خانواده ایمانیراد خانهشان را وقف اجتماعات شبانه کردهاند
از کوچه وحدت ۱۷ درست پشت موکب تجمعات پرشور شبانه محله پایینخیابان، وارد میشویم، بوی خوش عدسی که با عطر نان توأم شده، در هوا پیچیده است. درِبازِ یک خانه قدیمی در میان شلوغی و رفتوآمد سنگربانان خیابان، نشان میدهد که این خانه و اهالیاش، دلگرمی اهالی در دویستشب گذشته بودهاند.
خانواده ایمانیراد که بیش از پنجاهسال است ساکن همین محلهاند و بیستسالش را در این خانه گذراندهاند، منزلشان وقف پشتیبانی از برگزاری برنامههای خیابان در جنگ تحمیلی سوم شده است، درست مانند سالهای دفاع مقدس، یا حتی سالهای پرشور و التهاب قبل از انقلاب.
با اینکه هوا بوی پاییز گرفته، هنوز میوههای تابستانی بر شاخههای بالایی درختان خودنمایی میکنند و قالی آفتابخورده پر از گلهای بهاری، در حیاط خانه پهن است. حاجحسینآقا ایمانی توی حیاط روی صندلی نشسته و در سکوت، آمدوشد بچههای همسایه را نگاه میکند که پرچمها و پلاکارد و وسایل موکب را از حیاط تا خیابان میبرند.
خانمهای همسایه بیآنکه نیاز به اجازه گرفتن و تعارفات مرسوم باشد وارد حیاط میشوند و میروند داخل آشپزخانهای که در گوشه حیاط برای همین تجمعات برپا شده است. دخترهای خانواده از محلههای دیگر شهر خودشان را به خانه پدری میرسانند، دور هم جمع میشوند و هرکس گوشهای از کار را میگیرد. یک نفر نانهای تازه پخته شده مادر را تکه میکند، یکی ظرف و استکان آماده میکند و یک نفر چای تازه دم میدهد دست همه. این روال هر شبِ شش ماه گذشته در این خانه است، خانهای که به قول زینب خانم «خانه ما» نیست؛ برای همه مردم است.

خانهای که وقف اجتماعات شبانه شد
خستگی برای بعضی آدمها بیمعناست. برای آنهایی که هیچجوره از میدان کنار نمیکشند و هروقت، هرجا و هرطوری که بشود مبارزه و خدمت را وظیفه خود قرار میدهند. ممکن است گرد سپید روزگار به موهایشان نشسته و فراز و نشیب زندگانی توان روزهای جوانی را از آنها گرفته باشد، اما دلشان، هنوز همانجایی است که سالها پیش میتپیده؛ درمیان مردم و برای هدفی مقدس به نام خدمت. برای خانواده ایمانیراد، گویی جنگ و جهاد تمامنشدنی است.
زینب شبان و حجتالاسلاموالمسلمین حسین ایمانیراد روزگاری مبارزان جوان خط انقلاب بودند، بعدها در نقش رزمندگان جنگ و جهادگران پشتیبانی مشغول فعالیت بودند و حالا همچنان در سنگر خدمت و خیاباناند در جنگ تحمیلی سوم. درِ خانه امن و باصفایشان، از حوالی غروب تا آخرین ساعتهای شب به روی مردم خیابان وحدت باز است و اهالی خانه تا نماز صبح مشغول جمعکردن وسایل و مرتبکردن آنها برای فردا هستند.
چشمهای پیرزن هنوز برق و جلای جوانی را در خود دارد و خنده همیشگیاش فقط وقتی که از جنگ حرف میزند، برای لحظاتی از روی صورتش محو میشود؛ «جنگ که شروع شد، ما تازه رفته بودیم روستای خودمان. مشهد نبودیم. صبح روزی که فهمیدیم آقا را شهید کردند، من و حاجآقا تازه از نماز صبح مسجد برگشته بودیم که از تلویزیون متوجه شدیم چه بلایی سرمان آمده.»
زینبخانم فورا از بچههایش خواسته که آنها را برگردانند مشهد. دلش آنجا در روستا طاقت نمیآورد، اما بچهها هی طفره میرفتند و امروز و فردا میکردند، چون نمیدانستند مادرشان طاقت دیدن اوضاع خانهاش در مشهد را دارد یا نه.
برمیگردد نگاهی معنیدار به آقارضا، پسر بزرگش، میاندازد و با خنده ادامه میدهد: وقتی آمدم و همان اول حیاط خانه را دیدم، جا خوردم. جا نبود که حتی از حیاط رد بشویم. جابهجا پر بود از بلندگوها و باندها و میز و صندلی و... پسرم با شرمندگی گفت «ببخشید دیگر، حالا که مردم هر شب سر قرار خیابان میآیند، سخت است بردن و آوردن این همه وسایل. گفتم حیاط خانه شما را که نزدیک محل تجمع مردمی است، دراختیار بچههای بسیج و دستاندرکاران برگزاری مراسم بگذارم.»
