همدم عمودی بیماران بخش آیسییو بیمارستان امدادی!
تلفن همراهش زنگ میخورد. گوشی را برمیدارد. حمید پشت خط میگوید: «سلام خانم کرامتی. خوبید؟ تماس گرفتم روزتون رو تبریک بگم….» حمید بیمار سال ۶۷ بخش آیسییوی شماره ۳ بیمارستان امدادی است. مصدوم حادثه تصادف در بولوار وکیلآباد. ۲ ماه در بیمارستان امدادی توی کماست و دست آخر بعد از کلی رسیدگی و عملهای سختی که دارد به زندگی برمیگردد.
حالا صدایش از پشت خط تلفن همراه حمیرا کرامتی، سوپروایزر بالینی بیمارستان و سرپرستار آن زمان آیسییوی امدادی، از کیلومترها فاصله آنطرفتر تسلی دل است. او چند سالی است استرالیا زندگی میکند، اما به رسم دیرینه خانوادهاش هر سال روز پرستار را به سرپرستاری که آن روزها از دل و جان برایش مایه گذاشت تبریک میگوید و چاقسلامتی میکند.
در این روزها گوشی خانم کرامتی زنگخورش بالا میرود و پر میشود از جملات و عبارات محبتآمیز بیمارانش که روزی تنها امیدشان بعد از خدا به مراقبتها و دستهای مهربان او بوده و هست.
قصه ۳ دهه تیمار بیماران در سختترین بخشهای بیمارستان از زبان کسی که ۳۰ سال زینبوار بالای سر بیماران بوده و مثل عضوی از خانوادهاش از آنها مراقبت کرده بس شنیدنی است.
خدمت تمامقد یک پرستار که در سختترین بخشهای ۲ بیمارستان سپری شده است؛ ۳ سال بخش اطفال بیمارستان مدرس شهرستان کاشمر، ۷ سال بخش اعصاب مردان به اضافه ۲۰ سال دیگر در آیسییوی بیمارستان امدادی.
در کنار آدمهایی که شکستگی دارند، خونریزی دارند و معمولا در حالت کما هستند و همدم عمودی تختهاییاند که چشمهای زیادی به آنها دوخته شده است و دل شکستههای بسیاری منتظرند تا فقط برای چند لحظه صدای نفسهای بیمارشان را بشنوند یا ببینند چشمهایش را گشوده است.
بخش اطفال شلوغ دهه ۶۰
پرستاری را از همان زمانی که گذرش به بانداژشدن دستش و واکسن زدن میافتد درک میکند، اما یک تجربه تلخ از بازدید بخش زایمان در کلاس سوم راهنمایی که ازسوی معلم حرفهوفن تدارک دیده میشود چند هفته غذا خوردن و حال خوبش را از او میگیرد.
اما عشق فراوانش به این حرفه نمیگذارد او از نظر مثبتش در مراقبت از بیماران برگردد. این میشود که بین خواهر و برادرانش که معلمی را انتخاب کردهاند، او با وجود مخالفتهای مادر بهدلیل سختیهای این شغل، فقط میخواهد پرستار باشد.
سال ۶۷ ورود به کاری که از نوجوانی در سرش قد میکشیده جوری دیگر رقم میخورد و بخش اطفال بیمارستان مدرس کاشمر اولین تجربه عملی پرستاریاش میشود؛ «نگران بودم که، چون تازهکارم از پس اینکار برنیایم، اما گفتند تو تازهنفسی و حتما میتوانی. رسم است که تازهواردها کارشان را از بخشهای سخت شروع میکنند.»
بخش اطفال در دهه ۶۰ خیلی شلوغ است و کار در آن هم سختیهای خودش را دارد؛ «وقتی اتفاقی برای کودکان میافتد، چون آنها بیدفاع هستند بیشتر حال آدم دگرگون میشود.» با وجود تمام متأثرشدنها از دیدن کودکانی که هنوز نیامده راهشان به سمت دنیای دیگر مورب شده، حس مهربانی پرستاران و نقششان بهعنوان کسی که همدرد و کمکدرسان به دیگران است، او را ثابتقدم میکند؛ «احساس میکردم پرستارها آدمهایی هستند که میتوانند از خودشان بگذرند تا به دیگران کمک کنند و این در نظرم یک ویژگی بزرگمنشانه انسانی جلوه میکرد.»
