کد خبر: ۱۰۰۵۱
۱۲ تير ۱۴۰۵ - ۱۳:۳۴
خاطره طلایی خانواده شهیدان دهشت‌حائری از رهبر شهید

خاطره طلایی خانواده شهیدان دهشت‌حائری از رهبر شهید

سال ۱۳۸۲ که رهبری در بازدیدی غیرمنتظره به دیدار خانواده برادران شهید دشت حائری رفتند به همه فرزندان و نوه‌ها یک سکه هدیه دادند و به مادر شهیدان دو سکه. شهید محمدمهدی دشت حائری پیش‌نماز بود و محمدحسین مخترع و تخریبچی.

وقتی پدر شهیدان در قید حیات بود، یک روز رهبری زنگ در منزل آن‌ها را زد و با عده‌ای سپاهی مهمان منزل شهیدان دهشت‌حائری شد. این قصه به سال ۱۳۸۲ برمی‌گردد. آقا به همه فرزندان و نوه‌های خانواده، سکه داد و به مادر شهید دو سکه تقدیم کرد.

محمد‌مهدی و محمد‌حسین دهشت‌حائری، دو برادر بودند متولد دهه‌۴۰ و زاده در رژیمی حاکم بر ایران که در آن حجاب و تدین، مسائلی خارج از عرف تلقی می‌شد، اما به حول و قوه الهی آنها در خانواده‌ای متدین و مذهبی رشد کردند. پدرشان، مسلم دهشت‌حائری، پیش‌نماز مسجد الحمیدیه محله عنصری بود و دستش به خیر می‌رفت و مادر هم بانویی متدین و مبادی آداب دینی.

این شد که زمینه برای خانواده دهشت و تعلیم مذهبی فرزندان فراهم بود؛ زمینه‌ای که پدر به‌عنوان پیش‌نماز و روحانی مسجد، آن را در کودکان و جوانان محله نیز ایجاد کرده بود.

جنگ که شد، مهدی سال‌۶۱ رفت. سه روز پس‌از اعزام دوم به‌عنوان پیش‌نماز، در منطقه جنگی رقابیه در خوزستان و محمد‌حسین برادر کوچک‌تر نیز دو سال بعد در منطقه جنگی قلاویزان در غرب کشور شهد شهادت نوشیدند.

 

عقد سه‌ماهه‌اش به شهادت انجامید

زمان شهادت محمد‌مهدی دقیقا سه‌ماه پس‌از خوانده‌شدن خطبه عقد او با دخترعمویش بود. از‌آنجا‌که بین آشنایان و دوستان و بستگان، مهدی به‌عنوان یک فعال انقلابی شناخته شده بود، رفقایش از اعزام‌ها به او خبر می‌دادند.

بار اول با بسیج محله اعزام شد و سه‌ماه طعم رزمندگی را چشید و بار دوم پس‌از یکی‌دوماه از اعزام اولیه. دوستانش که اشتیاق او را می‌دانستند، خبر آوردند عده‌ای روحانی به جبهه اعزام شده‌اند و او هم راهی شد تا دوباره به جبهه برود و به هر طریقی که می‌تواند به میهن خدمت کند.

وقتی رفت و درخواست همراهی‌اش با آن گروه روحانی را اعلام کرد، در ابتدا گفته بودند تعداد کافی است ولی بعد حاضر شده بودند او را به‌عنوان پیش‌نماز با خود به کردستان ببرند. دوسه‌روز بعد خبر شهادت محمد‌مهدی در کوچه پیچید.

اشرف نظرزاده، مادر شهیدان دهشت‌حائری از آن روز می‌گوید: محمد‌مهدی با یک ترکش کوچک که به قلبش اصابت کرد، به شهادت رسید. چهره‌اش را که پس‌از شهادت دیدم، بسیار نورانی بود با مو‌هایی که زیر عمامه اش به سرش چسبیده بود.

 

محمد برای نخستین‌بار در جبهه لباس روحانیت را پوشید؛ او به‌عنوان پیش‌نماز و با اصرار خودش به جبهه اعزام شد

عبای شهادت

او توضیح می‌دهد: همه فرزندانم خوب بودند، اما محمد‌مهدی تنها پسرم بود که روحانیت را پس‌از گذراندن دوره ابتدایی، انتخاب کرد و به مدرسه طلبگی رفت. او با‌وجود ملبس‌بودن، لباس روحانیت نمی‌پوشید. می‌گفت شاید با پوشیدن این لباس، افراد عادی تصور کنند من با آنها خیلی فاصله دارم و نتوانند با من درددل کنند و اگر مشکلی دارند، با من درمیان بگذارند.

