کد خبر: ۱۵۴۰۳
۲۴ شهريور ۱۴۰۵ - ۰۸:۰۰
روح‌ا... قلی‌زاده که پدرش پیش از تولد او به شهادت رسیده بود، حالا در جنوب کشور از میهن دفاع می‌کند

روح‌الله قلی‌زاده با رفتن به جنوب جا پای پدر شهیدش گذاشت

روح‌الله قلی‌زاده سال گذشته از سازمان آتش‌نشانی مشهد بازنشسته شد. او حالا در شرایطی که جنوب کشور نیاز به دفاع دارد مانند پدر شهیدش، جانش را کف دستش گرفته و به دفاع از میهن مشغول است.

روح‌ا... همیشه دوست داشت جا پای پدرش بگذارد. پدری که هرگز او را ندید. روح‌ا... و برادر دوقلویش هنوز به دنیا نیامده بودند که پدرشان به شهادت رسید. محمدحسین قلی‌زاده در عملیات والفجر‌۳ در منطقه مهران جانش را برای این آب و خاک داد. مادر روح‌ا... اجازه نداد پسرهایش پاسدار شوند، اما روح‌ا... آرام آرام در مسیر خدمت به میهن و دفاع از آن قدم گذاشت.

روح ا... قلی‌زاده وقتی آتش‌نشان بود کار با سلاح‌های پدافند عامل را آموخت. سپس به این فکر افتاد که دانسته‌هایش را به دیگران نیز آموزش دهد. او سال گذشته از سازمان آتش‌نشانی مشهد بازنشسته شد، حالا در شرایطی که جنوب کشور نیاز به دفاع دارد مانند پدر، جانش را کف دستش گرفته و با رفتن به منطقه‌ای استراتژیک به دفاع از میهن در مقابل دژخیمان آمریکایی مشغول است.

وقتی برای مصاحبه به منزل آقای قلی‌زاده در محله ۱۷ شهریورمشهد رفتم مادرش هم حضور داشت او در خلال گفت‌و‌گویمان، گاه به پسرش نگاه می‌کرد و توی فکر فرو می‌رفت.

 

گفتیم چشم مادر

دو ماه مانده بود تا روح‌ا... و برادرش در سال ۱۳۶۲ قدم به این دنیا بگذارند که پدرشان به شهادت رسید برای همین مادر دوقلو‌ها اجازه نداد آنها وقتی به دنبال انتخاب راه آینده‌شان بودند وارد سپاه پاسداران شوند.

با خودم گفتم اگرچه پاسدار نشدم، با آتش‌نشانی هم می‌توانم جان مردم را نجات دهم از طرفی نوعی هیجان و خلوص در این شغل وجود دارد

روح‌ا... قلی‌زاده می‌گوید: مادرم آن‌قدر به گردنمان حق داشت که هر دستوری می‌داد با دل‌و‌جان گوش می‌کردیم. من خیلی دوست داشتم پاسدار شوم، اما وقتی مخالفت‌های مادرم را دیدم به او حق دادم. مادرم بعد از شهادت پدرمان هرگز ازدواج نکرد. او برای به ثمر رسیدن ما جوانی‌اش را داد. آن‌قدری هم سختی کشیده بود که دلش نمی‌خواست دوباره آن حجم از استرس و نگرانی را تجربه کند. این شد که هر دو برادر گفتیم چشم مادر و در آتش‌نشانی خدمت کردیم.

آقا روح‌ا... به این دلیل سراغ آتش‌نشانی رفت که حس می‌کرد نوعی فداکاری در این شغل وجود دارد: با خودم گفتم اگرچه پاسدار نشدم، با آتش‌نشانی هم می‌توانم جان مردم را نجات دهم از طرفی نوعی هیجان و خلوص در این شغل وجود دارد. در پاسداری از آب و خاکمان دفاع می‌کنیم و در آتش‌نشانی از جان مردم. البته هر دو در یک راستا قرار دارند ولی پاسداری چیز دیگری است. عشق است. دیگر هیچ‌چیز جای عشق اول را نمی‌گیرد. (مادرش زیرچشمی نگاهش می‌کند و لبخند می‌زند.)

 

وقتی حادثه در کمین بود

محبوبه گلکار، همسر آقا روح‌ا... میان صحبت شوهرش می‌آید و اضافه می‌کند: البته این‌طور نبود که باز هم من و مادر همسرم در آرامش کامل باشیم. درمدت ۲۱‌سال خدمت آقا روح‌ا... در آتش‌نشانی چند باری حسابی تن‌و‌بدن من و مادرش لرزید. دو بار در حین کار اتفاقاتی برایش افتاد که نیمه‌جانمان کرد.

