مادر شهید جاویدالاثر براتعلی گرجی میگوید: هرکس قسمتی دارد. قسمت برات من هم شهادت بود. گوارای وجودش. من هم راضیام به رضای خدا.
همهچیزش خدایی بود حتی ازدواج و زن گرفتنش. جبهه بود، از آنجا زنگ زد که مادر به فکر دامادی من باشید. من از امام خمینی برای عقدم وقت گرفتم.
مادر شهید سیدجلیل هاتفی میگوید: به او گفتم «تکلیفت را مشخص کن؛ از یک طرف میگویی میخواهی شهید بشوی و از طرف دیگر میخواهی برایت زن بگیرم. بگو من باید چکار کنم؟»
هفتم تیرماه ۱۳۶۰ و محل برگزاری جلسه هفتگی حزب که با حضور جمعی از اعضای حزب، نمایندگان مجلس و وزیران دولت تشکیل میشود، برای بمبگذاری انتخاب میشود.
در این گزارش ماجرای ترور نافرجام رهبر معظم انقلاب در ۶ تیر سال ۱۳۶۰ در مسجد ابوذر به روایت شاهدان عینی بازخوانی شده است.
قدیم رسم بر این بود که اسم بچهها را پشت قرآن مینوشتند. پدرش وقتی میخواست اسم محمدجواد را در قرآن ثبت کند، خودکار قرمز به دستش دادند.
پلاکم را با رزمندهای به نام علمالهدی عوض کردم. خبر نداشتیم این پلاکها کد دارد و راه شناسایی رزمندهاست بعد از شهادت. حالا آن بنده خدا شهید شده بود و کدش هم به نام من بود.
سپاه مُصر بود که «خبری نیست» اما من که یقین داشتم پسرم شهید شده است، پنهانی چند عکس از او را برای مراسمش بزرگ کردم. چشم انتظار خبرش ماندم.
بین رزمندهها هرکس در تنگنا و سختی میافتاد، وقتی ماجرایش را به شهید نجف نجاتی طرقی میگفت، فقط این جمله را میشنید که «خدا بزرگ است.»
مادر طلبه شهید علیرضا غفاریان همه داراییاش را در راه خدا وقف کرد و اکنون در اتاقی پنجاه متری، در میان قابهای غبارگرفته روزگار میگذراند.
از مادرش مشورت خواست تا ببیند چطور میتواند دایی شهیدش را هم به مراسم دعوت کند. اعظمخانم پیشنهاد کرد که مراسم عقد را درکنار مزار برادر او در بوستان خورشید برگزار کنند.
شهید سیدمهدی جودیثانی، فرزند سیدحسین، هشتمین شهید مدافع حرم ارتش کشور و نخستین شهید ارتش استان؛ کسی که نام مستعارش در سوریه «رضا» بود و عید اولش با میلاد امامهشتم (ع) مصادف شد.
دهم ذیالحجه روز ناپدیدشدن ارسلان علینژاد در شهر مکه است. تلاشهای همسرش برای پیداکردن او بینتیجه ماند و معصومهخانم تنها به ایران بازگشت.
شهید مهدی فرودی یکی از فعالترین گروههای انقلابی مشهد به نام «ستاره اسلام» را تأسیس کرد، نماینده نخستوزیری ایران در هندوستان بود، نویسنده رادیو شد، اما ترجیح داد همه را رها کند و برود جنگ.
جنگ که شد، پدرش تصمیم گرفت او را برای ادامه تحصیل به آلمان بفرستد.آنجامحمد را به نام «خمینی» میشناختهاند.سه ماه آلمان بود، اما نتوانسته بود خودش را با وضعیت آنجا وفق دهد. برگشت و تا زمان شهادت در جبهه ماند
مرز، همه اش نگرانی است، به همین دلیل باشنیدن خبر اعزام محمد به سراوان خیلی نگران شدیم. اما محمد در این چهارماه خدمتش میگفت آنجا امن است.
روحیه پهلوانی همیشه ضمیمه نامآوریهای محمدحسین حیدری بوده است. معروف بوده است به «پهلوان ریزقامت محله» که نمیگذاشته کسی دست تنها بماند.
محسن ماهفر قدیمی محله کوی دکتری یا بهشت میگوید: پنجراه سناباد که میایستادی، میتوانستی گنبد و گلدسته حرم را ببینی. این قسمت حاشیه شهر محسوب میشد که جز دو روستای احمدآباد و الندشت، آبادانی دیگری در اطرافش پیدا نمیشد.
کوچه دلافروز یا حسینباشی ۱۲ از معابر قدیمی محله حسینباشی است. قدیمیها آن را به نام «کوچه مسجد» میشناسند.
گفتند علیرضا بفا در قایق بوده و دیدهاند که قایق منهدم شده است. اما پلاک یا اثر دیگری از او پیدا نکردند؛ به همیندلیل احتمال دادند که پسرم اسیر شده باشد.