کد خبر: ۱۵۶۶۵
۳۰ مهر ۱۴۰۵ - ۰۸:۰۰
شهید مهدی کشمیری

شهید کشمیری عاشق عکس یادگاری بود

اکرم‌خانم خواهر شهید مهدی کشمیری تعریف می‌کند: مهدی در سربازی بود. نامه نوشته بود که دلش تنگ شده است و یک عکس بگیریم و برایش بفرستیم. خواهر‌ها به عکاسی قدیمی «مهدی» در دریادل می‌روند و این خاطره برایشان ماندگار می‌شود.

پدر دیگر حرف نمی‌زند. مادر هم لابه‌لای خاطرات کم‌رنگی که به‌سختی از پس سال‌ها به یاد می‌آورد، زمستان سردی می‌گوید که اولین فرزندش به دنیا آمد. لبخند می‌زند، گوشه چادرش را مرتب می‌کند و برای اینکه پرسش‌های ما بی‌جواب نماند، سعی دارد از سال‌هایی بگوید که حالا فاصله زیادی با آنها دارد. گاهی برای به‌خاطر آوردن جزئیات، از دخترش، اکرم یا پسرش، هادی کمک می‌گیرد. ولی نام مهدی که می‌آید، انگار رشته گفت‌و‌گو دوباره به همان سال‌ها گره می‌خورد؛ سال‌هایی که او مادر هفت فرزند بود و مهدی، فرزند اولش، در زمستان سال۱۳۴۳ به دنیا آمد.

فاطمه‌خانم با خوش‌رویی پذیرای ماست، آن‌هم در میانه روز که خورشید، خانه را روشن کرده است. پدر شهید‌مهدی کشمیری، چیزی نمی‌گوید. فقط روی مبل نشسته است و به فرش نگاه می‌کند. حتما او هم روزی را به‌یاد می‌آورد که پسرش از همین خانه در محله بالاخیابان، راهی جبهه شد و اردیبهشت سال‌۱۳۶۶ که دیگر بازنگشت.

 

زمستانی که به‌دنیا آمد

نور ملایم خورشید پاییزی روی صورت پدر و مادر سالخورده‌ای افتاده که سال‌هاست با جای خالی پسرشان روزگار می‌گذرانند. بین آنها و پسر شهیدشان، تصویری است که هر حرف و خاطره‌ای را درون آن جست‌و‌جو می‌کنند.

فاطمه‌خانم که هشتاد‌دهه را زندگی کرده است، برای تعریف روز تولد مهدی، به زمستان‌۱۳۴۳ برمی‌گردد؛ در سرمای یک ماه مانده به عید نوروز وقتی اولین فرزندش در خانه و با کمک قابله به دنیا آمد. لبخند می‌زند و تعریف می‌کند: زمان ما خبری از امکانات امروز نبود. قابله می‌آمد خانه. سختی زایمان در خانه خیلی زیاد بود. حتی بخاری نبود و باید برای در‌امان‌ماندن از سرما زیر کرسی می‌ماندیم.

حاج‌خانم و حاج‌آقا، دخترعمو و پسرعمو هستند. زندگی مشترکشان پس‌از چند‌سال در کوچه حمام‌باغ، در همین خانه، سال‌به‌سال، صفا و قدمت پیدا کرده است؛ درست مثل همین خانه که خشت‌به‌خشتش را خودشان روی هم گذاشتند. مادر از حیاط ویلایی این خانه یادش می‌آید، وقتی که مهدیِ شهید و خواهر و برادرهایش تاب بازی می‌کردند و با سه‌چرخه‌هایشان مسابقه می‌گذاشتند.

 

یک عکس یادگاری

با‌این‌حال خاطره‌ها خیلی پررنگ نیستند. هر‌کدام از اعضای خانه، به بخشی گریز می‌زند که برایش پررنگ‌تر است. اکرم‌خانم، خواهر مهدی، هنوز به یاد دارد که برادرش چطور او را با خودش همراه می‌کرد؛ «هروقت می‌خواست به خانه پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها برود، از من هم می‌خواست با او بروم. کمی که در خانه آنها می‌نشستیم، بعد راه می‌افتادیم. در راه برگشت هم برایم پشمک می‌خرید.»

اکرم‌خانم وقتی برادرش شهید شد، هشت‌سال داشت، گرچه حالا خودش صاحب سه فرزند است. حاج‌خانم به دخترش، اکرم، یادآوری می‌کند از آن عکس خواهرانه‌شان بگوید که برای شهید به منطقه سرپل‌ذهاب، محل خدمتش فرستادند. اکرم‌خانم تعریف می‌کند: مهدی در سربازی بود. نامه نوشته بود که دلش تنگ شده است و یک عکس بگیریم و برایش بفرستیم.

خواهر‌ها به عکاسی قدیمی «مهدی» در دریادل می‌روند و این خاطره برایشان ماندگار می‌شود.

