پرستاری در آسایشگاه شهیدبهشتی، فقط سنجش علائم حیاتی نیست
در آسایشگاه شهیدبهشتی، در محله هنرستان، پرستاری فقط در سنجیدن علائم حیاتی، دادن دارو و رسیدگی به زخمها خلاصه نمیشود. در اینجا پرستاران سفیدپوش باید دردهایی را بفهمند که به زبان نمیآیند؛ باید دل به دل بیقراریهایی بدهند که ریشه در دلتنگیهای کهنه دارند و باید در کنار کاستن رنج معلولان ذهنی، لبخند بسازند. زیرا آنها مثل دارو به محبت نیز نیاز دارند.
در این آسایشگاه که یکی از زیرمجموعههای مؤسسه «شکوه مهر» است، ۱۴۵فرد دارای معلولیت ذهنی زندگی میکنند و بخش مهمی از مراقبت روزانه آنها بر دوش پرستارانی است که سالهاست در کنارشان هستند. روز گرامیداشت پرستار، فرصتی دست داد تا پای صحبتها و خاطرات تلخ و شیرین این پرستاران بنشینیم؛ کسانی که در این آسایشگاه، در کنار مسئولیت سنگین مراقبت از بیماران، معنای دیگری از پرستاری را زندگی میکنند.
تبلور حس نوع دوستی بعد از زلزله گناباد
محمدرضا ولیزادهکاخکی، با اینکه در سال ۱۳۸۲ بازنشسته شده، از سال۱۳۸۹ در آسایشگاه شهیدبهشتی مشغول خدمت است. او با ۵۳ سال خدمت، از آن دسته آدمهایی نیست که از کنار درد دیگری بهسادگی عبور کنند؛ بهویژه اگر آن دیگری نتواند رنجش را به زبان بیاورد یا برای درمانش قدمی بردارد.
حضور او در آسایشگاه و دغدغهای که برای افراد دارای معلولیت دارد، به سالهای دور زندگیاش مربوط میشود؛ در زلزلهای که نهتنها خانه و خانوادهاش، بلکه نگاهش به زندگی را دگرگون کرد. ولیزاده متولد سال۱۳۳۲ است. زمانی که هنوز نوجوان بود، دهم شهریور سال۱۳۴۷، زلزله ۷.۱ ریشتری در کاخک گناباد، بخش بزرگی از زندگیاش را زیر آوار برد.
او از روزهایی میگوید که دیدن وضعیت مجروحان و خانوادههای داغدار، تصویری سخت و فراموشنشدنی در ذهنش ساخت: «در آن زلزله، مادر و دو خواهر و یک برادرم را از دست دادم. بهجز آن، نهصد نفر از وابستگانم کشته شدند. دیدن این مصیبت بزرگ، کار سادهای نبود. برای همین بعد از شوک زلزله و موقعی که توانستم دیگر گریه کنم، احساس نوعدوستی در من خیلی بیشتر شد.»
ولیزاده در سال۱۳۴۹ دیپلم میگیرد و با همین مدرک، مسیر کاریاش را از درمانگاههای تهران آغاز میکند. او میگوید: پیش از انقلاب اسلامی در نقاط مختلف کشور، بهویژه مناطق محروم، در زمینه خدمات اجتماعی فعالیت میکردم. در زادگاهم، گناباد، هم در سال ۱۳۵۸ در مرکز بازپروری که آقای اشرافی مسئول آن بود، کار کردم؛ از پانسمان و رسیدگی به مجروحان تا مراقبت از بیماران و هر کاری که در توانم بود.
دیدن دردی که دیگران نمیبینند
شانزدهسال پیش، مراجعه ولیزاده به آسایشگاه معلولان ذهنی و احوالپرسیاش با آقای اشرافی، رئیس هیئتمدیره مؤسسه خیریه شکوه مهر، او را در برابر خواسته کسی قرار داد که برایش از برادر عزیزتر است؛ دیداری که زمینه ورودش به آسایشگاه شهیدبهشتی را فراهم کرد و به همکاری دوباره او انجامید.
روحیه ولیزاده و حساسیتش به دردهای کوچک و بزرگ پسران آسایشگاه، وجود او را به حضوری مؤثر برای معلولان تبدیل کرده است. او امیر را به یاد میآورد که از دنداندرد رنج میبرد. برای همین، تلفن به دست گرفت، با برادرش که دندانپزشک است هماهنگ کرد و تا رسیدن به نتیجه، موضوع را رها نکرد. او میگوید: مراقبت از این بچهها فقط دادن دارو یا انجام وظیفهای مشخص نیست. مراقبت یعنی متوجه دردی شوی که دیگران نمیبینند. حالا از وقتی امیر را میبینم که درد نمیکشد، خیالم راحت شده است.
