عطر نان نذری فاطمه مؤذنی در محله امیرالمومنین(ع) میپیچد
وقتی وارد خانهاش میشوم، همه جمع هستند و سفره بزرگ و پارچهای جلویشان پهن است. یک طرف، کمی آرد تازه درانتظار خمیرشدن است. در همان سو، چند خانم جوان که همه فامیل و دوست و آشنای این خانهاند، مشغول آمادهکردن خمیر، وردنهکردن، قالبزدن و چیدن آنها در سینی فر هستند تا بعداز چنددقیقه تبدیل به کلوچههای خوشمزه شود، اما سوی دیگر این سفره، بزرگ و صاحب این خانه، فاطمه مؤذنی نشسته است که اگرچه راهرفتن و بلندشدن برایش سخت است، وقتی صحبت به این کار میرسد، دیگر ناتوانی برایش معنا ندارد.
درست بعد از آغاز جنگ تحمیلی سوم، فاطمهخانم در خانه کوچک و پرمهرش نزدیک شلوغبازار معروف در محله امیرالمؤمنین(ع) تصمیمی شیرین و خوشمزه گرفت. او خواست که نان و کلوچههایی را برای مردم و به نیت شهدای این جنگ بپزد و در تجمعات مردمی توزیع کند.
همانطورکه نشسته است، با او احوالپرسی میکنیم و کنارش مینشینیم تا قصه نانهای معجزهآسایش را برایمان تعریف کند. لبخند میزند و میگوید «عزیزجان! از کجا شروع کنم؟»

خانه پرمهر فاطمهخانم
قرارمان ساعت ۱۲:۳۰ یکی از روزهای وسط هفته است تا برویم احوال فاطمه مؤذنی، مادربزرگ هفتادساله دارای هفت دختر و پسر و ۲۵نوه این خانه را بپرسیم که بعداز جنگ تحمیلی سوم به نیت شهدا سفرهای پهن کرده است. سالن پشت در را رد میکنیم و به حیاطی کوچک با درخت انگور میرسیم. تنور گازی بزرگی دقیقا کنار درِ ورودی قرار دارد.
دختر صاحبخانه ما را به اتاق نشیمن دعوت میکند که خیلی هم بزرگ نیست. یک طرف خانه مبلی دونفره و تختخواب چوبی سادهای قرار دارد که معلوم است صاحبش همان زنی است که ما به خاطر او، این دیدار را ترتیب دادهایم. بالای تخت، روی دیوار، عکسهای آشنایی به چشم میخورد که مهمترینشان، رهبر شهید است. کنار تخت هم پرچم کشور عزیزمان به دیوار تکیه داده است.
فاطمهخانم بعداز آنکه تصمیم گرفت برای شهدای جنگ تحمیلی سوم و مردم حاضر در تجمعات، کاری انجام دهد، سلامتش را به دست آورد و نیازش به عمل جراحی از بین رفت. حالا دیگر گوشه تخت چوبی و خانه کوچکش یکجا نمینشیند و پایی که پنجسال او را زمین گیر کرده بود، گویی خونی تازه در رگهایش جریان یافته است و زندگی دوبارهای را تجربه میکند، آنقدر که دخترانش میگویند حال مامان برایمان شبیه معجزه است.
وقتی مامانجون، کارش را شروع کرد
قصه این سفره را باید از زبان دختر فاطمه مؤذنی شروع کنیم؛ معصومه اسماعیلی که خادم حرم امامرضا (ع) و فعال بسیجی در مسجد امامهادی (ع) بولوار وحدت است. او فاطمهخانم را «مامانجون» صدا میزند و تعریف میکند: بعداز جنگ وقتی شنیدم در مسجد، چند خانم نان میپزند، خوشحال شدم و خواستم برای کمک و چانهزدن نانها به کمکشان بروم، اما وقتی کارشان را دیدم، به فرمانده پایگاه مسجد گفتم مامان من خیلی بهتر و راحتتر نان میپزد و فقط کافی است یک نفر کنارش باشد.