محمد برای نخستین‌بار در جبهه لباس روحانیت را پوشید؛ درست وقتی به‌عنوان پیش‌نماز و با اصرار خودش به جبهه اعزام شد. سه‌روز بعد‌از اعزام به منطقه جنگی رقابیه، در تاریخ ۱۴/ ۱/ ۶۱ ترکشی کوچک به قلبش اصابت کرد و در همان لباس مطهر به شهادت رسید.

 

همه می‌گفتند نرو؛ مادرت غصه می‌خورد

محمدمهدی، فرزند دوم خانواده بود و محمد‌حسین، فرزند پنجم خانواده. محمد‌مهدی که شهید شد محمد‌حسین هم تصمیم گرفت پا جای پای برادر بگذارد. این شد که خواست برود. آن زمان در این خانواده همین دو پسر بزرگ بودند؛ مهدی که شهید شده بود و حالا نوبت حسین بود.

دو پسر دیگر خانواده نیز یکی ناشنوا بود و دیگری در زمان شهادت برادرانش هفت‌هشت‌ساله بود. مادر مخالف بود و دلش به اینکه حسین نیز به جبهه برود، راضی نبود. دوستان و آشنایان حسین نیز که دیده بودند مادر در شهادت مهدی چقدر لطمه روحی خورده است، به او می‌گفتند نرو؛ مادرت غصه می‌خورد.

پدرش نیز همین را به حسین گفت، اما او تصمیم خود را گرفته بود و می‌گفت «خدا من را معاف از جنگ نکرده است که بنده خدا معاف می‌کند.» وقتی مادرش به پدر شهید گفت: نگذار برود، او گفت این درخواست مثل این است که بگوییم نماز نخوان. این شد که حسین هم رفت و یک‌سال‌و‌نیم بعد به شهادت رسید.

 

هر وقت راه کربلا را برای تو بازکردم، بازمی‌گردم

مادر شهید می‌گوید: هر‌وقت تماس می‌گرفت و از او می‌پرسیدم حسین جان کی می‌آیی؟ می‌گفت مادر جان، هر وقت راه کربلا را برای تو بازکردم، بازمی‌گردم.

شغل حسین از چهارده‌سالگی، نجاری بود و از همان سن کم، آن‌قدر در این کار استعداد داشت که اوستا شده بود؛ زمان شاگردی وقتی به منزل می‌آمد گلایه می‌کرد که اوستا از مردم پول بیشتری می‌گیرد و من نمی‌توانم این شرایط را تحمل کنم و به همین دلیل برای خودش مغازه‌ای گرفت و اوستای خودش شد.

محمد‌حسین دوربین‌هایی چوبی ساخت که داخلش آینه‌ داشت. می‌گفت رزمنده‌ها با آن می‌توانند پشت سرشان را ببینند

 

یک اختراع فقط برای جبهه

مادر در ادامه حرف‌هایش از اختراع محمد‌حسین می‌گوید: دوربین‌هایی چوبی ساخت که داخلش آینه‌ای کار گذاشت. می‌گفت این دوربین‌ها کمک‌دست رزمنده‌هاست؛ به‌وسیله آن می‌توانند پشت سرشان را ببینند و امنیت بیشتری برای آنها ایجاد می‌شود و جان رزمنده‌ها را نجات خواهد داد.

 

از پیژامه‌اش او را شناختم

حسین تخریبچی بود. می‌گفت «مادر اگر من نروم، چه کسی می‌خواهد مین‌ها را خنثی کند. جبهه به من نیاز دارد. دولت وقت زیادی برای من صرف کرده که این کار را یاد بگیرم و حالا وقت آن است که این هنر را برای میهنم خرج کنم.»

یک‌سال‌و‌نیم پس‌از عزیمت به جبهه یعنی ۱۳/ ۵ /۶۳ در منطقه جنگی قلاویزان با خمپاره آتش‌زا به شهادت رسید. کل بدنش سوخته بود و یک دستش هم قطع شده و من زمان تشخیص هویت با تکه‌هایی از پیژامه‌اش، او را شناختم.

 

شهیدان خانواده دهشت‌حائری یکی تخریبچی بود و دیگری پیش‌نماز

 

مهدی برای دیدار امام (ره) حسین را به قم برده بود

مهدی، طلبه بود و در قم درس می‌خواند. چند‌باری همراه مردم قم برای دیدار با امام رفته بود. اشتیاق حسین را که برای دیدار با امام (ره) دید، یک بار هم او را برای این ملاقات ویژه با خود برد.

