زینب مولوی، مادر ۸۲ ساله شهیدان ساقی باوجود مصایبی که دیده دلی جوان و روحیهای تحسینبرانگیز دارد. فرزند دومش جانباز است، دیگری شهید مأموریت سپاه، فرزند چهارم شهید دفاعمقدس و فرزند ششم جانباز و آزادۀ دفاعمقدس.
خدیجه غلامپور، مادر شهید «حسن بیناباجی» میگوید: سالها بعد از شهادتش یکی از دبیرهای دختر کوچکم که با حسن در یک مدرسه درس خوانده بود، وقتی میفهمد دخترم، خواهر شهید بیناباجی است، میگوید همان زمان دانشآموزان انقلابی شناسایی شده بودند و اسامی برخی که فعالتر بودند در فهرست ترور قرار گرفته بودند.
سلیمان خزائی روایتهای جذابی از عکسهایی دارد که روزهای جنگ گرفته است.
23آذر 1357 و حمله به بیمارستان امام رضا(ع) مشهد یکی از غمگین ترین حوادث انقلاب اسلامی ایران است که همچنان پس از گذر چهار دهه و اندی از آن، روایتش درد دارد. قصه این تراژدی با یک جمله شروع می شود: «حرکت چماق به دست ها».
کمتر از دوساعت پس از اقامه نماز ظهر عاشورا در حرممطهر اتفاقی افتاد که داغ دل عزاداران حسینی را دوچندان کرد. انفجاری مهیب در قسمت بالای سر ضریح حضرت جان 26زائر امام مهربانیها را گرفت و 141نفر را روانه بیمارستان کرد. بمب درست زیر پای زائرانی منفجر شد که دستهایشان به ضریح گرهخورده بود.
چهره اشکبار عزاداران حسینی خونین شد. چند روز دیگر بیستوهشتمین سالگرد آن حادثه میرسد.
شاگرد اول مدرسه بود و حس کنجکاوی و ذهن خلاقش تنها با درس خواندن اشباع نمیشد؛ بنابراین اولین قدم را برای کارهای فرهنگی برداشت. عضو هلال احمر و بسیج مدرسه شد و در ادامه راهاندازی کتابخانه را به عهده گرفت. اکنون سالها از آنزمان میگذرد و محدثه رشید در بیستوهفتسالگی دختری است که علاوهبر دریافت جوایز در جشنوارههای مختلف دانشآموزی همچون ورزشی و قرآنی توانسته است در حوزه اشتغالآفرینی، آموزشی و پرورشی نیز گام بردارد و عضو فعال و پویای خانواده خود باشد. با این بانوی بسیجی که ساکن محله پروین اعتصامی است به مناسبت روز دختر همکلام شدیم.
محسن زارعی دو برادر بزرگتر دارد که هردو روحانی هستند. او در نوجوانی گرافیک را انتخاب کرده و هیچ علاقهای به درسهای عربی نداشته است. در دوره هنرستان، یکی از بهترینها بوده است. نفر سوم مسابقات آرم و پوستر استان سمنان شده است و نفر دوم عکاسی. وقتی دیپلمش را با معدل بالای 17 میگیرد، یکی از استادانش به او پیشنهاد میدهد با هزینه شخصی بورسیهاش کند به کشور آلمان. او ابتدا استقبال میکند، اما بعد از اینکه با پدرش مشورت میکند، مسیر زندگیاش کامل عوض میشود.
دکتر محمدصادق علمی یکی از شخصیتهای قرآنی و علمی شهر مشهد مقدس و عضو هیئت علمی گروه فقه و مبانی حقوق دانشگاه فردوسی است. جلسه قرآن او یکی از جلسات قدیمی مشهد است که بیش از 90 سال سابقه برگزاری دارد. ایشان پس از مرحوم تجویدی اداره این جلسه را بر عهده گرفت، جلسهای که تا به امروز ادامه پیدا کرده است. ایشان سالهای متمادی با استاد سید مرتضی سادات فاطمی آشنایی نزدیک داشته است.