گفتم مادر جان، این همه مردم خانههایشان رفت زیر آتش، خانه من که سالم است، باشد برای همه مردم
فورا گفتم مادر جان، خانه یعنی چه! خانه مال من نیست که! این همه مردم خانههایشان رفت زیر آتش و بمباران و آوار شد روی سرشان، خانه من که سالم است، باشد برای همه مردم.
مگر خون من رنگینتر است؟
زینبخانم تا اوضاع را مناسب کار دیده، خودش هم دست به کار شده و از همان موقع تا حالا کل کارهای هر شب خانه روی انگشتهای خودش میچرخد. نان میپزد، غذا بار میگذارد، وسایل امانتی را مراقبت میکند و نظم و ترتیب میدهد و خلاصه شبی نیست که به قول خودش قبل از نماز صبح، خوابیده باشد؛ یاد روزهای جوانیاش میکند و با مرور خاطرات، چشمش خیره میشود به روبهرو، انگار که صحنههای گذشته پیش چشمش جان گرفتهاند؛ «دوازدهساله بودم که با حاجآقا ازدواج کردم؛ البته آن موقع روحانی نبود، توی روستای خودمان کشاورزی میکرد و به بچهها قرآن یاد میداد. دو تا بچه که داشتیم، حسینآقا رفت به طلبگی و بعد هم کوچ کردیم مشهد. چندسالی که گذشت، زمزمه انقلاب پیچید و بعد هم رسما مبارزه و جنگ برای بیرونکردن شاه شروع شد. حاجآقا روحانی جهادگر بود و از همان قبل از انقلاب تا بعدش در جنگ و جهاد میرفت برای انجام وظیفه. من هفت تا بچه را دستتنها بزرگ کردم.»
سفارشش به همه بچهها این است که «تا جایی که میتوانید، حتی شده یک لیوان آب بدهید دست مردم. همدل و همراه مردم باشید، ما همه وظیفهای داریم در مسیر پیروزی انقلاب اسلامی.» ادامه میدهد: «به بچهها گفتم قرار نیست حتما پول زیادی داشته باشیم تا دیگ غذا را بار بگذاریم؛ هر شب به اندازه همان روز، هرچه توانستیم درست میکنیم. یک شب عدسی، یک شب حلیم یا آش، گاهی نان تازه هم میپزم یا حلوا و شلهزرد درست میکنم. مهم این است که چراغ خانهای که امید مردم برای جمعشدن در خیابان است روشن بماند.»
آقارضا با خنده میگوید: کارهایی را هم که تا حالا بلد نبودهایم، یاد گرفتهایم تا در هزینهها صرفهجویی شود و کار زمین نماند. خود من آشپزی بلد نبودم ولی به امر مادر یک پا آشپز شدهام. خواهرها به آشپزی برادرشان میخندند و باز هرکدام مشغول کاری میشوند.
مادر حرفهایی را که بارها به دخترانش گفته برای ما هم میگوید تا آویزه گوشمان کنیم؛ «این جنگ، ادامه همان جنگ هشتساله است، آن زمان هم رزمنده بودیم و پشت جبهه هم هر کار از دستمان بر میآمد، انجام میدادیم. الان هم وقتی پویش جانفدا راه افتاد همان اول به بچهها گفتم اسم من و پدرتان را بنویسید. هیچ چیزی هم نداشته باشیم و هیچ کاری هم نشود کرد، همین جان را در راه وطن و برای رهبر تقدیم میکنیم.»

خدمت به خلق، تنها ارزش دنیا
عدسی آماده شده است و خانمهایی که با این خانه آشناترند، میروند سر دیگ برای ظرفکردن غذاها و مردان جوانی که تا پاسی از شب قرار است پرچمدار انقلاب باشند، آماده توزیع غذا بین مردم هستند. بچهها جای نشستن خودشان را روی سکوی کنار باغچه بلدند، همسایهها میدانند که این خانواده هرچه دارند در طبق اخلاص گذاشته و بیش از دویستشب با دست خالی از همسایههایشان پذیرایی کردهاند.
حاجآقا باز هم در سکوت گوشهای از حیاط نشسته است. صندوقچه خاطرات حاجحسین ایمانیراد، پر است از روزهای پرالتهاب انقلاب و سالهای جنگ. حالا پساز سالها خدمت به مردم و مبارزه در جنگ و مشغلههای سیاسی و اجتماعی، میدان فعالیت حاجآقا حسین منحصر شده به خانهاش؛ به حیاطی که صفا و صمیمیتش را با اهالی محل قسمت میکند.
حاجآقا اگرچه به سختی میشنود و به زحمت صحبت میکند، با لحنی سرشار از امید و آرامش میگوید: هیچچیز در این دنیا ارزش ندارد جز اینکه آدم طوری زندگی کند که نفعش به انسانهای دیگر برسد. من حالا بعد از این همه سال زندگانی و روزهای تلخ و شیرینی که پشت سر گذاشتهام، اکنون فقط این را سند افتخار خودم میدانم که این خانه و حیاط شده محل رفتوآمد و خیررسانی به مردم. هیچچیز در این دنیا نمیماند جز دعای خیر مردم در حق کسی.
* این گزارش پنجشنبه ۲ مهرماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۴۹ شهرآرامحله منطقه ثامن چاپ شده است.