شهید مهدی کشمیری

 

از سربازی تا جبهه

مهدی در شانزده‌سالگی، کنار دست عمویش مکانیکی می‌کرد. پدر و عمویش هر دو مکانیک بودند و مهدی هم خیلی زود وارد کار شد، تخصصی که با تکیه به همان، قبل از سربازی‌اش، بار‌ها از‌طریق جهاد سازندگی به جبهه رفت‌و‌آمد کرد. در هجده‌سالگی به خدمت سربازی رفت، ولی مادر خاطره زیادی از آن دوره به یاد نمی‌آورد. هادی کشمیری، برادر مهدی و جانباز ۴۵‌درصد، روز‌های پس‌از خدمت برادر شهیدش را به یاد می‌آورد؛ وقتی بار دیگر راه جبهه را در پیش گرفت.

او می‌گوید: مهدی هم تجربه کار مکانیکی داشت و هم با ماشین‌آلات کار می‌کرد. می‌رفت که از این تخصصش در جبهه استفاده کند. با‌این‌حال مهدی خیلی منظم و هر ۴۵‌روز یک‌بار به مرخصی می‌آمد. بار آخر، از ۴۵‌روز گذشت و مهدی به خانه برنگشت. آن ایام هر هفته دوبار تشییع شهید در مشهد انجام می‌شد. یکی از خبر‌های شهادت هم سرانجام، خبر شهادت مهدی شد.

 

شهید مهدی کشمیری

 

آخرین مأموریت در شلمچه

مهدی در سربازی بود. نامه نوشته بود که دلش تنگ شده است و یک عکس بگیریم و برایش بفرستیم

صحبت اعضای خانواده از آخرین لحظات زندگی مهدی به منطقه شلمچه می‌رسد. هادی‌آقا می‌گوید: مشغول خاکریز‌زدن با بولدوزر بود که ترکش به ماشین اصابت کرد و مخزن گازوئیل آن سوراخ شد. مهدی برای رسیدگی به مشکل ماشین پیاده شده بود، ولی یک انفجار، مجروحش کرد. وقتی با آمبولانس او را به پشت خط آوردند، هنوز به هوش بود، ولی در همان مسیر شهید شد.

هادی‌آقا، خودش یک سال قبل از شهادت برادر، در جبهه مجروح شد. او در حدود سال‌۱۳۶۵، درحالی‌که با بسیج به جبهه رفته بود، بر‌اثر اصابت ترکش مجروح شد و به‌دلیل عفونت، پایش را از زیر زانو از دست داد. حالا با جانبازی ۴۵‌درصد، از برادری حرف می‌زند که چندسال از او بزرگ‌تر بود.

 

شهید مهدی کشمیری

 

وقتی مهدی شهید شد

هادی‌آقا خبر شهادت برادرش را با جزئیاتی به یاد دارد که از ذهنش پاک نشده است. در زیرزمین خانه‌شان خوابیده بود که صدای گریه‌های مادر بیدارش کرد. دایی‌اش که ۹ ماه کوچک‌تر از خودش است، هم آنجا بود. او تعریف می‌کند: لابه‌لای گریه‌های مادرم، دایی‌ام می‌گفت مهدی مجروح یا احتمالا شیمیایی شده‌است، اما به محض اینکه مادرم از اتاق بیرون رفت، خیلی مستقیم و جدی به من گفت مهدی شهید شده است.

خبر شهادت در آن سال‌ها به بسیاری از خانواده‌ها می‌رسید. هادی به یاد دارد که پیکر شهدا مرتب در مشهد تشییع می‌شد و گاهی در طول هفته چند‌بار چنین خبری در شهر می‌پیچید. اما تکرار خبرها، چیزی از سنگینی آن برای خانواده‌ها کم نمی‌کرد.

برای فاطمه کشمیری، مهدی همچنان همان فرزند اولی است که در زمستانی سرد به دنیا آمد؛ پسری که هر بار از جبهه برمی‌گشت، چیزی برای خانواده می‌آورد. سال‌۱۳۶۶ بود؛ اردیبهشت‌ماه. مهدی که در زمستان سال‌۱۳۴۳ به دنیا آمده بود، در بیست‌و‌سه‌سالگی از دنیا رفت؛ جوانی که روز‌های زیادی از سال‌های عمر کوتاهش را سر کار یا در سربازی و جبهه گذراند.

با اینکه مهدی دیگر بین اعضای خانواده و هم‌محله‌ای‌هایش در کوچه حمام‌باغ نیست، عکسش هنوز در دست پدر و مادرش قرار دارد. زندگی این پدرومادر سالخورده که با بیماری پارکینسون (پدر) گره خورده است، در کنار جای خالی پسری که روزی از همین خانه به جبهه رفت، همچنان ادامه دارد.

 

* این گزارش پنج‌شنبه ۳۰ مهرماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۵۳ شهرآرامحله ثامن چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
05:00
03:04
اینستاگرام