او اضافه میکند: زمان ورود من، مرکز دندانپزشکی آسایشگاه، فقط یک یونیت داشت، اما الان با وجود چهار یونیت دندانپزشکی و دو دستگاه رادیولوژی، هیچ معلولی در اینجا درد دندان نمیکشد.
ولیزاده در سالهای حضورش در آسایشگاه، علاوه بر مشارکت در توسعه خدمات دندانپزشکی، سالها در داروخانه مجموعه فعالیت داشته است و دربارهاش بیان میکند: من خیلی دغدغه داشتم تا داروها به اندازه کافی در دسترس باشند. برای تأمین دارو گاهی از امکانات و ظرفیتهای نیکوکاران بیرون از مجموعه کمک میگرفتم تا بچهها رنج کمبود دارو نداشته باشند.

معنایی برای زندگی
یاریرسانی دیگری که ولیزاده از آن صحبت میکند، به مهدی، یکی از جوانان آسایشگاه، برمیگردد. او از مشکلی قدیمی در ناحیه بینی رنج میبرد. همین مشکل روی حرفزدنش هم اثر منفی گذاشته بود: «مهدی اعضای خانوادهاش را در یک حادثه از دست داده بود و بهدلیل انحراف شدید تیغه بینی، شبها خیلی سخت از دهان نفس میکشید. وقتی متوجه شدم، وضعیتش را برای یکی از بستگانم که متخصص گوش و حلق و بینی است، توضیح دادم و برای انجام عمل جراحی هماهنگیهای لازم را انجام دادم. سرانجام این پیگیریها به درمان مهدی انجامید.»
مراقبت یعنی متوجه دردی شوی که دیگران نمیبینند. حالا از وقتی امیر را میبینم که درد نمیکشد، خیالم راحت شده است
وقتی از ولیزاده میپرسیم اگر به گذشته بازگردد باز هم همین مسیر را انتخاب میکند، با هیجان میگوید: دقیقا همین کار را میکنم. این کار شغل من نیست؛ معنایی زندگیام است و از بابت انجامش انتظار خاصی ندارم.
ولیزاده سه دختر دارد که به گفته خودش، هر سه تحصیلات دانشگاهی را تا مدارج بالا طی کردهاند و موفق هستند. او همه این موفقیتها را مدیون خدمت به معلولان آسایشگاه میداند.
در میان خاطرات سالهای خدمت، یادآوری یک جوان بیمار بیش از همه او را متأثر میکند؛ جوانی که به سرطان مبتلا بود و در روزهای پایانی زندگی، از ولیزاده خواسته بود برایش لباس نظامی تهیه کند. آقا محمدرضا این خواسته را پیگیری و لباس را برایش تهیه میکند، ولی هر بار این خاطره اشکهایش را بیامان جاری میکند: «اشکهایم برای این است که آن جوان پر از امید به زندگی بود.»
نعمتی که نصیب من شد
از روزهایی که حسین نظیف پرستاری را آغاز کرد، چهلسال میگذرد، اما میگوید هیچکدام از تجربههای کاریاش، لذت خدمت به ۱۴۵پسر دارای معلولیت ذهنی در آسایشگاه شهیدبهشتی را نداشته است. او از سال۱۳۹۷ مسئولیت کلینیک این مجموعه را بر عهده دارد.
حسین نظیف وقتی از ساکنان آسایشگاه شهیدبهشتی حرف میزند، بارها به یک نکته برمیگردد: «این بچهها تشنه محبتاند. بعضی از آنها سالهاست در آسایشگاه زندگی میکنند و خیلیهایشان فرصت تجربه زندگی در کنار خانواده را نداشتهاند. برای همین، یک احوالپرسی ساده، برایشان اتفاقی مهم است. پرستاری در اینجا، فراتر از دارو و درمان است. مهمترین کار، شناخت روحیه بچههای اینجاست.»
او از محمود یاد میکند که دستش را میگرفت و به سمت سر خودش میبرد تا نوازشش کند، یا عارف که بهمحض دیدنش، خودش را در آغوش او میانداخت. نظیف درباره رویارویی با چنین صحنههایی میگوید: بیشتر وقتها پیش از اینکه من بخواهم حال یکی از بچهها را خوب کنم، همین ارتباط عاطفی به خودم انرژی میدهد. بهنظرم این فرصت، نعمتی است که نصیب من شده است.

