روحیه پهلوانی همیشه ضمیمه نامآوریهای محمدحسین حیدری بوده است. معروف بوده است به «پهلوان ریزقامت محله» که نمیگذاشته کسی دست تنها بماند.
خادمان باید متمایز از دیگران باشند. من همیشه تسبیح یا شکلات همراهم دارم تا به مردم بدهم؛ بچهها بیشتر از همه خوشحال میشوند.
یکی از آن ماجراهایی که در طول سالهای پس از دفاع مقدس گم شده، نقش راهآهن و کارمندان آن در پشتیبانی از جنگ تحمیلی بوده است.
تا کنون روایتهایی زیادی از آزادگان شنیدهایم، اما در این بین آزادههایی هم هستند که داستان اسارتشان کمتر خوانده و شنیده شده است. آزادههایی که به دست منافقین، کومله و دموکراتها در غرب کشور به اسارت درآمدند.
ما بچههای قد و نیمقد با دمپاییهای پلاستیکی به مشهد سفیدپوش و برفی رسیدیم. آنقدر از دیدن برف برای اولینبار ذوقزده شده بودیم که خستگی جنگ و خانه به دوشی از خاطرمان رفته بود.
در کارخانه کمپوت افراد در سمتهای مختلف ازجمله «دلدرکن» و «پوستکن»، «سرگذار»و انباردار فعالیت میکردند و خطوط منظمی در آن وجود داشت.
سالها بیرون از خانه کار میکردم. اما دیگر توان ندارم. قوت و رمق از دستهایم رفته است. چند وقت است کلوچه و نان درست میکنم.
کوچه دلافروز یا حسینباشی ۱۲ از معابر قدیمی محله حسینباشی است. قدیمیها آن را به نام «کوچه مسجد» میشناسند.
نوغان ۵ در گذشته به کوچه چهل خانه معروف بود، زیرا فقط چهل پلاک مسکونی در آن وجود داشت. این کوچه طولانیترین فرعی نوغان بود.
گفتند علیرضا بفا در قایق بوده و دیدهاند که قایق منهدم شده است. اما پلاک یا اثر دیگری از او پیدا نکردند؛ به همیندلیل احتمال دادند که پسرم اسیر شده باشد.
محمدجواد ستایش جزو آخرین خانوادههایی است که خرمشهر را ترک کرده و حرفهای زیادی از آن روزها و حالوهوای خرمشهر دارد.
صادق هدایتینیا جانباز ۷۰ درصدی است که یکبار در عملیات خیبر و دیگر بار در بمباران حلبچه، به خاطر استنشاق گازهای شیمیایی، ریههایش آسیب دید، اما تا پایان جنگ، سنگر جهاد را رها نکرد.
هادی کاظمنژاد جانبازشیمیایی ۷۰ درصد است که بیش از ۳۰ سال است نفس به نفس زندگیاش با داروها و قرصهای رنگارنگ، تاولها و زخمهای پوستی، خسخس سینه و سرفههای مکرری که عددش به صدها بار در روز میرسد، گره خورده است.
حسین ایروانی ۷۰ درصدی جانبازی دارد و ۸۸ ماه را در اسارت بعثیها گذرانده است. او میگوید: در اردوگاه خانم دکتری برای درمانم حاضر شد، اما همانجا وقتی جراحت سرم را دید گفت: «این میمیرد، نیاز به درمان ندارد.»
مردم درددلشان را هم پیش دکتر محمد علیاکبر محمدی میبردند و برای مشکلات خانوادگی مشورت میگرفتند. بین مردم بولوار توس، به مهربانی و خوش برخوردبودن شهره بود.
شهید مهدی منصوب بعد از قبولی مجدد در دانشگاه به او گفتم فکر درس باش و کمتر برو جبهه، سرش را زیر انداخت و هیچی نگفت. بعدها دیدم جواب من را در یکی از کتابهای اشعاری که از روی آن مداحی میکرد داده است.
شهید سید جلیل دلربایی در عملیات خیبر شهید شد، اما دوازدهسال بعد در عملیات تفحص، پلاک و چند تا از استخوانهایش پیدا شد و در معراج بود.
آقایی چشمرنگی به زبان انگلیسی گفت نه عکاسی کنید و نه فیلمبرداری؛ چون آمریکاییها دیشب اشعهای در هوا پخش کردهاند که شما هرچه فیلم و عکس بگیرید خراب میشود!
سرهنگ اسماعیل یزدینژاد از همرزمان شهید صیاد شیرازی، از رکوردداران جنگ بود؛ تمام هشت سال جنگ تحمیلی را در جبهه و خطوط مقدم حضور داشت.
دختر شهید غلامرضا جنگی میگوید:پدرم از اینکه اسم خیابان محل زندگیاش «آریاشهر» بود ناراحت بودند. برای همین یک روز صبح یک تین ۱۷ کیلویی را از هم باز میکنند و روی آن مینویسند آزادشهر.