحساب میآید، باعث شده خیلیها کتابخوان شوند. برخیها آنقدر شیفته مطالعه بودهاند که کتاب به امانت میدادند. احمد بکتر که یکی از این افراد است، سالهای نه خیلی دور هر غروب با یک بغل کتاب در محله پیدا میشد و پشت سرش آدمهای دوستدار کتاب در مغازهاش صف میکشیدند.
محله
طلاب
محله طلاب اواخر دهه۴۰ با افزایش جمعیت طلاب دینی در مشهد، آیتالله فقیه سبزواری برای اسکان طلبهها از آستان قدس درخواست زمین کرد. مسئولان آستان قدس نیز مزرعه محرابخان همراه با مزارع اطراف را در قالب یک پلاک به ثبت رساندند و به طلاب مشهد اجاره دادند. از آن زمان این محله به کوی طلاب معروف شد.
از در چوبی مسجد که وارد بخش مردانه بشوید، دیوار روبهرو توجه شما را به خود جلب میکند؛ طراحی مواج پرچم سهرنگ ایران که در دوسوی نشان الله، تمثال شهدا خودنمایی میکند. المان پلاکی که از بالای پرچم آویزان است، غرفههای سبزرنگ که با یادگاریهای شهدای محله تزیین شده است، چفیه، کلاه، خودکار و گاه دفترچهای با کاغذهای کاهی که نشانی از کهنگی دارد، همه آن چیزی است که در موزه یادمانهای شهدای مسجد فقیه سبزواری جانمایی شده است، با یادگاریهایی از اولین شهید محله طلاب و ...
حسین شریفی تخصص اصلی اش مداحی و نوحه و مکبری است، اما در کنار این ها، مجریگری می کند، عکاسی را به صورت حرفه ای انجام میدهد، مسئول فرهنگی وهنری سپاه مقداد است، در اردوهای جهادی حضوری فعال دارد و به تازگی سرکشیک گشت های امربه معروف و نهی ازمنکر است. این ها نشان میدهد کارنامه زندگی جوانی که 20بهار را گذرانده و در محله طلاب به دنیا آمده و بزرگ شده، پربار است.
همه چیز از یک گروه تلگرامی شروع شد؛ گروهی از آقایان که در فضای مجازی دور هم گرد آمده بودند تا شاید گره ای از کار هم باز کنند و هوادار هم باشند و گاهی هم برای بهترشدن حال خود و دیگر اعضای گروه راهکاری ارائه دهند؛ مثل دورهمی و طبیعت گردی. «گروه کوهنوردی و طبیعت گردی خاوران» یکی از خروجی های خوب این جمع دوستانه مجازی بود. گروهی که در ابتدای راه تعداد اعضایش به اندازه انگشتان دست نمی رسید و همه مبتدی بودند، با گذشت کمتر از ۳سال، موفق به صعود به بیشتر قلههای مرتفع ایران شدند. صعود به قله دماوند و برافراشته شدن پرچم گروه برخاسته از محله طلاب، بهانه ای بود تا به سراغ پایه گذاران و جمعی از اعضای این گروه برویم.
بیستوسوم مهرماه «روز جهانی عصای سفید» نامگذاری شده است. روزی که فرصت مناسبی برای توجه بیشتر به موفقیتها و خواستههای نابینایان است؛ آن دسته از افراد جامعه که با وجود شرایط خاص جسمانی، پابهپای سایر شهروندان و حتی گاهی پررنگتر نقشآفرینی میکنند. رضا نقوی، از جمله افراد موفق جامعه نابینایان است که توانست با عملکرد خود، نابینایی را به زانو درآورد. راهاندازی مؤسسه جامعه نابینایان مشهد، ادامه تحصیل تا مقطع کارشناسیارشد و بعد در مقطع دکترای حقوق، راهاندازی دفتر مشاوره و... از جمله فعالیتهای اجتماعی او است که زادگاهش محله طلاب و بزرگ شده همین جا است.
غلامرضا محمدزاده، فرمانده سابق پایگاه بسیج شهیدمحقق مسجد فقیه سبزواری، از روزهای ابتدایی جنگ در جبهه حضور داشته است. به گفته خودش بهدلیل شیطنتها و بازیگوشیهای او و دوستانش، یک محله روز اعزامشان نفس راحت کشید. محمدزاده از خرداد سال1360 تا 70روز بعد از امضای قطعنامه در جبهههای جنوب بود و امروز روایتگر و سند زنده روزهای آتش و خون است.
