پیر و جوان، کوچه محمدآباد ۲۲ را با نام «کوچه شهدا» یا کوچه «هفت شهید» میشناسند. «شهید عباسپور» اولین شهید این کوچه است. اما بعد از او هم، حجله شهیدای دیگر، چراغی میشود برای شبهای دلتنگی مادرانِ جوان از دست داده این گذر.
غلامرضا حیدرزاده، جانباز و آزاده دوران دفاع مقدس میگوید: در اردوگاه بغداد، بازجویی عراقی بود که گویا تابهحال ایرانی چشمبادامی ندیده بود. پرسید: «انت کورهای؟» نفهمیدم منظورش چیست. به ایرانی گفتم: «نه. چشمهایم میبیند!» مترجم گفت: «نمیگوید کوری. میپرسد اهل کشور کرهای؟»
این گزارش روایت تلخ خبرنگاری است که تا زنده بود، هیچ مسئولی در این شهر یکبار اسمش را به نیت قدرشناسی بر زبان نیاورد، تا بعد از آن او آینهای باشد رو به همه کسانی که برای اعتلای فرهنگ خون دل خوردهاند و قدر ندیدهاند.
بهسراغ چند تن از اهالی مشهد رفتیم تا از حسوحالشان در روز ۱۴ خرداد ۱۳۶۸ بپرسیم. سوال ما این است: «لحظهای که خبر فوت امام را شنیدید، کجا بودید و چه کردید؟»
عبدالعلی براری از فروشندگان قدیمی لوازم عزاداری در منطقه ثامن است که در مغازهاش رشتهها دلت را به زنجیر میکشد و چشمهایت با صدای خسته سنج میلرزد. او میگوید هیچ وقت این کاسبی کساد نمیشود.
چهار سالی میشود که زیر نظر اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی، هر هفته روبه روی آرامگاه خواجهربیع یک گروه تعزیه خوان با هنرشان به شرح یکی از حوادث عاشورا میپردازند.
زنهای مشهدی محرم که میشود کنج خانهها را حسینیه میکنند و هر زنی طوری عزا میگیرد. نه نه هاجر و بتول خانم هرسال بساط آشپزی دارند و حلواپزون سحر عاشورا آنها معروف است.
عباس پوریزدیان، گلدوز قدیمی محله بالاخیابان است. او میگوید: کریمآقا فوت و فن رفتار با ابریشم را یادم داد و از من یک «اوستا گلدوز» ساخت که خوب بلد است چطور با سوزن روی تن مخملکاشانی و ترمه یزدی، گلستانی از اشکهای اسلیمی بزند.
در یکی از اتاقهای مجتمع نیکوکاری توانیابان مشهد، عدهای از هنرجویان کمتوان جسمی و حرکتی همت کردهاند و فنون یکی از ورزشهای رزمی را میآموزند. استاد مجید کارگرد بانی پاگرفتن این مرکز ورزشی است.