دفاع مقدس - صفحه 50

سرانجام با دستور شفاهی مقامات ایرانی، نیرو‌های مقاومت پس از خارج کردن مردم از طریق رودخانه کارون، از شهر خارج شدند و این شهر به مدت ۵۷۸ روز به تصرف رژیم بعث درآمد. باوجود این غیورمردان ایرانی پس از ۱۹ ماه تلاش توانستند طی عملیات غرورآفرین بیت‌المقدس این پیام را به ملت ایران مخابره کنند: شنوندگان عزیز توجه فرمایید؛ خونین شهر، شهر خون آزاد شد. این دلنشین‌ترین جمله‌ای بود که در طول سال‌های زندگی‌ام شنیده بودم.
غلامرضا محمدزاده، فرمانده سابق پایگاه بسیج شهیدمحقق مسجد فقیه سبزواری، از روزهای ابتدایی جنگ در جبهه حضور داشته است. به گفته خودش به‌دلیل شیطنت‌ها و بازیگوشی‌های او و دوستانش، یک محله روز اعزامشان نفس راحت کشید. محمدزاده از خرداد سال1360 تا 70روز بعد از امضای قطع‌نامه در جبهه‌های جنوب بود و امروز روایتگر و سند زنده روزهای آتش و خون است.
مسجدالرضا(ع) از آن مسجدهای قدیمی و معروف محله است که بسیاری از اهالی نشانش را می‌دانند. یک مسجد ساده و کوچک در خیابان چمن و محله کارمندان اول که سابقه‌ای طولانی دارد. این مسجد که با کمک اهالی ساخته شده است، سال55 پایگاه انقلاب اسلامی و در سال‌های جنگ هم پایگاه اعزام جوانان به جبهه می‌شود. ١٨شهید محله، شهدایی هستند که از همین مسجد به مناطق جنگی اعزام شده‌اند و تصاویرشان روی در و دیوار مسجد به چشم می‌خورد. از دیگر فعالیت‌های منتسب به مسجد می‌توان به اقدامات خیرخواهانه خیریه محبان‌الرضا(ع) در آن اشاره کرد.
آن‌ها زمان پیروزی انقلاب به مشهد آمدند و در طرق ساکن شدند. محمدحسین پسر بزرگ خانواده سرش در لاک خودش بود. پسری که در گچکاری مسجد پیغمبر مشارکت کرد. محمدحسین سال ۶۰ به جبهه رفت و در سال ۶۱ شهید شد. محمدمهدی تازه به جبهه رفته بود که خبر شهادت برادرش را به او دادند. محمد مهدی هم سال ۶۳ به شهادت رسید. پسری که پیکرش پس از ۱۳ سال گمنامی به آغوش مادر باز‌گشت. حالا پس از ۳۶ سال دوری مادر به فرزندان شهیدش پیوست تا این هجران طولانی پایان یابد.
جانبازی داشتیم که علاوه‌بر مشکلات خانوادگی، گرفتاری حقوقی(قضایی) داشت. یک بار صدایم زد. وقتی نزدش رفتم و گفتم چه چیزی لازم دارد گفت هیچی نمی‌خواهم فقط دوست دارم بنشینی و به حرف‌هایم گوش دهی. ماه صفر بود. کارهایم را انجام دادم و به کنارش رفتم. شروع به گریه و درددل کرد. بین حرف‌هایش گفت خواب دیده‌ام و می‌دانم که ماندنی نیستم. دعا کن در همین ماه صفر عمرم تمام شود. آن‌قدر سوزناک حرف می‌زد که من هم منقلب شده بودم. ۱۰روز نشد که خبر فوتش را آوردند. هنوز صدای گریه‌هایش در گوشم است و به‌ویژه ماه صفر خیلی یادش می‌کنم. این را سیداحمد حسینی از کارکنان بخش اداری آسایشگاه جانبازان امام خمینی روایت می‌کند.
زندگی با جانباز 70درصد سخت است، برخی از آن‌ها نیاز به کمک فراوان دارند. باید به‌طور مداوم پیشش بود تا کارهایش را انجام داد. بالأخره من هم انسان هستم و ظرفیتم محدود، بعضی وقت‌ها خسته می‌شوم اما پشیمان هرگز! آسیه خانم با بیان این جملات می‌گوید: چرا دروغ! گاهی اوقات خسته می‌شوم، اما خدا خودش کمک می‌کند و صبر تحمل مشکلات را می‌دهد. 38سال با هم زندگی کردیم و تلاش کردیم روحیه خودمان را حفظ کنیم. سعی کردیم همیشه شاد و صبور باشیم، خیلی غر نزنیم. سعی می‌کنیم با امکانات خودمان بسازیم و نمی‌خواهیم زندگی را تلخ کنیم.
سال‌های 1363 و 1364 هر چهاربرادر هم‌زمان در جبهه بودیم. من و محمود عضو واحد اطلاعات عملیات بودیم. البته من به‌دلیل علاقه زیاد، از همان سال1362 که به جبهه رفتم، آموزش غواصی دیدم و در لشکر5 نصر به‌عنوان غواص برای شناسایی می‌رفتم. 2برادر دیگرم نیز عضو واحد تخریب بودند، اما هیچ‌وقت هیچ‌کداممان در یک منطقه و کنار هم نبودیم. به همین دلیل تلفنی و برخی وقت‌ها هم در مرخصی‌های چندروزه یا از رزمنده‌های دیگر احوال هم را جویا می‌شدیم.