بخش اطفال نیمی از ماه را شیفت شب دارد. گاهی اوقات نیرو کم است و پرستارها ناچار میشوند شیفت صبح و شب یا عصر و شب را هم بپذیرند. میگوید: «اطفال بخشی است که خیلی حساس است. هم مریضهای آن آسیبپذیرتر هستند و هم همراهیهای بیمار بهدلیل وضعیت فرزندشان، وضعیت روحی مساعدی ندارند و حواست خیلی باید جمع باشد.» در آن سالهای دهه ۶۰ به دلیل اینکه زاد و ولد هم بیشتر بود بخش اطفال یکی از شلوغترین بخشهای بیمارستانها به شمار میآمد، ولی الان شاید آن بخش اینقدر بیمار نداشته باشد.
سختی کار و سقط جنین در بخش اطفال
میگوید: «با وجود شلوغی بخش اطفال نیرو برای این بخش بسیار کم بود، در شیفتها فقط ۲ نفر بودیم برای رسیدگی به سی و خردهای کودک که همیشه در بخش بودند.» ۳ سال با همین منوال گذشت و دوری از همسر که در مشهد شاغل بود بسیار سخت رقم میخورد.
برای پرستار احساساتی که با تک تک مراجعانی که فرزندشان خراشی برداشته بودند یا مشکلی برای سلامتیشان پیش آمده بود یا خردسال عزیزشان را از دست میدادند دلش میرفت و چشمانش خیس میشد انگیزهای محکمتر از این چیزها وجود داشت. خدمت به آن همه بیمار کوچک و ضعیف در شیفتهای کاری بسیار به هم فشرده، آخر تأثیرش را روی پرستار سختکوش بخش اطفال بیمارستان مدرس گذاشت؛ «اینقدر در آن بخش کارها زیاد بود و نیرو کم که هر ماه، ۱۵ شب شیفت اجباری داشتیم.
سختی زیاد از حد کار سبب شد ماه هفتم بارداری فرزندم را در پایان یکی از شیفت شبهای همان بخش سقط کنم.» وقتی برمیگردد به آن زمان میبیند انگیزههای بسیار زیادی داشته که با همه مشکلات باز هم به ماندن تاب آورده است؛ «بالأخره من آنجا قبول کردم که اینکار را انجام بدهم و باید شرایط آن را هم میپذیرفتم.» داشتن همکارهای خوب و سرپرستاری که دغدغه پرستارهایش را دارد و دیدن بچههای معصومی که با حال خوب ترخیص میشوند، یکی از محکمترین دلایلش برای ماندن میشود.
یک تجربه متفاوت
۳ سال و نیم ماندن در بخش اطفال بیمارستان درسهای بسیاری برای پرستاری دارد که مراقبت از مردم برایش یک عشق است. حالا دیگر حمیرا کرامتی، آن پرستار صفر سال ۶۷، نیست. تمام وجودش با هر کودکی که به بخش آمده و به هر دلیلی مشکلی داشته صیقل خورده است. شبهای بسیاری را با یاد خاطرات تلخ و شیرین آن بخش سر روی بالش گذاشته است.
اما ۳ سال و نیم دوری از خانه و همسرش مصممش میکند که تقاضای انتقالی دهد و کوله تجربهاش را بردارد و از همه خاطرات تلخ و شیرین آن بخش دل بکند. مقصد سختترین بیمارستان مشهد است؛ یک تجربه متفاوت که خیلی از پرستارها به آن به چشم کارکردن در آمادهباشترین و سختترین شرایط کاری نگاه میکنند؛ «هیچ آشنایی با بیمارستان امدادی نداشتم. وقتی هم آمدم فکر میکردم همه بیمارستانهای مشهد همین قدر شلوغ باشد.» همه میگفتند امدادی را چرا انتخاب کردی؟ خیلی شلوغ است. اما او عزمش را جزم کرده است که پیش همسر و فرزند کوچکش در مشهد بماند.
بیماران راهرویی بیمارستان امدادی
خاطره آن روز اول هنوز لای خاطراتش در گوشهای از ذهنش ماندگار است؛ «اولین روز فعالیت در بیمارستان امدادی همراه همسرم وارد بیمارستان شدیم. آذرماه بود. فرزند اولم را در آغوش داشتم. وقتی وارد شدیم راهرو از زیادی بیماران جای سوزن انداختن نداشت. از دیدن آن تعداد بیمار که در راهرو مانده بودند، تعجب کردم.
با خودم گفتم اینجا از بخش قبلی هم شلوغتر است. خداکند به خیر بگذرد! همسرم هم میگفت کار در این بیمارستان باید خیلی سخت باشد. به مسئولان بیمارستان گفت همسرم نمیتواند شیفت شب بماند. آنها هم گفتند خانم شما از کارکنان این بیمارستان است و برای شیفت کاری هم ما برای او تعیین وضعیت میکنیم.»
