کد خبر: ۱۰۴۱۲
۳۱ شهريور ۱۴۰۵ - ۱۳:۰۰
آرزویم ازدواج با جانباز بود

آرزویم ازدواج با جانباز بود

فاطمه یحیی‌پور یکی از شیرزنان محله بهشتی است که عمرش را وقف نگهداری از همسر جانبازش کرده و با تمام سختی‌ها و مشکلات زندگی‌اش کنار آمده است. او همسر احمد خدادادی، جانباز ۷۰ درصد است.

هرزمان مردی را دیدید که در زندگی‌اش موفق است، اطراف او را که بگردید، حتما زن موفقی را خواهید یافت. این جمله معروفی است که بارهاوبار‌ها شنیده‌ایم. فاطمه یحیی‌پور متولد‌۱۳۵۶ یکی از شیرزنان محله بهشتی است که عمرش را وقف زندگی با جانباز دفاع مقدس کرده و با تمام سختی‌ها و مشکلات زندگی‌اش کنار آمده است.

او همسر احمد خدادادی، جانباز ۷۰ درصد است که در سال‌۱۳۶۵ در عملیات کربلای ۵ شلمچه مجروح شد. در این عملیات، ترکش به حنجره این جانباز خورده و صدایش خیلی آهسته است و شنیدن آن مشکل. همچنین پا‌ها و دست‌هایش، لمس شده است.

این باور قدیمی درباره همسران جانباز کاملا صدق می‌کند. مطمئن باشید اگر این شیرزنان نبودند که گرد شمع وجود جانبازان بگردند و نیاز‌های آنان را برطرف کنند، شاید جانبازان، زندگی عادی و آرامی مانند دیگران نداشتند. همسر یک‌جانباز باید نقش‌های متفاوتی از جمله همسر، مادر، زن، مرد و پرستار را در خانه ایفا کند.

آنها را باید ایثارگران واقعی نامید. همسران جانباز، خواه سالم باشند یا بیمار، باید همیشه پرستاری جانباز را عهده‌دار باشند. بیشترشان به خاطر کار طاقت‌فرسا، مبتلا به کمردرد و زانودرد شده‌اند، اما با این وضعیت، از وظایفی که عهده‌دار شده و زحماتی که بر دوش گرفته‌اند، چیزی کم نمی‌شود. آنها گاه مجبور هستند شب تا صبح بر بالین همسرشان بیدار بنشینند یا در طول شب چندین‌بار از خواب بیدار شوند و کار‌های او را انجام دهند، اما ذره‌ای ناراحتی به دلشان راه نمی‌دهند و با اعتقاد به خدا این کار‌ها را بدون هیچ چشم‌داشتی انجام می‌دهند.

کار‌هایی که همسر یک فرد قطع‌نخاعی در طول شبانه‌روز انجام می‌دهد، گاهی طاقت‌فرسا و بیشتر از حد توانش است، اما او چاره‌ای ندارد و به این کار‌های سخت تن می‌دهد. چون بی‌توجهی او، سبب می‌شود که همسر جانبازش آسیب ببیند.

ابتدا با این فرض به خانه جانباز خدادادی رفتیم تا گفتگویی با او انجام دهیم و از خاطرات جبهه و جنگش بشنویم، اما هنگامی‌که او را دیدیم، پس از احوال‌پرسی متوجه شدیم به خاطر آسیبی که حنجره‌اش دیده است، نمی‌تواند صحبت کند و برای شنیدن خاطراتش با مشکل مواجه شدیم. شرایط صحبت کردن برای او سخت بود و ما متوجه حرف‌هایش نمی‌شدیم. برای همین مجبور شدیم به خاطراتی که همسر جانباز می‌دانست، اکتفا کنیم.

 

//////////

 

اقدام به تحصیلات دانشگاهی پس از مجروح شدن

«یک‌سال از جنگ گذشته بود. احمد سال دوم دبیرستان بود. او علاقه زیادی برای رفتن به جبهه داشت و می‌خواست از میهنش دفاع کند. برای همین برای رفتن آماده شد، اما خانواده‌اش مخالف رفتن او به جبهه بودند و برای اینکه مانع رفتن او بشوند، هزینه‌ای برای رفتنش به او نمی‌دادند، اما احمد بی‌توجه به مخالفت‌های خانواده‌اش رفت و مدت دوسال در جبهه دوشادوش سایر رزمندگان جنگید.

هربار هم که برای مرخصی می‌آمد، با عجله برمی‌گشت. پس از دوسال حضور در جبهه در عملیات کربلای ۵ شلمچه بر اثر اصابت خمپاره جانباز شد و از همان ابتدا حنجره، دست‌ها و پاهایش آسیب دید. این مجروحیت باعث نشد که او روحیه‌اش را از دست بدهد. دوسال پس از مجروح شدنش ادامه تحصیل داد و درس خواند. او در دانشگاه فردوسی در رشته‌های فیزیک و مخابرات و روان‌شناسی قبول شد، اما با وضعیتی که داشت، نمی‌توانست در رشته فیزیک و مخابرات ادامه تحصیل بدهد. برای همین رشته روان‌شناسی را انتخاب کرد و در این زمینه ادامه تحصیل داد.» 

