شهید - صفحه 34

آن‌طور که قدیمی‌ترها می‌گویند، قدمتش به 250 سال پیش برمی‌گردد و موقوفه آن به سیدابوالفضل زنبورکی متعلق بوده است. صدسال از ساخت بنای اولیه می‌گذرد که با فوت واقف و بعدها متولیانش، به حالت مخروبه درمی‌آید. هم‌جواری‌ بنا با بارگاه حضرت رضا(ع) موجب می‌شود که به‌تدریج به کاروان‌سرا تبدیل شود. مسافران و زائرانی که از راه‌های دور و نزدیک به مشهد می‌آمدند، در این محل اتراق می‌کردند.
صحبت از جلسه قرآنی است که دو کودک سیزده و ده‌ساله با پشتیبانی مادر به راه انداخته‌اند و اکنون پس از 25سال برپایی، جوان برومندی شده است که همه مشهد و جهان اسلام آن را می‌شناسند. دورهمی قرآنی که در ته یک کوچه بن‌بست راهگشای بسیاری از قرآن‌دوستان شده است تا در مسیر این کتاب آسمانی قدم بگذارند.
او که یکی از اعضای فعال انجمن اسلامی مدرسه و عضو بسیج بود، در سال1362 در عملیات خیبر به اسارت دشمن درآمد. نزدیک به هفت سال اسارت و 45درصد جانبازی، سهم «محمد عالم رودمعجنی» متولد 1345 در شهرستان تربت حیدریه از روزهای دفاع و مبارزه است. هم‌زمان با روز بازگشت آزادگان به وطن با این ساکن محله بهشتی که بهترین دوران جوانی خود را در اردوگاه «رمادیه» زیر بار شکنجه بعثی‌ها گذراند، هم‌کلام شدیم تا خاطراتش را مرور کنیم.
شهید محمد حسن نظرنژاد اولین بار در تاریخ 16مهر 1359 عازم مناطق جنگی خوزستان می‌شود، درست در همان روزهایی که فرزند اول پسرش(مصطفی) به دنیا آمد و پنج‌روزه بود.آن‌قدر دل در گرو پس‌گرفتن وجب‌به‌وجب خاک این وطن داشت که در طول جنگ حتی به مرخصی نمی‌آمد و تنها زمانی که برای کاری به پادگان مشهد می‌آمد با مرضیه خانم و بچه‌هایش دیداری تازه می‌کرد.
فاطمه خانم دختر شهید می‌گوید: پدر در عملیات فتح بستان چشم و گوش چپ خود را از دست داد و پهلو و قفسه سینه‌اش شکافته شد، هشت‌ماه در بیمارستان امام رضا(ع) بستری بود، من هر روز پیشش بودم اما یک‌بار هم صدای ناله‌اش را نشنیدم. در عملیات والفجر یک، کمرش شکست و ترکش خمپاره‌ها قسمتی از روده‌اش را از بین برد، دکترها به مادرم گفتند که دیگر نمی‌تواند راه برود اما آن‌ها اراده بابانظر را دست‌کم گرفته‌ بودند.
محسن حاجی‌حسنی‌کارگر قبل از آنکه در فاجعه منا به شهادت برسد، برای ما مشهدی‌ها و البته زائران هر چهارشنبه صبح به‌صورت زنده در حرم امام‌رضا(ع) اذان می‌گفت یا با آن صوت دل‌نشین قرآن قرائت می‌کرد. او که در خانه‌ای در همسایگی حرم‌مطهر بزرگ‌ شده‌ بود، از سه‌سالگی قرآن می‌خواند و نفر اول مسابقات جهانی تلاوت قرآن بود. جوانی عشق قرآن که بعد از آخرین تلاوتش، در حج سال1394 نزدیک کعبه به شهادت رسید. در پاسداشت یاد او، شهریور1396 بخشی از بولوار شارستان رضوی در خیابان شهید نواب‌صفوی9 به‌ نام او شد.
برخی قدیمی ها کوچه را با نام «کامکار» می شناسند، عده ای هم می گویند کوچه «آیت ا...طبسی حائری»، اما اکنون تابلو امام‌رضا(ع)۱۸  مزین به نام شهید امیر بنیمن شده است و بر سر کوچه به چشم می خورد. گرچه هنوز چهار خانه قدیمی در این کوچه باقی مانده است، به دلیل خالی از سکنه بودن این خانه ها، می توان گفت اکنون زائران تنها ساکنان کوچه امام رضا(ع)۱۸ هستند.