استاد سید مرتضی سادات فاطمی چهره نامآشنای تلاوت قرآن در مشهد و کشور است. او در کنار بزرگانی مانند رهبر معظم انقلاب و شهید هاشمینژاد فعالیتهای قرآنی خود را توسعه داد و به پیشنهاد معظمله جلسه قرآن مسجد کرامت را به همراه استاد خود، مرحوم علی مختاری، تأسیس کرد. او خاطراتی شنیدنی درباره فضای قرآنی مشهد و تأثیر رهبر معظم انقلاب بر رشد و شکوفایی فعالیتهای قرآنی در مشهد دارد که در این گفتوگو به گوشهای از این خاطرات اشاره میکند.
آقا سیدمرتضی از سال 1335 تلاوت استاد عبدالباسط را تقلید میکرد. در خاطرم هست بچهای سهچهارساله بودم که وقتی جلسه صبح جمعه خانه پدربزرگم بود، ابتدا نوار گرامافون پخش میشد. اول نوار عبدالباسط روی گرامافون پخش میشد، بعد جلسه قرآن شروع میشد. در این زمان، فکر نمیکنم در کشور کسی بوده باشد که به سبک عبدالباسط بخواند چون استعداد این کار نبود. زمینههای فرهنگی و اجتماعیاش نیز نبود. در چنین فضایی، آقا مرتضی جذب صدای عبدالباسط شد.
عباس فرازی پدری است که به معنای واقعی با فرزندانش دوست و همراه است. این همراهی و دوستی را در شوخیها و صحبتهایی که بینشان ردوبدل میشود، میتوان حس کرد. شاید همین مهربانی و صمیمیت پدر با فرزندان باعث شده است که آنها نیز دنبالهرو شغل و خدمت پدر باشند و همگی نظامی هستند. میگوید: پیش از عملیاتی اعلام شد برای اصلاح رزمندهها به مقر لشکر بروم. من هم وسایلم را برداشتم و به چادری که برای اصلاح برپاشده بود، رفتم. وارد که شدم، چند نفر از فرماندهان ارتش ازجمله سپهبدشهیدعلی صیادشیرازی را دیدم که در آن زمان فرمانده نیروی زمینی ارتش بود. سروصورت همه ازجمله سپهبدصیادشیرازی را اصلاح کردم.
وقتی مجروحی را میآوردند که روحیهاش را باخته بود، دکتر صادقی، رئیس وقت بیمارستان، از من میخواست تختم را به اتاق او ببرم تا با حرفهایم حال روحیاش را بهتر کنم. شده بودم بمب انرژی بیمارستان. خیلی وقتها بیماران بسیاری در اتاق من جمع میشدند تا به آنها روحیه بدهم. با آنکه میدانستم شاید فردایی برای من در کار نباشد و وصیتنامه دومم را هم پس از جانبازی نوشته بودم فکر میکردم هر چه خدا بخواهد همان میشود.
وقتی در سال 95، خبر تبدیل خانه مرحوم محمودفرخ که روزگاری، مکان برگزاری یکی از مهم ترین انجمن های ادبی ایران و پاتوق بسیاری از نامداران عصر بود، با هدف تبدیل آن به خانه ادبیات مشهد، روی میز مسئولان قرار گرفت، نور امیدی در دل فرهنگ دوستان روشن شد که آن هم گویا پت پت چراغ نفتی بوده و حالا رو به خاموشی است؛ زیرا این خانه تملک نشد که هیچ، این پا و آن پا کردن داعیه داران فرهنگ، وارثان را خسته کرد.
سعید تشکری (زاده۱۳۴۲) نویسنده و رماننویس مشهدی بود. او دانشآموخته ادبیات نمایشی، عضو کانون ملی منتقدان تئاتر، عضو بینالمللی کانون جهانی تئاتر «ITCA»، مدرس ادبیات نمایشی و داستاننویسی بود که ساخت فیلم و نگارش سریالهای تلویزیونی، نگارش نمایشنامههای رادیویی و انتشار بیش از چهل کتاب را در کارنامه داشت. از میان کتابهای او میتوان به «وقتی زمین دروغ میگوید»، «غریب قریب»، «ولادت»، «پاریس پاریس»، «اوسنه گوهرشاد»، «بار باران»، «هرایی» و «سبز-آبی» اشاره کرد.