آغاز کار در بیمارستانی که بیشتر از ظرفیت خودش بیمار دارد یک تجربه متفاوت دیگر است. طبق رسم بیمارستان ۳ ماه را در همه بخشها فعالیت میکند تا او را بهعنوان یک پرستار لایق و سختکوش به بخش اعصاب مردان بفرستند. میگوید: «بخش اعصاب در طبقه بالای بیمارستان است. مثل همه بخشهای دیگر بیمارانش از گنجایش بخش بیشتر بودند.
اگر ۳۰۰ نفر ظرفیت داشتیم، ۳۸۰ نفر در اتاقها و راهرو پذیرش شده بودند. در بیمارستان تروما همه بخشهایش حساسیتهای خاص خود را دارد و یک جورهایی باید اورژانسی به وضعیت بیمار رسیدگی کرد. اما باز فعالیت در بخش مراقبتهای ویژه یا اتاق عمل کمی سختتر است.»
۷ سالی را در بخش اعصاب میماند و وقتی تجربیاتش کامل میشود تقاضای کمک برای بخش مراقبتهای ویژه در بیمارستان مطرح میشود. میگوید: «سرپرستار از من و ۴ نفر دیگر که تبحر کاریشان بیشتر است خواست تا به آن بخش برویم.» در بخش مراقبتهای ویژه باید توان مضاعفی داشته باشی که بتوانی به بیماران خاص آن بخش رسیدگی کنی.
بسیاری از پرستارانی که وارد این بخش میشوند دوام نمیآورند. خیلی از پرستارها یکی دوسال کار میکنند و بعد تاب ماندن در این بخش را از دست میدهند. این بخش رسیدگی به بیمارانی را میخواهد که هم شکستگی دارند، هم پارگی و هم هوشیاری کمی دارند و مراقبت کردن از آنها تلاشی ۲۴ ساعته میخواهد.
اما سختیها پیش علاقه و پشتکار پرستاری که عاشقانه میخواهد مراقب بیماران باشد سر خم میکنند؛ «تا ۲ ماه مقاومت کردم که به این بخش منتقل نشوم. اما دست آخر هم سرپرستار آن زمان خانم شباهنگ گفت فقط همین یک انتخاب وجود دارد. کار در این بخش، هم سخت بود و هم جانفرسا. صحنههای دلخراشی که باید هر روز ببینی سختی کار را بیشتر میکرد. ولی اینکه هر مریضی هم که خوب میشد و بین چند تا مریض برمیگشت حالمان را خوب میکرد. امیدوار میشدیم که قوی ترکار کنیم.»
حال وخیم بیماران و صحنههای وداع حالمان را دگرگون میکند
هنوز هم بعد از عبور از ۳۰ سال تجربه و دیدن دست و پای خونآلود و شکسته و قطع شده، زمانی که بیمار بدحالی را میبیند حالش تغییر میکند و گاهی چشمانش خیس میشود. میگوید: «هنوز هم حال وخیم بیماران یا صحنههای وداع همراهان بیمار با او حالمان را دگرگون میکند.
این صحنهها هیچ وقت برای هیچ انسانی ولو اینکه پرستار هم باشد طبیعی نمیشود. دلیل اینکه گاه همکاران احساساتشان را نشان نمیدهند، این است که نمیخواهند هنگام کار که زمان در آن بسیار اهمیت دارد با منقلب شدن بیمار را به مخاطره بیندازند.» در آن شرایط پرستاربودنت بر احساسات انسانیات باید غالب باشد.
سخت است تصمیم درستی گرفتن، اما وقتی در اوج بههمریختگی ذهنی هستی باید بتوانی خودت را جمع و جور کنی تا بتوانی بهترین کمکی که در آن ثانیههای طلایی از دستت برمیآید انجام دهی و سریع تصمیم بگیری. سختی کار پرستار هم همین است. میگوید: «گاهی حال بیمار خیلی وخیم است و هر لحظه ممکن است تنفسش تمام شود. در آن لحظه باید آن قدر بر احساساتت کنترل داشته باشی که سریع پانسمان را انجام دهی. راه تنفسی مریض را باز نگهداری و به پزشک هم در انجام فعالیتهایش کمک کنی.»