آقا روح‌ا... می‌گوید: سال ۱۳۸۶ انبار لوله در هتل قصر طلایی آتش گرفت وقتی برای خاموش کردن آتش میان دود شدید لوله‌ها درگیر بودم سیلندر هوابرش در انباری منفجر شد. همانجا از طبقه اول به لابی هتل پرت شدم. یک شب در بیمارستان امام رضا (ع) بستری بودم. سال‌۱۳۹۶ یک موزاییک‌سازی قدیمی متروکه که محل دپوی چوب‌های خشک شهرداری بود آتش گرفت. باز هم وقتی برای خاموش کردن آتش به محل رفتم سیم‌های برق سوخته بود. آنجا دچار برق‌گرفتگی شدم و ایست قلبی کردم. تقریبا رفتم آن دنیا و برگشتم.

محبوبه سرش را تکان می‌دهد و با مهر به همسرش نگاه می‌کند و ماجرا را این‌طور تعریف می‌کند: همسرم را خدا دوباره به ما داد. بعد از برق گرفتگی او را در بیمارستان احیا کرد‌ند. وقتی همکارش وسط روز به دنبال دفترچه بیمه‌اش به خانه‌مان آمد رنگ و‌رویش پریده بود. گفت آقا روح‌ا... مسموم شده است، اما من می‌دانستم حقیقت را مخفی می‌کند. بیمارستان که رفتم او را تازه احیا کرده و به آی‌سی‌یو برده بودند. وقتی پرستار‌ها برایم وضعیتش را توضیح دادند انگار یک سطل آب یخ روی سرم ریختند.

به خاطر این اتفاق آقای قلی‌زاده دو روز در بیمارستان امدادی و یک هفته در بیمارستان رضوی بستری بود. دو تا از رگ‌های قلبش به خاطر برق‌گرفتگی بسته شده بود، برای همین او را جراحی کردند. محبوبه‌خانم هنوز بعد از ۹سال بی‌توجهی مسئولان شهرداری، خصوصا مسئولان آتش‌نشانی را به همسرش از یاد نبرده است: آنها حتی یک تماس با ما نگرفتند، آمدن و سرزدن پیشکش. تنها همکاران همسرم در ایستگاه به دیدنش آمدند.

او حالا در مشهد و کنار خانواده است، اما همین روز‌ها دوباره اعزام می‌شود. او می‌رود تا جا پای پدرش بگذارد. می‌رود تا برای سربلندی میهن از این آب و خاک حفاظت کند.

 

یادگیری و آموزش پدافند زمین به هوا

وقتی خاطر مادر از پسرهایش راحت شد روح‌ا... به این فکر افتاد که در کنار آتش‌نشانی کار با اسلحه‌های جنگی را آموزش ببیند: همان یکی دو سال اول خدمت وارد بسیج شدم. بعد از مدتی مسئولیت ایمنی حوزه۷ مالک اشتر را به عهده گرفتم. سه‌سال زمان برد تا کار با اسلحه‌های زمین به هوا و انواع ریزپرنده را یاد گرفتم.

آقای قلی‌زاده کار با سیستم‌های پدافندی را به خوبی آموخته بود سپس این دانسته‌ها را به عنوان مربی به بسیجیان لشکر‌۵ نصر هم آموزش داد. برای این موضوع به شهرستان‌های خواف، تایباد، تربت‌جام و دیگر شهر‌های خراسان بزرگ سفر کرد و دانسته‌هایش را به بسیجیان گردان‌های امام حسین (ع) آموزش داد.

وقتی آمریکا به ایران حمله و مرز‌های جنوبی کشور را تهدید کرد آقا روح‌ا... یکی از اولین افرادی بود که در طرح جان‌فدا ثبت‌نام کرد: مدتی گذشت، اما خبری نشد. مانده بودم چه کار کنم. من کلی دوره دیده بودم که در چنین موقعیت‌هایی بتوانم مفید باشم. حتی دوره‌های تصادفات، جست‌وجوی نجات، کار در ارتفاع و دوره‌های تخصصی کمک‌های اولیه را هم یادگرفته بودم، اما انگار قرار نبود جایی این دانسته‌ها به درد بخورد.

