شهید - صفحه 32

چون محمد تک‌پسر خانه بود، پدرش چندین‌بار او را از محل اعزام به خانه برگرداند: «خوش‌قدوبالا بود. یک موتور هوندا داشت که با آن به این طرف و آن‌طرف می‌رفت. یک روز روی موتور نشسته بود و گفت: ننه! اگه خدا بخواد من رو نگه داره، همین‌طوری هم نگه می‌داره و اگه بخواد نباشم هم که نیستم. حالا خودت رضا بده که برم جبهه. طاقت نبودنش را نداشتم، اما مقابل تصمیمش هم نمی‌توانستم بایستم. رضا دادم.»
هر مادری که عزیزش را در جنگ از دست می‌دهد، شبیه سربازی است که همراه پسرش به میدان جنگ رفته باشد و برای سال‌ها با ترکش خاطرات تلخ در تاروپود روح زخم‌خورده‌اش سر کرده باشد. کافی است کمی پای صحبت این مادرها بنشینی تا از خیسی چشم‌هایشان بفهمی که این زخم کهنه هنوز تازه است و مجروح اصلی جنگ خود این مادران هستند.
سید حسن هاشمی که از چهارده‌سالگی با اشتیاق و آگاهی راهی جبهه می‌شود و بعد از یک‌سال در واحد تخریب لشکر 5 نصر، دفاع از میهن را ادامه می‌دهد، یکی از همین دلاورمردان است. او که در بیشتر عملیات‌ها حضور داشته، مجروح و شیمیایی شده است. سید حسن هاشمی، برادر شهید و ساکن محله کوثر است که بعد از جنگ تحمیلی هم رسالت خود را رها نکرده است. او یکی از راویان جنگ تحمیلی است که با پژوهش و تحقیق درباره عملیات‌ها، شهدا، آزادگان و رزمنده‌ها روایت‌های جنگ را به نسل جدید منتقل می‌کند و از راویان اردوهای راهیان نور هم هست.
علی خسروی جانباز شهیدی است که 24سال پس از جانبازی و درست در همان روزی که مجروح شده بود، در سن پنجاه‌سالگی بر اثر عوارض بیماری‌ به شهادت رسید. پسرش، محمود، آتش‌نشان این شهر است و به‌نوعی جا پای پدر گذاشته است و همانند او در حوادث و عملیات‌های مختلف آتش‌نشانی بی‌ترس‌و واهمه به دل حادثه و آتش می‌زند تا جان هم‌وطنان را نجات دهد. هفته دفاع‌مقدس و هفتم مهر، روز آتش‌نشان، فرصت خوبی برای بیان رشادت‌های این دلاورمردان است.
شهید حاج سعید دانش‌طلب ساکن محله شفا یکی از حجاج شهید خانه خدا در مهر سال1394بود. شهرآرامحله در همان روزها گفت وگویی با خانواده شهید داشت.
هشت سال است پا در رکاب عاشقی گذاشته‌اند تا به قد ارادتشان به شاه خراسان در بیابان‌های جاده منتهی به مشهد الرضا(ع) مشقِ عشق ‌‌کنند. خادمان بی‌نام‌ و نشان و بی‌ادعای علی‌بن‌موسی‌الرضا‌(ع) که در روزهای آخر صفر، دل از شهر و دیار کنده و در مسیر جاده‌ها به خوش‌آمدگویی زائران حضرتش آمده‌اند. آمده‌اند ‌تا با استکانی چای خوش‌عطر و نانی گرم، خستگی‌ از تن زائر پیاده امام‌هشتم(ع) بزدایند و رسم میزبانی را به بهترین شکل به جای آورند. روایت، روایت خدمتگزاران مسجد سناباد محله سعدآباد است که از چهل روز مانده به روز موعود، در سه‌راهی دلبران‌ در تدارک میزبانی درخور میهمانان حضرتش هستند.
بی‌بی زهرا آن‌قدر شهید دیده بود که وقتی سر پدر را در آغوش گرفت تیری که به سر پدرش خورده و تمام سرش را متلاشی کرده بود نه‌تنها او را نترساند بلکه مصمم‌ترش کرد. زنی که مقابلم با آرامش نشسته است، در اوج جوانی پیکر بیش از 500شهید را از نزدیک دیده و همراه خانواده‌اش مویه کرده است او آرامش دل خانواده شهدا بود، چه آن پنج شهید خاندان علیزاده که پسرعموهایش بودند و چه آن‌ها که حتی نامشان را هم نشنیده بود.