اینجا پرستاری ترکیبی از تخصص و هنر است
نظیف کارشناس پرستاری و دارای مدرک کارشناسیارشد مدیریت است. حدود چهلسال سابقه کار دارد و پس از بازنشستگی، همچنان مسیر خدمتش را ادامه داده است. همسرش هم پرستار بازنشسته است. با وجود اینکه او و همسرش از نظر شغلی به مرحله بازنشستگی رسیدهاند، او همچنان به آسایشگاه میآید و دلیل این کار را پیوندی میداند که در این سالها با ساکنان آسایشگاه پیدا کرده است.
حسین آقا توضیح میدهد: پرستاری در چنین مرکزی، ترکیبی از تخصص و هنر است. پرستار باید هم بیماریهای جسمی را بشناسد و هم بتواند وضعیت روحی و روانی فرد را درک کند.
او معتقد است: «اگر کسی فقط برای درآمد وارد چنین محیطی شود، ممکن است نتواند با سختیهای آن کنار بیاید. بچهها پرخاش میکنند یا رفتاری نشان میدهند که برای اطرافیان تحملشدنی نیست. اینجا کار، کار دل است.»
بیش از یک پرستار معمولی
این پرستار باسابقه از یکی از ساکنان آسایشگاه به نام حسین یاد میکند که مدتی بیقرار شده بود: «عمه و خاله حسین به دیدنش میآمدند و برایش هدیه میآوردند. حتی یکبار برایش لباس و شیرینی آوردند و این بچه خیلی خوشحال شده بود، اما مدتی بود که ملاقاتشان متوقف شده بود و نزدیکانش به دلایلی امکان حضور نداشتند. این دوری، رفتار حسین را تغییر داده بود؛ پرخاش میکرد و با اطرافیان درگیر میشد.»
نظیف با تکیه بر تجربهاش به این فکر میافتد که شاید مسئله اصلی، بیماری نیست که با افزایش دارو کنترل شود. او موضوع را با روانشناس مجموعه در میان میگذارد و از طریق مددکاری، با عمه و خاله حسین ارتباط میگیرند و امکان ملاقات دوباره را فراهم میکنند.
اینجا باید بیش از یک پرستار معمولی بود. باید بتوان رفتار فرد را درک کرد، به شکایتهایش گوش داد و نیازش به محبت و توجه را شناخت
حسین آقا میگوید: در اینجا باید بیش از یک پرستار معمولی بود. باید بتوان رفتار فرد را درک کرد، به شکایتهایش گوش داد، احتمال درد را جدی گرفت و در عین حال، نیازش به محبت و توجه را شناخت.
همراه با تلخ و شیرین آسایشکاه
در میان خاطرات چهار دهه فعالیت حرفهای، بعضی روزها برای حسین آقا رنگ دیگری دارند؛ روزهایی که با همه تلاشها، نتیجهای جز ناراحتی به همراه نداشتهاند. او امیر را به یاد میآورد؛ جوانی بیستویکساله که به سرطان مبتلا شده بود. نظیف هنوز هم وقتی از او حرف میزند، از سنگینی آن روزها اشک میریزد و میگوید: «این جوان آنقدر قوی بود که وقتی بار اول به من دست داد، دستم درد گرفت. همیشه در مسابقات طنابکشی، کسی بود که میتوانست تیمش را برنده کند، اما بیماری، بهتدریج توانش را گرفت.»
پس از بررسیهای پزشکی و مشخصشدن بیماری امیر، درمان آغاز شد. هزینه شیمیدرمانی او سنگین بود و تأمین آن با کمک و پیگیری مسئولان مؤسسه و خیران انجام میشد. حسین آقا میگوید: حدود دو سال با درمانها و مراقبتهای انجامشده، امیر توانست زندگیاش را ادامه دهد. با اینکه هر بار که شیمیدرمانی میشد، میترسید نتواند ادامه دهد. درنهایت هم کاری از دستمان برنیامد.
اما کنار این خاطرات تلخ، بسیارند کمکهایی که توانستند به زندگی معلولان آسایشگاه، امیدی دیگر ببخشند. این پرستار قدیمی از محمد، یکی از ساکنان آسایشگاه، میگوید که بهدلیل مشکلات جسمی و جراحیهای قبلی، روی صندلیچرخدار بود و به نظر میرسید باید تا پایان عمر همین وضعیت را داشته باشد: «با پیگیری همکاران و پیداکردن خیر، هزینه وسایل موردنیاز جراحی تأمین شد و چند متخصص ارتوپدی وضعیتش را بررسی کردند. خوشبختانه محمد که قرار بود تا پایان عمر ویلچرنشین باشد، الان میتواند با کمک عصا راه برود.»
* این گزارش چهارشنبه ۲۹مهرماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۸۱ شهرآرامحله منطقه ۹ و ۱۰ چاپ شده است.