کد خبر: ۸۱۲۲
۱۸ مهر ۱۴۰۵ - ۱۴:۳۰
چراغ بقالی قدیمی محله امام خمینی (ره) هنوز روشن است

چراغ بقالی قدیمی محله امام خمینی (ره) هنوز روشن است

سیدجعفر شمسیان، صاحب بقالی کوچک و مختصری در خیابان امام خمینی است؛ یک ارتشی تحصیلکرده است که حضور در بقالی عادت روزانه اش شده است.

 با ساخت خانه‌های جدید بسیاری از خاطره‌ها برای همیشه از بین رفت و به فکر کسی نرسید که این خانه‌ها جای احیا و بازسازی دارد و می‌توان آن‌ها را حفظ کرد و نگاه داشت.

شعاع خورشید، خود را از لا‌به‌لای درخت‌ها می‌کشاند روی خیابان امام خمینی (ره) که در گوشه‌و‌کنار آن هنوز پنج‌دری‌های قدیمی، دل به آفتاب بهاری داده‌اند و می‌توان از دریچه‌های آن به صبح بهاری خیره شد و حظش را برد.

خیابانی که درکنار هایپر‌مارکت‌ها و سوپر‌های بزرگ، چراغ مغازه‌های کوچک و قدیمی آن، روشن است و لطف شیرینی به آن داده است. هنوز دو‌سه‌ساعتی به ظهر و وعده تعطیل‌کردن مغازه پیرمرد مانده. این را خودش لا‌به‌لای حرف‌هایش می‌آورد که هر روز ۷ صبح تا ۱۲ ظهر مغازه‌اش بازاست.

از روی کهنگی و سن و سال مغازه، چند وقت است تصمیم گرفته‌ایم با پیرمرد بقال خیابان امام خمینی ۴۷ هم‌کلام شویم تا اینکه فرصتش پیش می‌آید. روزنامه می‌خواند. سلام که می‌کنیم سر بلند می‌کند و از پشت ابرو‌های بلند و یکدست سفید نگاهمان می‌کند و با مکث کوتاه و با همان زبان نگاه، تعجبش را نشان می‌دهد.

هم خودش و هم چند نفر از سن‌و‌سال‌دار‌های محله که فصل بازنشستگی و استراحتشان رسیده است و حالا در مغازه کوچک «سید‌جعفر» دور هم جمع شده‌اند و دارند درباره یکی از خبر‌های روزنامه با هم گپ‌می‌زنند و حضور ناگهانی ما غافلگیرشان کرده است.

سیدجعفر شمسیان، صاحب بقالی کوچک و مختصری در خیابان امام خمینی است؛ پیرمردی که تاریخ تولد و سجلش را به‌خاطر ندارد، اما می‌گوید: «هشتادساله‌ام، یکی دو سال کمتر.» و لبخند می‌زند.

پیرمرد اهل مصاحبه و گفتگو نیست؛ حوصله این کار‌ها را ندارد. رو‌ترش‌کردنش هم با لبخند و خنده است؛ چرا‌که پاسخ پرسش‌هایمان را یک‌به‌یک می‌دهد. شمسیان، یک ارتشی تحصیل‌کرده است. تحصیل‌کرده را از این حیث به او نسبت می‌دهیم که می‌گوید دیپلم علوم طبیعی دارد. دیپلم در زمان خودش مدرک قابل‌قبولی بوده است.

مغازه‌اش وصل به یک خانه قدیمی است؛ با همان در‌های کوچک و چوبی گذشته. می‌گوید: داخل هم همین‌طور کهنه و قدیمی است با همان سقف‌های چوبی. تعریف می‌کند که ۵۵ سال قبل خریده و اوایل سال‌۱۳۴۰ خانه‌اش را خریده که ۶۰ هزارتومان ارزش داشته و به‌خاطر شغلش به تهران رفته است.

مجبور بوده سال‌ها از زادگاهش در مشهد دور بماند، اما بعد به مشهد آمده و ساکن همین‌جا شده است. او هر‌چند‌دقیقه سرش را روی تیتر‌های روزنامه می‌چرخاند و غرق خواندن می‌شود.

نمی‌شود گفت روزنامه‌خواندن که حکم سرگرمی را دارد، کار هر روزه آن‌هاست. ولی روزنامه‌خواندن را خیلی دوست دارند. می‌گوید: در اوقات بیکاری چیزی مثل خبر‌های روزنامه به آدم نمی‌چسبد.

پیرمرد دوست ندارد درباره زندگی خصوصی‌اش حرفی بزند. می‌گوید: آدم حرف‌های زندگی‌اش را که به‌دست هر کسی نمی‌سپارد. بعد اخم ظریفی می‌کند. اما کمی که می‌گذرد، خودش ادامه می‌دهد که یک دختر پزشک دارد که تهران زندگی می‌کند و دو فرزند پسر و حالا غیر از بچه‌هایش با کسی مراوده و رفت‌و‌آمد ندارد حتی همسایه‌های خیلی نزدیک.

جنس‌های مغازه را هر‌چند‌وقت‌یک‌بار از پایین‌خیابان می‌خرد و در قفسه‌های کوچک می‌چیند؛ هر‌چند مشتری چندانی ندارد.

می‌گوید: وقتی سوپر‌مارکت‌های بزرگ و شیک فعال است، کسی سراغ ما نمی‌آید؛ مگر اینکه گذر سربازی بیفتد یا آدم پیر و پاتالی مثل ما. با این‌حال عادت کرده‌ام هر صبح در همین مغازه را باز کنم. عادت است دیگر؛ کاری‌اش نمی‌توان کرد.

پیرمرد می‌گوید نام این خیابان در قدیم «پهلوی» بوده و بعد‌ها به «امام خمینی» تغییر نام داده و محله آرام و بی‌حاشیه‌ای است. این یعنی اینکه هر کس سرش گرم کار خودش است و به اطراف و دیگران کاری ندارد. پیرمرد حرف دیگری نمی‌زند.

نگاهم روی ترک‌های دیوار می‌افتد و عادت‌های پیرمرد که هر روز تکرار می‌شود و خستگی ندارد.

 


این گزارش سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ۹۵  در شماره ۱۹۳ شهرآرامحله منطقه ۸ چاپ شده است.

کلمات کلیدی
آوا و نمــــــای شهر
05:00
03:04
اینستاگرام