این لحظه مربوطبه هفته اول جنگ بوده است و معصومه از وضعیت سخت جسمی مادر یاد میکند؛ «آن موقع اوضاع مامانم خیلی بد بود. به فرمانده گفتم من مامان را میآورم؛ فقط باید کمک کنیم از پلهها بتواند بالا برود، چون به خاطر دیابت، آرتروز، قند و چربی و پلاتینی که توی پایش است، با ویلچر رفتوآمد میکند.»
خودمان تنور و فر داشتیم. مامانجون بعداز شنیدن ماجرا دائم فکر میکرد و خواب میدید. یک روز گفت خودم شروع میکنم
صحبتهای معصومه با فرمانده پایگاه مسجد که تمام شد، قرارومدار حضور مادر گذاشته شد. فاطمهخانم منتظر آن لحظه و روز بود که خبر دادند آرد ندارند و پخت نان هم منتفی است. اما اینجا برای «مامانجون» آخر خط نبود؛ «ما خودمان تنور و فر داشتیم. مامانجون بعداز شنیدن ماجرا دائم فکر میکرد و خواب میدید. یک روز گفت خودم شروع میکنم و بالاخره مامان گلم، تاج سرم، با کمک خواهرم و همسایهها کمکم پخت نان را در خانه شروع کردند.»
چهره شیرین مادربزرگ
کنار بزرگِ خانه مینشینیم. از آن مادربزرگهایی است که آدم دلش میخواهد موقع گفتوگو با او، زمان به پایان نرسد. لبخند از روی لبانش محو نمیشود. صدای دلنشینی دارد و با تهلهجه مشهدی و گاهی قائنی با ما حرف میزند.
از خودش اینگونه به ما میگوید: در روستای بایمرغ نزدیک قائن به دنیا آمدم. از وقتی یادم میآید، نان پخت میکردم. وقتی ازدواج کردم، هنوز انقلاب نشده بود و ما به مشهد آمدیم. بیستسال ساکن محله رضائیه بودیم و الان سیسال است که همینجا خانه داریم.
فاطمهخانم از آن سالها یاد میکند که هنوز اینجا خانه زیادی ساخته نشده و بیشترش زمین کشاورزی بود. همسرش پنجسال پیش براثر تصادف فوت کرد و در همان حادثه، پای راست فاطمهخانم آسیب جدی دید و از آن زمان پلاتین، پایش را نگهداشته است و خودش کمکم زمینگیر شد.
همه اینها را که برایمان تعریف میکند، آهی میکشد: «هییی، کجایی دختر! زمانی که جوان بودم، برورویی داشتم و یک جا بند نمیشدم. مثل حالا که نبودم.» میگوییم: «همین الان هم شما زیبا هستید و چهرهتان خیلی شیرین و دوستداشتنی است.»
میخندد و با همان لبخند نازک و لهجه قائنیاش جواب میدهد: «الهی قربانت بروم عزیزم، از بزرگواری شماست.»

پخت نان با کمک همسایهها
از فاطمهخانم میخواهیم ماجرای پخت نان را خودش هم تعریف کند؛ «وقتی رهبرمان را شهید کردند با خودم میگفتم باید کاری انجام بدهم. یک روز دخترم گفت در مسجد دارند نان میپزند. به معصومه گفتم اگر رهبر را در مشهد تشییع کنند، باید نان داشته باشیم.»
از نظر فاطمهخانم این تنها کاری بود که از دستان زحمتکش و دنیادیدهاش برمیآمد؛ «قبلا در همین محله توی خانه مان که بزرگتر بود، تنور گلی داشتیم و نان میپختم ولی از زمانیکه اینجا آمدهایم، مجبور شدهام با تنور گازی نان بپزم. این تنور هم که شما میبینید، تنور دوم است که خریدهایم.»
فاطمهخانم یک نگرانی بزرگ هم داشته است، اینکه پای ایستادن کنار تنور را نداشته و مجبور بوده است از فری که در خانه دارد، برای پخت نان استفاده کند که کار با آن زمان زیادی میبرد. میگوید: از جیب شخصی خودم هزینه کردم و همان را که داشتم، برای خرید آرد خرج کردم، چون پایم آسیب دیده بود، آرامآرام کار میکردم. بعد دیدم بهتنهایی سخت است. در دوره قرآن هفتگی اعلام کردم هرکس دوست دارد، بیاید برای کمک.