آقای قلی‌زاده دوستی در جنوب کشور داشت. وقتی با هم صحبت کردند، او پیشنهاد داد در بخش متخصصان طرح جان‌فدا ثبت‌نام کند: سه روز بعد از گردان امام حسین (ع)، تیپ امام سجاد (ع) که در بندرعباس مستقر بودند با من تماس گرفتند. در مورد تخصص‌هایم از من سؤال پرسیدند بعد گفتند با مدارک و لوازمم سه روز دیگر که اواخر خرداد گذشته بود به جنوب بروم. باور نمی‌کردم ظرف سه روز من را برای کمک خواسته باشند.

آقای قلی‌زاده اسم جایی را که در آن از آب و خاکمان حفاظت می‌کند به دلایل مسائل امنیتی نمی‌آورد و به واژه جنوب کشور اکتفا می‌کند: وقتی رسیدم یکی از پل‌های آنجا را زده بودند. ۲۸خرداد رفتم و ۱۶‌تیر برگشتم. آنجا شب‌ها کشیک می‌دادیم. مواظب بودیم آمریکایی‌ها نیروی نظامی پیاده نکنند.

 

روح‌ا... قلی‌زاده که پدرش پیش از تولد او به شهادت رسیده بود، حالا در جنوب کشور از میهن دفاع می‌کند

 

۱۵ شب در حفره روباه

حفره روباه، گودالی یک تا یک‌و‌نیم متری بود که آقا روح‌ا... و یک نفر دیگر زیر درخت کرت که درختی بومی جنوب است کنده بودند و در آن پناه می‌گرفتند. آنها از ساعت‌۱۰ شب تا ۶صبح در این گودال نگهبانی می‌دادند: این درخت تنه کوتاهی دارد و شاخ و برگش تا روی زمین می‌رسد. زیرش که پناه می‌گرفتیم خوب استتار می‌شدیم. البته اطرافش را هم‌رزمانمان با شاخ و برگ پوشانده بودند.

او ادامه می‌دهد: عجیب هوا گرم بود. گرما را اگر می‌شد تحمل کرد، وجود پشه‌های جنوب و هوای شرجی‌اش را هیچ جوره نمی‌شد. سوسک و ملخ و جیرجیرک هم از سروکولمان بالا می‌رفت. حتی گاهی از داخل لباسمان سردر می‌آوردند. باورتان می‌شود صبح به خاطر هوای شرجی بالای ۸۰ درصد کفشمان پر از آب شده بود؟ در طول روز هم کفشمان در آسفالت فرو می‌رفت.

از مشکلات جنوب که آقا روح‌ا... حرف می‌زند این موارد را هم اضافه می‌کند: غذا‌هایی که به رزمنده‌ها می‌دادند به خاطر گرما زود فاسد می‌شد برای همین همیشه غذای ما تن ماهی و نان خشک و میوه یخ‌زده بود.

آنها کل شب با دقت اطراف را زیرنظر داشتند و کوچک‌ترین تحرکی را گزارش می‌دادند. شب‌هایی هم که خبری نبود با هم حرف می‌زدند و ساعاتی هم نماز می‌خواندند و عبادت می‌کردند. روز را هم به خانه‌های سازمانی جزیره می‌رفتند و تا عصر استراحت می‌کردند. وقت‌هایی که گرمای هوا قابل تحمل می‌شد به ماهیگیری می‌رفتند.

حفره روباه، گودالی یک تا یک‌و‌نیم متری بود که آقا روح‌ا... و یک نفر دیگر زیر درخت کرت که درختی بومی جنوب است کنده بودند و در آن پناه می‌گرفتند

 

۳ روز بی خبری با انفجار دکل مخابراتی

کسی که پانزده روز در حفره روباه همراه آقای قلی‌زاده بود مردی بیست‌وهفت‌ساله، متأهل و اهل جنوب کشور بود. در بین رزمندگانی که از مرز‌های جنوبی کشور دفاع می‌کردند تنها آقا روح‌ا... مشهدی بود.

بعد از اعزام اول، او مسئول اعزام نیرو‌های خراسانی به جنوب کشور شد و از آن روز به بعد افراد داوطلب دارای تخصص، اسم و مشخصاتشان را برایش می‌فرستند و آقا روح‌ا... کار گزینش این افراد را به عهده داشت.