مادر شهید از خلقیات فرزندانش می‌گوید: مهدی از کودکی بسیار فعال بود و زمان انقلاب نیز یک انقلابی تمام‌عیار به شمار می‌رفت. راهپیمایی‌ها را شرکت می‌کرد و همیشه می‌کوشید هر‌چه از دستش بر‌می‌آید، برای انقلاب و پاسداری از آن انجام دهد.

حسین هم مانند برادرش بود. زمان تظاهرات که می‌شد، حتی اگر در مغازه بود، کار را رها می‌کرد و همراه انقلابی‌ها می‌شد. آنها زمان انقلاب شانه‌به‌شانه یکدیگر تلاش می‌کردند. مهدی از قم، کتاب و نوار سخنرانی و‌... می‌آورد و در اختیار همسایه‌ها و دیگران قرار می‌داد و حسین هم وقت‌های آزادش را پای انقلاب و پیروزی آن می‌گذاشت.

هر دو خلقیات بسیار خوبی داشتند. حسین کمی مظلوم و خجالتی بود و کم‌حرف، اما مهدی بسیار فعال و مردمی بود و بسیار خونگرم. اوحوالی سال‌۵۷ هر شب به حرم می‌رفت و نماز صبحش را همان‌جا می‌خواند. یکی‌دو‌بار ماموران او را گرفته و وسایلش را گشته بودند و، چون اعلامیه‌ای پیدا نکرده بودند، گذاشتند به مسیرش ادامه دهد.

اشرف نظرزاده ادامه می‌دهد: زمان شاه، مدارس دولتی وضعیت مناسبی نداشتند و مدارس غیر‌انتفاعی مذهبی‌تر بودند. مهدی و حسین هر دو در مدرسه عسکریه با مدیریت حاجی عابدزاده درس خواندند. دختران خانواده نیز در دبستان مذهبی درس می‌خواندند؛ زیرا در مدارس معمولی حجاب رعایت نمی‌شد.

این مادر شهید می‌گوید: مهدی و حسین هر‌دو بسیار مسئولیت‌پذیر بودند. مهدی هر بار که می‌خواست به قم برود، مایحتاج زندگی و نیاز‌های من را می‌پرسید و تهیه می‌کرد تا زحمتی که بر دوش پدرش در تامین خانواده می‌افتد، کم شود.

 

نگذارید این‌قدر برای امام زمان (عج) بگرید

مهدی و حسین بسیار علاقه‌مند به امام زمان (عج) بودند. این علاقه تا‌حدی بود که بار‌ها شب‌ها به بیابان می‌رفت و برای دلتنگی‌اش در دوری ولی‌عصر (عج) گریسته بود. مادر شهید می‌گوید: حاجی‌حجتی، روحانی و سخنران مجالس مذهبی که مهدی همراه او شده بود، یک‌بار به پدر شهیدان گفته بود نگذارید مهدی این‌قدر بگرید؛ اگر گریستن‌هایش هر شب ادامه داشته باشد، سوی چشمانش را از دست خواهد داد.

مهدی ماشین داشت. هر گاه حاج‌آقا حجتی می‌خواست به مجلسی برود و روشنگری کند، او نیز همراهش می‌شد تا علاوه‌بر نشستن پای منبر این روحانی، از او درس اسلام و زندگی بیاموزد. او آن‌قدر به این روحانی نزدیک شده بود که خیلی‌ها تصور می‌کردند مهدی، فرزند حاجی‌حجتی است.

 

ترسی که با جبهه فروکش کرد

از کودکی، ترسی در وجود حسین مانده بود. مادرش می‌گوید: بار اول که به جبهه اعزام شده بود، برای من تعریف کرد که یک روز در سنگر، خمپاره‌ای شلیک شده و آن‌قدر شدتش زیاد بوده که پاچه شلوار حسین را هم با خود به داخل زمین کشیده است و من در احساسی که در تعاریفش دیدم، متوجه شدم دیگر از آن ترس کودکی خبری نیست.

 

تربیت دینی فرزندان

پدر شهیدان، روحانی بود. او بر نمازخواندن بچه‌ها تاکید بسیار داشت و احکام دین را به آنها یاد می‌داد. مهدی در فراگرفتن آموزش‌های پدرش از همه جدی‌تر بود. او برای برادرش که ناشنوا بود، سال خمسی مشخص کرده بود و برادرانش را نیز به پرداخت آن تشویق می‌کرد.

* این گزارش سه شنبه، ۶ مهر ۹۵ در شماره ۲۱۰ شهرآرامحله منطقه ۷ چاپ شده است.  

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام