تاریخ شفاهی - صفحه 21

شاید کمتر کسی بداند که در کوچه‌پس‌کوچه‌های محله مسلم هنوز هم درهای مسجدی صدساله به روی نمازگزاران باز است و مناره‌هایش از دور چشم را می‌نوازد. رو‌به‌‌روی در مسجد ایستاده‌ام؛ خیره به کاشی‌های لاجوردی و نقش‌ونگارهای اسلیمی حک‌شده بر دیوار. عبارت «مسجد حضرت ابوالفضل(ع)» بر کاشی طلایی‌رنگ بزرگ سردر‌ مسجد و کلمه «شقاء» ریزتر ‌با رنگ سفید در کنارش نقش شده است. خیلی از قدیمی‌های محله مسجد را ‌به همان نام «شقاء» می‌شناسند.
حاجی حسین‌زاده اولین شعبه نفت را در انتهایی‌ترین نقطه پنجتن راه‌اندازی کرد. شعبه‌ای که هنوز هم هست، اما کاربرد آن سال‌ها را ندارد. فضا به همان شکل و شمایل مانده است؛ محوطه‌ای بزرگ که بخشی از آن شنی است و کنارش مخازنی برای نگهداری سوخت گذاشته بودند و نفت‌ها را داخل آن خالی می‌کردند. منبعی بزرگ وسط محوط بود که داخلش سوخت ذخیره می‌شد و کنارش کسانی بودند که نفت را به دست متقاضیان می‌دادند.
حدود سال 50 خانواده امینیان هم به مشهد مهاجرت می کنند تا دعای شب های جمعه شان از کاشمر به مشهد منتقل شود: «ما بیشتر ایشان را در جلسات می دیدیم. حاج آقا دوست داشتنی بود. اهل تعارف نبود ولی اهل مراعات بود. کتابخانه ای داشت که گوشه شیشه اش شکسته بود. یک پرنده بالای کتاب ها لانه کرده بود. بچه ها تصمیم داشتند شیشه را عوض کنند ولی چون راه پرنده مسدود می شد حاج آقا گفت حق ندارید دست بزنید. او عالمی بود که عظمت خلقت را در آن پرنده می دید و حیات را حق او می دانست.»
زن اهل اینجا نیست ولی خانه فدوی را می شناسد. یک «یا حسین» روی دیوار مطمئنمان می کند که باید در همین خانه را محکم بکوبیم. در زدن حاصلی ندارد جز هجوم سؤال های متوالی در ذهنمان که همسایه ای از راه می رسد! این بار از حاج آقا واله می پرسیم. می خواهیم بدانیم که این شهر او را می شناسند یا نه. «خدا رحمتش کند»، «برای تشییع جنازه اش مشهد هم رفتم.» و چیزهایی از این دست زیاد گفته می شود. کمی که جلوتر می رویم، سؤالمان عوض می شود: «آیا در این شهر کسی هست که او را نشناسد؟»
حاج آقای واله یک مسلمان واقعی بود؛ تسلیم محض. از خودش اختیاری در برابر پروردگار حس نمی کرد. این حرف ها را من نه از باب اینکه پسرش هستم که از طرف شاگردی درباره معلمش می‌گویم. مثلا وقتی می خواست خانه‌اش را بسازد معمار گفته بود سقف خانه کوتاه است. گفته باید 20سانت دیگر این سقف برود بالا. او گفته بود نه. همین جوری درست کنید. به معمار گفته بود من با این کار به اندازه 20سانت جلوی آفتاب همسایه را می گیرم. هرکاری کردند نتوانستند او را راضی کنند. زمانی که می خواستند قیر گرم کنند می گفتند توی حیاط نه، همسایه ها آزار می بینند، بروید توی زیرزمین.
«مریم بهروان»، یکی از تهیه کننده های ارشد صدای خراسان، است که بیست و چند سال در عرصه رادیو با این امکانات تلاش کرده و سال 76 تهیه کننده نمونه کشور شده است. او در نویسندگی، پژوهش، گویندگی، تهیه کنندگی، نمایش و اجرا در رادیو و تلویزیون کارنامه موفقی ارائه داده است. آنچه ما را پای صحبت او می نشاند، 2 برنامه محبوب رادیو است. برنامه «دیار اندیشه و هنر» و بعد از آن «مشاهیر خراسان» که به مدت 10سال روی آنتن می رفتند و هر ظهر جمعه طرفداران خود را پای رادیو می نشاندند.
