حاجناظر ابراهیمی، کسی است که سالها خادم امامخمینی در نجف اشرف بوده است و درحالحاضر ساکن گلشهر مشهد است.
زمانی که امامخمینی به عراق تبعید شد، من و پدرم با گذرنامه پاکستانیای که داشتیم، پاکت نامه محرمانهای را از مشهد به امام رساندیم.
ماجرای دیدارهای مجید زرافشان با امامخمینی (ره)، شبیه سریالی دنبالهدار و جذاب است. سریالی که از سال ۱۳۵۷ و در نوفللوشاتو پاریس شروع میشود و تا زمان ارتحال امام ادامه پیدا میکند.
رحمان حوتی تعریف میکند: خاطرم هست یکبار نوزادی را آوردند که قنداقپیچ شده بود. به امام گفتند دستی به این نوزاد بکشید که متبرک شود.
جواد خادمالخمسه در نوجوانی به جرگه طرفداران امامخمینی (ره) میپیوندد و دغدغه این را پیدا میکند که چطور اعلامیههای ایشان را به دیگران نیز برساند. سراغ توزیع روزنامه میرود تا درکنار آن بتواند بهراحتی اعلامیه پخش کند. او هر روز اعلامیه و روزنامهها را ترک دوچرخهاش میگذاشت و در یک خانه روزنامه میانداخت و در خانه دیگر، اعلامیه.
خدا عباس را چندبار امتحان کرد. آن هم با بیماری خودش و فرزندش. در کودکی سهبار به دیفتری و ورم کبد و سالک روی چشم که احتمال داشت به نابینایی او منجر شود مبتلا شد که در مواردی پزشکان از ادامه حیات او قطع امید کرده بودند، ولی با توسل به ائمه اطهار (ع) شفا یافت.
هفتهای نبود که در شلوغیها و تظاهرات خونی ریخته نشود. نوجوان بودم و سر پرشوری داشتم و علاوهبراینها کنجکاو بودم. هرروز که خبر تظاهرات و شلوغی و شهادت به گوش میرسید، راهی سردخانه بیمارستان امامرضا(ع) میشدم. آن زمان مثل حالا سختگیری نبود و من هم با این ترفند که یکی از اقوام به خانه برنگشته است و آمدهام ببینم بین کشتهها هست یا نه، وارد بیمارستان میشدم.
هم زمان با ساخت خیابان فلکه در اطراف حرم در سال ۱۳۰۷ خورشیدی، احداث خیابان دیگری هم در میانه بالاخیابان کلید می خورد. خیابانی که برخلاف دیگر خیابان ها، متولی ساخت آن آستان قدس رضوی است. ساخت این خیابان در اراضی باغ تولیت (چهارراه شهدای فعلی) شروع می شود تا این محدوده را به چهارباغ، گنبدسبز و اراضی جنوبی مشهد متصل کند.
کوچه خواجهربیع23 مزین به نام شهید دفاع مقدس محمدرضا بختیاری است که پیش از آن «کوچه باغوحش» شناخته میشد. دلیل این نام وجود «باغ وحش خراسان» در این معبر بوده که در فاصلهای کوتاه از آرامستان خواجهربیع احداث شده بوده است.
در گذر زمان، به جای باغ وحش و نهرهای آب مرکز فرهنگی، تجاری، درمانی و... احداث شدهاست. گفته میشود باغ وحش خراسان به همت مرحوم رستمی در سال 1338 پایهگذاری شد و پس از تعطیلی در سال 1371، حیوانات آن به باغوحش وکیلآباد انتقال یافتند.
پس از مقتلخوانی، پیرمرد از منبر پایین میآید و عمامهاش را میان جمعیت پرت میکند. میان مردم راه میرود و سینه میزند. دیدن شیخ رویسپیدکرده و قدخمیده با جسمی نحیف و حالی نزار در عزای روز عاشورا مستمعان را نیز منقلب و فریاد یا حسینشان را بلندتر میکند.
این توصیف، تنها یکی از فیلمهایی است که از مقتلخوانی آیتالله محمدحسین سیبویه حائری باقی مانده است. مردی که سال57 به کشور آبا و اجدادیاش بازمیگردد تا پایههای مقتلخوانی روز عاشورا را در ایران بگذارد.
بعثیها پل زده بودند و تانکها و نفربرها را وارد شهر کرده بودند. راه افتاده بودیم که چشمم به یک نفربر افتاد. خیال کردم نیروهای خودی هستند خوشحال شدم و تا به همسرم گفتم نیروی کمکی فرستادهاند، ما را زیر بار آتش گرفتند.
از سمت شاگرد که من نشستهبودم تیراندازی میکردند. اسلحه را محکم در بغل گرفتهبودم و فریاد «یاحسین» میزدم. سرم را خم کرده و پایین گرفتهبودم. بعثیها لاستیکهای ماشین را زدند و ما را متوقف کردند. وقتی ایستادیم، تازه متوجه شدم پهلویم پرخون است و وقتی پیاده شدیم، دیدم استخوان قلم پای شوهرم زده بیرون و خونریزی شدیدی دارد. در حالی که خیال میکردند من هم مثل همسرم سپاهی هستم، ما را سوار یک آمبولانس کردند و به العماره عراق بردند. یک شب در راه بودیم و این شب آخرین شبی بود که من در کنار حبیب بودم.
با انتشار خبر درگذشت استاد مهدویدامغانی در آمریکا، در جستوجوی ردپایی از او و خانوادهاش در منطقه ثامن که زادگاهش بود، به برادرزادهاش دکتر حسین مهدویدامغانی رسیدیم.