در مناسبت های مذهبی، حال و هوای زورخانه شهید احمدی و پهلوانان آن که سال ها به عشق مولای متقیان زندگی و ورزش کرده اند با روزهای دیگر سال متفاوت است. حالا فکر کنید مناسبت بزرگی چون عید غدیر هم در پیش باشد که منتسب به حضرت علی(ع) است. اگرچه در سال های اخیر شیوع ویروس کرونا تا اندازه ای برنامه های پهلوانان زورخانه را برای این روزهای بزرگ بر هم زده، نتوانسته است ذره ای از اشتیاق آن ها برای برگزاری رسمی دیرینه در روز امامت و ولایت بکاهد. از نخستین بار که آن ها در تکاپوی برگزاری جشن عید غدیر در زورخانه سابق محله خیرآباد بودند 38 سال می گذرد. زورخانه آن زمان در سالنی ورزشی قرار داشت که پهلوانان محدوده بولوار طبرسی با همت خود بنیانش گذاشته بودند.
مادر شهید ضابطی از عیدغدیرهایی که خانه پدرهمسرش کلی برو بیا داشت؛ از همان سال اولی که عروس ضابطی‌ها شدم، روز عیدغدیر از 9صبح تا 11شب منزلشان پر از میهمان بود. من و سه جاری دیگرم و خواهرهای همسرم از صبح تا شب سر پا بودیم. پدرشوهرم سینی بزرگی را روی کرسی می‌گذاشت و آن را پر از دوزاری می‌کرد. آن‌قدر میهمان داشتند که وقتی شب می‌شد، ظرف عیدی خالی شده بود. من سر از پا نمی‌شناختم؛ از ته دل خوشحال بودم که به یکی از فرزندان نسل حضرت فاطمه(س) خدمت می‌کنم.
کوچه هفتم خیابان آیت‌الله بهجت فاصله زیادی با بیت مرحوم آیت‌الله عبدالله شیرازی در نزدیکی چهارراه شهدا دارد، اما به نام آیت‌الله شیرازی معروف است. آن هم به این دلیل که از قدیم فرزند دوم ایشان یعنی محمد‌علی در این کوچه ساکن بود، در خانه‌ای که سال‌هاست به محل درس و بحث حوزوی‌ها، حسینیه امیر‌المؤمنین(ع) و همچنین کتابخانه عمومی رایگان با 12هزار جلد کتاب تبدیل شده‌است.
بعد از شهادت حسن آقا روزگار بسیار سختی برای رقیه خانم پیش می آید. نازنین زهرا عمل می کند و شش توده استخوانی را از استخوان پاهایش خارج می کنند. لگنش را می شکنند و اصلاح فرم می کنند. عمل مهمی داشته و روزهای سختی را پشت سر گذاشته است. رقیه خانم می ماند و دو بچه معلول و یک دل شکسته تا اینکه با انسانی شریف آشنا می شود.
کسانی که در هلال احمر و عرصه امدادرسانی باقی می‌مانند از دل و جان در آن مایه می‌گذارند. به قول پدرم «امدادگری عشق است» و تا کسی عاشق این کار نباشد قدم در چنین راه پرمخاطره‌ای نمی‌گذارد. کار ما سختی‌های زیادی دارد؛ زمانی که پا در حادثه‌ها می‌گذاریم اول از همه از جان خودمان می‌گذریم تا آلام مردم حادثه دیده را تسکین دهیم. وقتی به مأموریت می‌رویم قدم در راهی می‌گذاریم که نمی‌دانیم برمی‌گردیم یا نه. اگر هم برگردیم زمان بازگشتمان مشخص نیست. همکار داشتیم که در زلزله بم، بعد از سه ماه به شهر خودش بازگشته بود.
کوچه بهادرخان در محله عیدگاه، یادگار خاطرات ساکن دست‌ودل‌بازش است؛ کوچه‌ای که براساس گفته‌ احمد نادر، دست‌کم صدسال است که به نام بهادرخان شناخته می‌شود. بر اساس شنیده‌ها، بهادرخان که از ثروتمندان این محله بود ، در این کوچه املاک زیادی داشت. او پیش از فوتش، کاروان‌سرا را وقف ساخت حسینیه کرد. با کمک مالی خیران، ساخت‌وساز در دهه30 شروع شد. این حسینیه به یاد واقفش به نام بهادرخان شناخته می‌شود.
سیدمحمد باقرزاده درباره طرح مدارس شهدایی توضیح می‌دهد: ایده اولیه کار از مسجد قمر بنی هاشم(ع) واقع در هاشمیه62 شروع شد. بچه‌ها در حال بازی بودند و من برای نماز رفته بودم. یاد حدیث پیامبر(ص) افتادم که می‌فرمایند اگر می‌خواهید دعایتان مستجاب شود بچه‌ها را دور خودتان جمع کنید، دعا کنید و آن‌ها آمین بگویند. یک بسته شکلات خریدم و آن‌ها را جمع کردم و به آن‌ها گفتم من دعا می‌کنم، آمین بگویید، من هم به شما شکلات می‌دهم. این شکلات‌دادن همانا و جمع‌شدن بچه‌ها همانا و جلسه قرآن بزرگی تشکیل شد.