خیابان‌ها و کوچه‌های این شهر روایت‎‌‌های دلنشینی دارند. این کوچه‌ها هر چه غبار زمان را به خود می‌گیرند شهری‌تر جلوه می‌کنند. محدوده سجاد در دوران پهلوی اول باغ‌های سرسبز و خوش آب و هوایی داشت اما در اواخر دهه50 باغ‌ها به‌سرعت جای خود را به ساخت و سازها دادند. حالا سجاد به شکل راسته بازاری است که پاساژهای قدیمی و جدید را در خود جای داده؛ گویی گذر زمان تب و تاب آن را بیشتر از پیش کرده است.
خیابان راهنمایی در دهه30 معبری گاری‌رو و مال‌رو و چهارمتری داشت که دو جوی آب از دو سوی آن عبور می‌کرد و تیرهای چوبی برق که در این معبر بود به آن روشنایی می‌داد. این محله در آن روزگار بخشی از قلعه آبکوه به حساب می‌آمد با حدود 60خانه کاهگلی گنبدی که در کل خیابان‌راهنمایی و کوچه‌هایش که به شکل و تعداد کنونی بود پخش شده بودند و میانشان زمین‌های گندم و جو بود. قدیمی‌ترها می‌گویند زمین‌های این قسمت از شهر جزو محدوده الندشت حساب می‌شد و زمین‌هایش 200 و 250 متری بود و اگر کسی خانه ‌بزرگ‌تری می‌خواست دو قطعه 250متری می‌خرید.
بنای نهایی هلال احمر مشهد را مردم تا سال‌ها به عنوان «ساختمان شیر و خورشید» می‌شناخته‌اند، ولی سینما بودن ساختمان شیر و خورشید آن هم در خیابان ارگ، گویا به همه فعالیت‌های دیگرش می‌چربیده که این‌طور در حافظه مردم باقی‌مانده است.
ساخت ساختمان هلال احمر از سال ۱۳۰۲ خورشیدی یعنی همان اوایل ایجاد سازمان در مشهد کلید می‌خورد. «کریم طاهرزاده» معمار نامدار، سفارش طراحی و ساخت این بنا را از محمود جم که در آن زمان سِمت والی‌گری خراسان را بر عهده داشته، می‌گیرد.
کانون نشر حقایق اسلامی در محله چهارباغ، میراث محمدتقی شریعتی و اولین پایگاه روشن‌فکری در مشهد و حتی کشور محسوب می‌شود، مکانی که اکنون جز سقف چوبی و کف‌پوش قدیمی در میان مغازه‌های پلاستیک فروشی چیزی از آن باقی نمانده است، اما در روزگار نه چندان دور پاتوق افراد سرشناس و فرهیخته بود.
سال 1258 کارخانه برق کوچکی به وسیله «میرزا علی خان امین‌الدوله» که آن موقع «امین‌الملک» لقب داشته در مجمع‌الصنایع جنب خیابان باب همایون تأسیس می‌شود و ناصرالدین‌شاه در رمضان همین سال با روشن کردن چراغی آن کارخانه را افتتاح می‌کند. او چندی بعد در محرم چشم عزاداران تکیه دولت را با این برق روشنی می‌بخشد تا بر شکوه مراسم شبیه‌خوانی شهیدان دشت کربلا بیفزاید. مدتی پس از این هم کاخ گلستان را چراغ برقی نور می‌دهد، اما یکی از نخستین مکان‌هایی که در ایران به صورت رسمی، برق‌کشی می‌شود، آستان مبارک خورشید هشتم است.
می گوید: دلش را داری بگویم؟ اینکه به چشم خودم کربلا را در «کربلای 5» دیدم؟ درست بعد از سه روز بیداری کامل، از فرط خستگی، داخل جوی های نخلستان و محل استراحت رزمندگان خوابیدم. خواب نه، شاید از شدت خستگی بیهوش شدم. نمی دانم چند ساعت خوابم برد. خوابم سنگین شده بود که ناگهان با برخورد چیزی به صورتم از خواب پریدم. روی صورتم پای قطع شده یک رزمنده افتاده بود. دور وبرم پر شده بود از اجساد تکه شده و بدن های بی سر و دست و پا، اجسادی که بخشی از آن حتی بالای سرهای بریده نخل ها پرتاب شده بود.
حالا هشتمین دهه زندگی‌اش را پشت سر می‌گذارد، اما همه چیز را با جزئیات در حافظه دارد و با دقت خاصی تعریف می‌کند. برایمان از قلعه خیابان قدیم می‌گوید. از قلعه‌ای بزرگ در همین منطقه که حدود 30 خانوار در آن زندگی می‌کردند، از مسجد جامع قدیم می‌گوید و تغییرات آن... علی اصغر خیابانی تنها، معروف به حاج علی اصغر گازی، متولد سال ١٣۱۵ است که به قول خودش از ٧سالگی تا ٧٠سالگی تمام زندگی‌اش را با پیشه اجدادش یعنی کشاورزی گذرانده است. پنج پسر دارد و سه دختر و ٥٠ تا نوه و نبیره! بابا و به قول خودش، بابوهایش همه ساکن قلعه خیابان بوده‌اند و حاجی‌زاده‌ها و خان‌سالار‌های این منطقه!
خانه‌ای که این روحانی وارسته در آن می‌زیست، منزلی بسیار ساده و قدیمی و با امکانات محدودی بود که در وهله اول بسیار متعجب شدم ایشان با اینکه فرزندان نامداری دارد و حداقل یکی از آن‌ها رئیس‌جمهور کشور است و دیگران نیز هر کدام دارای مقامات و مراتبی هستند، مع‌ذلک در چنین خانه‌ای محقر و ساده و در یک اتاق کوچک شاید9 متری در کنار انبوهی از کتاب‌های بسیار قدیمی زندگی می‌کند و عجیب‌تر آنکه این پیرمرد و پیرزن سالخورده خدمتکاری نداشتند و در عین حال با میهمان اینقدر گشاده‌رو بودند و من خود شرمنده شدم که چرا مزاحمت برای آن‌ها ایجاد کرده‌ام.
سبک جلسه به این صورت بود که فردی متن خاصی را برای همه می‌خواند و بقیه افراد درباره این متن به بحث و گفت‌وگو می‌پرداختند. محوریت مباحث مطرح‌شده نیز بر اساس کتاب‌هایی نظیر جواهرالکلام، حدائق‌الناظره، مدارک‌الاحکام، شرایع‌الاسلام و مستندالشیعه بود. اگر وقتی باقی می‌ماند حضار به بررسی تحولات و اتفاقات روز نیز اشاره می‌کردند. این جلسه علمی تا زمان حیات همه شرکت‌کنندگان آن ادامه داشت.
برادر بزرگترم برایم تعریف می‌کرد که وقتی رهبری به دنیا آمدند پدرم با مرحوم آیت الله خامنه‌ای در بالاخیابان روبه رو شدند. ایشان به پدرم گفتند: خداوند به من پسری عطا کرده است که اسمش را «علی» گذاشتم. پس از آن پدرم را به منزل آیت‌الله سید هاشم میردامادی، پدربزرگ رهبری، دعوت کردند تا در گوش فرزند نورسیده‌شان اذان و اقامه بگویند.
پدرم، آیت‌الله سید جواد خامنه‌ای، در زندگی بسیار منظم و مرتب بودند. غذایشان بسیار ساده و اندک بود. انسانی بسیار زاهد و بسیار بی‌اعتنا به مسائل دنیوی بودند. در زندگی غالب علما و شخصیت‌های روحانی به‌خصوص در میان قدما حدی از زندگی تعریف داشت، اما ایشان از آن حد تعریف شده زندگی نیز پایین‌تر بود. بزرگ‌تر که شدیم گاهی پیشنهاد می‌کردیم که اگر اجازه بدهید برخی امکانات رفاهی را برایتان فراهم کنیم، ایشان موافقت نمی‌کردند.
مرحوم آیت‌الله نائینی(ره) همچون مؤسس حوزه علمیه قم، آیت‌الله حاج شیخ عبدالکریم حائری که او نیز متوفای ۱۳۵۵ق، است از مهم‌ترین چهره‌های علمی و در زمره علمای تراز اول شیعه در عصر خود بود. ایشان فردی است که برای آیت‌الله حاج سید جواد خامنه‌ای (ره) «اجازه اجتهاد» و «اجازه روایت» صادر کردند.
آیت‌الله سید جواد خامنه‌ای در مشهد، علاوه بر تدریس، در دو مسجد امام جماعت بودند: مسجد صدیقی‌ها و مسجدگوهرشاد. ایشان هر روز پیش از نماز صبح، به حرم مطهر امام رضا مشرف می‌شدند.