مسجد ابیالائمه امیرالمؤمنین(ع) در محله طلاب را اهالی به نام مسجد خاوریها میشناسند. برخی از خاوریها که مدتی در عراق ساکن بودند، بعد از بازگشت به وطن این محله را برای سکونت انتخاب کردهاند. آن ها کمکم به فکر افتادند مجموعهای را برای نمازهای جماعت و مناسبتهای مذهبی شکل دهند. اینطور که نقل است، مسجد فقیهسبزاری و رضوی در محدوده مفتح پیش از مسجد ابیالائمه امیرالمؤمنین(ع) پا گرفته بود.
علیرضا رسولی پور متولد سال1391 است و ساکن و بزرگشده محله طلاب؛ پسری بانمک و دلنشین که امسال پایه سوم تحصیلی را شروع میکند. هم نقاش سیاهقلم است، هم خط خوبی دارد و هم عاشق دنیای ادبیات است. به قول مادرش در وقتهای فراغتش روایت ضحاک را نقالی و یا در مسجد فقیه سبزواری مکبری میکند.
موسپیدها و قدیمیهای راسته بولوار مفتح و چهارراه آسایشگاه همه او را میشناسند. کاسب خونگرم و خوشصحبتی که آوازهاش بهواسطه انصاف و مشتریمداری و مردمداری است. مجتهدزاده پیرمرد خوشمشربی است که در بیش از نیمقرن کسبوکار و زندگی، خاطرات زیادی از کوچه و محلات قدیمی دارد و رابطه خویشاوندی دوری هم با شیخ بهلول دارد. هرچند چیز زیادی از او در خاطرش نیست، جز ایمان واقعی بهلول و ارادتی که به امامرضا(ع) داشت.
تابستان سال۸۷ بود که یکی از فعالان پایگاه بسیج شهید قدوسی درخیابان میثم، پیشنهاد راهاندازی گروه سرود پایگاه را مطرح کرد. گروهی که در ابتدای راه فقط برای جذب نوجوانان محله به فعالیتهای فرهنگی شکل گرفت، اما طی ۱۳سال نهتنها در مشهد که در کشور پرآوازه شد.
محمد بهاری، در سال 1343 در سی متری طلاب مشهد متولد شد. عزیز خانواده بود زیرا که پسر قبل از او در کودکی از دنیا رفته بود. تحصیلات ابتدایی را در مدرسه شاوکن به پایان رساند، اما پس از آن درس را رها کرد. در پانزدهسالگی وارد سپاه و با شروع جنگ، روانه میادین جنگ شد. در سالهای حضورش شکسته بسته درسش را تا پایان مقطع راهنمایی ادامه داد. او که خادم و مؤذن مسجد بود، بیشتر دوران جوانیاش را در جبهه به سر برد. در عملیات والفجر مقدماتى هر دو پایش به شدت مجروح شد، و چند ماه در تهران بسترى شد.
حسین شاد متولد سال1334 در سرولایت است. نوجوان بود که به مشهد آمد و از سال1354 وارد شغل سماورسازی شد. حرفهاش از جنس شغلهای تاریخدار قدیمی است، اما متأسفانه دنباله ندارد و با بازنشستگی، نسلش پایان مییابد. جوانها دیگر حرفه او را نمیآموزند و با ورافتادن تدریجی سماور از خانهها، کسبوکار او هم جمع خواهد شد؛ شغل جذابی که زمانی رونق بسیار داشت و ضروری محسوب میشد.
با اینکه سالها از آن روزگار میگذرد، شیرینی دوران نوجوانی و قرائت قرآن با پدر همراهش است و هیچگاه آن را از خاطر نمیبرد. میگوید پدرم و پدربزرگم چنددهه در همین محله طلاب قصابی داشتند. غلامحسین قصاب را تقریبا همه قدیمیهای طلاب میشناسند.
شاید بیتناسب باشد و کمی عجیب، اما یکی از بهترین سرگرمیهای من و برادرم در مغازه، آموختن الفبای قرآنی بود و همراهش مشق تنوین و تشدید و مد و گوشدادن به تلاوت آیاتی که بیشتر عصرها و در ساعتی خاص از رادیوقرآن پخش میشد. من هنوز آن دفترها و سرمشقهایی را که از پدر گرفتهام، مثل گنجینهای نگه داشته و حفظ کرده ام.