روز اول در آیسییو
«روز اول فعالیتم در آیسییو خیلی خاص نبود. یکسری کارهای اضافه و کار کردن با برخی دستگاههای جدید» هیچ وقت آموزش دیدن مراقبت از بیماران در آیسییو این قدر سخت نبود که دیدن جسم نیمهجان بیماران این بخش، کرامتی را اذیت میکرد و روحش را میرنجاند؛ «قبل از آن هم به این بخش رفت و آمد داشتم. برای بردن بیمارهایی که حالشان وخیم بود بارها این بخش را دیده بودم، اما دیدن آن آدمها که بدترین احوال را داشتند هیچ وقت برایم طبیعی نمیشد.»
آن زمان ۱۲ بیمار در آیسییو بود که ۲ بیمار را سپردند به حمیرا کرامتی. ۲ بیمار که در اثر تصادف به حالت کما رفته بودند. میگوید: «کارهایی را بلد بودم و کارهایی را هم که یاد نداشتم از دیگران یاد میگرفتم. کمکم ماندم در آیسییو و با دستگاهها آشنا شدم.»
کمپلکسی از مشکلات
آیسییو یکسری آموزشها دارد. آموزشهایی که هنگام خدمت باید دوره آنها گذرانده شود؛ تنفس مصنوعی، کار با دستگاه مانیتورینگ، باز کردن راههای تنفسی بیمار. میگوید: «بیماری که تصادفی است یک کمپلکس از مشکلات است. یعنی این بیمار فقط ممکن است ضربه مغزی نباشد، شاید پاهایش هم شکسته باشد، پارگی داخل شکم هم داشته باشد، دندانهایش هم شکسته باشد و کل سیستم بدنش بههم ریخته باشد. برای همین است که در آنواحد باید بتوانی تمام این استمدادها را در کمترین زمان ممکن انجام بدهی.»
شاید یک پرستار در بخش ۷ تا ۱۰ بیمار را هم بتواند همزمان کمک کند، ولی در آیسییو اصلا نمیتوان همزمان کار ۱۰ بیمار را انجام داد. چون هر بیمار این قدر کار دارد که اصلا زمانی باقی نمیماند. کار بیمار آیسییو زمان نمیشناسد. میگوید: «بیمار بخش آیسییو هر یک ساعت یهسری کار دارد.
دادن داروهایش هم هست. ساکشنکردن هم کاری دیگر است». گاهی کارها بسیار زیاد میشود. یک بیمار باید برود اتاق عمل. یکی تازه پذیرش شده است و دیگری اتفاق خاصی برایش میافتد و بیمار دیگر سیتیاسکن نیاز دارد. بارها و بارها پیش میآید که پرستاران این بخش وقت ناهار خوردن هم نداشته باشند.
خاطره تلخ فوت کودک بر اثر سوءتغذیه
«اولینباری که فوت یک بیمار را دیدم در بخش اطفال بیمارستان مدرس کاشمر بود. خیلی دردناک بود. کودک ۴ ساله در اثر سوءتغذیه فوت کرد. هرچقدر تلاش کردیم فایدهای نداشت. دیر شده بود. خانواده خیلی مستضعف بودند». بعد ۳۰ سال فعالیت هنوز این صحنهها برای او عادی نیست.
هنوز وقتی در خیابان تصادفی میبیند رویش را برمیگرداند. میگوید: «همه همان صحنه را میبینند، ولی شاید خوب متوجه فاجعهای که رخ داده نباشند. من میدانم که مصدوم بعد آن باید چه پروسه درمانیای را بگذراند.» دیگران میگویند برای پرستاری که در بیمارستان فعالیت دارد نباید این صحنهها دلخراش باشد.
ولی در حقیقت این طور نیست. او هنوز هم با دیدن این صحنهها حالش دگرگون میشود. در این مواقع او وظیفه انسانیاش را میبیند. میگوید: «حتی اگر در خیابان هم باشم و لباس پرستاری بر تن نداشته باشم. به عنوان یک پرستار باید اگر سر صحنهای اورژانس نرسیده باشد، کمک کنم.»
دردناکترین صحنهها کودکآزاری است
«از آن صحنههایی که هنوز هم وقتی یادم میآید به هم میریزم، صحنههایی است که کودکی را پذیرش میکنیم که توسط والدینش آزار دیده است.» ۷ یا ۸ روز پیش اتفاق افتاده است. دختری را آوردند اینجا که در اورژانس بیهوش است. میگوید: «تمام بدنش را سوزانده بودند. خیلی شکنجه دیده بود. مرد و زن پرستارها گریه میکردند.»
