نویسنده - صفحه 11

اولین روزهای کارم در روزنامه خراسان بود و قرار بود در سرویس فرهنگی و اجتماعی کار کنم، یعنی خودم علاقه داشتم که در این دو گروه باشم. صفحه حوادث نیز در همین گروه بود و سرویس مستقلی نداشت. خبرنگار و نویسنده صفحه حوادث هم آقای توپ‌ریز بود، مردی نازنین دوست‌داشتنی و کاربلد. به من گفت که می‌خواهم بروم دادگاه تو هم می‌آیی؟ گفتم: بله برویم. برای اولین بار دادگاه را از نزدیک می‌دیدم آن‌ هم دادگاهی که پرونده‌ای مربوط به قتل را بررسی می‌کرد. قاتل و خانواده مقتول و داستان‌های روح‌آزاری که در این دادگاه‌ها هست مرا که آدم صلح‌جو و دل‌نازکی بودم به‌شدت تحت تأثیر قرار داد.
امیرحسین متولد تیرماه 1387 و ساکن محله گاز است. او در مدرسه شاهد شهید نظرنژاد درس می‌خواند. عاشق دنیای کلمات است و بیشتر از آن حوزه نویسندگی. می‌خواهد در رشته علوم انسانی ادامه تحصیل دهد. به علاوه، دوست دارد قاضی شود. امیرحسین روایت تخیلی داستان «سفری به قلعه پتروس» را نوشته است و به دنبال یک ناشر برای چاپ اثرش می‌گردد. این اثر رتبه دوم را در مسابقه داستان‌نویسی شاهنامه ویژه دانش‌آموزان مشهد به دست آورده است.
در هنر گذر عمر را نمی‌فهمی. هر روزت تازه است. این یعنی گریز از تکرار. آنچه آدم را نابود می‌کند پدیده تکرار است. این هنر پله روبه جلو است. هر کاری که ارائه می‌دهی کامل‌تر از قبلی است. هر اثر جزئی از هنرمند است چون زمانی از عمرش را در آن سپری کرده است. با همه این اوصاف اگر صدبار دیگر به دنیا بیایم باز همین راه را پیش می‌گیرم چون دنیایی را جذاب‌تر از دنیای هنر نمی‌شناسم.
از همان کودکی به بازیگری علاقه داشت اما غم از دست دادن خواهر و مادرش که در نه و یازده‌‌سالگی‌ رقم خورد، حس و حالی برایش نگذاشت. در مقابل احساس می‌کرد باید بنویسد تا غمش سبک‌تر شود و در حال حاضر جزو نمایشنامه‌نویسان است. حدیثه عدالتجو اکنون در آستانه بیست‌وهشت‌سالگی با افتخار در عرصه معلمی فعالیت دارد و هم‌زمان در فعالیت‌های هنری مشغول است. او فیلم کوتاه «روشن‌تر از خاموشی» را کارگردانی کرده است.
از سال90 دور ایران راه افتادم و کلی کار کردم. سال98 سکته‌ای کردم. آن موقع معاون روابط عمومی سازمان کتابخانه‌ها، موزه‌هاو مرکز اسناد آستان قدس رضوی بودم. گفتم در سازمان کهنه‌تر و بااطلاع‌تر از من نیست. این همه اطلاعات را کسی ندارد پول که نمی‌خواهم حداقل هوایم را داشته باشید و اطلاعات و تجربیاتم را برای خودتان نگه دارید. اما کم‌لطفی کردند و من هم شش ماه زودتر خودم را بازنشست کردم. سال99 هم یک سکته دیگر. این اتفاق همسرم را پیر کرد.
هیچ‌وقت تصویر روزی را که نیروهای حکومت پهلوی به خانه ما آمدند، فراموش نمی‌کنم. بیش از پنج سال نداشتم که یک روز صبح زود در فصل زمستان با وحشت زیاد از خواب پریدم. صدای بلندصحبت‌کردن چند مرد با بستن محکم در حیاط مرا از خواب بیدار کرد. در همین موقع مهرداد هم از خواب پرید. هر دو به طرف راهرویی که میان اتاق ما و اتاق خواب پدر و مادرم بود، دویدیم. پنجره بسته بود و قد ما به شیشه پنجره نمی‌رسید. مهرداد متکای خودش را به طرف پنجره کشید، هر دو روی متکا ایستادیم و به طرف حیاط نگاه کردیم.