اهل این منطقه هم که نباشی و راه بلد، دیوارنوشته‌ها مثل تابلوهای راهنما، راه را به سمت انتهای خیابان بهمن4 نشانت می‌دهند؛ دیوارنوشته‌هایی زیبا و پرمفهوم از احادیث معصومان گرفته تا توصیه‌هایی برای جلوگیری از انتشار ویروس کرونا، اما چیزی که شاید نتوانی فکرش را بکنی، این است که دیوارنوشته‌ها کار یک روحانی باشد! محمدعلی منصوریان، روحانی شهیدی که بعد از مراسم چهلمش به خانه برگشته، یکی از طلبه‌هایی است که فراتر از چارچوب‌های مرسوم، برای خدمت به مردم گام بر می‌دارد.
نزدیک به 3دهه طبابت در محله تلگرد و درمان حدود ۵000بیمار مشکوک به کرونا، بهانه‌ای است برای ردیف‌کردن قرار ملاقات با کسی که خود بعد از ابتلا به کرونا تا آی‌سی‌یو هم رفت و برگشت. پزشکی که جنس دردورنج را خوب حس می‌کند، بی‌تکلف و خوش‌کلام است و ابایی ندارد از روزهای سخت قالی‌بافی و کارگری دوران کودکی‌اش برایمان بگوید. او هنوز در محله تلگرد و درست رو‌به‌روی خانه پدری‌اش زندگی می‌کند.
"رمضان"، تنها قرارگاه برون‌مرزی سپاه در دوران جنگ ایران و عراق بود. مأموریت این قرارگاه انجام عملیات‌های چریکی و پارتیزانی در خاک کشور عراق و با همکاری نیروهای معارض کُرد عراقی بود. تمام نیروهای ما لباس مبدل کردی داشتند و باید وارد خاک عراق می‌شدند. ما هم مثل بقیه لباس مبدل پوشیدیم و فیلم‌برداری از نیروها را شروع کردیم. قبل از شروع جنگ‌های رودرو مجبور بودیم دوربین‌ها را جمع کنیم. آن‌ها را بسته‌بندی می‌کردیم و چون مسیر ناهموار بود بسته‌ها را با قاطر به عقب برمی‌گرداندیم. این بخشی از خاطرات حسین مرادیان مستندساز دفاع مقدس است که به سختی از عملیات‌ها فیلم می‌گرفته است.
مسجد ابی‌الائمه امیرالمؤمنین(ع) در محله طلاب را اهالی به نام مسجد خاوری‌ها می‌شناسند. برخی از خاوری‌ها که مدتی در عراق ساکن بودند، بعد از بازگشت به وطن این محله را برای سکونت انتخاب کرده‌اند. آن ها کم‌کم به فکر افتادند مجموعه‌ای را برای نمازهای جماعت و مناسبت‌های مذهبی شکل دهند. این‌طور که نقل است، مسجد فقیه‌سبزاری و رضوی در محدوده مفتح پیش از مسجد ابی‌الائمه امیرالمؤمنین(ع) پا گرفته بود.
اگرچه این قرارگاه‌ها در وسعت و فواصل نزدیک به هم و در بخش‌های سنگر فرماندهی، واحدهای پشتیبانی و رزمی‌، تدارکاتی و ایستگاه‌های صلواتی بازسازی شده است ولی تا حدود زیادی توانسته موقعیت و اهمیت این مراکز مهم و اساسی را در هدایت عملیات‌ها در دوران دفاع مقدس به نمایش بگذارد تا بازدیدکننده بتواند آن روزها را در ذهنش مجسم کند. جباری می‌گوید، عملیات کربلای5 یکی از مهم‌ترین عملیات‌های دوران دفاع مقدس به شمار می‌رود که رزمندگان خراسانی در آن نقش اساسی داشتند و تعداد زیادی از نیروهای دشمن تلف شدند و غنایم جنگی زیادی به دست آمد.
شنیدن خبر رحلت امام خمینی (ره) در سال ۶۸ برای تمام مردم ایران بسیار سنگین بود، هنوز هم بسیاری آن لحظه را به خاطر دارند اینکه چگونه به خیابان‌ها آمدند و از شهر‌های دور و نزدیک راهی تهران شدند تا در مراسم خاک‌سپاری شرکت کنند، اما غم از دست دادن پیشوا و رهبر کشور برای افرادی که آن سوی مرز‌ها در اسارت دشمن بودند دشوارتر بود. اسرایی که سال‌ها شکنجه را در زندان‌های دشمن بعثی به امید دیدار با امام خود تحمل کرده بودند با شنیدن این خبر دردناک حال و هوای دیگری داشتند.
