چهار برادر در جبهه با دشمن میجنگیدیم
گاهی نوشتن با همه سادگیاش سخت میشود. این را وقتی میفهمی که پای صحبت پیرمرد ۶۶سالهای بنشینی که روزگاری دو برادر جوانش را در جبهههای حق علیه باطل از دست داده و برادر دیگرش جانباز شیمیایی است. اصغر آخوندقرقی که از اهالی محله قرقی است، از روزهای دیر و دور گفت؛ روزهایی که حلقههای اشک را بر چشمانش نشاند.
چهار برادر در جبهه با دشمن میجنگیدیم
زمان شاه منحوس، اهالی روستای قرقیعلیا که آن زمان ما ساکن آنجا بودیم، خانواده ما را ضدشاه میدانستند و گاهی بیم داشتند به ما کار بدهند. دلیلش هم فعالیتهای انقلابی من و تا اندازهای برادرم، حسن بود که اعلامیهها و نوار صحبتهای حضرت امام (ره) را در روستا پخش میکردیم.
من هفتخواهر داشتم و پنج برادر. در زمان جنگ از بین ما چهار برادر راهی جبهه شدیم که یکیمان، یعنی اکبر جانباز شیمیایی شد و دوتایمان هم به شهادت رسیدند. یکی، علی بود که متولد سال ۴۲ و بچه سربهراهی بود. او منش بزرگان را داشت و از لحاظ اخلاقی عجیب شبیه مرحوم پدرم بود. حسن هم که اهل خانه «خانی» صدایش میکردند، متولد۳۷ بود. کودکی و نوجوانی این دو برادر مثل همه ما با شیطنت و کشاورزی سپری شد تا اینکه بعداز پیروزی انقلاب به رهبری امام راحل (ره)، جنگ به ما تحمیل شد.

در عالمی دیگر
در ابتدای راه، علی قوه تشخیص حق از باطلش بسیار قویتر از حسن بود؛ تا جاییکه حسن طرفدار بنیصدر بود. بهخاطر طرفداریاش او را ارشاد میکردم و گاهی کارمان به مشاجره میکشید. بااینحال طی دوران خدمت سربازیاش بود که فهمید چه خبر است و بنیصدر چه خیانتهایی به نظام کرده است. آن وقت حسن بهکلی دگرگون شد و احساس پشیمانی کرد.
خاک این سرزمین به جوان و نوجوان حس تعلق میداد و ما هم این احساس را با حضور در جبهه بروز میدادیم. سرانجام علی در عملیات فتحالمبین در نوروز سال۶۱ به شهادت رسید. آن زمان خودم در بسیج بودم و ازطریق بسیج خبردار شدم. مراسم روز سوم علی را که برگزار کردیم، ناگهان حسن بیخبر از همهجا به خانه آمد.
او در لشکر۲۱ حمزه سیدالشهدا (ع) خدمت میکرد. وقتی از شهادت علی اطلاع پیدا کرد، شوکه شد و غمگین روبه عکس علی کرد و گفت: «انتقام خونت را میگیرم». چند روز بعد، طاقت نیاورد و راهی جبهه شد. این حسن، حسن روزهای قبل نبود.
مادرم وقتی از تصمیم خانی خبردار شد که میخواست دوباره به جبهه برود. مادر با اینکه یک پسرش را در راه رضای خدا از دست داده بود، مانع رفتنش نشد. خودم حسن را به راهآهن رساندم. این دیدار آخر من و خانی تا ابد در خاطرم میماند. حسن حالات رفتن به آن دنیا را داشت؛ دیگر به دنیا اهمیتی نمیداد. مدام از شهادت حضرت سیدالشهدا امامحسین (ع) و ایثارگری حضرت اباالفضلالعباس (ع) میگفت. اصلا حالت عجیبی بود. کنارش ماندم تا اینکه قطار راه افتاد. آخرین چیزی که از او به یاد دارم، دستتکاندادنش از داخل قطار بود و بعد دیدارمان به قیامت ماند.

نمیخواهید بیایید دنبالم؟!
خدا عاقبت همه را با خوبی و شهادت رقم بزند. خانی و علی که هردو عاقبتبهخیر شدند. حسن از جبهه برایمان نامه مینوشت تا اینکه دیگر نامهای از او به دستمان نرسید. از اوضاع و احوال حسن کاملا بیخبر بودم. یک شب خوابش را دیدم؛ لباس سربازی به تن کرده و کنار خیابان ایستاده بود، رو به من کرد و گفت: «داداش نمیخواهید بیایید دنبالم؟» در تعبیر این خواب مانده بودم که چه معنایی میتواند داشته باشد.
مدتی که گذشت، شکم به یقین تبدیل شد که اتفاقی برای او افتاده است. بهواسطه یکی از آشنایان ردش را در بین شهدای گمنام پیدا کردیم. جنازه را به سردخانه بیمارستان امامرضا (ع) منتقل کردیم. بعدها فهمیدیم که در عملیات بیتالمقدس و آزادسازی خرمشهر، اردیبهشت ۶۱ به شهادت رسیده است.
مانده بودم چطور موضوع را به مادرم بگویم. هنوز کفن علی خشک نشده بود که پسر جوان دیگرش را از دست داد. کمکم زمینه را آماده کردم و گفتم خانی مجروح شده و در بیمارستان امامرضا (ع) بستری است، بعدا خودم برای ملاقات شما را میبرم. مادرم بدون اینکه چیزی به من بگوید، خودش را به بیمارستان رساند. وقتی متوجه شهادت حسن شد، رو به من گله کرد و گفت: «جوانم را به راه خدا و امام حسین (ع) دادم و افتخار میکنم. خودش این هدیه و امانت را داد و الان هم پس گرفت.» مادرم در هیچ مراسمی برای پسران شهیدش گریه نکرد.
*این گزارش یکشنبه ۳ خرداد ۱۳۹۴ در شماره ۱۵۲ شهرآرامحله منطقه ۳ چاپ شده است.