پولی که مرحوم پدر برای تحصیلم در اروپا کنار گذاشته بود را بی‌پروا و بی‌توجه به آینده، صرف بازسازی «تئاتر نادر» کردم و به همراه یکی از دوستانم دو سال عاشقانه تلاش کردیم، اما سال 1338 دیو ورشکستگی به سراغمان آمد و همه چیز نیست و نابود شد. برنده اصلی تصمیم من، مرحوم مش‌حیدر سمسار بود که همه چیز را درو کرد و در انبان خویش ریخت. اشک حسرتی بود که در آن روز تلخ و سرد زمستانی بر گونه‌ام در میدان ده دی ماسید! در به دری یک هنرپیشه حرفه‌ای گریبانم را گرفته بود و بدین‌سان چند روز بعد از آن اتفاق به پیشنهاد یکی از دوستانم به تهران رفتم.
کم‌کم مادر متوجه شد که فرزندش موقع بازی با عروسک‌ها داستان خودش را تعریف می‌کند. حالا یگانه شمس‌نیا یازده‌ساله ساکن محله امام خمینی(ره) توانسته بیست‌داستان بنویسد و بعضی از آن‌ها را با تصویرگری خودش به شکل کتاب دربیاورد، او همچنین مقام‌های مختلفی در مسابقات داستان‌نویسی آموزش و پرورش دارد.
استاد شاکری در سال ۴۶ به ریاست کتابخانه فرهنگ و هنر مشهد برگزیده شد. در طول سال‌های حضورش در این کتابخانه، تحولات بزرگی در این کتابخانه ایجاد کرد. او تاریخچه این کتابخانه را در کتاب «تاریخچه کتابخانه عمومی فرهنگ و هنر مشهد در پنجاه سال» به رشته تحریر در آورده است.
دخترانی که داستان زندگی‌شان را در ادامه آوردیم، همان‌هایی هستند که به حس دخترانه‌شان اعتماد کردند و توانستند در وادی علم، ادب و هنر افتخارآفرینی کنند.
چشمه‌سنگی می‌گوید: در کتابخانه مخاطب اصلی ما بیشتر کودکان و نوجوانان هستند. مجموعه انیمیشنی نوشته‌ام به اسم «آنی و مانی» برای کودکان 3 تا 6سال که فیلیمو آن را پخش کرد و در شبکه پویا هم تبلیغش را دیده‌ام. من آیتم‌ها را با هدف مهارت‌آموزی می‌نوشتم و یک روان‌شناس کودک روی آن نظر می‌داد. این‌کار هنوز ادامه دارد.
نبرد رستم و سهراب تأثیر عجیبی بر محمدمهدی ناصری گذاشت به طوری که در آغاز هر سال تحصیلی، کتاب فارسی خود را برای پیدا کردن شعرهای حکیم سخن ورق می‌زد. بعدها نیز علاقه به فردوسی باعث شد او دل‌داده ادبیات بشود و به سرودن شعر روی بیاورد، اشعاری که تعدادی از آن‌ها را در قالب کتاب‌های «یک غزل میهمان من باش» و «و عشق فرصتی میان ماندن و نماندن است» منتشر کرده است و پنج کتاب آماده چاپ دارد.
در دوره تحصیلش معلم‌های ادبیات با شک و تردید به انشاهایی که می‌نوشت نگاه می‌کردند. آن‌ها فکر می‌کردند احسان بزرگ‌تری دارد که برایش انشاها را می‌نویسد. هر بار با ناراحتی به خانه می‌آمد و با ناراحتی به مادرش از معلم‌ها گله می‌کرد. بالأخره مادر برای رفع این سوءتفاهم به مدرسه رفت و از معلم ادبیات خواست همانجا موضوعی به احسان بدهد تا انشا بنویسد و موضوع روشن می‌شود.حالا این جوان بیست‌وهفت‌ساله از چاپ دو کتابش مسرور است و امید به آینده‌ای دارد که بتواند در حوزه ادبیات و نویسندگی بیشتر بدرخشد.