برای شناخت امام باید نشست پای آن‌ها که عیار او را از نزدیک سنجیده‌اند. نجارشهری از همان‌هاست. کسی که از وقتی عقل‌رس شده نام امام را شنیده است و با کلام امام زندگی کرده و خط‌مشی‌اش گذاشتن جای پا در مسیر قدم‌های اوست. او متولد 33 است و عاشق امام. نمی‌تواند آن‌جور که دلش می‌خواهد امام را توصیف کند و طبیعی است. شاید هیچ محبی نتواند محبوبش را باب میلش وصف کند! شبیه کسی که می‌خواهد تابلوی فرشچیان را ترسیم کند، اما نقاشی‌اش بر صفحه کاغذ به هنر کودکی چند ساله می‌ماند! نجارشهری بارها تأکید می‌کند: « امام حرف‌هایش خدایی بود و به دل می‌نشست.»
صدای خس خس سینه و سرفه‌هایی که می‌کند باعث می‌شود در میان مصاحبه رشته کلام از دستش خارج شود. گوش‌هایش خوب نمی‌شنوند. سنگینی گوش‌هایش ناشی از کهولت سن نیست بلکه مربوط به موج‌گرفتگی است. سال‌هاست که اطرافیانش عادت کرده‌اند با صدایی بلندتر از معمول با او صحبت کنند تا بشنود. مقدم‌فر متولد سوم خرداد ۱۳۲۸ در شهرستان تربت حیدریه است روزی که بعد‌ها در تاریخ ماندگار شد. او از این موضوع با افتخار یاد می‌کند اینکه تاریخ تولدش با آزادسازی خرمشهر هم‌زمان شده است.
محمدرضا غندوی، جانباز نیروی هوای در ١٩سالگی عازم جبهه می‌شود، ٥٣ ماه در دزفول خدمت می‌کند و درست ٣٠٠روز در خط مقدم جبهه مقابل دشمن می‌جنگد. او در سال ٦٣ در عملیات کربلای٥ بر اثر بمب شیمیایی دشمن جانباز و از آن روز مشکلات مختلف اعصاب و روان مهمان همیشگی روح و جسم او می‌شود. اما داستان زندگی او بدون حضور کبری ادبی مقدم کامل نمی‌شود. همسر همپا و همدل او که یک هفته پس از ازدواج، محمدرضا را راهی جبهه می‌کند. اما این دوری را طاقت نمی‌آورد و پس از به دنیا آمدن فرزندشان او هم راهی دزفول می‌شود تا از همسرش دور نباشد.
سید علی توکلی جوان ۲۲ ساله‌ای بود که سال ۶۳ با خدای خودش معامله کرد و رراهی جبهه‌های حق علیه باطل شد. با کار‌های خوبی که سید علی برای خانواده انجام داده است نه تنها خواهرش زهرا که همه اعضای این خانواده خاطرات او ملکه ذهنشان شده و همیشه احساس می‌کنند آقا سید علی پیششان است و با آن‌ها زندگی می‌کند.
بولوار ابوریحان به میدانی به همین نام ختم می‌شود و یکی از محدوده‌های پرتردد منطقه به حساب می‌آید که از یک طرف به بازار بزرگ مفتح (سی‌متری طلاب) راه دارد و از طرفی میانه‌های بولوار به تقاطع بازار بزرگ مانتو ایثار می‌رسد. آن‌هایی که ادعا می‌کنند مشهدی‌ها این محدوده را با نام حاج‌اصغر غفوری‌مقدم و بستنی معروف دقت می‌شناسند، کم نیستند. بعضی‌ها که سن‌وسال‌دارترند هم یاد گذشته را این‌طور زنده می‌کنند: اینجا قلعه «شات‌کن» بود و سال‌ها حالت روستایی داشت.
ابراهیم، اولین فرزند خانواده آقای برجسته بوده که سال‌ها پیش در عملیات میمک در جنگ تحمیلی شهید می‌شود. عکس‌هایی که پس از رفتن او همیشه روی در و دیوار این خانه باقی می‌مانند و نشان می‌دهند که گرد زمان خاطر ابراهیم را هیچ‌وقت از دل پدر و مادرش پاک نمی‌کند. پدر و مادری که هنوز داغ فرزند از دست رفته‌شان را بر سینه دارند و هنوز خواب او را می‌بینند. شهید ابراهیم برجسته در تاریخ بیست و هفتم مهر سال ١٣٦٣ به ضرب گلوله دشمن در هفده‌سالگی به شهادت می‌رسد.
محمد بهاری، در سال 1343 در سی متری طلاب مشهد متولد شد. عزیز خانواده بود زیرا که پسر قبل از او در کودکی از دنیا رفته بود. تحصیلات ابتدایی را در مدرسه شاوکن به پایان رساند، اما پس از آن درس را رها کرد. در پانزده‌سالگی وارد سپاه و با شروع جنگ، روانه میادین جنگ شد. در سال‌های حضورش شکسته بسته درسش را تا پایان مقطع راهنمایی ادامه داد. او که خادم و مؤذن مسجد بود، بیشتر دوران جوانی‌اش را در جبهه به سر برد. در عملیات والفجر مقدماتى هر دو پایش به شدت مجروح شد، و چند ماه در تهران بسترى شد.