بازار حافظ از دور شباهتی به بازارهای مواد غذایی ندارد. ورودی هلالیشکل و کاشیهای فیروزهای در زمینه آجری، بیشتر مرکزی فرهنگی و مذهبی را در ذهن تداعی میکند.
آقا محسن کارش را با حرفه نجاری شروع کرده که با فامیلش هم تناسب داشته است. او و برادرش ۳۳سال پیش همینجا کارشان را با تولید کیفهای چرمی شروع کردند، اما حالا او دستتنها با تعمیر کیف و چمدان، مغازه را باز نگه داشته است.
سیداسماعیل جعفریان از قدیمیهای پست مشهد است. از نظر او برخلاف تصور عموم مردم، پیشرفت تکنولوژی و ابزارهای ارتباطی، کار پست را کم نکرده و هنوز هم نامهنگاری بین مردم رواج دارد.
اگر کارگاهها و کارخانههای حلاجی در مشهد شکل نمیگرفتند، خبری از رونق کارگاههای قالیبافی نبود تا پشم خام را به محصولی قابلاستفاده تبدیل کنند.
طوبی تربتی، قابله قدیمی محله رضائیه میگوید: تمام عمرم را در برووبیای بهدنیا آوردن بچه و نشستن بالای سر زائو گذراندم. خیلی کار کردم. انگار یکنفس را تا به امروز دویده باشم.
حسین جلائیانوحیدی میگوید: مشکلات حقوق بازنشستگی همچنان پابرجاست. پا به سن که میگذاریم، از یک طرف هزینههای درمان اضافه میشود و از طرف دیگر بچهات، خانوادهای تشکیل داده که همراه آنها به دیدنت میآید.
محمدحسین امینی تعریف میکند: همه دوستان و آشنایان به پدرم میگفتند که راهانداختن کسبوکار در این خیابان سوتوکور فایدهای ندارد، او، اما پیشبینی میکرد که این خیابان یک روز تبدیل به بورس کلیفروشهای مواد غذایی مشهد شود که درست از آب درآمد.
رمضان رمضانی میگوید: قدیم بوریابافی رونق خوبی داشت. آن روزها هنوز سدی روی رودخانه هیرمند نبود و اطراف مشهد نیزارهای فراوانی پیدا میشد که ماده اولیه کاروکسب را در اختیارمان قرار میداد.
به دستهای خودشان تکیه کردهاند؛ به دستهای ظریف و زنانهای که در کنار کارِ خانه، سوزن برداشتهاند و زخمهای زندگی را کوک میزنند تا پشت خانوادهشان را در تندباد ناملایماتِ روزگار خالی نکنند.
علی نیکمنش را خیلیها با عنوان «آقای دوچرخه» میشناسند. آقای دوچرخهای که همچون خیلی از افراد، اولین تصویری که از دوچرخه پیدا کرده، چهار فلز بههموصلشده با دو چرخ جلو و عقب بوده است.
رمضان مقبلپور زرندی، چهره شناختهشدهای برای اهالی محمدآباد است؛ او یکی از قدیمیترین سلاخهایی است که در کشتارگاه محمدآباد مشغول به کار شد.
فاطمه سلطانفریمانیسپهر میگوید: قدیم رسم بود دخترها وقتی که مدرک کلاس ششم خود را میگرفتند، دو سال دوره فراگیری خیاطی میگذراندند و بعد هم ازدواج میکردند، اما من خلاف این قانون عمل کردم.
جواد جاهدی میگوید: ما در کارگاه خود فقط انگشتر حرز جواد مردانه در اندازههای کوچک، متوسط و بزرگ تولید میکنیم که دعای آن را هم از بازار به قیمت ۱۰ تا ۲۰ تومان میخریم.
حاجاکبر نعیمیپور تعریف میکند: وقتی کفش ملی سال ۱۳۴۵ آمد، در کمتر از دوسال بیشتر کارگاهها تعطیل شدند. کفش ملی دهبیست شعبه اطراف حرم زد. مجبور شدم دور کفاشی را خط بکشم.
در آن زمان جایی بوده است که مشعلهای حرم را در آن جمع و نگهداری میکردهاند. به این فضا مشعلخانه میگفتند و افرادی باعنوان مشعلدار و مشعلچی زیرنظر مشعلدار باشی و مهترمشعلدار کار میکردند.
پیرمرد نوغانی که اعتقادی به داشتن سواد بین کاسبان ندارد، اضافه میکند: قدیم در کلاسها به شاگردان درس اخلاق، ادب و فرهنگ میدادند، اما امروزه همه چیز شده ریاضی، شیمی، فیزیک و... که به هیچ دردی نمیخورد!
اصغر دهباری که از هفت سالگی بهعنوان شاگرد در یک کفاشی مشغول به کار شده است، با شروع جنگ به عنوان سرباز به جبهه میرود. یکی از کارهایی که در جبهه انجام میدهد واکس زدن کفش سربازهاست.
رضا غلامیان میگوید: سن استعمال دخانیات متأسفانه کمتر شده و به دانشآموزان مدارس ابتدایی رسیده است. خبر بد دیگر اینکه در سالهای اخیر بین بانوان هم رواج بیشتری یافته است.
یزدانپناه استاد قلاویزکاری است که ۱۴ سال با پیچ و مهرهها و وسایل دورریز، انواعواقسام وسایل از لوازم خانه تا قطعات خودرو و دوچرخه و هر چیزی که فکرش را بکنید، با علاقه تعمیر میکند.
محمدرضا آخوندقرقی خاطرات زیادی از دل زمین دارد. او سالهای زیادی از عمرش را در دل زمین بوده و از ۸ سالگی که کشاورزی را آغاز کرده با زمین دوست شده است.