او با وجود محدودیت زمانی بهدلیل بازگشت پیکر عمویش و برگزاری مراسم خاکسپاری، ما را به خانه پدریاش دعوت کرد؛ خانهای که مدفن مادر و برادر بزرگوار این استاد فقید نیز هست. در این گپوگفت یکساعته حرفهایی شنیدیم که تازگی داشت و اولینبار گفته میشد.
حسین علی شاهسوند متولد1322 و نخستین آرایشگر خیابان اروند است و حالا همه او را به نام آقای اسلامی میشناسند. این اسم استعاری هم خودش داستانی جدا دارد که برایمان تعریف میکند. هرچه هست سلمانی قدیمی و رنگ و رو رفته او حالا مقصد خیلی از هممحلهایها شده؛ نه فقط آنها که میخواهند سر و صورتشان را اصلاح کنند. اهالی سالهاست که برای دریافت کارت رایگان نان، کمک به محرومان، قربانیکردن گوسفند و... به اینجا میآیند.
6دهه از قیام خونین 15خرداد میگذرد و حالا کمتر کسانی ماندهاند که آن روز خونین را به چشم دیده باشند و ترس و شور و اضطراب آن سال را به خاطر داشته باشند. سیدمرتضی مرکبی از اهالی جاهدشهر، با اینکه سال42 نوجوانی سیزدهساله بوده و در تظاهرات شرکت نداشته است، خاطرات زیادی از خفقان آن سال و سالهای بعدش به خاطر دارد. او که فرزند یک مأمور شهربانی وفادار به شاه بوده است، ماجراهای جالبی را از زاویه دید خودش برایمان تعریف میکند. پدری که سرانجام بعد از حمله ماموران گارد به بیمارستان امام رضا(ع) به صف انقلابیون پیوست.
وقتی خبر تصادف شیخاحمد کافی در جاده قوچان-مشهد پخش شد، برای مردم شهر و روستا که از دستگیریاش به دست مزدوران شاه، تبعیدهایش به غرب و ممنوعیتهای منبررفتنش خبر داشتند، تردیدی نماند که تصادف ساختگی بوده و خوابآلودگی راننده خودرو، دروغ است. بهدنبال این یک روز بعد از تصادف در 31تیر1357 در روز تشییع پیکر او خیلیها آمدند.
مقابل مسجد جعفریها در بالاخیابان جمعیتی موج میزد که شباهتی به تشییع نداشت. آنها پیکر مرحوم کافی را تشییع میکردند و برای نشاندادن اعتراضشان شعار «زندهباد خمینی» و «مرگ بر شاه» میدادند
روایتهای سیدعلیاصغر بامشکی درست از روزهای هفتسالگیاش آغاز میشود؛ وقتی که فقط شاهدی خردسال برای وقایع قیام 15خرداد1342 در مشهد بود و در روزهای جوانی بعد از آشناییاش با شهیدهاشمینژاد و رفتن به کانون بحث و انتقاد دینی در مسجد صاحبالزمان(عج) اوج گرفت.
جمع آوری خاطرات مردم مشهد از مکان های تأثیرگذار انقلاب اسلامی در این شهر ، همان چیزی است که ما در این مطلب به سراغش رفته ایم.
اشرفالسادات میرسیار بانوی انقلابی کوچه سرشور از روزی که با مفهوم انقلاب آشنا میشود، علاقه زیادی به امام خمینی(ره) پیدا میکند. وقتی خبر بازگشت امام(ره) را میشنود خیلی خوشحال میشود، لبخندش در یادآوری آن روزها را تصور کرد: خانه پدرم تلویزیون نبود، حاجآقا فاضل استفادهاش را درست نمیدانست، همسرم هم به تبعیت از پدرم نگرفت، روزی که خبر بازگشت امام(ره) را شنیدم، از همسرم خواستم هر طور شده تلویزیون بگیرد تا مراسم را ببینم، تلویزیون را آورد، شکلات و شیرینی گرفتم، همسایهها را دعوت کردم آمدند خانه ما با یک تلویزیون 14 اینچ سینما شد که بازگشت امام(ره) را در کنار هم دیدیم.
تا همین یک سالوخردهای پیش که حاجمحمود اکبرزاده از دنیا رفت، قطعا میشد او را مجموعه بینظیری از روایتهای شفاهی هیئتهای مشهد دانست؛ روایتهایی با جزئیات فراوان که فقط از یکی مثل او توقع میرفت. یکی مثل او یعنی آدم خوشحافظهای که از ریز خاطرات انجمن «نگارنده» و «فرخ» گرفته تا خردهاتفاقات هیئتهای دوران شاه را خیلی خوب به یاد داشت و آنچنانکه خودش تعریف میکرد، یک روز که لازم بود، 272بیت شعر را در اتوبوس بین راه یزد و تهران حفظ کرده بود.
متن پیش رو که برگرفته از گفت وگویی منتشر نشده با ایشان در سالهای گذشته است، کلیاتی است از آنچه حاجمحمود از هیئت و انقلاب در دهه40 و 50 در خاطر داشت و حالا برای نخستینبار منتشر میشود.
مگر میشود در میان خاطرات نصفهنیمه او گشت و به پرسشی نرسید که ذهن را درگیر نکند؟! قرارمان میشود مدرسه علمیهای که پایگاه اولین زنان انقلابی مشهد است، مدرسه اسلامشناسی حضرت زهرا(س). بانومقدسی خوشقولتر از ماست. بیایی اینجا اول از همه جذب اتاقها، درها و دیوارهایی میشوی که همه بوی قدمت دارند و چیزی جز آسانسور، نظم پنجاهوسهساله را به هم نریخته است. بانومقدسی فقط منتظر عکاس است، فقط زمانی برای عکاسی!