 

من عاشق همسرم هستم و هیچ‌گاه از سختی‌های زندگی خسته نمی‌شوم

ازدواج با جانباز آرزویم بود

از آغاز جنگ دوست داشتم پسر می‌بودم و می‌توانستم به جبهه بروم، اما برایم مقدور نبود. برای همین تصمیم گرفتم با یک جانباز ازدواج کنم تا جبران این کمبود بشود.
همسایه ما در بنیاد جانبازان مشغول به کار بود.

من علاقه‌ام را به آنها گفتم و خودم پیشنهاد دادم که دوست دارم با یک جانباز ازدواج کنم، اما او با توجه به شناختی که از مشکلات آنها داشت، قبول نکرد و گفت: من نمی‌پذیرم که این کار را برای تو انجام بدهم. مدتی گذشت تا اینکه مادر احمد به خواستگاری من آمد. او شرایط احمد را برایم گفت. من هم که از ابتدا دوست داشتم با یک جانباز ازدواج کنم، با خوشحالی این ازدواج را پذیرفتم. خانواده‌ام مخالفت نکردند، اما موافق هم نبودند. آنها می‌گفتند این راه فرازونشیب زیادی دارد. باید همه‌چیز را بپذیری و درنهایت قبول کردند. اکنون هم وقتی از مشکلاتم باخبر می‌شوند، برایم دعا می‌کنند.

 

سختی‌ها عشقم را به همسرم کم نکرد

ازدواج با یک جانباز مشکلات خودش را دارد. من باید همسر، مادر و مرد خانه باشم. گاهی بین همسر و فرزندم می‌مانم. هردو هم‌زمان صدایم می‌زنند و نمی‌دانم به کدام‌یک جواب بدهم. من عاشق همسرم هستم و هیچ‌گاه از سختی‌های زندگی خسته نمی‌شوم. همیشه با آنها مبارزه کرده‌ام و کنار نمی‌کشم.

درحال حاضر دیسک کمر و گردن دارم و عصب‌های دستم درگیر شده است. دکتر برایم تجویز کرده بود عید نوروز عمل جراحی کنم، اما نمی‌توانم، چون باید مراقب همسرم باشم. خانواده همسرم گفتند: «بیا برای احمد پرستار بگیریم. تو با این همه مشکل دیگر نمی‌توانی»، اما خودم دوست ندارم و می‌خواهم کاری را که شروع کرده‌ام، به پایان برسانم. وقتی به گذشته نگاه می‌کنم، می‌بینم چه سختی‌هایی را پشت‌سر گذاشته‌ام و چه خاطرات تلخ و شیرینی داشته‌ایم که همه‌اش گذشته است.


۱۶ پله او را به دوش می‌کشیدم

تمام کار‌های همسرم را خودم انجام می‌دهم و سعی می‌کنم تا جای ممکن از کسی کمک نگیرم. ۳ سال اولی که به اینجا آمده بودیم، آسانسور نداشتیم. من، همسرم را روی دوشم می‌گذاشتم و او را از ۱۶ پله بالاوپایین می‌بردم.

یک‌بار که به شهرستان رفته بودیم، می‌خواستم همسرم را جابه‌جا کنم. او را روی دوشم انداختم و از یک سمت اتاق به سمت دیگر آوردم. همه با تعجب به من نگاه کردند و گفتند: تو چطور می‌توانی او را جابه‌جا کنی؟ گفتم: توانش را خدا می‌دهد، عادت کرده‌ام؛ البته وقتی فکر می‌کنم، می‌بینم تاکنون خدا به من توان این فعالیت‌ها را داده است و در لحظه‌لحظه زندگی‌ام حضورش را احساس می‌کنم.


خوشی و سختی فرقی ندارد، می‌گذرد

ثمره زندگی ما پسر ۱۵ ساله‌ام است. او از نظر رفتاری شبیه پدرش است. اهل مداحی، قرآن، هیئت، بسیج و بیشتر سرگرم مسائل مذهبی است. وقتی پسرم به دنیا آمد، زندگی‌ام شیرین‌تر شد، اما او از همان ابتدا دچار انسداد روده بود و این موضوع تلخ‌ترین مسئله برایم بود. هیچ‌گاه فراموش نمی‌کنم که سخت‌ترین لحظه زندگی من، انتظار پشت در اتاق عمل پسرم بود تا وقتی که او را آوردند، من یکسره اشک می‌ریختم، اما خدا را شکر می‌کنم که مشکلش برطرف شد.

زندگی ما شادی‌های فراوانی هم داشته و شیرین‌ترین اتفاق زندگی‌ام زمانی بود که به ما خبر دادند قرار است به مکه برویم. این خبر برایم خیلی خوشایند بود.

 

*این گزارش در شماره ۱۰۶ شهرآرا محله منطقه ۸ مورخ ۲۴ تیرماه سال ۱۳۹۳منتشر شده است.

آوا و نمــــــای شهر
05:00
03:04
اینستاگرام