وقتی مسیری را که این چند سال رفته است، مرور میکند، انگارنهانگار که متولد1385 است. هرچند برای موفقیت سنوسال خیلی مهم نیست، یلدا قلجایی ساکن محله طلاب در همین پانزدهسالگی چنان محکم و بااطمینان از آیندهاش حرف میزند که جای هیچ شکوشبههای برای پیروزیاش در مسیر کار و زندگی باقی نمیماند. خودش بهیقین میداند برای رسیدن به این مرحله باید تلاش کند. او در چند رشته هنری و آزمایشگاهی فعالیت میکند. از اینها گذشته عاشق ادبیات است و در المپیاد علمی سال گذشته که بین ناحیه5 برگزار شده است، در رشته ادبیات رتبه اول را از آن خود کرده است.
من دانشآموز دههشصتی هستم و با همین همخوانیها در مدرسه بزرگ شدم و در روزهای دانشجویی هم مداحی و تواشیح را بر عهده داشتم. علاقهای که از سوم دبستان در من پا گرفت، تا امروز ذرهای کم نشده است. بهدنبال همین، وقتی وارد بسیج شدم، دخترهای رده سنی نوجوان و جوان را جمع کردم و گروه هنری بانوان را با نام یاس نبی (س) در پایگاه بسیج شهیدتهرانیمقدم در محله طلاب شکل دادم.
فقط یک هفته از قبول قطعنامه گذشته بود. منافقین اما با خیال واهی و با تصور اینکه پذیرش قطعنامه یعنی ضعف و سستی رزمندگان ایران، توهم تصرف سهروزه تهران را در سر میپروراندند. مسعود رجوی، سرکرده گروهک منافقین، حتی نقشه بعداز حضور در تهران را هم کشیده بود. دامنه توهم آنقدر شدید بود که او گمان میکرد مردمی که 8سال مقابل صدام ایستادهاند، قرار است با هجوم عدهای منافق، دست روی دست بگذارند. برای یادآوری آن روزها و خاطرات آخرین عملیات دفاع از وطن پای صحبت حسن رجبزاده، نشستیم که خود جانباز این عملیات است.
دو شب قبلاز عملیات کربلای٨، از زانو تا کشاله ران حاج علی تفقد آسیب دید و در همین عملیات خمپارهای درکنار پایش منفجر شد و از کف پا تا قفسه سینهاش جراحتی عمیق برداشت. در کربلای۵ هم بازوانش ترکش خورد و در یکی دیگر از حملات دشمن، هدف بمبهای خوشهای قرار گرفت و از ناحیه کمر و پشت گردن مجروح شد. او در کارنامه جانبازیاش چند بار شیمیاییشدن و چندینبار موج انفجار را هم به ثبت رسانده است. آثار آن روزها بهگونهای است که با کوچک ترین صدای بوق ماشین، روح و روانش آزرده میشود. از عوارض شیمیایی هم تنگی نفس برایش باقی مانده است.
هانیه رضایی دختر پرتلاشی است که زندگیاش در ورزش خلاصه میشود و میخواهد درس و شغل آیندهاش هم در همین جهت باشد.سروکله اولین شمشیر در زندگی هانیه که به قول خودش حتی بلد نبود چاقو را بهدرستی دستبگیرد، از 2سال پیش پیداشد. دیر بود، اما آنقدر شیفتهاش شد که توانست با 2سال تمرین نفر اول مسابقات شمشیربازی کشور شود و زمستان سال1399 مدال طلا را به گردنش بیندازد.
بعد پوشیدن لباس غواصی به آب زدیم. شب بود، یکی از بچهها که راهنما و راهبلد بود، جلو گروه حرکت میکرد. بقیه هم با گرفتن طنابی با فاصله پشت سر هم شنا میکردیم و جلو میرفتیم. قبل شروع عملیات تأکید شده بود در هیچ شرایطی سرمان را از زیر آب بیرون نیاوریم تا دشمن متوجه حضورمان نشود. بیتحرکی و تکاننخوردن طناب در نظرم مشکوک آمد. آهسته سرم را از آب بیرون آوردم. با منورهایی که دشمن انداخته بود، شب مثل روز روشن بود. دوستان و همرزمانم شهید شده و روی آب شناور بودند و آب از خون بچهها رنگین بود.
کوچه شهید مفتح 14 یکی از فرعیهایی است که به بیمارستان شهیدهاشمینژاد ختم میشود. قدیم به کوچه آسایشگاه معروف بوده است و هنوز هم بین خیلیها به همین نام شهرت دارد. علت اصلی آن به زندگی جذامیها در این محدوده برمیگردد.