شهید احمد عرفانی 17بهار از زندگی‌‌اش را پشت سرگذاشته بود که 17شهریور57 توسط رژیم ستم‌شاهی به شهادت رسید. مادرش به عکس شهید اشاره می‌کند و می‌گوید:وقتی 17سالش شد گفت بیا برویم عکس بگیرم تا هر وقت دلت برایم تنگ شد عکسم را نگاه کنید، هرگز فکر نمی‌کردم؛ روزی برسد که او نباشد و من دلتنگ دیدن رویش شوم برای همین به این حرفش لبخندی زدم و توجه نکردم.
همسر شهید باباررستمی می‌گوید: هر روز بعد از اتمام کارش در اداره، برای توزیع نفت به بیرون می‌رفت. خدا شاهد است که وقتی برمی‌گشت، پای شلوارش قندیل بسته بود. بعد می‌آمد و زیر همان کرسی برقی، خودش را گرم می‌کرد.
در چادر پرسنلی مشغول بررسی آمار بچه ها و وضعیت نیروها بودم که ناگهان درد قفسه سینه و بعد تنگی نفس به سراغم آمد. درحالی که از منطقه آتش دشمن تقریبا دور بودیم و در آن فاصله نه صدای انفجاری بود و نه خمپاره ای. در فاصله چند ثانیه از رمق افتادم و آرام آرام بی حال شدم. در همین فاصله کوتاه چند ثانیه ای تمام زندگی ام از کودکی تا به آن لحظه مثل نواری جلو چشمانم آمد. خاطرم هست بارها حضرت زهرا(س)را صدا کردم.
آن‌طور که قدیمی‌ترها می‌گویند، قدمتش به 250 سال پیش برمی‌گردد و موقوفه آن به سیدابوالفضل زنبورکی متعلق بوده است. صدسال از ساخت بنای اولیه می‌گذرد که با فوت واقف و بعدها متولیانش، به حالت مخروبه درمی‌آید. هم‌جواری‌ بنا با بارگاه حضرت رضا(ع) موجب می‌شود که به‌تدریج به کاروان‌سرا تبدیل شود. مسافران و زائرانی که از راه‌های دور و نزدیک به مشهد می‌آمدند، در این محل اتراق می‌کردند.
صحبت از جلسه قرآنی است که دو کودک سیزده و ده‌ساله با پشتیبانی مادر به راه انداخته‌اند و اکنون پس از 25سال برپایی، جوان برومندی شده است که همه مشهد و جهان اسلام آن را می‌شناسند. دورهمی قرآنی که در ته یک کوچه بن‌بست راهگشای بسیاری از قرآن‌دوستان شده است تا در مسیر این کتاب آسمانی قدم بگذارند.
او که یکی از اعضای فعال انجمن اسلامی مدرسه و عضو بسیج بود، در سال1362 در عملیات خیبر به اسارت دشمن درآمد. نزدیک به هفت سال اسارت و 45درصد جانبازی، سهم «محمد عالم رودمعجنی» متولد 1345 در شهرستان تربت حیدریه از روزهای دفاع و مبارزه است. هم‌زمان با روز بازگشت آزادگان به وطن با این ساکن محله بهشتی که بهترین دوران جوانی خود را در اردوگاه «رمادیه» زیر بار شکنجه بعثی‌ها گذراند، هم‌کلام شدیم تا خاطراتش را مرور کنیم.
شهید محمد حسن نظرنژاد اولین بار در تاریخ 16مهر 1359 عازم مناطق جنگی خوزستان می‌شود، درست در همان روزهایی که فرزند اول پسرش(مصطفی) به دنیا آمد و پنج‌روزه بود.آن‌قدر دل در گرو پس‌گرفتن وجب‌به‌وجب خاک این وطن داشت که در طول جنگ حتی به مرخصی نمی‌آمد و تنها زمانی که برای کاری به پادگان مشهد می‌آمد با مرضیه خانم و بچه‌هایش دیداری تازه می‌کرد.
فاطمه خانم دختر شهید می‌گوید: پدر در عملیات فتح بستان چشم و گوش چپ خود را از دست داد و پهلو و قفسه سینه‌اش شکافته شد، هشت‌ماه در بیمارستان امام رضا(ع) بستری بود، من هر روز پیشش بودم اما یک‌بار هم صدای ناله‌اش را نشنیدم. در عملیات والفجر یک، کمرش شکست و ترکش خمپاره‌ها قسمتی از روده‌اش را از بین برد، دکترها به مادرم گفتند که دیگر نمی‌تواند راه برود اما آن‌ها اراده بابانظر را دست‌کم گرفته‌ بودند.
محسن حاجی‌حسنی‌کارگر قبل از آنکه در فاجعه منا به شهادت برسد، برای ما مشهدی‌ها و البته زائران هر چهارشنبه صبح به‌صورت زنده در حرم امام‌رضا(ع) اذان می‌گفت یا با آن صوت دل‌نشین قرآن قرائت می‌کرد. او که در خانه‌ای در همسایگی حرم‌مطهر بزرگ‌ شده‌ بود، از سه‌سالگی قرآن می‌خواند و نفر اول مسابقات جهانی تلاوت قرآن بود. جوانی عشق قرآن که بعد از آخرین تلاوتش، در حج سال1394 نزدیک کعبه به شهادت رسید. در پاسداشت یاد او، شهریور1396 بخشی از بولوار شارستان رضوی در خیابان شهید نواب‌صفوی9 به‌ نام او شد.
برخی قدیمی ها کوچه را با نام «کامکار» می شناسند، عده ای هم می گویند کوچه «آیت ا...طبسی حائری»، اما اکنون تابلو امام‌رضا(ع)۱۸  مزین به نام شهید امیر بنیمن شده است و بر سر کوچه به چشم می خورد. گرچه هنوز چهار خانه قدیمی در این کوچه باقی مانده است، به دلیل خالی از سکنه بودن این خانه ها، می توان گفت اکنون زائران تنها ساکنان کوچه امام رضا(ع)۱۸ هستند.
در مناسبت های مذهبی، حال و هوای زورخانه شهید احمدی و پهلوانان آن که سال ها به عشق مولای متقیان زندگی و ورزش کرده اند با روزهای دیگر سال متفاوت است. حالا فکر کنید مناسبت بزرگی چون عید غدیر هم در پیش باشد که منتسب به حضرت علی(ع) است. اگرچه در سال های اخیر شیوع ویروس کرونا تا اندازه ای برنامه های پهلوانان زورخانه را برای این روزهای بزرگ بر هم زده، نتوانسته است ذره ای از اشتیاق آن ها برای برگزاری رسمی دیرینه در روز امامت و ولایت بکاهد. از نخستین بار که آن ها در تکاپوی برگزاری جشن عید غدیر در زورخانه سابق محله خیرآباد بودند 38 سال می گذرد. زورخانه آن زمان در سالنی ورزشی قرار داشت که پهلوانان محدوده بولوار طبرسی با همت خود بنیانش گذاشته بودند.
مادر شهید ضابطی از عیدغدیرهایی که خانه پدرهمسرش کلی برو بیا داشت؛ از همان سال اولی که عروس ضابطی‌ها شدم، روز عیدغدیر از 9صبح تا 11شب منزلشان پر از میهمان بود. من و سه جاری دیگرم و خواهرهای همسرم از صبح تا شب سر پا بودیم. پدرشوهرم سینی بزرگی را روی کرسی می‌گذاشت و آن را پر از دوزاری می‌کرد. آن‌قدر میهمان داشتند که وقتی شب می‌شد، ظرف عیدی خالی شده بود. من سر از پا نمی‌شناختم؛ از ته دل خوشحال بودم که به یکی از فرزندان نسل حضرت فاطمه(س) خدمت می‌کنم.
کوچه هفتم خیابان آیت‌الله بهجت فاصله زیادی با بیت مرحوم آیت‌الله عبدالله شیرازی در نزدیکی چهارراه شهدا دارد، اما به نام آیت‌الله شیرازی معروف است. آن هم به این دلیل که از قدیم فرزند دوم ایشان یعنی محمد‌علی در این کوچه ساکن بود، در خانه‌ای که سال‌هاست به محل درس و بحث حوزوی‌ها، حسینیه امیر‌المؤمنین(ع) و همچنین کتابخانه عمومی رایگان با 12هزار جلد کتاب تبدیل شده‌است.