تقریبا یکهفته بعداز شهادت رهبر، بساط نانپختن در منزل فاطمهخانم پهن شد. ابتدا هفتروز هفته، بعد روزدرمیان و حالا هم هفتهای یکیدوبار که این هم به گفته فاطمهخانم بهخاطر گرانی و تمامشدن بودجهاش است و دلیل دیگری ندارد.
مادربزرگ شیرینسخن ما علاوهبر نان، کلوچه هم میپزد که همین موضوع، بار مالی را سنگینتر میکند، اما میگوید: من کمک مالی نمیخواهم. همین که چند نفر کنارم باشند و به من در پخت نان کمک کنند، بس است.
فاطمهخانم رسم قشنگی هم برای پخت نان دارد؛ «هرروز که قرار است نان بپزیم به نیت یکی از شهدای جنگ تحمیلی سوم، کیسه آرد را باز میکنم. اگر کسی نذر کند، این شهدا مزد میدهند. خون این دخترها و پسرها و بالاتر از همه، رهبرمان که شهید شدند، برکت دارد. من که خیلی از سیاست و جنگ سر در نمیآورم، اما تا دلت بخواهد، سختی دنیا را کشیدهام که مطمئنم هرچه میبینم، از برکت خون این شهداست.»

معجزه پخت نان
میخواهم یکی از برکات و آثاری را که از این کار دیده است، برایمان تعریف کند و بدون معطلی ادامه میدهد: من پنجسال روی تخت بودم و به سقف نگاه میکردم ولی در این یک ماه اصلا دلم نمیخواهد حتی پنجدقیقه بنشینم. معجزه از این بیشتر؟ هرروز بعداز نماز صبح از خواب بیدار میشوم، آرد را آماده و خمیر میکنم. بعد دوروبرم را مرتب میکنم، چای دم میکنم و صبحانه مختصری هم آماده میکنم و ساعت حدود ۹ کمی استراحت میکنم تا همسایهها برسند و پخت نان را شروع کنیم.»
این معجزه را دختران فاطمهخانم هم تأیید میکنند و حالوروز این روزهای مادر برای همه آنها که او را میشناسند، شبیه معجزه است. دکترها گفته بودند باید رگهای مچ دستش را که عصبش از کار افتاده است، عمل کند، اما حالا فاطمهخانم بهصراحت میگوید به هیچ عملی احتیاج ندارد و این شادابی و سرحالی مادربزرگ طوری شده است که به گفته خودش، کار هیچکس را قبول ندارد و میخواهد همه کارها را خودش انجام دهد.

سرنوشت نانها
قصه پخت نان که به پایان میرسد، میخواهیم بدانیم سرنوشت این نانها که با عشق به وطن، شهدا و پرچم ایران پخته میشود، به کجا میرسد. فاطمهخانم میخندد و میگوید: ما فقط نان را میپزیم؛ همهکاره و مدیر گروهمان، دخترم معصومه است و کارها را پیش میبرد.
معصومه در ادامه صحبت مادر میگوید: هر کیسه آرد تقریبا به ما ۲۵۰ نان کامل میدهد. بیشتر نانها را به مسجد امامهادی (ع) محله رضائیه میبرم؛ چون صبحانه عدسی دارند و من گفتم نانش را برایشان میبرم.
تقسیمبندی نان هم عالمی دارد. معصومه اوایل نان را به شکل کامل به مسجد میداد، اما وقتی دید اسراف میشود، نانها را به برشهای کوچکتر تقسیم کرد و حالا هر دفعه نزدیک به ششصدتکه نان، سهم این مسجد و پایگاه است. الباقی نانها و کلوچهها هرچه بماند، سهم همسایهها میشود که مسئول این بخش، فاطمهخانم و همسایهها و دختر دیگرش هستند؛ مادربزرگ شیرین سخن میگوید: بعضی نانها را به همسایهها میدهیم تا به تجمعات ببرند و توزیع کنند.
او ادامه میدهد: من این نان را به نیت شهدا میپزم و امیدوارم از من بپذیرند.