پیشینه این نام در این کوچه تاریخ بلند‌بالایی دارد و به اواخر دوره قاجار می‌رسد. در آن سال‌ها حاج‌تقی و برادرش از سمنان راهی مشهد شدند و در نوغان و طبرسی تجارتخانه پوست و پشم راه‌ انداختند. حاج‌تقی پس از ازدواج با مرواریدخانم که فرزندی برایشان نداشت، در همین خیابان خانه بزرگی ساخت؛ خانه‌ای که درش به روی نیازمندان باز بود. به همین دلیل وقتی مردم می‌خواستند نشانی بدهند، نام «حاج‌تقی» را می‌آوردند که آشنای مشهدی‌ها بود.
آن سال‌ها هرچند خبر مشارکت ارتش ایران در جنگ ظفار منتشرشده بود، اما حرف چندانی از میزان تلفات ایرانی مخابره نشد یا اخبار منتشر شده متناقض بود. این نوشتار در پی روایتی از کشته‌شدگان ظفار است و همچنین ادامه ماجرا را نه در کشور عمان بلکه آرامگاه نام‌آشنای تعدادی از آنان در مشهد یعنی خواجه‌ربیع دنبال می‌کند. وضعیت این بخش از آرامگاه به طور کامل تغییر کرده است و این روز‌ها میزبان کودکان پیش‌دبستانی شده است.
بیش از 10سال از زندگی اش را در جبهه گذرانده است و در ریه هایش تاول های جنگ را به یادگار دارد. 70درصد شیمیایی یعنی زندگی وابسته به کپسول اکسیژن، وابسته به دارو و کورتون که به گفته خودش اصلی ترین دارویی است که بدون آن زندگی برایش تصورنشدنی است. محمدرضا مهری، سال64 خانواده اش را از فشار بمباران های تهران به مشهد فرستاد و بعد از جنگ هم محله آب و برق مشهد را برای زندگی انتخاب کرد تا ریه هایش که داغدار حمله های ناجوانمردانه بعثی ها بودند در آب و هوای این محله تاب بیاورند.
فارغ از همهمه تمام هفته‌های گذشته کنار مادرش نشسته بود و با دقت حرکات دست او را نگاه می‌کرد که چگونه اتو را روی لباس مدرسه می‌کشد، سه ماه تعطیلی تمام شده بود و تا چند روز دیگر دوباره همکلاسی‌هایش را می‌دید، دلش می‌خواست مثل سال قبل کنار پنجره کلاس بنشیند تا بتواند رفت و آمد کشتی‌ها را از رود کارون ببیند، همان شب منتظر پدرش بود تا عکسی را که برای رفتن به مدرسه در عکاسخانه گرفته است همراه بیاورد، اما انگار خبری نبود و او چهره غمگین پدر را می‌دید که آرام درباره رفتن با مادرش زمزمه می‌کرد. ماه مهر از راه رسید ولی بمباران‌های متناوب اجازه حضور در کلاس درس را نداد و ذوق و شوق رفتن به مدرسه در هراس جنگ گم شد. خانواده شش نفره آن‌ها هم مانند بقیه خرمشهری‌ها سال 1359مجبور به ترک شهر شدند. «هنا مسکین» ساکن محله کوشش زمان خارج شدن از خرمشهر ده‌ساله بود ولی روزگار سخت ماه‌ها قبل از جنگ و نیز طعم غربت را به‌خوبی به یاد دارد.
پدرش هم ابتدا با رفتنش به جبهه مخالف بود، اما او به پدر می‌گوید اگر به جبهه نروم سادات نیستم و سرانجام هم می‌رود. حدود 50 روز در منطقه عملیاتی بوده و در نهایت در 14خرداد 1361 در خرمشهر به شهادت می‌رسد. نه منزلشان و نه اطراف آن‌ها کسی تلفن نداشته و تنها یک‌بار نامه می‌نویسد که آن نامه هم گم‌ شده است. هم‌رزمانش «قوامی، رستگار و کیخواه» چندباری دیدن بی‌بی کبری می‌آیند و می‌گویند که سید خادم در آن دوره از دیگر بسیجی‌ها جدا می‌شده و در گوشه‌ای با خدا راز و نیاز می‌کرده است. از زبان او می‌گویند که آرزویش غلبه اسلام و ایران بر کفار و دشمنان بوده است.
در سکوت خبری که همه در تعطیلات نوروز به سر می‌برند، خبر شهادت هادی در هیچ روزنامه‌ای درج نمی‌شود و در کانال‌های تلگرامی و صفحات اینستاگرامی میان تبریکات نوروز گم می‌شود. در اتفاقی 2 درجه‌دار ناجای کلانتری سناباد شهید می‌شوند، هادی عزتی و هادی صفایی. به خانه عزتی می‌رویم. اگر قبل از این یک نفر اسمش هادی بود، حالا کافی است این نام را از زبان هر کسی بشنوند تا نگاهشان به آن سو بچرخد و یک جست‌وجوی ناکام را آغاز کنند. انگار قرار است هادی برگردد. آن‌ها همه پر از هادی‌ شده‌اند و لحظه‌ای از نبودش غافل نیستند.