و بعد خاطره تلخ دیگری ذهنش را درگیر میکند و مشوش میشود: «صحنه دیگری که یادم هست چند سال پیش بود. یک دختر بود به نام فاطمه. حدود ۴ سال داشت. پدر ناتنی اینقدر کودک را کتک زده بود که ستون فقراتش آسیب دیده بود. بعد هم با سیگار بدنش را سوزانده بود. حرف نمیزد.» یکماه، یک ماه و نیم طول کشید تا کودک توانست به پرستاران اعتماد کند و حرف بزند. بعد هم به خاطر عدم صلاحیت خانواده تحویل بهزیستی شد.
بیمارستان صحنههای بدتری هم داشته است. میگوید: «پسر جوانی تصادف کرده بود و یک دست و یک پایش قطع شده بود. گویا میخواسته از میدان پارک عبور کند که ماشین با او برخورد کرده و این اتفاق برای او افتاده بود. اینها صحنههایی است که از ذهن هیچکسی پاک نمیشود.»
پرستار تمام روز و شبهایش را در فکر بیماران میگذراند
معمولا رانندگی نمیکند. چون ترس از تصادف و صحنههایی که در بیمارستان دیده همیشه همراهش است. میگوید: «همیشه نگران این هستم که تصادف کنم با یک بچه یا یک فرد مسن.» مسافرت هم که میرود نمیتواند بیخیال باشد. حتی وقتی کنار راننده مینشیند همیشه فکرش مشغول است.
نگرانیهایی دارد که بغل دستی که در حال رانندگی است خوابش نبرد یا حواسش پرت نباشد. میگوید: «ما بیمارانی داشتهایم که بیمار خم شده گوشیهمراهش را بردارد؛ تصادف میکند و کل خانوادهاش فوت میشوند. حتی بیمار خانمی داشتیم که در آیسییو فوت کرد. علت را که جویا شدیم متوجه شدیم همسرش پشت فرمان ماشین حواسش به کیشکردن مگس از داخل ماشین پرت میشود و تصادف میکند.»
بازگشتن لذتبخش بیمار به زندگی
بیمارانی که در آیسییو هستند امکان ایست قلبیشان زیاد است. خیلیهایشان ممکن است ایست قلبی کنند و احیا شوند. کرامتی هم تجربه شیرین برگشت علائم حیاتی بیمارانش را داشته است. میگوید: «وقتی بیماری را بیهوش به ما تحویل میدهند و احیا میشود و برمیگردد شیرینترین خاطره است.
خیلی وقتها اتفاق افتاده که بیماری ایست قلبی شده و علائم حیاتیاش رفته. سیپیآرش کردیم. شوک دادیم و به کمک دستگاه علائم حیاتیاش را برگرداندیم. بیمار برمیگردد. شکستگی هم دارد و خونریزی و بعد از چند وقتی با بهبودی کامل به خانهاش برمیگردد همه خستگی آن روزها از تنمان میرود.»
۳۰ سال خدمت و یک گلایه بجا
اینکه دانشگاه هیچوقت کاری نمیکند که از تجربه قدیمیها کمک بگیرند یکی از گلایههای او و قدیمیهای دیگری است که دارند از جامعه پرستاران خداحافظی میکنند. میگوید: «چقدر خوب میشد که دانشگاه از تجربیات قدیمیهایی که دیگر در بین پرستاران حضور ندارند، کمک بگیرد و از آنها به عنوان مشاور برای ساعاتی از روز بهرهمند شوند.»
نسل حاضر پرستاران معمولا جوانتر هستند و کمتجربهتر و بهرهمندیشان از دانستههای قدیمیترها بسیار میتواند در بهبود وضعیت بیمارستانها مؤثر باشد. میگوید: «میتوانند به هر کسی که در زمینهای ۳۰ سال سابقه دارد بگویند که تجربهاش را با خود نبرد و آن را در بازههای زمانی مشخص در اختیار پرستارهای جوان و تازهکار بگذارند.»
۲ ماه دیگر ۳۰ سال خدمت کرامتی در بیمارستان تمام میشود، اما هنوز هم دغدغه این را دارد که اگر او به عنوان سوپروایزر بالینی بیمارستان نباشد کارها را چه کسی رفع و رجوع خواهد کرد. او که دو بار پرستار نمونه استانی شده است دوست دارد این پیوند دلسوزانهاش با بیماران و بیمارستان در سالهای پس از بازنشستگیاش باز هم برقرار باشد و بتواند اندوخته سی ساله خدمتش را در اختیار جوانترها بگذارد.
این گزارش چهارشنبه، ۲۶ دی ۹۷ در شماره ۳۲۱ شهرآرامحله منطقه ۹ چاپ شده است