حال خوب مامان
خدیجه اسماعیلی، دیگر دختر فاطمهخانم است که شوهرش چندسالی فوت کرده و همراه دخترش، در منزل مادری زندگی میکند و کمکحالش است. خدیجه از زمانی که رسیدیم، با دقت تمام در حال تزئین خمیر کلوچه و قالبزدن آنهاست. سر حرف را اینگونه باز میکند: کاری که بخواهد برای شهدا انجام شود، باید خوب و دقیق باشد نه سَرسَری.
پای خدیجه در کودکی آسیب دید و راهرفتن برایش سخت شد و به کمک ویلچر در کوچه و خیابان رفتوآمد میکند. او نمیتواند مثل بقیه در تجمعات شبانه شرکت کند، اما دلش میخواهد کاری برای آنها انجام بدهد؛ «وقتی تجمعات شروع شد، با خودم گفتم خب من چه کاری میتوانم انجام بدهم. مامان که پخت نان را به نیت شهدا شروع کرد، خوشحال شدم. وقتی میبینم حال مادرم خوب است، حال من هم بهتر میشود.»
خدیجهبانو علاوهبر پخت نان، دستی در خیاطی هم دارد و برای امرار معاش دستگیره میدوزد و تعدادی از آنها را هم به نیت شهدا و برای استفاده در مساجد و حسینیهها خیرات میکند.

کلوچهپز وردست خاله!
یکی دیگر از خانمهایی که کنار این سفره نشسته و با دقت دارد کارش را انجام میدهد، فاطمه طالبی، خواهرزاده صاحبخانه است. او هم در پخت نان و بهویژه کلوچه مهارت دارد و از همراهی و همکاریاش در این کار خیر برایمان میگوید؛ «یک روز آمدم دیدن خاله و دیدم دارد نان درست میکند. بعد از آنکه متوجه ماجرا شدم، خوشم آمد و چندباری که توانستم، به کمک خاله آمدم.»
هرروز که قرار است نان بپزیم به نیت یکی از شهدای جنگ، کیسه آرد را باز میکنم. اگر کسی نذر کند، شهدا مزدش را میدهند
فاطمه که تازه یک ماه است بیکار شده، تنوری برای خودش گرفته است تا برای امرار معاش خود کلوچه تهیه کند و هر وقت هم به اینجا میآید، به خالهجانش کمک میکند.
او به قدری خالهاش را دوست دارد که میگوید: اول به عشق خاله و بعد به عشق شهدا من هم به او کمک میکنم. چون همین که میبینم خالهجانم حالش با این کار خوب شده است، به دنیا میارزد.
فاطمه از اینکه این نانها به دست مردمی میرسد که استقامت دارند و باوجود شرایط سخت اقتصادی کشور در خیابانها حضور دارند، ابراز خوشحالی میکند؛ «وقتی میبینم مردم با این شرایط پشت هم هستند و با عشق تمام، پای وطن ایستادهاند و این نان به دست آنها میرسد، برایم دلنشین است.»
همراهی یک همشهری و همسایه
خدیجه جهانی هم همسایه فاطمهخانم است و هم همشهریاش. ۱۰ سالی است که در محله امیرالمؤمنین (ع) سکونت دارد. از همان ابتدا همراه این کار خیر مادربزرگ شده است و میگوید: سهچهارسالی است که به دوره قرآن هفتگی فاطمهخانم میآیم. یک روز گفت «ما داریم نان میپزیم هرکسی دوست دارد، برای کمک بیاید.»
خدیجه از میان جمعیت ۱۰ نفره جلسه قرآن، شد پای ثابت تنور نان مادربزرگ و هر بار که قرار است زیر تنور روشن شود، بیستدقیقه راه را پیاده طی میکند تا خودش را به این خانه برساند.
او همه مراحل کار را کنار فاطمهخانم آموخته است و درحالیکه دارد یکی از نانهایی را که کمی سوخته است، از تنور بیرون میآورد، به ما میگوید: افتخار میکنم که در نیت فاطمهخانم شریک هستم و از این کار حس خوبی دارم. وقتی به اینجا میآیم، آرامش پیدا میکنم. شوهر و پسرانم نیز همراهم هستند و کمکم میکنند.
* این گزارش دوشنبه ۴ خردادماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۷۱ شهرآرامحله منطقه ۵ و ۶ چاپ شده است.