محسن در خانوادهای به دنیا آمد که از نظر بنیه اقتصادی، وضعیتی متوسط به پایین داشت. او در نوجوانی، با امامخمینی(ره) و نهضت اسلامی آشنایی پیدا کرد و خیلی زود وارد فعالیتهای مبارزاتی شد. گزارشها و روایتهایی وجود دارد که نشان میدهد او بهعنوان یک جوان مسلمان و مخالف رژیم پهلوی، درحالیکه فقط 19سال داشت، به سخنرانی در برخی جلسات مذهبی میپرداخت و برای مدتی هم تحت تعقیب ساواک قرار داشت.
آن سال به دستور امام خمینی(ره) اولین حرکت عمومی و مردمی را زنان مشهدی رقم زدند و به اعتقاد برخی تحلیلگران این حرکت آنها جرقه راهپیماییهای عمومی بود. ۰
حال در همه این سالها از این زنان که در کوران حوادث حضور داشتند و جزو محرکهای اصلی انقلاب اسلامی به شمار میآمدند، کمتر خاطرهای روایت شده است. همزمان با ایام دهه فجر، پای حرفهای یکی از همین زنان محله بالاخیابان(خیابان نوغان) به نام «زهرا دائمی» نشستیم که آن موقع اسم و رسمی نداشت و امروز هم ادعایی ندارد.
سید محمد شاهعالمی روزهای اوجگیری انقلاب و بعد از آن را درک کرده است. در وقایع مهم مشهد همراه سیل خروشان انقلابیها بوده و خاطرههای زیبایی از رهبر معظم انقلاب، شهید هاشمینژاد و مرحوم آیتالله طبسی دارد.
خاطرههایش آنقدر از انقلاب شیرین است که متوجه گذر سه ساعته زمان نمیشویم.این مرد انقلابی که به اقتضای آن زمان دوشادوش انقلابیون تلاش میکرد، از سال 1364، مسیر زندگیاش را تغییر داد و در عرصههای عمرانی و کارآفرینی خدمت میکند.
این روایت زنی است که همهجوره پای انقلاب اسلامی ایستاده است. او گواه یک سبک زندگی انقلابی است. بیش از اینکه به اسم و فامیل معروف باشد، به همسر حاج حیدر معروف است. نامش فاطمه فکور یحیایی و مادر شهید است، از آن زنانی که انقلابی زیسته است و همچنان با انقلاب اسلامی و ارزشهای انقلابی زندگی میکند. او پیش از انقلاب همه طلا و جواهراتش را برای کمک به رشد و شکلگیری انقلاب اسلامی نزد آیتالله خامنهای میفرستد و همچنان اگر لازم شود، فرش زیر پایش را هم برای انقلاب هدیه میدهد. اگر جرئت کنی و از او بپرسی آیا از این سبک زندگی خسته نشده است،اخمی عمیق میکند و میگوید: هیچوقت پشیمان نمیشوم. هر قدمی که زمان انقلاب برمیداشتم برای امام(ره) و قبول خاطر او بود.
یکی از این زنان تاریخساز مشهدی، فاطمه عمادالاسلامی است که همه او را بهعنوان همسر شهید کاوه میشناسیم، اما شاید کمتر کسی بداند که عمادالاسلامی یکی از مبارزان سیاسی و زنان مبارز قبل از انقلاب اسلامی بوده که صبر و شجاعتش در زمان انقلاب و جنگ برای همگان الگو بوده است.
به بهانه ایام دهه فجر پای خاطرهگویی عمادالاسلامی از زنان مبارز انقلابی تپلالمحله و نوغان مینشینیم و او از خاطرات ناگفتهاش درباره مبارزات و راهپیماییهای آن روزها برایمان روایت میکند.
بسیاری از شهیدان دوران پهلوی غریبانه در آرامستان خواجه ربیع دفن شدهاند و علتش نیز واضح است. مخالفت با حکومت وقت و مبارزه تا سر حد شهادت جایی برای نام بردن از آنها در آن روزگار باقی نمیگذارده است، اما امروزه بر تاریخنگاران و پژوهشگران این شهر فرض است که تا فرصت باقی است و والدین و نزدیکان این شهیدان در قید حیات هستند به سراغ آنها رفته و قصه پرالتهاب مبارزات و شهادت آنها را تدوین کنند. این تاریخ نگاری آینهای خواهد بود که هویت تاریخی ما در آن بازتاب داده میشود.