او بار اول پانزده‌روز و بار دوم یک ماه در منطقه حضور داشت. می‌گوید: بار اولی که اعزام شدم همان روز‌های اول آمریکا دکل مخابراتی را زد. من و همین دوست جنوبی‌ام نزدیک محل انفجار بودیم. تکه‌های ترکش آسفالت را شکافت. ما فوری خودمان را داخل حفره روباه انداختیم. چند تکه از آن ترکش به فاصله خیلی نزدیکی به زمین برخورد کرد. اگر یکی از آنها به هر کداممان می‌خورد احتمالا شربت شهادت را نوشیده بودیم. (می‌خندد) همسر و مادرش هم زیرلب خدا را برای به سلامت برگشتنش شکر می‌کنند.

او سه‌تکه از ترکش را با خودش به مشهد آورده است. چند فلز قهوه‌ای رنگ را مقابلم می‌گذارد که برخلاف ظاهرشان بسیار سنگین هستند.

وقتی دکل مخابرات را زدند همان آنتن نصفه‌نیمه تلفن همراه هم قطع شد. سه روز از آقا روح‌ا... خبری نبود. در دل محبوبه خانم رخت می‌شستند، اما حرفی به مادر همسرش نمی‌زد تا نگرانش نکند.

 

به خدا سپردمش

بار اول اعزام، مادر آقاروح ا... اصلا خبر نداشت پسرش کجاست. فکر می‌کرد باز هم برای آموزش به یکی از شهرستان‌های اطراف رفته است. محبوبه گلکار می‌گوید: مدام گوشه‌و‌کنار خانه می‌نشستم و اشک می‌ریختم. یکی از همسایه‌ها در روضه از همسرم خبر گرفت نتوانستم خودم را کنترل کنم و زدم زیر گریه. درحالی‌که آن زن همسایه باردار بود. کمی که آرام شدم عذرخواستم که ناراحتی‌ام را به او منتقل کرده‌ام.

بالاخره آقا روح‌ا... توانست با رفتن به محدوده‌ای دیگر خانواده را از حالش باخبر کند. مادر آقا روح ا... زیرچشمی به پسر و عروسش نگاه می‌کند و لبخند می‌زند. بعد از برگشت، آقای قلی‌زاده مادر را با خبر کرد و به او اطلاع داد که کجا رفته بود. مادرش هم به ناچار پذیرفت. او جگرگوشه‌اش را به سختی بزرگ کرده بود و طاقت دیدن داغش را نداشت، اما وقتی سماجت روح‌ا... را دید با خودش فکر کرد قسمت پسرش هر چه باشد همان می‌شود. برای همین به خدا سپردش. علاوه بر این، در حال حاضر کشور به وجود پسرش نیاز داشت پس زمان رضایت ندادن نبود.

بار اول بنا بود آقا روح ا... آخر هفته به مشهد برگردد، اما برنامه تغییر کرد و او سه‌شنبه به خانه برگشت و به قول خودش شگفتانه قشنگی برای خانواده‌اش شد.

وطن همه چیز ماست

از آقای قلی‌زاده می‌پرسم شما دو پسر نوجوان و جوان دارید، همسرتان هم زن جوانی است چطور آنها را تنها می‌گذارید و به جایی می‌روید که گاه زیر آتش دشمن است؟ خصوصا که پدرتان به شهادت رسیده آن هم در شرایطی که شما هرگز او را ندیده‌اید. فکر نمی‌کنید خانواده قلی‌زاده دینشان را به میهن ادا کرده‌اند؟ کمی سکوت می‌کند. ترکش‌های روی میز را جابه‌جا می‌کندو می‌گوید: کسی که پایش را به منطقه عملیاتی می‎گذارد باید از همه چیزش بگذرد. اگر قرار باشد هر فردی با خودش فکر کند زن و بچه دارد که نمی‌شود. باید کسی باشد که از این آب و خاک دفاع کند؟ (محبوبه خانم و مادر آقا روح ا. هم با سر حرف‌های او را تأیید می‌کنند.)

آقای قلی‌زاده بار دوم در مرداد به منطقه رفت و شهریور برگشت. محدوده حفاظتی آرام بود و اتفاق خاصی نیفتاد. تنها شاهد یک انفجار بود که او را چهار پنج متر به عقب پرت کرد.

 

*این گزارش سه شنبه، ۲۴ شهریور ۱۴۰۵ در شماره ۶۷۴ شهرآرامحله منطقه ۷ و ۸ چاپ شده است.

کلمات کلیدی
آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام