دفاع مقدس - صفحه 50

گروه «شمسه فیلم» خودشان را مدیون آن‌هایی می‌دانند که دست خالی با تانک‌های دشمن جنگیده‌اند و برای اینکه نام و یاد آن‌ها را که تا پای جان مبارزه کرده‌اند زنده نگه‌دارند تصمیم گرفته‌اند با روایت‌های مستند و فیلم‌سازی راوی آن روز‌های آن پاک‌باختگان باشند. این جمع مستندساز جوان با کشف یکدیگر و درست‌کردن یک گروه با کمترین امکانات شروع به ساخت مستند‌هایی درباره جنگ و دفاع مقدس به نام «سیزده پنجاه و نه» کرده‌اند.
پس از سه ماه حضور در جبهه، 64/۱/18 ساعت ۵ بعدازظهر در جزیره مجنون بمب شیمیایی زدند. دود غلیظ و بوی نامطبوع همه جا را فراگرفته بود؛ به زحمت سرم را بالا آوردم؛ صحنه‌های دردناک و فراموش‌نشدنی را دیدم. سربازی در یک متری لاشه بمب، مغز سرش و محتویات شکمش بیرون ریخته بود. دیگر توان راه‌رفتن نداشتم. من در دومتری بمب بودم. گاز شیمیایی تأثیرش را گذاشته بود.
در صورت نجیب مادر غمی عجیب نشسته است. غمی که از همه مخفی‌اش می‌کند و بعد از این همه سال، خودش را با مرور خاطراتش سرگرم می‌کند. خیلی وقت‌ها پنهانی یک دل سیر با عکس پسرش صحبت می‌کند و این‌طور دلش آرام می‌شود. معتقد است؛ این همه سال خدا صبر فراق را داده اما هنوز هم یاد پسر در ذهن و دلش جای دارد؛ رفتارهایش، کارهایش، حرف‌ها و خنده‌هایش. پدر هم صبورانه از مردمداری فرزندش غلام‌حسین می‌گوید، اینکه پسرش با آن سن کم هوای فامیل و دور و بری‌ها را داشت و همیشه به دیدارشان می‌رفت. پسر جوان 19ساله‌ای که در سال67 درست 40روز قبل از اعلام آتش‌بس جنگ ایران و عراق به شهادت می‌رسد.
«عباس برای کمک‌کردن به آدم‌ها سرش درد می‌کرد.» این جمله کوتاه‌ترین تعریفی است که خانواده شاهی و همسایه‌هایشان در بالاخیابان از عباس 40سال پیش دارند؛ پسری فنی و خوش‌‌اخلاق که وقتی نیاز رزمنده‌ها به تعمیرکار را شنید، به بهانه رفتن به سربازی، مادر را راضی کرد و در هفده‌سالگی عازم میدان جنگ شد و با همان عشقی که به کارش داشت، هنگام تعمیر موتور قایق به شهادت رسید.
یکی از خصوصیات اخلاقی شهید علی‌اکبر عباسی، حقیقت‌گویی بود. او هرگز هیچ چیزی را فقط برای خودش نمی‌خواست. پدر شهید می‌گوید: یکی از خصوصیات علی‌اکبر راست‌گویی و دفاع از حقوق انسان‌ها بود. بابت این صفت شهره بود و تمام کسانی که از او شناخت داشتند، می‌دانستند که اگر چیزی از او بپرسند، حتی اگر به ضررش هم تمام شود، حقیقت را خواهد گفت. به دلیل همین حقیقت‌گویی چندین مرتبه موقعیت‌های شغلی و اجتماعی خوبی را از دست داد.
جنگ تحمیلی شروع شده بود. همه اوضاع تحت تأثیر تهاجم ناجوانمردانه عراق قرار داشت. مسئولان پزشکی استان خراسان و مشهد و دانشگاهیان در گردهمایی اضطراری با بررسی وضع پزشکی و نیاز جبهه ها، 10گروه پزشکی برای اعزام آماده کردند. قرار شد ابتدا سه گروه اعزام شوند. ما که دوره دستیاری تخصصی جراحی را می گذراندیم، در گروه سوم بودیم. بنا بود ۱۶ مهر 1359 از محل هلال احمر مشهد اعزام شویم. همه آمده بودند؛ استاندار، شهردار، ریاست دانشگاه، مسئولان پزشکی و... حدود ۶۰ پزشک و پرستار از زیر قرآن رد و سوار سه اتوبوس شدیم.
صبح یکی از روزهای نخستین پاییز، قدم گرفته ایم سمت پایانه معراج، در بولوار توس مشهد. معراج شهدا درست در حاشیه خیابان با دری نرده دار هنوز باقی است. حیاطش با پرچم و ماشین های جنگی و جعبه های مهمات شبیه یک موزه کوچک است که مانده تا خاطره بزرگ مردانش را در سینه به یادگار نگه دارد.
حدود 30سال پیش، زمانی که هنوز کوچه پس کوچه های خیابان گاز بی نام ونشان بودند و خاکی، شیخ حسن نامی تصمیم گرفت خانه اش را به مسجد تبدیل کند؛ خانه ای شیروانی که تنها اتاق بزرگ آن هم میهمان پذیر بود، هم مکتب خانه کودکان و هم محلی برای برپایی نماز و مراسم عزاداری ائمه(ع). چندسال پس از وقف مسجد ، به وصیت شیخ، گوشه ای از آن بنا آرامگاه ابدی حاج شیخ حسن شد؛ جایی درست نزدیک به پله های ورودی مسجد و در اتاقکی قفل زده.
مادر شهید علی ملازم‌الحسینی می‌گوید: دوساله بود که به‌شدت بیمار شد، دوا و دکتر افاقه نکرد و بعد از چند روز بستری شدن، دکتر جوابش کرد و گفت به منزل ببریمش. دل‌شکسته و ناامید به سمت خانه حرکت کردیم. آن زمان خانه‌مان در کوچه حمام‌باغ و  نزدیک حرم بود. محمد نعش‌وار روی دست همسرم بود. دفعه بعد که به بیمارستان رفتیم، دکتر گفت: «این درد خوب شدنی نیست؛ در شهر نمانید، به سفر بروید، برای خودتان هم خوب است.» تصمیم گرفتیم به روستایمان در نیشابور برویم. قبل از رفتن، پسر بزرگم یحیی که پنج‌ساله بود، گفت: «مادر اگر می‌خواهی محمد خوب شود اسمش را علی بگذار.» نمی‌دانم چرا این را گفت، اما در دل گفتم اگر محمد خوب بشود، محمد یا علی هر ۲ مبارک است.
چند ماهی بیشتر نبود که پسرم ازدواج کرده بود و همسرش سه ماهه باردار بود. هرچه به او گفتم تازه همسرت را به خانه آوردی و فرزندی در راه داری حریفش نشدم و سال ۶۱ راهی جبهه شد چندماه اول پشت‌سرهم نامه می‌داد. هفته‌ای چند نوبت نامه از غلامرضا به دستمان می‌رسید. همین‌که از او خبر داشتیم خدا را شاکر بودیم تا بعد از چند وقت نامه‌ها قطع شد. هر وقت خبردار می‌شدیم کسی از جبهه به خانه آمده است به دیدنشان می‌رفتیم و سراغ پسرم را می‌گرفتیم، ولی کسی از او خبر نداشت. تا اینکه بعد از ۱۲ سال برادرم از تهران خبر داد که غلامرضا را پیدا کردند و شهید شده است.
زمانی که مهدی به شهادت رسید، ما خبر نداشتیم، اما آن روزها حالم بد بود، شب‌ها خوابم نمی‌برد. یک روز پاییزی برای نماز صبح بلند شدم و دیدم آسمان بسیار تیره و دلگیر است. در دلم گفتم نکند بچه‌‌ام شهید شده باشد! به من الهام شده بود. یک ماهی بود که از او خبری نداشتیم. مسیر تهران تا مشهد را یک‌کله با یک پیکان سفید رفتیم تا اینکه حوالی ساعت 11 صبح به خیابان امام رضا(ع) رسیدیم، پیکر شهدا روی دست مردم بود، من هم راه افتادم دنبال گمشده‌ام تا اینکه روی یکی از تابوت‌ها نام و عکس مهدی را دیدم.
دکترسیدعلی جوادی، مؤسس اولین درمانگاه طب سنتی در‌ استان است. سید‌‌علی نوجوان، 15سالش تمام نشده بود که با دست بردن در کپی شناسنامه راهی جبهه‌های غرب شد و بعد از 26ماه، به‌عنوان مجروحی بازمانده از عملیات کربلای4 برگشت. او‌ برگشت تا با یاد رؤیای کودکی، دوباره پشت میز و نیمکت درس و دانشگاه بنشیند
مسجد امام حسن مجتبی (ع) یکی از قدیمی‌ترین مساجد منطقه ۵ است که کلنگ ساخت آن در سال ۱۳۴۸ به زمین زده شده و در سال ۱۳۵۲ به بهره‌برداری رسیده است.
خاطرات مهم‌ترین عناصر این خانه هستند. خاطراتی که یاد 2عزیز را در دل ساکنان آن زنده نگه می‌دارند. این را می‌شود از یادگاری‌هایی که در گوشه و کنار خانه قرار دارند فهمید. اما بیشتر از هر چیز دیگری قاب عکس‌های 2شهید روی در و دیوار خانه به چشم می‌خورند. انگار تصویرشان از ازل روی این دیوار‌ها بوده و حالا توی تن و روح خانه ریشه دوانده است. ربابه خانم خواهر یکی از 2شهید این خانه است. ذهنش یک انبار مهمات پر از خاطرات است. کافی است نام سید احمد و اسماعیل را بشنود، پرت می‌شود به روزهای دور و همه چیز را واو به واو تعریف می‌کند. انگار که همین دیروز اتفاق افتاده باشند. از 2شهید خانه برایمان می‌گوید، اینکه مادربزرگ، مادر، پسرخاله‌ها و دخترخاله‌ها همگی توی یک خانه کنار هم زندگی می‌کردند و همگی مثل خواهر و برادر بودند.
داستان زندگی برخی‌ها موفق از آب درمی‌آید و محکم و خوب تمام می‌شود. نه، درستش این است که بگوییم اصلا تمام نمی‌شود و هرچه زمان بگذرد و ماه و فصل تازه بیاید، همان‌طور تازه می‌ماند؛ هرچند جای نقش اول این قصه و روایت خالی باشد. حرف از سرلشکر سیدحسن آقائی فیروزآبادی است که به‌تازگی و در شهریور به رحمت خدا رفت؛ روستایی‌زاده‌ای که پزشکی خوانده بود و بعدها به سمت ریاست ستاد کل نیروهای مسلح رسید. او و خانواده‌اش ساکن محله گاز بوده‌اند. کاش خانواده‌اش هم پای صحبت می‌آمدند و از محله و کوچه‌های این حوالی می‌گفتند تا روایتمان جذاب‌تر شود، اما مصلحت ندانستند یا هر چه بود، برای ما محترم است.
حمید و دوست نوجوانش، علی رحمت، مدت‌ها روی طرح مین نوری تحقیق کرده بودند. انواع مین‌های تی‌ایکس. ۵۰، پومز، والمرا، ضد‌خودرو و... را به‌خوبی می‌شناختند و به مکانیسم پیچیده آن‌ها آشنا بودند. دانش فنی و تجربیات قبلی باعث شده بود که این دو نوجوان، طرح مبتکرانه‌ای را پی‌ریزی کنند. مکانیسم عمل مین نوری با سیستم فتوسل بود. حمید و علی به روشن و خاموش‌شدن خودکار چراغ‌های برق شهری هم‌زمان با تاریک و روشن‌شدن آسمان دقت کرده بودند. پس درباره فتوسل تحقیق و طرحی تهیه کردند که این مدار را شبیه‌سازی و فعال کنند، آن‌هم به اندازه‌ای کوچک که بتوانند آن را در یک مین جاسازی کنند. طرح بی‌نظیری بود؛ می‌شد این سنسور مینیاتوری را روی هر نوع مینی سوار و آن را به یک مین الکترونیکی تبدیل کرد که قابل خنثی‌شدن نیست؛ چون به محض کنار‌رفتن خاک و رسیدن نور به سنسور الکترونیکی، منفجر می‌شد.
سید‌رضا‌ فرخنده برای رفتن به جبهه سناریوها نوشت و فیلم‌ها بازی کرد. از تظاهر و تهدید‌ به خودکشی گرفته، تا دست بردن در شناسنامه‌ای که از برادر مرحومش به او به ارث رسیده بود‌. از گذاشتن تکه چوب و ابری در پوتین برای چند سانت بلندتر شدن، تا ضجه‌زدن و معرکه بر‌پا کردن و دست آخر از پنجره قطار دزدانه بالا رفتن. اما در لحظه ورود به کامیاران با دیدن پیکر 3سپاهی بی‌سر‌، غش کرد و از همان لحظه‌ به دنبال راهی برای فرار گشت. بالاخره هم با برگه بهداری به جای رفتن به بیمارستان کرمانشاه از مشهد سردر‌آورد. این‌بار بازگشتش به اجبار برادر و پدر اتفاق افتاد، اما بعد از دومین اعزام، جبهه برای او دانشگاه شد و او مرد کوچک جنگ. 8سال بعد جنگ تمام شد؛ اما او باز هم در جبهه ماند.
میهمان خانواده‌ای شدیم که هنوز درگیر جنگ هستند. این‌دفعه قضیه فرق می‌کند و قهرمان قصه ما با بیماری یادگار از جنگش دست‌و‌پنجه نرم می‌کند. احمد سیفی، جانباز40درصد که دیگر تنها 40درصد جانباز نیست و بیماری همه جان و تنش را درگیر کرده است. احمد آقا با اکراه ما را می‌پذیرد چون دلش نمی‌خواهد کاری را که برای خدا کرده است در جایی انعکاس داده شود. شاید هم دل پری از بی‌مهری دارد و نمی‌خواهد زبانش به گلایه باز شود. هرچه که هست با بی‌بی حمیده حسینی مادر سن و سال‌دار و سختی کشیده‌اش هم‌کلام می‌شویم تا شرح حالی از فرزند درد کشیده‌اش بدهد.
ما با اعتقادمان جلو رفتیم و هنوز بر سر اعتقاداتمان هستیم. در گردان 741لشکر قدس بودیم و هرجا لازم بود، گردان ما را می‌فرستادند. 26فروردین1367 هنگام غروب بود که با 4نفر از بچه‌ها برای آوردن جیره غذایی رفته بودیم. لحظه انفجار کنارم بودند. دیدم که خمپاره از روبه‌رو می‌آید. خدا کمک کرد و در همان لحظه به فکرم رسید که به پشت خاکریز معلق بزنم. خمپاره120 یک‌متری پشت پایم به زمین خورد و ترکش آن به پاهایم گرفت. همان‌جا متوجه شدم که پاهایم قطع شد. البته من در آن لحظه به فکر خودم نبودم. نگران آن 4نفر بودم که هیچ صدایی از آن‌ها شنیده نمی‌شد. وقتی سینه‌خیز بالای سرشان رسیدم، دیدم همه شهید شده‌اند.
از در چوبی مسجد که وارد بخش مردانه بشوید، دیوار روبه‌رو توجه شما را به خود جلب می‌کند؛ طراحی مواج پرچم سه‌رنگ ایران که در دوسوی نشان الله، تمثال شهدا خودنمایی می‌کند. المان پلاکی که از بالای پرچم آویزان است، غرفه‌های سبز‌رنگ که با یادگاری‌های شهدای محله تزیین شده است، چفیه، کلاه، خودکار و گاه دفترچه‌ای با کاغذ‌های کاهی که نشانی از کهنگی دارد، همه آن چیزی است که در موزه یادمان‌های شهدای مسجد فقیه سبزواری جانمایی شده است، با یادگاری‌هایی از اولین شهید محله طلاب و ...