داستان زندگی پاک دستانی که چرخ شهرمان با زور بازوی آن ها می چرخد
طلبه بیست‌ویک‌ساله‌ای که در همین سن کم توانسته است سه کتاب تألیف کند. او ارتباط خوبی با جوانان محله‌اش دارد و تا جایی که توانسته، سعی کرده است جوان‌های محله را به درستکاری، تلاش و سحرخیزی و داشتن خصلت‌های خوب تشویق و ترغیب کند.او به زبان ترکی استانبولی مسلط است و یکی از تألیفاتش هم آموزش این زبان است که بسیار با استقبال روبه‌رو شده است و چاپ دوم هزارصفحه‌ای‌اش نیز همین روزها در اختیار دوستداران یادگیری این زبان قرار می‌گیرد. این کتاب را در کلاس‌های بسیاری تدریس کرده و یکی از اهدافش این است که این زبان را به اهالی محله‌اش آموزش دهد.
او در مدت 28سال خدمتش، سه کتاب «راهنمای معلم، پیام‌های آسمان»، «همیار معلم»، و «از ارزشیابی تا یادگیری» را منتشر کرد و تولید نرم‌افزار قرآنی «سراج»، ویژه درس‌های پیام‌های آسمان و قرآن را در سابقه کاری‌اش ثبت کرد. «طیبه خواجه بیدختی» سرگروه آموزشی استان خراسان رضوی، تمام فکر و دغدغه‌اش توانمندسازی دبیران در چگونگی انتقال صحیح مفاهیم دینی و اخلاقی به دانش‌آموزان است.
«خورشید در آسمان معرکه گرفته بود. نمی‌دانستم گریه کنم یا خویشتن‌دار باشم. دیگر کسی نبود که بچه‌های قد و نیم قد همسایه‌ها را سرگرم کند یا به سالمندان و کودکان‌کار یاری رساند. با صدای دخترعموی آرش به خودم آمدم. بفرمایید خرما! ....» این‌ها بخشی از داستان بهار بهلول، نوجوان سیزده‌ساله و داستان‌نویس محله فارغ‌التحصیلان است که چندی پیش در مسابقه داستان‌نویسی «قهرمان محله من» شرکت کرد و مقام آورد.
عشقم، کلاسم بود. کلاس‌هاس شلوغ آن‌زمان که بیش از 45نفر را درخود جای می‌داد خیلی دوست داشتم و در تمام مدتی که در آموزش و پرورش بودم، دوست داشتم زیبایی‌ها را به بچه‌ها یاد بدهم و آن‌ها را ملکه ذهنشان کنم. همیشه بالای برگه‌های امتحانی یک حدیث یا یک بیت شعر برای بچه‌ها می‌نوشتم و حتی در متن سؤالات هم سعی می‌کردم یک رابطه زیبا با بچه‌ها برقرار کنم. مثلا سؤالاتم با «پسر عزیزم» یا «دانشمند کوچکم» شروع می‌شد.
محمدرضا جعفری آنی متولد1386 اولین بار کلاس هفتم در جشنواره خوارزمی شرکت کرد و مقام سوم استانی رشته «احساس واژه ها» را کسب کرد. پس از آن در عرض دو سال صاحب رتبه های دیگری هم شد، مانند رتبه سوم رشته زبان و ادبیات فارسی استانی جشنواره خوارزمی سال 98 - 99، رتبه اول استانی رشته داستان نویسی و رتبه دوم استانی رشته مجسمه سازی جشنواره فردا در سال 99-1400 تحصیلی جدید. نوجوان های هم سن وسالش در محله بیشترشان عاشق بازی گل کوچک در کوچه اند، اما محمدرضا علاقه زیادی به فوتبال ندارد. بیشتر دلش می خواهد کتاب بخواند و برای همین در کتابخانه محله عضو شده است و بیشتر کتاب می خواند.
عباسعلی یونسی سپاهی در طول بیش از 2دهه فعالیت موفق به خلق بیش از 30مجموعه شعر در مقاطع خردسالان، کودک و نوجوانان، چاپ چندین کتاب و فعالیت گسترده در جشنواره‌ها و نشریات مختلف کشور شده‌است. پدر عباسعلی کشاورز ساده‌ای بود که سواد خواندن و نوشتن نداشت، مادرش، خدابیامرز هم تنها سواد مکتب‌خانه‌ای مختصری داشت و فقط می‌توانست قرآن بخواند، اما پدربزرگ پدری(عباسعلی سپاهی) از شاهنامه‌خوان‌های معروف روستای یونسی بود.